ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 101 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    خاتون حاجی وند گفته:
    مدت عضویت: 2277 روز

    سلام استاد عزیزم ممنونم بابت این آگاهی هایی که خیلی ریز هستند ، متوجهشون نیستم و شما باعث بیداری من در مورد این مسائل میشید.

    استاد من تمرینو نوشتم و دیدم در مورد اعضای خانواده خودم اصلا حس حسادت سراغم نمیاد اما در مورد انسان های دیگه اولین حسی که بهم دست میده حسادته

    البته فایل ارزشمند شما در مورد قدرت تحسین در مقابل حسادت همیشه گوشه ذهنمه و هر جا حسادت میاد از تحسین استفاده می کنم و احساسم خوب میشه

    این حس حسادت در من دقیقا مربوط میشه با باورهای محدود کننده ای مثل عدم احساس لیاقت و اینکه من توانایی انجامشو ندارم.

    این باور مثبت که اون تونسته منم میتونم، خیلی احساس خوبی بهم میده

    و یا اینکه اون به این موفقیت ها رسیده منم موفقیت هام خیلی بودند که باعث میشه دوباره مرور کنم که من کجا بودم و حالا کجا هستم

    پس نتیجه میگیرم که این که بفهمم و مطلع شم از موفقیت های دیگران ، نشانه و پیامی برای من داره

    استاد گاهی شنیدن خبر موفقیت بقیه میتونه موتور منو روشن کنه که سعیمو بیشتر کنم و دوباره کار کردن روی خودمو شروع کنم و چه بسا همون یه تکون باعث رشد چشمگیر من بشه

    بنابراین شنیدن موفقیت های دیگران از هر جهتی به نفع منه و من خودم باید این ویژگی رو در خودم ایجاد کنم که دنبال مطلع شدن از موفقیت های دیگران باشم.

    البته در مورد اینکه برم و جویا شم از اون فرد که بتونم علت موفقیتشو بفهمم احساس میکنم اون فرد یا بهم نمیگه یا اینکه راستشو نمیگه که باید بگردم در مورد این چه باور محدود کننده ای دارم.

    مرسی بابت صحبت های ارزشمند شما مرسی از مشارکت دوستان گلم که کلی یاد میگیرم ازشون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    لیلی جرکانی گفته:
    مدت عضویت: 897 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته

    استاد عزیزم تمرین انجام دادم و باید بگم که پی بردم که از موفقیت افراد نزدیکم بیشتر حسادت کردم و نکات مثبتی که پی بردم اینه که

    اون فایلی که گفتین فقط روی خدا حساب کن

    من دچار شرک خفی شده بودم

    و فکر میکردم کسی میتونه برام کاری بکنه

    ولی پی بردم که انتظاری از بنده خدا نداشته باشم و توکلم به رب خودم باشه

    اینکه دست بالای دست زیاده تا کی بخوام حسادت کنم

    اینکه اگه من حرکت نکنم بقیه رشد کنن من شاهد این حس هستم

    اینکه اگه قبل هدف داشتم و تو مسیر رشد بودم

    الان باید برگردم به مسیرم

    اینکه من از کسی عقب و جلوتر نیستم

    من تمرکزم باید بزارم روی خودم روی اهداف و توجه کنم به آرزوهام

    اینکه توجه من به اونها و موفقیتاشون توجه منفی بوده که پشتش حس منفی حسادت بوده و اینکه از دریافت موفقیت منو دور میکنه

    از این به بعد تلاش خواهم کرد متعهدانه که از دیدن موفقیت افراد ابزار خوشحالی کنم و توکل کنم به رب که اونه که میتونه کمکم کنه و تمرکزمو بزار روی اهداف و احساس خوبم

    ممنون از استاد بی نظیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      لیلی جرکانی گفته:
      مدت عضویت: 897 روز

      به نام خدا

      سلام به همگی

      امروز این فایل گوش دادم خواستم کامنتمو ببینم

      حدود 10 ماهه پیش این کامنت گذاشتم

      هدفی برای خودم مشخص کردم و در مسیرش درحال حرکت و یادگیری هستم

      ولی واقعآ راست میگین من اگه کسی موفقیت کسب کنه خوشحال میشم ولی اگه بی عرضه بودن من به چشم بیاد و یا اگه موفقیتهایی از جانب خانواده همسرم رخ بده من ته ذهنم میگم الان بقیه میگن فلانی خوبه بوده همسرش به همه جا رسیده ولی من نه

      تمامش برمیگرده به عزت نفس من که حرف بقیه برام مهمه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    علی عباسی گفته:
    مدت عضویت: 1439 روز

    با سلام

    والا هر چی فکر می کنم می بینم به طور کلی نسبت به موفقیت های افراد معمولا دو گونه احساس دارم.

    1- در برخی موارد دیدن آن موفقیت باعث می شود خودم را کم و کوچک ببینم و اعتماد به نفسم پایین بیاید و نجواهای ذهنی به من بگویند تو نمی توانی مثل او باشی و به آن موفقیت دست پیدا کنی.

    2- در برخی موارد نجواهای ذهنی حالت بهتری دارند و حالت غبطه خوردن و کمی سرزنش کردن خودم را دارند که نجوا به من می گوید که تو هم اگر از وقتت بهتر استفاده کردی بودی و بیشتر تمرکز کرده بودی الان به همان جایگاه دست پیدا کرده بودی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1474 روز

    سلام به استاد عباس منش ، تیم خوب و دوستان گرامی . و تشکر میکنم بابت از استاد عزیز بابت این عشق و مسیری که عاشقانه با ما به اشتراک میذارن و خواستار پیشرفت ما هم هستن .

    من در گذشته این احساسات منفی و حسادت و انکار موفقیت دیگران و کفر و پوشاندن اون موفقیت ها و تحسین نکردن ها و تصدیق نکردن ها رو بسیار زیاد در هرررر مسئله ای داشتم . حالا اما میزانش خیلی خیلی خیلی کمتر شده و اگر پیش بیاد خیلی کوتاه مدته و سریع به خودم یادآوری میکنم مسیر رو و قوانین رو ، اما با این حال باید کمتر و کمتر بشه و این ویژگی بیشتر و بیشتر از وجود من بده تا جایی که حتی همون اول هم پیش نیاد که من بخوام سریع جمعش کنم ، یعنی ذهنیت قدرتمند کننده در من نهادینه و عادت بشه کم کم به جای حالت فعلی که دارم اگاهانه تغییرش میدم اما باز هم خودم و پیشرفتم رو به خودم یادآوری میکنم .

    موفقیت های کسب شده توسط نزدیکان و دوستان من :

    یک : وقتی عموم یه ماشین چند میلیاردی خرید من تحسینش کردم و کلی براش خوشحال شدم اما احساس بدی هم داشتم شبیه به این که من حالا حالا ها نمیتونم اینو بخرم  یا اگر بخرم هم دیگه سنم بالا رفته و اون موقع دیگه کیف نمیده زندگی . تا الان تا جوونم باید خوش بگذرونم یا با کیفیت ترین ها رو داشته باشم،  وقتی 50 سالم شد که دیگه نمیخوامش.

    سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این فرد نگاه کنم که باعث شود به خودباوری برسم

    الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم:

    * قانون تکامل ، عموی من در سن من(29 سالگی) پیکان داشت (من در 25 سالگی برای یادگیری رانندگی خودم پراید خریدم ) و بعد یکم یکم ارتقاع داد تا به این ماشین میلیاردی رسید و هیچ وقت از اول اینو نداشت

    * عموم دیپلم داره و با همین دیپلمش در یک شرکت کارمنده و با همون پول ها تونسته این ماشین رو بخره

    *همون با چند بار عدم رعایت تکامل قدم های بزرگ رو برداشت و زندگیش رو تقریبا از دست داد و مبالغ زیادی رو برای بیشتر از 10 سال مقروض بود اما باز هم تونست سر پا بشه . اگر تکاملش رو رعایت کرده بود چی میشد ؟؟؟

    *عموم تا سال ها ابتدا کارگر و بعد کارمند فولاد مبارکه بود و بی حد و اندازه خرج میکنه و مسافرت میره و از همه چیز بهترین ها رو میخره و میپوشه و میخوره و مهمونی میده و هربار ما خونه ی ایشون هستیم تعجب میکنیم که چرا هر چقد اجیل و شکلات و شیرینی میخوریم باز هم هنوز تو ظرف ها هست و انگار تموم نمیشه و تو ظرف ها پره ( واقعا چرا تا حالا از عموم نپرسیدم درباره باور هاش ) پس حتما باور های فراوانی خوب و درست و حسابی داره

    *شاید الان حقوق عموم که 60 سالشه و از دیر زمانیه داره کار میکنه به این سطح رسیده ، اما یعنی مال من که الان نزدیک به همونه نا چند سال دیگه و با کار کردن روی خودم بیشتر نخواهد شد ؟؟؟؟

    * من درباره ی خودم بیشتر فهمیدم که یک نگاه امیدوارانه رو به جلو ندارم ، فکر میکنم چون عموم مال قدیمه و از قدیم شروع کرده حالا تونسته به این ها برسه اما من حالا حتی با حقوق خوب هم هرچقدر تلاش کنم نمیتونم.  توحید در من ضعیفه و قدرت رو به خیلی از عوامل و حتی به خودم دادم . بله حتی روی ضعیف بودن خودم هم و ندوستن چطوری میش رفتن اوضاع و یا دست و ما دار نبودن توی موفقیت ها هم حساب منفی باز کردم و قدرت دادم به این ضعف های خودم . قدرت دادم به ضعف انسان بودنم،  قدرت دادم به ناشناخته ها و حتی به جاش سعی نکردم قدرت رو به خدا بدم .

    من تحسین و تصدیق میکردم ، احسای خوب داشتم برای پیشرفت دیگران  اما دررابطه با خودم ،  خودم رو رها شده و ضعیف و بی پشتیبان تصور میکنم قدرت رو به فکر خودم ، کار خودم ، تصمیمات خودم و عقل خودم دادم . پس احساس ضعف و نا امیدی و حسرت  هم طبیعیه .

    سوال دوم: چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟

    *حتما انتهایی برای باور های تکامل و فراوانی و صبر و توکل و توحید وجود نداره و با هر کار و هر درآمد و هر جایگاهی میشه به بهترین ها و روان ترینها هدایت شد و چیزی که حکمرانی میکنه،  شغل خاص یا درآمد خاص یا سن خاص یا خانواده خاص نیست بلکه باور های خاص هست

    *عموم 60 سالشه اما هنوز هم با اختلاف یکی جذاب ترین و خوش هیکل ترین و زیبا ترین و پر انرژی ترین مرد هایی که تو کل دنیا دیدم و هرکسی هم که عکسشو دیده به این اقرار کرده و هنوز هم کلی سفر میره و باشگاه میره و لذت میبره،  پس افزایش سن رو نباید مساوی با رو به انحطاط رفتن تو مغزم کنم .

    موفقیت های کسب شده توسط نزدیکان و دوستان من :

    دو : دختر دوست بابام که همسن منه و اگر بخوام ظاهر رو در نظر بگیرم،  توی تحصیلات و کار و درآمد و  موقعیت اجتماعی اصلا با من قابل مقایسه نبود که هیچی من اون به ظاهر اپشن های بالا رو دارم ولی اون نداشت ، برای تحصیل به خارج از کشور مهاجرت کرد و من با اینکه اصصصصصلا مهاجرت تحصیلی یا اینجور سختی کشیدن جز اهداف و خواسته هام نیست ، بهش حسودی کردم . که نشون میده یک :هنوز با خودم به وضوح نرسیدم درباره ی خواسته ها و اهدافم و دو : به خودم یادآوری نمیکنم پیشرفت هامو . سه : پایین بودن احساس لیاقت . چهار : برنامه واضح نداشتن . پنج : به جای تمرکز روی خودم ، تمرکزم روی دیگرانه. شیش : با ارزش دونستن دست آورد های دیگران و بی ارزش دونستن دست آورد های خودم .هفت : دیدن ظاهر قضیه مثلا من به حالای این فرد توجه میکنم و خودم رو صرفا با همین یک دست آورد مقایسه میکنم بدون اینکه بدونم نتیجه ی کارش چی میشه ، ظاهر رو میبینم و به فرکانس ها یا مداری که داشته توجه نمیکنم ، به احساس لیاقت و یا باور به ساده پیش رفتن کار ها مثلا تو این فرد دقت نمیکنم و کلیت خودم رو فقط با یک مورد در زندگی یک نفر قضاوت و مقایسه میکنم .(وای خدای بزرگ چقد کار دارم من هنوز )

    سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این فرد نگاه کنم که باعث شود به خودباوری برسم

    الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم:

    * هر هدف یا خواسته ای دارم اتفاق میفتد اگر آن را آسان ببینم ، اگر احساس لیاقت داشته باشم ، اگر برای خودم اما و اگر و ولی و… نچینم و خودم برای خودم سد و ترمز نسازم ، مدرک دیپلم ، سن بالا ،این هم نشونه ای از فردی که نه تحصیلات داشت و نه زبان بلد بود و این در حالیه که همه دارن میگن باید فلان زومه رو داشته باشی برای مهاجرت ،پدرش همکار پدر منه و درامدشون یکیه و با کمک پدرش رفته در حالی که درآمد من 3 برابر درآمد پدرم هست فعلا .

    * به خودم و اهدافم و مسیرم که بلند مدت و کوتاه مدت هست ایمان داشته باشم و روشون تمرکز کنم و بدونم با تکامل و موندن در مسیر به هرآنچه که میخوام میرسم .

    *هدف های زندگی هر فرد منحصر به فرده و یک نسخه ی یکسان برای خوشبختی و احساس خوب وجود نداره

    سوال دوم: چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟

    * در یک کلام سخت و اسان همزمان ، هیچ محدودیتی وحود نداره ، جز ذهن ما و هیچ کدام از قوانینی که ما انسان ها گذاشتیم برای خدا وجود نداره و خداوند همواره بر اساس قوانین خودش عمل میکنه

    برای خداوند هیچ مرزی دور کشور ها کشیده نشده ، هیچ قانون زمینی و نوشته شده به دست دولت هایی نیست،  هیچ زبان و نژادی برای خدا وجود نداره و در قوانینش تاثیر نداره .

    باید بشینم اینا رو از اول بخونم چون خدا ایراد هامو گفت و من نوشتم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    آتنا محمدی گفته:
    مدت عضویت: 931 روز

    سلام بر استاد عزیز و گرامی

    جواب تمرین من:

    مامانم توی آزمون فنی حرفه ای قبول شد :

    احساسی که داشتم:احساس کردم از مطالعه ی زیاد دیگه راحت شد و منم راحت شدم اما توی ذهنم یه چیزی میگفتم خب دیگه آزمونش آسون بده کار زیاد خفتی نکرده.

    یکی از استاد هام با خانم بسیار زیبایی ازدواج کرد و رابطه ی عاطفی خیلی خوبی دارن :چون تا به حال کسی از من خوشش نیومده حس کردم چون همسرش زیباست رابطه ی عاطفی خوبی دارن و احساس زشت بودن کردم.

    مریم دوستم و رقیب تحصیلیم توی کنکور پارسال رتبه ی خیلییییی بهتر از من کسب کرد و من اون لحظه حسادت کردم ولی میدونستم تلاش بیشتری کرده ولی با این حال حس خوبی نداشتم.

    چه ایده های الهام بخشی می‌تونه موفقیت این فرد در من ایجاد کنه؟؟؟

    مامانم:مامانم با اینکه از درس مدت ها فاصله داشت تونست پس من بهترشو حتی میتونم چون مدت هاست در مسیر درسم.

    استادم:ایده ای که ازشون میگیرم به نظرم ایشون خیلی رابطشون با خودشون و خدا قوی بود و خداوند هم یه رابطه ی معرکه واسشون آورد پس منم اگه رابطمو با خدا و خودم بهتر کنم میتونم رابطه ی زیبایی رو در آینده تجربه کنم.

    مریم:مریم همیشه دختری بود که حتی وقتی می‌رفت مسافرت درس خوندنو رها نمی‌کرد و حتی وقتی شمال بودن خیلی خفن درس خوند پس منم اگه عالی درس بخونم و هر جایی رفتم درس خوندنو هم با خودم ببرم پس میتونم نتایج معرکه تری بگیرم.

    چه درس هایی میتونم بگیرم از مسیر هایی که این افراد طی کردن؟

    مامانم: تمام مباحث و تموم کرد پس منم اگه اون مباحث مربوط به رشتمو تموم کنم میتونم.

    استادم:ایشون سال ها از سن 16 سالگی رو خودشون کار میکردم و به چیز های مثبت توجه میکردن و خودشونو دوست داشتن پس منم اگه رو خودم بیشتر کار کنم و خودمو دوست داشته باشم میتونم.

    مریم:مریم دوست قشنگم که حتی تو نوشتن در موردشم لبخند رو لبمه ،درسی که ازش میگیرم اینه:

    آتنا مریم با موفقیتش بهت میگه حتی وسط دشت و دریا هم درس خواندن و هدفتو رها نکن و مستمر و هر روز تلاش کن و 100خودتو بذار واسه کاری که دوست داری.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    مرضیه ابراهیم پور گفته:
    مدت عضویت: 1688 روز

    سلام درودبراستادعباسمنش وخانوم شایسته وخانواده گرامی عباسمنش

    . استادگرامی من دوسال ایت شماوشمااشناشدم خداروشکرمیکنم وچندین دوره خریداری کردم… من تعغیرشخصیتی زیادی داشتم وخداروازشماوصحبت های شماشناختم….

    من بااین که روزانه چندین ساعت فایل های روگوش میکنم اماگاهی اوقات برای چنددقیقه ای حسادت میاداماسریع براون غلبه میکنم

    خیلی ازتون ممنونم بابت راهکاری که گفتین…. میتونیم ازشون بپرسیم

    .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    مسلم مرادی گفته:
    مدت عضویت: 1193 روز

    به نام خالق هستی

    سلام جواب سوال دوم

    داداشم شرایط مالیش از دو سال پیش بهتر شده و نمایشگاه ماشین زده و درآمدش خداروشکر عالی شده چندید برابر شده و من واقعا خوشحال شدم که شنیدم و حسادت اصلا نکردم و به خودم میگفتم وقتی داداشم تونست به هدفش برسه من هم میتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    رضیه واحداصل گفته:
    مدت عضویت: 1189 روز

    سلام استاد عزیزو مریم خانم عزیزم

    من دفترو خودکار خیلی داشتم ولی دخترم همه رو گم کرده یا خراب کرد..

    گفتم الان تو سایت بنویسم براتون بهترم هست

    من وقتی ک فامیلام یا دوستانم ب ی موفقیتی برسن بعضی وقتا خوشحال میشم و تبریک میگم اما بعضی وقتا ناراحت میشم و حسودیم میشه ولی خب ب روم نمیارم ک ناراحت شدم

    دختر عموی بابام تونست همراه

    همسرودختراش ب انگلیس مهاجرت کنن من خیلی خوشحال شدم ولی ذهنم میگفت اره دیگه پول زیاد اینارم میاره دیگه

    اما من تایه جاهایی از زندگیشون خبرایی میشنیدم چون قبلا ساکن شهرستان بودن وبعد رفتن تهران ی چندسالی اونجا زندگی کردن و بعد از فامیلا شنیدم ک ب انگلیس مهاجرت کردن

    و عکساشونو هم دیدم

    عامل اینو هم تلاش زیاد میدیدم وهم پول زیاد

    باور محدود کننده ی من=پول فراوان بود و عدم لیاقت

    اینو من چند سال پیش ک اصلا فکر مهاجرت کردن رو نداشتم دیدم و شنیدم والان برام خیلی راحت ب نظر میرسه مهاجرت کردن

    امامنی ک هیچ تلاشی نمیکنم وفقط ب فکر مهاجرت هستم منو ناراحت میکنه و حس بدی بهم دست میده

    میدونم باید برای رسیدن ب این هدفم قدم بردارم

    اما نمیدونم چی جلوی منو گرفته

    ی موفقیت ار دوستم ک تونست بعداز 15 سال زندگی مشترک

    صاحب ی خونه بشه

    من خیلی خوشحال شدم و اینکه میدونستم

    همسرش و خود دوستم خیلی تلاش کردن برای

    خونه دار شدن

    سال ها مستاجر بودن

    و خونه رهن میکردن دو سال سه سال اونجا زندگی میکردن و پولاشونو پس انداز میکردن

    و بالاخره صاحب خونه شدن

    این موفقیت بهم امید میداد ک میشه صاحب خونه شد

    ولی با تلاش های کوچک و پیوسته

    باور محدود کننده ی من=سختی کشیدن و محدود کردن خودت برای نداشتن بعضی چیزها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    سحر مهدویفر گفته:
    مدت عضویت: 3446 روز

    بنام خدای مهربان

    بعد از چندین و چند ماه امشب تصمیم گرفتم که تمرین این فایل رو کامنت بذارم

    خدایا تو بگو من بنویسم

    تمرین اول:

    قدم اول: موفقیت افراد نزدیکم رو‌بنویسم

    فرد شماره یک: این خانوم زیبا تونست ماشینش رو که پراید بود رو به یک کوئیک تغییر بده و الان در حال تغییر اون به 206 هست

    به تازگی به یک مسافرت خارجی رفت

    کارمنده و حقوق بگیره

    روابط عالی و عاشقانه باهمسرش داره و از نظر من بسیار خوشبخته

    من چه احساسی نسبت به موفقیتش دارم؟!

    احساس حسادت ندارم و یا خیلی خیلی کمه بیشتر احساس حسرت و خود کم بینی و ضعف دارم

    اون از من بالاتره

    قدرتمند تره

    من از رانندگی میترسم و حاضر نیستم پشت فرمونش بشینم ولی این شجاعت داره

    چه ایده های الهام بخشی از موفقیت این فرد میتونه در من ایجاد کنه؟!

    اون خیلی به خودش اهمیت میده منم باید به خودم اهمیت بدم

    خیلی رها و شاد و خوشحاله ولی من ادم استرسی و جوشی هستم

    اون خیلی رو پولش و کارهاش برنامه ریزی داره ولی من هدف و برنامه ریزی مشخصی ندارم

    اون خودش رو باکسی مقایسه نمیکنه

    ولی من همش دنبال مقایسه خودم با دیگرانم

    اون خودش رو بالا میبینه (لایق میدونه)

    ولی من خودم رو لایق اینها نمیدونم

    موفقیتش چه درسی برای من داره؟!

    اگه اون تونسته منم میتونم

    بشرط اینکه مثل اون عمل کنم

    مثل اون باور کنم

    فرد شماره دو : در حال مهاجرت به یک کشور فوق العادس

    من چه احساسی دارم؟!

    حسادت

    خوش بحالش داره میره ازایران و اونجا حتما موفق میشه

    (باوراینکه نمیشه تو ایران موفق شد)

    دیگه نمیشه باهاش صحبت کرد چون قیافه میگیره و برخورد درستی بامن نداره

    (قضاوت بی جا)

    زمان داره میگذره و اصلا معلوم نیست که بشه ماهم ازایران بریم یا نه

    (یاس و ناامیدی)

    اون موفق شد و من دیگه موفق نمیشم

    (باور اگه افراد زیادی موفق بشن دیگه فرصت برای موفق شدن من نیست )

    چه درس هایی باید از موفقیت این افراد بگیرم؟!

    باید بگم مهاجرت به کشور عالی حقشونه چون :

    اینا خودش رو حبس کردن و از مهمونی ها و دورهمی های پوچ خارج شدن و فقط روی کار و اهدافشون تمرکز کردن

    اینا هم کار کردن هم آموزش زبان دیدن

    تلاش کردن برای خواسته هاشون

    بها پرداختن

    ولی من چی؟!

    بجای آموزش دیدن رفتم تو مهمونی های بی فایده

    وقتم رو الکی هدر دادم

    بجای تمرکز روی خودم و کارم وارد حاشیه شدم

    اینکه فلانی چیکار کرد چی گفت چی خورد و….

    بجای تمرکز رو خواسته هام توجه کردم رو ناخواسته ها و…..

    پس من هم میتونم مهاجرت کنم بشرط اینکه:

    اول از همینجایی که هستم لذت ببرم

    ثروت بسازم

    حالم رو خوب کنم

    به زیبایی های اطرافم بیشتر توجه کنم

    بیشتر آموزش ببینم

    کسب و کارم رو گسترشش بدم

    و افراد سمی اطرافم رو حذف کنم

    مهمونی ها و دورهمی هایی که هیچ سودی برام ندارن رو حذف کنم و فقط و فقط روی اهدافم رشد و موفقیتم تمرکز کنم

    اهدافم رو کامل و واضح بنویسم و براشون قدم بردارم ……

    استاد ممنونم بابت این فایل فوق العاده

    که باعث شد نفوذ کنم به لایه های زیرین مغزم و احساساتم رو بشناسم و برای بهبودشون و تغییرشون قدم بردارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    اعظم م گفته:
    مدت عضویت: 1666 روز

    سلام وآرزوی سلامتی به استاد نازنینم

    خدا را شکر که زنده ام و این آگاهی ها برایم یاد آوری میشود

    و اینها را کسی برایم یاد آوری میکند که به نیروی بینهایت الهی وصل است

    سه ماه پیش پسر خواهرم بورسیه ی دانشگاه اوهایو آمریکا شد ومن از صمیم قلب برایش خوش حال شدم و ازته قلبم برایش آرزوی سلامتی و موفقیت کردم

    و بسیار اورا تحسین کردم چون تلاش کرده بود

    وقتی به اصفهان می آمدند

    درجمع خانوادگی بود می‌گفت ومیخندید و گاهی کتاب را هم مرور میکرد همیشه کتاب به دست بود

    میخواهم بگویم کتاب رفیق شش دانگش بود

    خدا راشکر نتایج زحمات خودش را دیده بود و موفق شده بود

    یاد گرفتم تلاش پیگیر ومداوم انسان را به نتیجه میرساند

    نوش جانش این موفقیت و پیروزی

    گوارای وجودش

    لایقش بود

    حواشی مهم نیستند مهم اهداف ما هستند که باید برای محقق شدنش تلاش کنیم

    یادم هست هرگاه در کودکی شیطنتی میکرد خواهرم می‌گفت نمی‌گذارم به مدرسه بروی

    واو به شدت ناراحت میشد،و نقطه ضعفش مشخص بود.

    از خدا خواستم که پسر من هم موفق شود

    ولی من نمیتوانم پسرم را تغییر دهم

    اگر خودم تغییر کنم و حرکت کنم

    اطرافیان من نیز تغییر میکنند

    من حق و توانایی تغییر خودم را دارم

    و دوست دارم با تلاش و کوشش مداوم موفق شوم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: