تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵ - صفحه 18


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه نامی گفته:
    مدت عضویت: 122 روز

    سلام و عرض ارادت امشب شب پنج شنبه 19 آذر 1404 است و من که با شنیدن فایلی از شما استاد گرامی که فرمودین که نتایج خودرا در سایت ثبت کنید اومدم دومین کامنت خودم را بنویسم من در کامنت اول کامل موفقیت های قبلم را توضیخ دادم و باید بگم که در شرایطی هستم که اگر بلند نشم و کاری نکنم. مجوز تاسیس مدرسه ام زمانش تمام میشه و دست خالی ام و هدایت شدم به سایت شما و. متوحه شدم که فایل های جدیدی روی سایت قرار گرفته و یکی از کارهای عقب افتاده ام یک تابلو فرش مینیاتور ضامن آهو هست که 15 ساله نصفه بافته شده کنار خانه است و. شروع کردم به بافت که به لطف خدا تمومش کنم وفایل های جدید شما را که در کلاب هاوس با دوستان صحبت میکنید را تا جلسه 15 امشب گوش دادم و موقع بافت فرش فایل ها را میشنوم و لذت میبرم و با گشایش ها و احساسات دوستان بغض میکنم و چقدر حالم خوب میشه وقتی میبینم اینقدر نتیجه دیدن و امیدوار می شم. دوباره وزنم رفته بالا و این روزعا با افسردگی و حال بد میگذروندم که با گوش دادن صخبت هلی شما و موفقیت های دوستان خالم دگرگون شده

    و فردا روز مادر هست روز ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه، همسرم دو میلیون هدیه تولد به من داد و دوباره 900 دیگه هم امروز کار کرده بود واسم زد فکر کردم برای خودم چی بخرم که با این پول بشه خریداری کرذ، هدایت شدم برم ببینم کدام محصول سایت قیمت کمتری دارد که دوره 12 قدم را دیدم تصمیم گرفتم قدم اول را خریداری کنم.

    با اینکه نیاز به کفشو کیف دارم، ولی میخوام با تعهد به خودم و آینده ام کمک. کنم

    قدم یک را میخرم، امیدوارم پول قذم های بعدی برسه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    مینو گفته:
    مدت عضویت: 1775 روز

    به نام پروردگار رب العالمینم

    سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی

    یک موفقیت کوچک یا بزرگ از گذشته تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید

    مثل کاهش وزن ، قبولی در یک آزمون ، یادگیری یک مهارت ، غلبه بر یک ترس یا حتی موفقیت در روابط

    سپس بنویسید امروز که به آن دستاورد نگاه می کنید چطور می توانید از باور و اعتماد به نفسی که از آن موفقیت به دست آوردید به عنوان یک سکو برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید استفاده

    میکنید

    من وقتی ترم 4 دانشگاه بودم همسرم که از اقوام بود ازم خواستگاری کرد و جواب مثبت دادم و عقد کردیم و من از همون موقع به فکر تهیه جهیزیه بودم ولی انگار خانواده ام خیلی جدی نمی گرفتن من هم بدون هیچ ناراحتی از حقوق دانشجویی خودم که دبیری می خوندم و حقوق بهمون میدادن شروع کردم به خریدن یه سری وسایل و همین باعث شد خانوادم هم دست به کار بشن و جهیزیه من تکمیل شد

    و این کار خیلی به من اعتماد به نفس داد

    هر چند که شخصیتم جوری بود که همیشه احساس توانمندی می کردم مثلا یادمه کوچک بودم می رفتم خونه مادربزرگم تو غذا پختن کمک می کردم کاری که مامانم اصلا نمی ذاشت دخالت کنم و می گفت درستون رو بخونین بیشتر خوشحال می شم و اون کمک ها باعث شد در تمام دوران زندگی ام به راحتی و عالی آشپزی کنم

    یا اینکه می رفتم خونه داداشم ، زنداداشم هر کاری ازم می خواست راحت کمکش می کردم اون موقع من چهارم ابتدایی بودم و الان از پس همه کارهای نظافت خونه برمیام

    یا مثلا تو مدرسه خیلی درس نمی خوندم و احساس می کردم من درسها رو بلدم و همیشه شاگرد اول یا دوم و سوم می شدم

    اصلا کنکور برام غول نبود و دو هفته درس خوندم و دبیری قبول شدم چیزی که می خواستمش

    یا اینکه خواهر کوچکترم که دنیا اومد و من دانش آموز دبیرستان بودم راحت تر و خشکش می کردم و این باعث شد وقتی خودم بچه دار شدم اصلا به مامانم یا هیچ کس دیگری زحمت ندادم

    و جور کردن جهیزیه ام با حقوق خودم بهم کمک کرد که هر چیز دیگری در زندگی بخوام به راحتی براش پول پس انداز کنم و بدستش بیارم

    طلا و پول پس انداز کردم و زمین خریدم

    پول پس انداز کردم ماشین خریدم تا الان 5 تا ماشین صفر خریدم

    پول پس انداز کردم طبقه دوم خونمون رو ساختیم

    پول پس انداز کردم طلا خریدم

    پول پس انداز کردم زمین دیگه ای خریدم

    پول پس انداز کردم گوشی و لپ تاپ و کلی وسایل خونه و آشپزخونه خریدم

    پول پس انداز کردم کسب و کاری برای همسرم راه اندازی کردیم

    و استاد عزیزم

    قبل از شروع پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر ایده ی کسب و کاری که چند ماه بود ذهنم رو درگیر کرده بود و تصمیم کاملا جدی برای اجراش گرفتم و اومدم برای تامین سرمایه پول پس انداز کردم پولش جور شد مغازه برای محل کارم هم جور شد و به امید خدا روز پنج شنبه 20 آذرماه

    وسایل و دستگاه ها که برام ارسال شده به دستم می رسه و استارت کار زده میشه

    خدا رو بی نهایت سپاسگزارم

    استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی ام بی نهایت سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1875 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    گام هشتم آیات سَخَّرَ- آیه 79 نحل

    ‏أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللَّـهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (79) نحل

    آیا به پرندگانی که در جو آسمان به تسخیر خداوند درآمده اند نمی نگرند که جز خداوند آنها را نگه نمیدارد ، به درستی که در این ( پرواز) نشانه هایی است برای افرادی که ایمان آورده اند

    میدونید وقتی به این آیه رسیدم چی به ذهنم رسید ؟

    یاد هواپیماها افتادم که به لطف و فضل خداوند به تسخیر انسان ها در آمده است

    شاید اصلا این توانایی انسان که توانست پرواز رو یاد بگیره و الان میتونه هواپیماهای چند صد تنی رو در آسمان به پرواز در میاره ، نگاه کردن به پرنده ها و الهام گرفتن از اونها بود

    همون چیزی که خداوند وهاب 1400 سال پیش به عنوان نشانه و آیه ای بیانش کردن برای افرادی که ایمان در قلبشوت نفوذ کرده

    تقریبا تمام دستاوردهای بشری نشات گرفته از طبیعت و الهام گرفته از اون هست ، از ساختن ماشین و کشتی تا هواپیما ‌و …….

    و وقتی خداوند جهان رو به معنی واقعی کلمه به تسخیر ما در آورده ، ما چرا نباید این توانایی ها ی خودمون رو ببینم و سپاسگزار این همه نعمت های الهی باشیم ؟

    و همیشه شکرت

    با عشق ، ادامه دارد ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 132 روز

    سلام خداجونم

    درود بر استاد عزیزم و دوستان هم فرکانسی

    من اکثرا با شنیدن صدای دانشجوهای سایت و تغییر مسیرشون و شنیدن موفقیت هاشون،، اشکم در میاد و خداروشکر میکنم برای این حالشون، چون اعتقاد دارم، هر چقدر اتفاق های خوب رو تحسین کنیم و دعای خیر البته از ته دل، روزی خودمونم خواهد شد.

    برای خود من چیزی که در مورد این موفقیت ها به ذهنم رسید، گرفتن گواهینامه رانندگی بود.

    نمیتونم بگم که چقدر این آزمون عملی رو برای خودم غول کرده بودم و هر هفته وحشت زده میرفتم برای آزمون و با سگرمه های درهم برمیگشتم خونه..

    دخترم که اونموقع خیلی کوچیک بود، به محض باز شدن در، از پشت پنجره منو نگاه می‌کرد ببینه خوشحالم یا نه و من بیشتر ناراحت میشدم که بازم باید بگم نه نشد.

    این فکر یا باور غلط از افسرپلیس که تو ذهن من بود، مانع قبولی من میشد،،

    از بس گفته بودن افسرا راحت نمیزارن قبول شی و پلک بزنی ایراد میگیرن و خیلی باید حواس جمع باشی و باید خوش شانس باشی تا یه افسر خوب به پستت بخوره،،،

    خلاصه با همه ی این باورهای غلط، من 4 بار رد شدم چون میترسیدم و هر بارم به دلیل خیلی بیخود رد میشدم،، چون ذهنم خراب بود.

    وقتی برای بار پنجم رفتم آزمون بدم، بهم گفتن خدا به دادت برسه امروز یه افسر خانمه که اصلنم اعصاب نداره،، یعنی خیلی باید خوب باشی تا قبولت کنه،،

    من چون دیگه واقعا خسته شده بودم،

    گفتم من هر جوری هست امروز قبول میشم و دیگه به چیزای بد فکر نمی‌کنم…

    خلاصه اونروز من قبول شدم، اون خانم نه بداخلاق بودن نه عصبانی و نه سخت گیر، من در کمال خونسردی قبول شدم و انگار یه کوه از رو دوشم برداشته شد..

    و تمام مدتی که تو راه برگشت بودم به قیافه ی دخترم فکر میکردم که پشت پنجره منتظر منه و قراره کلی خوشحالش کنم.

    آره من قبول شدم و یه اعتماد به نفس فوق العاده پیدا کردم و خیلی بابتش خوشحالم

    به نظرم گرفتن گواهینامه خیلی به اعتماد به نفس آدم کمک میکنه و من این تجربه ی عالی رو داشتم.

    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    اینم تجربه ی من تقدیم شما

    باشد که خداوند همواره هدایتمان کند و در بهترین مسیرها قرارمان دهد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    هانیه شهیدیان گفته:
    مدت عضویت: 963 روز

    به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم (فتح 1 )

    تا خدا آنچه را در گذشته پیش آمده و آینده پیش خواهد آمد از میان بردارد، و نعمتش را بر تو کامل کند، و به راهی راست راهنمایی ات نماید ( فتح 2 )

    سلام به استادان عزیزِ عزیزم و بچه های قشنگِ بهشت

    پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه ی پانزدهم :

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    من همیشه دختر زرنگی بودم، همیشه تمیز و مرتب بودم و در حال بهبود همه چیز، هر جا میرفتم میخواستم بهبود بدم و البته که از روی عشق بود همیشه این حرکتم و هست و همین باعث پیچیدنِ حس خوب تو اون مکانی که میرفتم میشد و من تو خانواده مون معروف شدم به آبادی، آبادی به معنای کسی هست که میاد یه سری چیزها رو بهبود میده هر جا که باشه، خخخخ ، خلاصه که این برای من خودش یه موفقیت بود که ناخودآگاه باعث بهبود رابطه م با افراد هم میشد، و فقط همین نبود، من همیشه ناخودآگاه حتی قبل از اینکه با قانون آشنا بشم در اکثر اوقات حسم خوب بود و همش خنده و شوخی و انرژی مثبت بودم و کلا به پر انرژی بودن معروف بودم از همون زمان مدرسه، و بعد از اینکه با قانون آشنا شدم تازه متوجه شدم که دلیل اینکه خیلی اوقات هر چیزی که میخواستم به آسونی واسم فراهم میشده چی بوده و اون موقع هایی که سخت پیش میرفته چیزی در زندگیم دلیلش چی بوده، خلاصه که من بعد از آشنایی با شما استاد جان و دریافت آگاهی های ارزشمندتون سعی کردم خیلی اَلَک شده روابطم رو انتخاب کنم و من فقط سعی کردم توی ذهنم با کسایی که به واسطه ی افکار و باورهای نادرست خودم از سمتشون آسیب دیده بودم و اون ایرادات درونم رو دیده بودم، به صلح برسم و قربون خدا برم که همیشه سمت خودش رو درست و تمام و کمال انجام میده، به محض اینکه دید من دارم تعهد میدم و تغییر میکنم و حسم رو خوب نگه میدارم اونم همه ی اون افراد رو محو کرد از زندگیم و حتی بهم گفت یه سری شماره ها رو از داخل گوشیم پاک کنم که کلا از فرکانس و مدار فکر کردن بهشون هم خارج بشم نه فقط از نظر دیداری و منم انجام دادم و من همه ی اینا رو موفقیت و دستاورد می‌دونم

    من قبل از اینکه با همسرم ازدواج کنم دوست داشتم با یه شخصی شبیه ایشون وارد رابطه بشم و انگار که محال میدونستم که با خود ایشون وارد رابطه بشم چون ایشون اصلا من رو نمی‌شناخت ولی من اون رو میشناختم از دور به واسطه ی شغلش و معروف بودنش توی شهری که اون زمان زندگی میکردیم و خلاصه که معجزه رخ داد و همه چیز طوری پیش رفت که ایشون هم به من علاقه مند شد و بعد از چند سال که همدیگه رو بیشتر شناختیم با هم ازدواج کردیم و ما به لطف پروردگار قدرتمندمون تا الان تونستیم با عشق با هم زندگی کنیم و بپذیریم اونجاهایی که باید تغییر کنیم و چقدررر با این پذیرش ها و تغییر ها و زمین گذاشتن غرورمون، هر روز رابطه مون رویایی تر شد فقططط به لطف خدا جونم

    تو زمینه ی کارم اگه بخوام مثال بزنم که باید بگم خدا جون همواره داره هدایتم می‌کنه که هر بار کیفیت محصولاتم بهتر بشه خودش خیلی تکاملی بهم کمک کرد که جلو برم و نترسم و همیشه ی همیشه به موقع دستاشو واسه کمک بهم فرستاده و اتفاقا همین امروز هم یه حرکتی بهم گفت بزنم در همین زمینه ی رفتن تو دل ترس و حساب کردن روی خودش برای فرستادن رزقم، و من انجام دادم و بخاطر شیار های جدیدی که به لطف دوره ی هم جهت با جریان خداوند تو ذهنم ساخته شده ( البته هنوز عمیق نشدن ولی واقعا جای شکر داره که ساخته شدن این شیارهای عصبی جدید )،‌ تونستم‌ این حرکت رو انجام بدم و نتیجش خیلی خوب بود و من اینو لطف خدایی میدونم که از هر کسی به وعده اش وفادار تره و این قدم برداشتن هایی که با هدایت خودش هست باعث شده اعتماد به نفسم و ایمانم به اینکه خودش با هر قدم هدایتم می‌کنه بیشتر بشه و الهی که تا آخرین لحظه ای که نفس میکشم در مسیر درستش ثابت قدم باشم

    عاشقتونم و به خالقِ آسمون ها و زمین و هر آنچه که بین این دو هست میسپارمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    سیده فاطمه حسینی فر گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    درود استاد عزیز

    الهی دنیای زیبایت را سپاس

    در گذشته یه نوع وابستگی داشتم به افراد و اشیا و …

    جوری که مثلا میخواستم پیاده روی برم یا باشگاه ته ذهنم میگفتم یکی باشه با هم بریم. تنهایی خوش نمیگذره. چند نفر باشیم تو مسیر تنها نیستیم. میگیم میخندیم. یا سینما خب تنها برم که چی بشه.

    یکسال تابستان تصمیم گرفتم و تنهایی رفتم پارک. پیاده روی کردم. یادمه یه فایل از استاد رو گوش میدادم. تموم میشد فایل رو دوباره از اول گوش میدادم. بعد هم با وسایل ورزشی تمرین کردم و برگشتم خونه. بنظر خوب بود. تنهایی اذیتم نکرد. روزهای بعدی هم ادامه دادم. تمام سه ماه رو تنهایی رفتم پارک های مختلف تو محل.

    بعد دیدم که تنهایی کوله انداختم و تهرانگردی میکنم. و بعد طبیعتگردی و الان کوهنوردی.

    شاید خودم هم متوجه نشدم که چطور اتفاق افتاد. ولی شروع کردم. و شاید ناخواسته از اهرم رنج و لذت استفاده کردم.

    با خودم میگفتم تنهایی هم بد نیست. بیا ورزشت و کردی. تو آرامش. وقتی با دوستت میای صحبت میکنی از چیزهای مختلف. ولی اینجوری فقط فایل گوش میدی.

    الان هر برنامه ای باشه تنهایی شرکت میکنم. اگه هم دوستان یا خانواده بیان یا نیان برام فرقی نداره.

    من تو ذهنم یه چیزهایی ساخته بودم که واقعیت نداشت. در حالیکه تنهایی این فرصت رو بهم داد که تونستم فایل گوش بدم. با خودم خلوت کنم. به رویاهام فکر کنم. به زیبایی ها توجه کنم. از نسیم باد لذت ببرم. از صدای پرنده ها‌…..

    شاید با هم که بودیم چون گرم صحبت میشدیم نمیشد این زیبایی کوچک رو ببینیم.

    سپاس بابت آگاهی های دوره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    آباندخت گفته:
    مدت عضویت: 1548 روز

    سلام خدمت همه‌ی عزیزان

    موفقیت من در مورد یادگیری استمرار هست

    من بعد تولد فرزندم حدود 20 کیلو افزایش وزن داشتم که شروع کردم به ورزش اما به دلایل مختلف ورزش رو رها میکردم چون نتیجه‌ای که میخواستم رو نمیگرفتم

    البته وزن کم میکردم اما چون عجله داشتم سریع به وزن قبلم برسم خسته میشدم

    خلاصه یک روز رفتم رو ترازو و دیدم که چقد وزنم زیاد شده و اونجا بود که به خودم تعهد دادم 6 ماه متوالی هر روز برم باشگاه و غذامو کم کنم که سپاس خدا الان حدود 16 کیلو کم کردم

    به قول استاد روز اول که لوبیارو‌میکاری فقط یه لوبیای خیس داری اما با مراقبت و استمرار نتیجه میگیری

    حالا این 6 ماه استمرار در هرکاری برای من الگوی موفقیت شده و حتی برای ساختن باورهای جدید هم از همین موضوع استفاده میکنم

    با خودم میگم استاد عزیز گفتن باوری درسته که به آدم کمک کنه پس من 6 ماه هرچیزی بشه این باور رو دارم و دنبال نشونه‌هاشم و در نهایت وضعیت قبل و بعد خودم رو میسنجم تا ببینم نتیجه گرفتم یا نه

    همین موفقیت در کاهش وزن برای من یاداور استمرار هست و از همین موضوع استفاده می‌کنم برای اهداف بعدیم.

    موفق باشید عزیزان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    انیس دیده بان گفته:
    مدت عضویت: 1604 روز

    درود بر استادِ جان

    اوحدی مراغه ای میگه که:

    به قطره قطره باران ، شود جهان طراوت

    به ذره ذره کوشش ، رسد دل به سعادت

    قطعا همه ما موفقیتهایی رو در زندگیمون تجربه کردیم

    (استاد این چندروز حسابی درگیر داوری بودم مسابقات انتخابی تیم ملی جوانان ، کنارتون بودم ولی فرصت نشد کامنت بزارم)

    من در راستای هدف جدیدی که براتون در موردش گفتم مثال میزنم ، در مورد قهرمانی هام در سالهای دور

    یادمه در 20 سالگی با کونگ فو آشنا شدم دقیقا روزی که پسرم 20 روزه بود رفتم کلاس و ثبت نام کردم اون روز تازه بخیه های پسرم که ختنه ش کرده بودیم افتاده بود ولی آتش عشق و علاقه به این هنر من رو رها نکرد

    کارهای خونه رو انجام میدادم پسرمو میخوابوندم شیر هم از خودم میگرفتم و براش میزاشتم توی شیشه که اگه بیدارشد و بیقراری کرد خاله همسرم بهش بده بخوره..

    میرفتم سرکلاس انگار اون یک ساعت و نیم اصلا از عمر من حساب نمیشد هیچی یادم نمیومد فقط توی کلاس بودم و غرق در انجام تمرینها با عشق

    سالها توی استان و کشور مسابقات شرکت میکردم البته هیچ وقت کوچ یا مربی حامی نداشتم چون مربیم بعد یکسال به شهرشون برگشت و من خیلی زود مربی شدم و هروقت مسابقات میرفتم خودم تنهایی مسابقه رو مدیریت میکردم و هربار یا اول یا دوم یا سوم میشدم چه در استان چه در کشور

    حتی برای برون مرزی انتخاب شدم اما چون رشته ما فدراسیون نداشت هزینه رو باید خودمون میدادیم و من نتونستم برم

    تا اینکه در 28 سالگی با ووشو آشنا شدم و وارد این رشته شدم و مربی گریم رو بصورت حرفه ای شروع کردم

    فقط و فقط به این خاطر که قهرمان بسازم و به خودم همون روزای اول عهد بستم و حتی یادمه نوشتم که باید مربی برتر قهرمان ساز بشم در استان و کشور، که در طی 4 سال به هدفم رسیدم

    همه اینها بخاطر این بود که آرزوی فهرمانی جهان به دلم موند و گفتم حالا که نتونستم قهرمان بشم پس قهرمان ساز میشم

    یکی از دلایلی که زود نا امید شدم از قهرمانی این بود که زود ازدواج گردم در سن 16 سالگی و همیشه هرکاری میحواستم انجام بدم دور و بریها میگفتن تو دیگه بزرگ شدی ازدواج کردی بچه داری و ازتو گدشته این کارا و این حرفا

    جالب بود همون آدما خودشون دختری داشتن که همسن من یود ولی چون مجرد یود هنوز فرصت انجام خیلی از کارهارو داشت ، و این همیشه منو آزار میداد و برام سوال بود که چرا مگه من چندسالمه ؟؟؟

    گاهی حتی باور نمیکنم که من یه زمانی قهرمان بودم چه برسه به این که بخوام یادشون رو زنده کنم

    اما الان شرایط تغییر کرده باورهام و شناختم از جهان تغییر کرده من حقمو از این دنیا میگیرم هیچ کس نمیتونه راه منو با حرفاش و باورهای اشتباهش عوض کنه ینی اجازه نمیدم تا الانم اگه نشده چون خودم ناآگاهانه اجازه دادم تا دیگران راهم رو مشخص کنن که این الان خوبه یا بده و باید انجام بدی یا نباید …

    دیگه اون روزا تموم شد

    من پشت آرزوهای کودکی ام مثل کوه محکم ایستادم و بزودی همشونو به خاطره تبدیل میکنم

    دوستتون دارم استادم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    محسن ابراهیمی نسب گفته:
    مدت عضویت: 2205 روز

    سلام خدمت خانواده دوست داشتنی سایت استاد عباسمنش

    و همچنین خدمت استاد فوق العاده عزیزم

    و سرکار خانم مریم شایسته پرانرژی و دقیق مهربان

    یکی از اولین موفقیت هایی که در زندگی ام بهش رسیدم و الانم میتوانم از اون بعنوان یک سکو استفاده کنم مربوط به زمانیست که پایان دوره لیسانسم بود و میخواستم ازمون کارشناسی ارشد بدم و داشتم برایش میخواندم در همان روزها که اکثر همکلاسی ها این موضوع را جدی گرفته بودن به خودم گفتم چرا من باید همیشه پولم را از پدرم بگیرم و تا کی میخوای حتی شهریه دانشگاهت رو از پدرت بگیری و تصمیم گرفتم اول راه درامدی داشته باشم و بعدا اگه دلم خواست در رشته مورد علاقم درس بخوانم ولو بصورت ازاد اما با پولی که خودم بدست اوردم

    کلا کنکور و نحوه ورود به دانشگاه ها رو قبول نداشتم و دلیلی نمیدیدم بخاطر خواندن یک رشته که علاقه دارم بخوام اینقدر کلاس کنکور و تست و … انجام بدم

    اولین کاری که کردم سر آزمون ارشد هیچ سوالی رو نخوندم و فقط بازی کردم و در پاسخنامم گزینه ها رو بصورت یک بازی علامت زدم و بیسکوییت سر ازمون رو خوردم و 2 ساعت زودتر پا شدم و در محوطه چمن های اون دانشگاه منتظر دوستم نشستم تا بیاد و در این دو ساعت که با خودم خلوت کردم کلی اهداف و ارزوهام رو توی ذهنم مرور کردم

    وقتی دوستم اومد کلی ازم تعجب کرد و بهش گفتم به محضی برسم خونه دفترچه خدمت پر میکنم و میرم سربازی و بلافاصله بعدش میرم سر کار و اون دوستم باز عجیب بود براش البته من کلا ادم عجیبی هستم از نظر اطرافیانم چون تصمیماتم براشون غیر منطقیه

    وقتی رسیدم خونه کارهای خدمتم رو استارت زدم و تا فاصله 6 ماهه که برم نتیجه محل و زمان سربازی مشخص بشه شروع کردم به جستجوی کار در هفته نامه های شهرم و اول یک کار در کلوپ اجاره فیلم پیدا کردم و با حداقل حقوق شروع کردم بعد از دو ماه ازش اومدم بیرون و برای یک شرکت پخش نوشابه و کیک که برندش اصلا مطرح نبود بازاریابی کردم و فروش عالی رو براش رقم زدم و بعد دو ماه یک شرکت بزرگتر پیدا کردم و بازاریاب اون شدم و این بار کارم جدی تر بود و در شهرهای اطراف و مرکز استان براش بازاریابی کردم و بالاخره سربازی شروع شد و با کمک خداوند یسری کسری ها برای خدمت جور شد و کلا 11 ماه خدمت کردم

    1 ماه مونده بود که خدمتم تموم بشه در یک ازمون استخدامی مهم از یک شرکت مهم نیمه خصوصی امتحان دادم و قبول شدم و یک سال و نیم بعدش رفتم سر کاری که مرتبط با رشتم بود و الان 12 ساله مهندس طراح اون شرکت هستم و از کارم راضی هستم

    و اینم بگم که از بعد از خدمتم بازهم کار بازاریابی رو انجام میدادم و درامدهای جزئی داشتم و بمحض شروع کار کارمندی اصلی ام در یک دانشگاه ازاد نزدیک محل زندگیم رشته ای که دوست داشتم رو خوندم و همچنین یک تجارت راه انداختم و الان که دارم این کامنتو مینویسم تصمیم دارم با تمام این سعی و خطاها و تحربیاتی که بدست اوردم مسیر یک هدف دلخواهم رو بصورت جدی پیش ببرم و یکسری از اضافت رو حذف مردم و الان غول مرحله آخر که خروجم از یک کار شراکتی که داخلش هزینه، انرژی، زمان و بهای زیادی رو دادم است

    پروژه تغییر را در آغوش بگیر استاد عباسمنش بهترین زمان زندگی من روی سایت قرار گرفت و دارم مرحله به مرحله این تغییر بزرگ زندگی ام را انجام میدم و هر قسمت تمرینات رو مینویسم البته چون همزمان دارم روی دوره هایی دیگه شامل روانشناسی ثروت1 و قانون سلامتی کار میکنم و همچنین روزی 12 ساعت سر کار مورد علاقم هم هستم و حسابی دارم روی مهارت و تخصصم کار میکنم نشده زیاد کامنت تو سایت بذارم

    الانم که دارم اینو مینویسم در مسیر کارم توی اتوبوس هستم و ساعت 5 صبحه و همه همکارام خوابن ولی من انقلابی در وجودم دارم و داریم با همسر عزیزم روی یک بیزینس مستقل کار میکنیم و تصمیم داریم همزمان روی باورهامون هم کار کنیم و از خداوند میخوام لحظه به لحظه هدایتم کنه و قدم به قدم باورهای توحیدی و قدرتمند کننده ام رو بهم بفهمونه که ساختن اونها مسیر هدفم رو هموارتر کنم و نتیجه شیرین و لذتبخش دلخواهم رو بدست بیارم.

    یک درخواست از دوستانم در سایت و همچنین از استاد عباسمنش بزرگوار دارم که روی این قسمت که من چطوری بتونم راحتتر از کار شراکتی ام بیرون بیام. اخه یکسری ترمزهای ذهنی دارم مثلا این همه هزینه ای که کردم چی؟ این همه قرارداد محکم شراکتی که نوشتیم چی نکنه؟ حیف این درآمد نیست ولش کنم؟ و یسری نجواهای شیطان که خیلی دارم باهاشون مبارزه میکنم و من یه فرصت به خودم دادم که 1 اسفند امسال بصورت کامل از این شراکت بیام بیرون و تعهد دادم همزمان بیزینس مستقل خودم رو در فیلد مورد علاقم راه بندازم و حتی اگه چند وقتی درامد نداشتم هم اشکال نداره و حتما تکاملم را در بیزینس جدیدم طی میکنم

    در حال حاضر من دوره قانون سلامتی را 2 بار به پایان رساندم و دوره روانشناسی ثروت 1 را تا جلسه 5 پیش رفتم.

    خداوند را بخاطر این همه هدایت عالی شکر کزارم

    از تمامی دوستانم که منو با راهنمایی هاشون هدایت میکنن صمیمانه سپاسگزارم

    ️قدردان استاد عباسمنش بزرگوار و همچنین خانم شایسته محترم و کلیه کسانی که این سایت فوق العاده رو پیش میبرند هستم

    الخیر فی ما وقع

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 1999 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    اگه بخوام در مورد کارهایی که انجام دادم و باعث شده اعتماد به نفسم بیشتر بشه بر ترس هام غلبه کردم و حرکت کردم باورهای محدود کننده رو کمرنگشون کردم بگم، باید اینو اول بهش اشاره کنم که این قضیه مخصوصا برای ما ایرانیا و بازهم مخصوصا برای دهه 60 و 70 خیلی ریشه داشته که باعث شد ما خیلی احساس سرخوردگی و کمبود عزت نفس داشته باشیم؛ در مقایسه با نسلهای جدید که خیلی با اعتماد به نفس بیشتری هستن؛ این هم به این دلیل هست که دهه 60 و 70 که پدر و مادر شدن نخواستن بچه هاشون همون راه خودشونو برن همون احساس تحقیر شدن و کمبودهارو تجربه کنن و میخواستن که بچه ای به عزت نفس بیشتری داشته باشن و چشم و دل سیر باشن؛ و اینکه جهان هم‌داره به این سمت میره که همه چیز در دسترس باشه ، بشه به راحتی به خواسته هامون برسیم و کلی چیزهای جدید تجربه کنیم

    من هم وقتی با شما آشنا شدم نگاهم عوض شد و سعی کردم آگاهانه روی احساس لیاقتم کار کنم ، خودمو بهبود ببخشم برای خودم ارزش قائل بشم و جاهایی که دوست دارم برم با آدم هایی که دوست دارم ارتباط بگیرم، غذاهایی که دوست دارم بخورم چیزهایی که دوست دارم بخرم

    همش به این خواسته ها‌ختم نشد و من تصمیم بزرگتری داشتم،‌روی باور عزت نفسم بیشتر کار کردم ، تونستم‌برم دنبال کاری که دوسش دارم یادبگیرمش و محصول تولید کنم و ازش پول بسازم، تونستم باورهای مالیمو بهتر کنم و ماشین و موتوری که میخواستمو بخرم، تونستم باورهای ارتباطی مو بهتر کنم و راحت تر با جنس مخالف رابطه برقرار کنم خودمو کم نبینم با غریبه ها ارتباط بسازم تو جمع راحت تر صحبت کنم و خجالتی نباشم؛ باورهای سلامتی مو بهتر کنم و بدونم بدنم یک داروخانه سیاره و هیچ عامل بیرونی حریفش نیست

    وقتی تونستم‌خودم‌ وسیله خونمو تعمیر کنم کلی ذوق کردم و اعتماد به نفس و عزت نفسم بیشتر شد، وقتی کارهایی که برای نگهداری از خونه یا وسایل خونه برای تمیزی خونه یا کارهایی برای ماشینم‌یا موتورم انجام میدم که دیگران اصلا به این راحتی انجام نمیدن به خودم افتخار میکنم وقتی میرم کشورهای خارجی و با مترو و اتوبوس و بدون نقشه آنلاین فقط با نقشه کاغذی این طرف و اون طرف شهر میرم و خرید میکنم جاهای دیدنی میبینم به خودم افتخار میکنم وقتی به خونواده م کمک‌مالی میکنم به خودم افتخار میکنم

    وقتی خودم تنهایی میرم مسافرت میرم کافه میرم باشگاه میرم پارک و منتظر کسی نمیمونم به خودم افتخار میکنم،وقتی اهدافمو‌ تیک میزنم به خودم افتخار میکنم

    رسیدن به اهداف و تیک زدن خواسته ها هم یکی از عوامل مهم در بهبود عزت نفس و اعتماد به نفسه

    بدلیل اینکه تو‌بچگی این اعتماد به نفس بهم داده نشده بود که میتونم چنین کارهایی رو انجام بدم نیاز بود که خودم بسازمش و چنین اعتماد به نفسی رو‌درست کنم و به لطف الله مهربان و آموزه های شما و تعهدی که خودم داشتم حرکت کردم و تو مسیر بهم گفته شد قدم بردارم؛ خیلی مهمه که تو بچگی خیلی از باورها ساخته بشه ولی اگه شرایط طوری بود که اون باورها تو بچگی واسمون خوب ساخته نشد از یه جایی به بعد خودمون میتونیم بسازیمش، منم میتونستم مثل خیلیای دیگه همه تقصیراتو بندازم گردن عوامل بیرونی و حرکتی نکنم و خودمو قربانی شرایط بدونم ولی آیا چیزی تغییر میکرد؟ من میتونستم به این همه از اهدافم برسم؟ میدونم‌که خیلی دیگه کار دارم و انتهایی نداره این پیشرفت ولی همین که یک درجه تغییر کنی نتایج ده درجه تغییر میکنن، پس شرایط زندگی خودمون رو خودمون تعیین میکنیم

    ممنونم از شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: