تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵ - صفحه 16


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1875 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    گام پنجم آیات سَخَّرَ- آیه ٣٣ – ٣۴ إبراهیم

    وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ(33)

    و خداوند ماه و خورشید را که همواره در حرکت هستند را به تسخیر شما در آورد و البته روز ‌‌شب را هم به تسخیر شما در آورد

    حالا در آیه بعد ببینید چی گفته

    ‎‏

    وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّـهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ (34)

    ‎‏و خداونداز هر آنچه که از او خواستید به شما داده است، و اگر بخواهیدنعمت خدا را بشمارید، نمی‌توانید آنها را به دقت شماره کنید همانا انسان بسیار ستمگر و ناسپاس است.

    چقدر جالب که ترکیب این آیات جلسات مختلف دوره ها رو به یاد من میاره ، به یاد میارم

    جلسه 16 هم جهت با جریان خداوند که استاد استارت تخصصی صحبت کردن در مورد سپاسگزاری میزنن ، اونجایی که استاد صراحتا اعلام میکنن که : در قرآن کفر در مقابل شکر قرار گرفته

    یعنی من هر جایی که سپاسگزار نعمت هام و داسته هام نیستم کافر میشم چون نمیبینم ، چون میپوشانم نعمت های بیکران خداوند را

    از اون طرف هم خداوند فرموده که بابا شما ها اگر هم بخواین نمیتوانید سپاسگزار تمام نعمت های خداوند باشید ، به درستی که انسان هم کافر است و هم ظالم‌

    بارها در قرآن خداوند اعلام کرده که خداوند به انسان ظلم نمیکند و انسان خودش به خودش ظلم میکند

    و اینجا میفرماید که : من ابر و باد و مه و خورشید و فلک رو به تسخیر شما در آوردم ولی شما کاران میکنید ، سپاسگزار نیستید و همین سپاسگزار نبودن باعث میشه که خودتون با دیتان خودتون ، خودتون رو از نعمت های بی نهایت الله یکتا دور کنید ، وگرنه باران که داره میباره و خودتون به خودتون ظلم میکنید

    و یه نکته دیگه : در ستایش توانایی بی نهایت ما برای خلق خواسته ها و داشته ها

    خداوند 1400 سال پیش ته تقلب رو به ما رسونده اگر ما تعقل و تفکر کنیم ….. گفته بابا جان تو سپاسگزار حقیقی نعمت هات باش ، ظرف وجودت رو برای دریافت نعمت های بیشتر بزرگ میکنم

    غیر از اینه که قانون بدون تغییر خداوند اینه که : احساس خوب = انفاقات خوب و بالعکس

    خداوند هم میداند که سپاسگزاری حقیقی بالاترین فرکانس خلق خواسته ها رو در ما بخ وجود میاره و مستقیما منجر به بزرگ شدن ظرف ما و دریافت نعمت های بیشتر و بیشتری میشود

    عاشقتونم

    با عشق ، ادامه دارد…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    حامد دهقان منگابادی گفته:
    مدت عضویت: 794 روز

    سلام و درود بی کران خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت بزرگ عباسمنش.

    این فایل دقیقا یاداور گذشته من بود، جایی که من دست و پا شکسته از طریق برادرم گهگداری یه نیم نگاهی به سایت عباسمنش داشتم و هیچوقت عمیق گوش نمیدادم، و وقتی احساسم رو برمی انگیخت به خودم میگفتم ،خب دیگه فایل گوش دادن هم اندازه ایی داره الان فهمیدم استاد چی میگه، و گهگداری به خودم میگفتم، دیگه استاد داره بعضی جاها پیاز داغشو زیاد میکنه ، حالا برم دنبال اهداف زندگیم.

    من این حالت رو به مدت 6 سال ادامه دادم، بدون هیچ تمرینی، فقط بعضی از فایلها رو از طریق برادرم که ازش درخواست میکردم که برایم بفرسته، گوش میدادم اونم سطحی و بی نظم.(زیاد سعی نمیکردم خودم توی سایت وارد بشمو سرچ کنم، دوست داشتم برادرم اون فایلهایی که بیشتر انرژی میده رو خودش با انتخاب خودش واسم بفرسته)

    در هفتمین سال ، من ازشغل خودم فاصله گرفتم و به هوای رسیدن به اهداف بزرگ، قدمهای بدون فکر برداشتم و یجورایی در توهم احساسات خودم این شاخه اون شاخه پریدم، و وقتی چشم باز کردم دیدم بدهکار بانک، مردم، و تا خر خره زیر بدهی فرو رفتم، و وحشتناکتر از همه اینها، دیگه فایلهای استاد عباسمنش رو به کلی فراموش کرده بودم، و برای حل کردن مشکلم، مشکلات دیگر رو به وجود میاوردم.

    به قول معروف از چاله میومدم بیرون و خودمو مینداختم به یک چاه عمیقتر.

    خلاصه از نظر مالی ، روانی ، روابطی(چه دوستان چه خانواده و چه همسر) دوچار مشکلات اساسی شدم ، افسردگی گرفتم، معده ام با مشکل جدی روبه رو شد، و داروی معده مصرف میکردم.

    مدتی گذشت و دوباره یکم بانظمتر مطالب سایت رو مطالعه و گوش میدادم، جوری که از نظر روحی روانی عالی شده بودم و دیگه خبری از معده درد و افسردگی نبود، دو سال تقریبا منظم فایلها رو گوش میدادم، ولی تمرینهای استاد رو پشت گوش مینداختم، و این تمرین نکردنها باعث شد دیگه تغییر چندانی نکنم، و باز هم یکم فاصله گرفتم از سایت عباسمنش، و باز به خودم اومدم و دیدم دنیا بهم یه سیلی محکم دیگه زد،

    وقتی سیلی دوم رو خوردم، تصمیم گرفتم تمام زندگیم رو صرف باورسازی و تمرین های استاد بکنم، و الان حالم به شدت عالیه و دارم تغییرات رو حس میکنم.

    در واقع بعد از حدود 10 سال ، به تازگی فهمیدم دقیقا استاد منظورشون چی بوده، و تا حدودی دارم یاد میگیرم چجوری قوانین رو هر روز بهتر کشف کنم و بهتر ازشون استفاده کنم برای بهبود زندگیم.

    به نظر خودم، استمرار در آموزشها و انجام دادم تمرین ها، و هر روز و هرشب کارکردن روی خودمون، مهمترین اصل هست

    با تشکر از استاد بزرگ و سایت بی نظیرشون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    راضیه کریمی گفته:
    مدت عضویت: 958 روز

    «یادآوری موفقیت‌های گذشته، سکوی پرتاب من برای آینده»

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به استاد عزیزم بانو شایسته نازنین و همه دوستان نوری این مسیر مبارک

    امروز می‌خواهم یکی از عمیق‌ترین و مهم‌ترین موفقیت‌های زندگی‌ام را با شما شریک شوم؛ موفقیتی که همیشه در لحظات سخت، آن را مثل یک چراغ روشن در ذهنم مرور می‌کنم تا باورم به خودم و خداوندم قوی‌تر شود… و با یادآوری‌اش می‌گویم:

    «راضیه! اگر از آن تاریکی گذشتی و به نور رسیدی، پس برای هدف‌های بعدی هم توانایی. فقط ادامه بده.»

    داستان موفقیت من – خروج از یک رابطه سمی و خلق یک رابطه رویایی

    من تقریباً دو سال از زندگی‌ام را در یک رابطه عاطفی سمی گذراندم؛ رابطه‌ای که هر روز مثل یک طناب به دور قلبم تنگ‌تر می‌شد…

    نه عزت‌نفسی داشتم، نه امیدی، نه آرامشی.

    ترس از تنهایی، ترس از حرف مردم، ترس از آینده… همه چیز در من جمع شده بود و من آگاه نبودم که چطور قانون را در زندگی‌ام وارد کنم.

    هرچقدر بیشتر تقلا می‌کردم و به نکات منفی توجه می‌دادم، بیشتر در آن باتلاق فرو می‌رفتم.

    تا این‌که رسیدم به شبی…

    شبی که من از همه چیز خسته بودم.

    از آدم‌ها…

    از خودم…

    حتی از نفس کشیدن در آن فضای مسموم.

    در آن شب با خدایم خلوت کردم.

    یک دفتر و یک قلم برداشتم و از تمام وجودم نوشتم:

    «خدای من، تو درد مرا می‌دانی…

    لازم نیست برایت توضیح بدهم.

    اما یقین دارم دوای این درد هم پیش خودت است.

    ازت خواهش می‌کنم دستم را بگیر و کمکم کن از این کابوس نجات پیدا کنم.»

    خدایا… من همان شب شکستم، گریه کردم، رک و راست با تو حرف زدم.

    اما در اعماق قلبم یک چیز را با وضوح حس می‌کردم:

    «به‌دنبال راه‌حل واقعی هستم… و این راه‌حل فقط نزد خداوند است.»

    و همین صداقت…

    همین درِ بازِ قلب…

    شد نقطه‌ی شروع معجزه.

    معجزه آرام‌آرام شروع شد…

    صبح روز بعد، انگار دست خدا مرا بالکش‌کشان برد داخل تلگرام.

    نمی‌دانستم دنبال چه هستم.

    اما یک کانال درباره خدا برایم باز شد.

    کلماتی که خواندم، مستقیم رفتند توی قلبم…

    همان لحظه حس کردم: این صدای خداست که دارد مرا به مسیرم صدا می‌زند.

    چند روز بعد، اتفاقی دو فایل کوتاه از استاد عباسمنش را شنیدم.

    یکی از جلسه اول «عزت نفس»

    یکی از لایوهای استاد.

    وقتی گوش می‌دادم، انگار در قلبم یک چیزی روشن می‌شد…

    آرامشی که نَسال‌ها تجربه نکرده بودم در چند دقیقه آمد.

    کم‌کم مدارم بالا رفت.

    چند ماه بعد توانستم عضو سایت استاد شوم.

    و جالب اینجاست:

    هرچه استاد می‌گفت را یک‌جور عجیبی از قبل در قلبم می‌شناختم.

    انگار سال‌هاست می‌دانستم، ولی به زبانم نمی‌آمد.

    من شروع کردم عمل کردن.

    شروع کردم دیدن خودم…

    دیدن ارزش‌هایم…

    دیدن لیاقتم.

    و نتیجه؟

    آن رابطه سمی، بدون دعوا، بدون جنگ، بدون مقاومت…

    با یک معجزه و آرامش عجیب از زندگی‌ام جدا شد.

    من به ساده‌ترین شکل ممکن آزاد شدم.

    بدون این‌که حتی خانواده‌ام مجبور باشند دخالت کنند.

    خود خدا کار را درست کرد.

    و بعد… معجزه دوم آمد – رابطه‌ای که رویایش را ساخته بودم

    با پاک شدن آن انرژی سمی،

    با بالا رفتن مدارم،

    با کار کردن روی باورهایم،

    با اجازه دادن به خدا…

    یک رابطه رویایی وارد زندگی‌ام شد.

    مردی با همان ویژگی‌هایی که سال‌ها در رویاهایم تصویرش کرده بودم.

    مهربان، آگاه، محترم، عاشقانه‌نگر…

    عشقی که آرامم می‌کند، نه زخمی.

    عشقی که هر روز در آن رشد می‌کنم، نه کوچک می‌شوم.

    و این شد بزرگ‌ترین موفقیت زندگیم:

    خروج از تاریکی، ورود به نور.

    پایان یک کابوس، آغاز یک عشق الهی.

    حالا هر وقت ایمانم پایین می‌آید، این موفقیت را به خودم یادآوری می‌کنم

    وقتی می‌ترسم…

    وقتی شک می‌کنم…

    وقتی احساس می‌کنم هدف‌هایم بزرگ‌تر از توانم هستند…

    وقتی باورهایم ضعیف می‌شود…

    ناخودآگاه این تجربه زنده در ذهنم مرور می‌شود و می‌گویم:

    «راضیه! اگر تو توانستی از آن جهنم بیرون بیایی

    و به یک رابطه بهشتی برسی،

    پس برای هدف‌های بعدی هم توان داری.»

    این جمله مثل یک بال قدرت به من وصل می‌شود.

    پس نتیجه گرفتم: من می‌توانم کوه‌ها را جابه‌جا کنم…

    به چه شرطی؟

    به این شرط‌ها:

    1️⃣ باور داشته باشم که خدا همیشه دستم را می‌گیرد.

    همان‌طور که هزار بار گرفته، باز هم می‌گیرد.

    2️⃣ به قانون عمل کنم.

    قانون جواب می‌دهد؛ به شرط اجرای درست.

    3️⃣ متعهد بمانم و ایمانم را در مسیر حفظ کنم.

    4️⃣ هرگز ناامید نشوم—even یک لحظه.

    5️⃣ احساسم را مرتب چک کنم.

    چون احساس کلید ورود به جریان است.

    6️⃣ صداقت با خودم را فراموش نکنم.

    چون معجزه‌ها از همان شب صادقانه آغاز شد.

    7️⃣ به جای تقلا، اجازه بدهم خدا راه را نشانم بدهد.

    8️⃣ مقابل ترس‌هایم نایستم، از آنها عبور کنم.

    و جمع‌بندی

    همه این‌ها را که کنار هم می‌گذارم، می‌فهمم:

    موفقیت‌های گذشته، چراغ راه آینده‌اند.

    خداوند همیشه نزدیک‌تر از رگ گردن است.

    اگر یک‌بار توانسته‌ام، صدبار دیگر هم می‌توانم.

    من لایق بهترین‌ها هستم، چون از دل تاریکی صادقانه به نور رسیدم.

    و امروز از ته قلبم می‌گویم:

    خدایا شکرت…

    که من را از آن رابطه سمی نجات دادی.

    که عشق رویایی را وارد زندگی‌ام کردی.

    که در هر قدم کنارم بودی و هستی.

    دوستت دارم و سپاسگزارت هستم.

    باعشق واحترام قلبی

    راضیه کریمی

    دختری نوری خدا

    1404/9/12

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 3192 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی و دوستان همراهان عزیز.

    تمرین :

    یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید.

    امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    1) استاد یکی از نمونه‌های خیلی ساده و خیلی ارزشمند در زندگی من اینه که وقتی که کوچیک بودم مثلاً نوجوان بودم بدون اینکه هیچ وقت خیاطی کرده باشم یا لباس دوخته باشم یک روز گرم که لباس خنک و مناسب نداشتم به مادرم گفتم که من خیلی گرممه و دلم می‌خواد که یه لباس خنک برای خودم بدوزم. مادرم گفتش که تو نمی‌تونی لباس بدوزی و همین جمله کافی بود تا من یک ساعت بعد بازار باشم رفتم بازار بهترین پارچه‌های نخی و خوش رنگ‌ترین و خنک‌ترین‌ها رو انتخاب کردم و دو تا پارچه خوشگل رو آوردم خونه با همون چرخ خیاطی که برای جهاز مادرم بود و دستی کار می‌کرد و از نوع خیلی قدیمی شروع کردم به برش زدن پارچه از روی لباس‌هایی که داشتم و یک ساعت بعد شلوار قشنگی رو دوختم و پوشیدم مامانم همینطوری هاج و واج به من نگاه می‌کرد و از اون به بعد هیچ وقت به من نگفت که تو فلان کار رو نمی‌تونی انجام بدی و حتی خودش برای بقیه مثال می‌زد که فریبا توی یک روز برای خودش لباس دوخته. همیشه وقتی که به نوجوانی برمی‌گردم اون باورهای فوق العاده و دست نخورده رو به یاد میارم و اینکه بدون اینکه کلاس خاصی رفته باشم تونستم کاری که اصلاً بلد نبودم رو انجام بدم کلاً استعداد من در کارهای هنری خیلی بالاست و مثلاً باز یک روز دیگه تصمیم گرفتم برای خواهرم یه شال گردن خوشگل ببافم و همون روز که یاد گرفتم تا شب شال گردن رو تموم کردم و بهش هدیه دادم. از اون به بعد خودم رو یک انسان با استعداد می‌دونستم که من هر کاری رو که بخوام انجام بدم می‌تونم انجام بدم و از پسش بر میام حتی اگر هیچ مهارتی درش نداشته باشم. همون روز انقدر احساسم خوب بود که تا شب یک دامن و یک پیرهن دیگه دوختم انگار که به من الهام شده بود که تو یه خیاط ماهری. فقط کافی بود که به حرف مادرم گوش بدم و بگم آره من که بلد نیستم انجامش ندم اما خداروشکر همیشه می‌گفتم که نه من می‌تونم انجامش بدم. و مادرم میگه که تو از وقتی که خیلی کوچیک بودی و تازه واژه خودم رو یاد گرفته بودی همش می‌گفتی که خودم انجام بدم آب خوردن غذا خوردن و هر کار دیگه‌ای رو و کلاً بچه مستقلی بودم. این کار کوچیک برای من باعث شد که خیلی کارای دیگه‌ای رو در آینده بتونم راحت انجام بدم.

    2) مورد دیگه قبول شدن در کنکور بود با رتبه دو رقمی که براش بازم تلاش خاصی نکردم ولی تمرکز فوق العاده گذاشتم و فقط و فقط گفتم که می‌خوام تهران قبول شم وقتی که این اتفاق برام افتاد و تهران قبول شدم اون روزی که جواب کنکور اومد بسیار هیجان زده و خوشحال بودم و این اتفاق باعث شد که خیلی کارهای دیگر رو راحت‌تر و با اعتماد به نفس بیشتری انجام بدم.

    3) مورد دیگه‌ای که به تازگی اتفاق افتاده رفتن به پارک آبی و امتحان کردن بلندترین سرسره در اولین لحظه‌هایی که اونجا بودم که سقوط آزاد بود و من وقتی که از اون سرسره اومدم پایین با خودم این احساس رو داشتم که من هر کار دیگه‌ای رو می‌تونم انجام بدم و انقدر احساس شعف و شور و شوق بالایی داشتم که روی ترسم غلبه کردم و این هیجان بالا رو تجربه کردم که حتی نمی‌تونم احساسمو توصیف کنم.

    4) کار دیگه‌ای که تو زندگیم انجام دادم و مهاجرت بود که اتفاق فوق العاده‌ای هم برام افتاد که با تجربه خیلی از انسان‌هایی که در اطرافیان نزدیک دوستان و آشنایانم هستم متفاوته کاملاً این بود که من بسیار آسون آسوده و قشنگ روی دستان خدا مهاجرت کردم و باعث شده که به خودم افتخار کنم همیشه وقتی که بهش فکر می‌کنم و خودم رو یک انسان دلیر و شجاع بدونم که از هیچ چیزی نمی‌ترسه و باعث شده که به دلیل این توانمندی توی زندگیم باز هم مستقل‌تر باشم هیچ وقت باج ندم به کسی و یک انسان قدرتمند بشناسم خودم رو.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1875 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    گام چهارم آیات سَخَّرَ- آیه ٣٢ إبراهیم

    ‎‏اللَّـهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهارَ (32)

    ‎‏خداست که آسمان‌ها و زمین را آفرید و از آسمان،

    ‎آبی فرو فرستاد، پس با آن برای رزق شما از (زمین) میوه‌ها بیرون آورد و کشتی را به تسخیر شما در آورد تا به فرمان او در دریا به حرکت درآید و برای شما نهرها را مسخّر نمود .

    من عاشق آیه های سَخَّرَ شدم ، أصلا به هرررر کدوم از آیه ها که هدایت میشم دنیایی از آگاهی به روم باز میشه و نمیدونید چقدررررر ایمانم قوی تر میشه مبنی بر اینکه خداوند بیشتر از ما میخواهد که ما خوشبخت و ثروتمند باشیم

    یه چیز جالب بگم ؟

    خداوند در سوره ذاریات خودش رو همواره گسترش دهنده معرفی میکنه و از اون طرف در ده ها و ده ها و ده ها آیه عمیقا إذعان کرده که جهان رو به تسخیر شما در آوردم پس :

    تو بنده جان که از روح من در تو دمیده شده و از اون طرف به امر من جهان به تسخیرت در اومده و البته وظیفه ت گسترش جهان هست دیگه محدودیتی نداری برای اینکه به هرررررر خواسته ای که داری برسی

    به شرط ایمان

    به شرط پاکی دل

    به شرط طهارت روح

    و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

    با عشق ، ادامه دارد …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  6. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2199 روز

    به نام خالق عشق و شادی و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب سایت

    من همیشه قبل از نوشتن کامنت فکر میکنم در مورد موضوع فایل و از خدا میخوام که من رو هدایت کنه تا متنی که قراره نوشته بشه بیشترین تاثیر و هماهنگی را داشته باشه برای خودم و عزیزانی که میخونند.

    تو دوره راهنمای عملی استاد از یه باوری استفاده میکنند برای رساندن پیامشون که میگن “من مثل روز برام روشن بود که این اتفاق‌ها (موفقیت‌ها) برام میفته”.

    من یادم افتاد ما معمولاً اوایل آشناییمون با استاد یا شروع یک دوره جدید خیلی انگیزه داریم برای تغییر و انصافاً تغییرات خیلی مثبتی هم ایجاد میشه اما رفته رفته انگار همه چیز برامون عادی میشه و دچار روزمرگی میشیم. هرچند که طی این چند سالی که دارم روی آموزش‌ها کار میکنم بسیار این موضوع بهتر شده اما نمیتونم بگم کاملاً از بین رفته.

    وقتی به دلیل این اتفاق فکر کردم متوجه شدم من انگار تو درک این مطلب هنوز جای کار دارم.

    راستش من هنوز رسیدن به خیلی چیزها برام مثل روز روشن نیست و وقتی علتش رو در خودم جست‌وجو کردم فهمیدم من گاهاً باورهارو در سطح ذهنی فقط میفهمم و حتی در بدنم هم احساسش نمیکنم.

    به این معنا که از یه طرف روی باورهام کار میکنم حس خوبی دارم اما از طرف دیگه اون آرامش خاطر و خیال و اطمینان از اینکه بدون تردید من به خواسته‌هام میرسم در من وجود نداره به همین خاطر اغلب تلاطم دارم یا خیلی راحت نگران میشم، درصورتی که کار کردن روی باورها یعنی آرامش داشتن، یعنی اعتماد داشتن و راحت بودن اما این چیزی بود که اغلب من فقط در سطحی ذهنی حسش میکردم و در وجودم خیلی حس نمیشد، یعنی نه اینکه اصلاً نباشه اما اون نگرانی‌ها هم بود.

    بعد که دقیق‌تر شدم پی بردم که خیلی وقتا ما عمیقاً این باور رو نداریم چون اگر داشته باشیم باید مثل روز برامون روشن باشه نه اینکه به راحتی نگران و ناراحت بشیم دربارش.

    بعد اومدم از خود پرسیدم که آیا برای من مثل روز روشنه که به اتفاقات دلخواهم در زندگی میرسم؟

    مشخصاً نمی‌خواستم یه جواب همینجوری داده باشم به همین خاطر صادقانه به خودم گفتم 60% بله.

    وقتی به تمرین این جلسه فکر کردم با خودم گفتم پسر تو به یاری خدا این همه نتیجه و کار خوب انجام دادی چرا باید نمره‌ای که به خودت میدی این باشه؟

    چطور انتظار داری با این سطح باور نتایج بهتری هم وارد زندگیت بشه؟

    درباره نتایج ویژگی یکسانشون این بود که من مطمئن بودم این اتفاق میفته اما فهمیدم در مورد خیلی از مسائل من مطمئن نیستم، تنها به یک دلیل: باورهای من نیاز به مرمت دارند. انگار ما خیلی زود نتایج برامون عادی میشن و یادمون میره که هدف‌های بزرگ‌تری هم داریم که باید براشون اقدام کنیم.

    اگر من مثل روز برام روشن باشه زندگی دلخواهم رو میسازم اون‌وقت چه حسی دارم و چطور عمل میکنم؟

    اگر باور داشته باشم خدا هدایتم میکنه و همیشه همراه منه چه عملکردی در زندگی خواهم داشت؟

    در پاسخ به پرسش این قسمت مهم‌ترین دستاوردی که من در این سال‌ها داشتم افزایش مهارتم در کنترل ذهنم بوده. برای رسیدن به هر موفقیتی تنها یک راه وجود داره: کنترل ذهن.

    یعنی شناخت و تسلط به کانون توجه، احساسات و جهت‌دهی مناسب در هر لحظه.

    دلیل اینکه افراد نتایج متفاوتی میگیرند کارهای متفاوتشون نیست، کنترل متفاوت ذهنشونه.

    من بزرگ‌ترین دستاورد خودم در این سال‌هارو همین مورد میدونم.

    وقتی بیشتر در مورد تمرین این قسمت فکر کردم با خودم گفتم ما همیشه منتظر هستیم یک فردی یا نتیجه‌ای از بیرون بیاد بهمون انگیزه و امید بده یا تشویقمون کنه اما چرا نباید خودمون این کار رو انجام بدیم، چرا وقتی میتونیم و همیشه به خودمون دسترسی داریم نباید این کار رو انجام بدیم. چرا منی که این همه دستاورد خوب دارم به این راحتی فراموش میکنم و نمیتونم خودم به خودم انرژی لازم برای ادامه مسیر رشد رو بدم.

    واقعاً سپاس‌گزارم برای این قسمت که من رو بیدار کرد.

    برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و ناب‌ترین تجربیات رو آرزومندم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
  7. -
    سید محمد بنی سعید لنگرودی گفته:
    مدت عضویت: 1134 روز

    بنام خدا

    سلام به استاد عزیز و مریم بانوی گرامی و همه دوستان نازنینم

    قبلا توی کامنت هام در مورد این موضوع نوشته بودم که سال 99 با گزارش حفاظت دادگستری رشت عذر منو از مرکز امور مشاوران خواستن و از وکالت کنار گذاشته شدم، اون زمان خیلی جنگیدم تا ثابت کنم خودمو و هرچقدر دست و پا میزدم انگار بیشتر فرو میرفتم، اوایل آشنایی من با این مفاهیم بود و همسرم خیلی بهم فوت قلب میداد، یکسال و نیم زمان برد تا من بیدار شدم و به ندایی بهم گفت پاشو دوباره شروع کن و تصمیم گرفتم آزمون کانون وکلا شرکت کنم و اونقدر مصمم بودم که توی دوماه خودمو به آزمون رسوندم و قبول شدم.

    وقتی با جریان الهی هماهنگ‌ بشی امدادهای غیبی میرسن، بعد از ثبت نام من قانون تسهیل هم اجرایی شد و من تونستم قبول بشم و الآن وکیل پایه یک شدم.

    این نتیجه باعث شد اعتماد به نفس پیدا کنم و وقتی میخواستم با دوستم دفتر مستقل دائر کنیم بدون هیچ ترس و واهمه ای این کار رو انجام دادم و چقدر این موضوع بازم به اعتماد به نفسم کمک کرد. پیدا کردن این دفتر هم کاملا هدایتی بود و شرایط بسیار آسون و عالی. یه صاحب ملک بسیار مهربان و همراه که حتی وسایل دفتر رو هم خودش بهمون داد.

    همین اعتماد به نفس باعث شده من خیلی از کارای خونه رو خودم انجام بدم، مثلا آب گرمکن خراب بود خودم درست کردم، ماشین اصلاحمو خودم کاملا باز کردم و بستم، منظورم اینه دستپاچه نمیشم که فورا به استادکاری زنگ بزنم خودم تلاشمو میکنم میگم نهایتا نتونم درستش کنم مگه چی میشه؟ قبلا جرئت نداشتم پیش گوشتی دستم بگیرم.

    حالا همه این موارد به من یه خودباوری داده که میتونم هرکاری رو انجام بدم و حالا تصمیم گرفتم زبان یاد بگیرم، تصمیم گرفتم خونمو مستقل کنم و از خونه ای که پدرم بهم داده پاشم، چون ندایی به من گفته از نقطه امنت خارج شو تا زمانیکه توی خونه پدرت هستی ایمانتو ثابت نمیکنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    رسول بنادری گفته:
    مدت عضویت: 1695 روز

    سلام بر استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم

    موفقیت های کوچک و بزرگی که با استفاده از تغییر باور ها بدست آوردید:

    روی دوره‌ی عزت نفس کار میکردم و میخواستم به ترسم بر تاریکی غلبه کنم ، منی که وقتی خیلی کوچیکتر بودم جوری از تاریکی میترسیدم که توی همون فضای بچه گانه میگفتم خدا چرا شب رو به وجود آورده که تاریک باشه

    به کمک دوره عزت نفس و اون باورهایی که در مورد خدا ایجاد شده بود ، باعث شد اقدام کنم و برم به دل تاریکی و حتی مکان هایی میرفتم که طرف ما خیلیا میگفتن اونجا جن داره و میترسونن

    توی دانشگاه خواستم که معدلم رو ببرم بالا ،‌ منی که خودم رو باور نداشتم ؛ یه ترم مشروط شده بودم و میانگین معدل ترم های قبلم 11 13 14 بود اونم با تقریبا 17 واحد ، وقتی خواستم ؛ دیگه برای ارائه داوطلب میشدم ، تمرین ها رو خودم انجام میدادم و سعی میکردم از کسی کمک نگیرم (فقط از اینترنت) و باعث شد من با 19 واحد معدلم بشه 16.87 ، جالبه اتفاق هایی میوفتاد که راحت من نمره بالا بگیرم ، درس هام با استاد های آسون گیر بود همه چیز تغییر کرده بود ،چون من تغییر کرده بودم

    توی دوران سربازیم ، روی دوره‌ی احساس لیاقت کار میکردم و از طرف جایی که خدمت میکردم دوره تربیت و تعالی 7 روزه به مشهد مقدس ما رو بردن ، رفت با قطار و برگشت با هواپیما که جفتش تجربه ی اولم بود ، هم پول بلیط و هم پول غذا ها رو همه دادن ، قرار بود من از جیب خودم اول بدم بعد تماما بپردازند که همون اول کار 3 میلیون تومن به حسابم واریز کردن ، وقتی برگشتم بیشتر از مبلغه خرج شده بود ولی بازم بقیش رو پرداختن

    همونجا(در خدمت سربازی) یه کاری بهم پیشنهاد دادن

    ارتباطم با پرسنل خیلی خوب شده بود و گاهی اتقاق میوفتاد ، میخواستم برم مرخصی با پرسنل تا یه مسیری میرفتم و کرایه پرداخت نمیکردم (این همزمانی رفتن اونا به مسیری که منم تا جاییش میتونستم بیام اتفاق میوفتاد و جا برای من هم بود ) یا کمتر کرایه پرداخت میکردم

    چند روز پیش برای مصاحبه کاری رفتم ، مسیر 1 ساعت و نیمی باید طی میشد تا برسم به محل که خدارو شکر اکی شد با رفیقم رفتیم و برگشتش هم با فردی آشنا شدم که اونم برا مصاحبه اومده بود و تقریبا نزدیک شهری که من قرار داشتم بود و همراه همون اومدم ، رفتیم پمپ بنزین گفتم از کارت من بکش ولی قبول نکرد ، فرداش دوباره باید میرفتیم برای مصاحبه همونجا ، این دفعه با این آقا که آشنا شده بودم هماهنگ کردیم که صبح راه بیوفتیم و رسیدیم و مصاحبه تایید شد و راه افتادیم سمت خونه توی مسیر میخواست نوشیدنی بگیره ، گفتم این دفعه رو دیگه از کارت من بکش ولی بازم قبول نکرد ، انگار خدا گلچین میکنه آدم های خوب رو سر راه من قرار میده

    این 2 روزه که برا مصاحبه رفتم ، اگه من فقط کرایه میدادم و یه آب معدنی 10 هزارتومنی هم نمیخریدم باید 2 میلیون و 40 هزار تومن فقط کرایه میدادم و چقدر وقتتم حدر میرفتم ولی با این همزمانی هایی که اتفاق افتاد من فقط 400 هزار تومن پرداخت کردم ، از وقتی دوره‌ی احساس لیاقت رو کار میکنم این همزمانی ها خیلی برام اتفاق میوفته ؛ من به خاطر شرایطی که الان دارم درسته ورودی مالی خیلی خیلی کمی دارم (‌و بدون شک باور هام در مورد ثروت هم اشکال داره) ولی از این طرف این اتفاق هایی که میوفته باعث میشه من کمتر هزینه بدم برای کرایه برای غذا

    چقدر لذت بردم از مرور این اتفاق های خوبی که برام افتاده

    این همزمانی ها

    این آسان شدن برای آسانی ها

    خدا جونم دوست دارم

    سبحان الله ؛ تو پاک و مزهی ، تو کارت رو همیشه انجام میدی این منم که سمت خودم رو انجام نمیدم ، هر اتفاق خوب از سمت خودته و اتفاق بد رو من به وجود میارم

    وقتی که فراموشت میکنم

    خانم شایسته و استاد عباس منش عزیزم دوستون دارم و ازتون سپاسگزارم

    سپاسگزارم از هم دوره ای های عزیزم

    یادم رفت ادامه بدم

    میخوای چطور از اون موفقیت استفاده کنی برای اینکه تبدیل به سکویی بشه برای اهداف الانت

    من باید بیام خودم و توانایی های خودم رو باور کنم

    خدا همیشه به من کمک کرده ، کی ؟ زمانی که من قدم برداشتم و ایمانم رو خالص کردم

    پس حرکت کن همون خدایی که توی موارد قبلی کمکت کرده همون خدا بازم بهت کمک میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1759 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست

    سلام و عشق بی نهایت به استادان عزیزم

    و دوستانِ جانم خوانواده ی عزیزم

    از خداوند میخام که من رو هدایت کند تا کلامی رو بنویسم که مایه هدایت خودم و همگان باشد

    اولین موفقیت که من بعد از آشنایی با استاد همیشه تو ذهنم هست زمانی بود که تازه با استاد اشنا شده بودیم

    انگار که اون موفقیت هر چند کوچیک پله ی اولی بود برای ما برای حرکت

    چون برای هر اتفاقی ما از این پله ی اول همیشه یاد میکردیم

    سال99_400بود که چون به دلیل تضاد های مالی و مشکلاتش ما مجبور شده بودیم اسباب کشی کنیم

    و اون خونه رو خیلی هول هولکی پیدا کرده بودیم

    هر چند همون خونه هم از فضل بی نهایت خداوند بود

    اما در کنار خیلی مزایا محله ی نامناسبی بود

    و ما اصلا دوسش نداشتیم

    قشنگ یادمه تازه با استاد اشنا شده بودیم و استاد همش از تمرکز بر نکات مثبت میگفت

    و ما تمام سعی مونو میکردیم که زیبایی های خونه رو به خودمون یاد آوری کنیم

    بعد از یک سال همسرم با یک باور و ایمان قوی گفت که باید خونه رو جا به جا کنیم چون محله ش اصلا مناسب نیست

    هم به لحاظ امنیت. و آدم ها و همسایه ها

    هم از لحاظ دسترسی سخت مون بود

    اما من باورم نمیشد به همسرم گفتم مطمئنی میتونی از پس مخارج بر بیای

    و ایشون با یک دل قرص و محکم گفتن که اره باید از این محله بریم

    راستش من ایمانم خیلی خوب نبود اون روزا و شک و تردید داشتم

    و اصلا نمیتونستم تصور کنم خونه ی که میخاستم رو

    اما همسرم سر حرفش مونده بود

    و در عرض 3 روز توی سایت دیوار خونه ی رویایی مونو پیدا کرد

    اونم چه خونه ای

    در یک محله ی عالی با همسایه های بی نظیر

    خونه ای با فول امکانات

    دسترسی عالی به ایستگاه اتوبوس

    و یک صاحب خونه ی فوق العاده

    (که وجود همین صاحب خونه باورهای من رو نسبت به افراد زمین تا آسمان تغییر داد)

    و پول رهنش به شکل کاملا معجزه واری خودش جور شد

    و این خونه ویو فوق العاده ای داشت بی نظیر بود که من یک عالمه عکس از منظره ی بیرون خونه دارم

    هر روز کار من شکر گزاری بود

    همین موفقیت به ظاهر کوچیک شده بود سکوی پرتاب ما

    و برای چالش های بعدی ما از این اتفاق یاد میکردیم و دونه دونه باورهامونو می‌گفتیم و نقاط ضعف مونو پیدا میکردیم و اون چالش رو با عشق حل میکردیم

    و همین طور اتفاقات بعدی و بعدی

    چون ایمان و باوری که همسرم ساخته بود در اون روزها واقعا قوی و محکم بود و من ایشون رو الگو قرار میدادم

    و من به شخصه خودم از اون موفقیت و مسیرش بارها و بارها استفاده کردم و مسیرش رو به خودم یاد آوری کردم که باید اول از دورن یک سری باور ها رو باید تغییر بدی

    میتونی برای تغییر از الگوهاش مثلا بچه های سایت استفاده کنی و اون قدر اون باور رو تکرار کنی که باعث بشه تو یک قدم عملی براش برداری

    و فقط کافیه که تو قدم رو برداری تون موقعست که خداوند هزاران قدم برای تو بر میداره

    ما پول آنچنانی برای پیش خونه نداشتیم اما وقتی با ایمان حرکت کردیم 4 برابر اون پولی که داشتیم برای ما جور شد و اون خونه یک چیزی مافوق تصورات ما بود انقدر که عالی بود

    کی همه ی این کارها رو انجام داد ؟؟

    خداوند

    ما چیکار کردیم ؟؟

    ما با این که ترس داشتیم اما گفتیم تو این محله ی بد نمیمونیم

    ما با تمام وجود خودمون رو لایق یک خونه ی عالی دونستیم

    و خداوند دستان مهربانش رو فرستاد و ما رو به خواستمون رسوند

    به آسانی

    اون قدر اسون ،مثل آب خوردن

    خدا خودش میدونه

    این موفقیت قابلیت این رو داره که باز هم سکوی پرتاب بشه به سمت موفقیت های بزرگتر و من با جان و دل قدم در همسن مسیر میزارم که به قول استاد مسیر همون مسیره چون که خیلی خوب قدم به قدمش رو به یاد دارم

    خدایا شکرت که این جهان قانونمند رو آفریدی و ما میتونیم به راحتی مسیر رو دنبال کنیم و به خواسته هامون برسیم

    خدا جونم عاشقتم، برای همه ی عشقی ک به ما داری میبوسمت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    نسیم گفته:
    مدت عضویت: 1613 روز

    سلام به استاد عزیزم و همه عزیزان همراه

    من بعد خرید 12 قدم و عزت نفس به خواسته های ریز و درشت زیادی رسیدم به یاری الله .

    اما یه هدف بزرگ توی سرم دارم که در راستای هدفم هم از مسیر لذت میبرم هم به موفقیتهای کوچیکتر دست پیدا کردم .

    من هدفم یه پیگمنتر بزرگ شدنه واستقلال مالی و همچنین شروع توی بازار کار و هر روز بزرگتر شدن .

    در اوایل گذاشتن این هدف که تازه حرکتم رو شروع کردم یه رابطه خراب پر از ترس و وابستگی رو از دست دادم و خدا رو شکر به آرامش رسیدم .

    بعد اون توی مسیر خواسته های ریزو درشت زیادی نصیبم شد که بعضیهاش واقعا بزرگ و خارج از باور بود به لطف الله مهربانم .

    مثلا پول رهن خونه م رو مستاجر مغازم موافقت کرد رهن بیشتری بده و یکی از دوستان حاضر شد بقیه شو بهم قرض بده . چند ماه بعدش یه گوشی سامسونگ هدیه گرفتم . از در و دیوار واسم هدیه و رزق و روزی و همه چی میبارید به لطف الله .

    طی دوره 12 قدم واقعا معجزات پشت سر هم میومد .

    بعد توی یه دوره ای که اصلا فکرشو نمیکردم بتونم شرکت کنم به لطف الله دل به دریا زدم و شرکت کردم و از رهن مغازه پول اونم جور شد و تونستم دوباره اجاره های مغازه رو ریز ریز طلا بخرم و به لطف الله طلا بالا رفت دوباره تونستم رهن رو جمع کنم .حتی تونستم عمل زیبایی بلفارو کنم چیزایی که اصلا فکرشم نمیکردم بتونم انجام بدم .

    خلاصه اینکه دوره 12 قدم برای من پر از خیر برکت بوده و هست .

    الانم یه دوره جدید آموزش پترن که در راستای همون حرفه خودم هست رو خیلی هدایتی پیدا کردم و تونستم بخرمش و باهاش بازم مهارتم رو بالاتر ببرم ‌.

    الان چندتا دوره ترکیبی کارمیکنم و به لطف الله مهربانم به زودی وارد بازار کار میشم و هدفم اینه که تا عید امسال انشاالله به استقلال مالی برسم به امید پروردگارم و بابت این هدف صبح تا شب روی باورهام کار میکنم برای رسیدن به هدفم .

    الان ترکیبی از دوره های 12 قدم ، عزت نفس، شیوه حل مسائل زندگی و تغییر را درآغوش بگیر رو باهم کار میکنم و مطمئنم اینا واسم کن فیکون میکنه به امید الله مهربانم . چون دارم حسابی از مسیرم لذت میبرم با برنامه ای که برای هر روزم چیدم و خودمو درگیر کار کردن روی ذهنم کردم خدایا شکرت .

    استاد مثل هر روز و هر لحظه سپاسگذار وجود نازنینتون هستم . الهی شکر که به من همجین هدیه نابی دادی خدا جونم شکرت .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: