سفر به دور آمریکا | قسمت ۳۹

دیدگاه زیبا و تأثیرگزار «فریدون عزیز» -با کمی ویرایش- به عنوان متن انتخابی این قسمت:

مریم جان شایسته، ایمان آوردم به آغاز فصلی پر از برکت و سخاوت. فصلی که هر غیرممکنی را در نظرم ممکن می‌نمایاند. شما نمیدونی با این فایل چه کردی با قلب من؛ قلبم باز شد‌، پُر شد از عشقی ناب به تمام آنچه چشمام می‌تونه ببینه و وجودم می‌تونه درک کنه و نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم نفس هام به شماره افتاد.

باورت میشه تو رویا‌، من رو بُردی!

احساس کردم خودم اونجام و هنوز هم قلبم ضربانش برنگشته.

چرا اونجوری رفتی توی اون گل؟!

از پشت دوربینت چی میبینی؟!

می‌دونم که من یک هزارمش رو هم نمی‌بینم. اگه عمری باقی باشه‌، سالها بعد میام این سفرنامه رو می‌بینم. شاید اونوقت بفهمم حکمت این کارت رو که‌، از یک مسافرت فیلمی ساختی که تو هالیوود باید میلیاردی خرج میکردن تا اینجوری تاثیر بذاره.

یه پیشنهادی بهت میدم خواهر نازنینم. بعد از پایان این سفر حتما این فایلها رو تدوین کن. یه هیولایی بشه که‌ اگه فکر کنی چیزی نمیشه باید بگم که: سخت در اشتباهی.

بهترین، بی نظیرترین، عالی ترین قسمت تا اینجا بود… چه حس خوبی داشتی! آخه اینقدر زندگی ساده است‌؟!، یعنی قدرت هدایت تا این حدّه! پس من‌، تسلیمِ تسلیمِ تسلیمم.

منتظر خواندن نظرات زیبای شما هستیم.

سایر قسمت های سریال سفر به دور آمریکا

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری سفر به دور آمریکا | قسمت ۳۹
    162MB
    11 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

414 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «حدیثه» در این صفحه: 3
  1. -
    حدیثه گفته:
    مدت عضویت: 2358 روز

    سلام خانوم شایسته ی عزیز و مهربون، سلام استاد عزیز دل.

    میخوام شاید کوچیک ترین عضو این خانواده رو بهتون معرفی کنم؛ بذارید از اول بگم، من خودم 20 سالمه و چند ماهه خودم با این اموزه ها و اینکه باور هام دنیامو میسازه اشنا شدم و امتحانش کردم دیدم خیلی جواب میده، دنیام و خدام خیلی قشنگ تر از قبل شدن، تو صحبت های استاد شنیده بودم راجب ثروت، که چقدر ریشه داره فقر تو ذهن ادمای زیادی، و اینم فهمیدم که هرچی سن کمتر باشه مقاومت ذهن کمتر و پذیرش و باور سازی راحت تره… من یه داداش 5 ساله دارم، اومدم روش امتحان کنم باور هاشو راجب ثروت بدونم، شب داشتم قبل خوابش واسش قصه تعریف میکردم و توش گفتم اره خدا اینقدر پول بهت میده چون تو خیلی خوبی و اینا… گفت ابجی یعنی خیلی پول؟

    گفتم اره خیلی

    گفت ابجی ولی ادمی که خیلی پول داشته باشه خدا دوسش نداره، من یکم از اون پول هارو برمیدارم، بقیشو میریزم دور….

    فهمیدین دوستان عمق فاجعه رو، که شرایط چی تو مغز بچه های به این کوچیکی کرده، ولی خوشبختانه همونقدر سریع میشه باورشون رو عوض کرد و من تصمیم گرفتم این کار رو بکنم، بهش گفتم راجب مزایای ثروت، راجب اینکه هرچی بیشتر پول داشته باشه بیشتر میتونه به بقیه کمک کنه و خدا بیشتر دوسش داره و… اونم پذیرفت، طوری که چند روز بعد اومد بهم گفت ابجی من خیلی پول میخوام، واسم دعا کن خدا بهم خیلی پول بده، منم بهش گفتم تو اونقدر خوبی و اونقدر خدا عاشقته که مطمئنم هرچی بخوای بهت میده…

    اینا گذشت من که فایلای شمارو میدیدم داداشم میومد کنارم و نگاه میکرد، منم یه جای خیلی زیبا که روش موسیقی گذاشته بودین رو واسش پلی کردم و بهش گفتم تو حتما بزرگتر که شدی میری و اینجا هارو از نزدیک میبینی و کلی بهت خوش میگذره، گفتم اصلا باهم میریم… داداش 5 سالم گفت ابجی، اینجا بهشته؟ وقتی بمیرم میرم اینجا؟؟

    بهش گفتم نه، همین دنیاست، توهم تو همین دنیا همه ی این زیبایی هارو میبیتی و کیف میکتی، اصلا باهم میریم، منم میام… اونم باور کرد وبا شوق ادامه ی فایل رو(نحوه شکل گیری ارزو ها قسمت 3) نگاه کرد… داداش 14 سالم هنو اشنا نبود اون موقع، اومد کنار من و داداش کوچیکم و خطاب به من گفت :به بچه نگو میتونه بره اینجا ها،بعدا نمیتونه بره افسرده میشه… داداش کوچیکم که باور داشت اصلا نزاشت من حرف بزنم سریع محکم با دست کوچیکش زد تو صورت داداش 14 سالم و بهش گفت تو نمیتونی، من میتونم ?چقدر از این حرفش ذوق کردم.

    خلاصه که داداش 14 ساله ی من با حرفام و گوش دادن فایل ها علاقمند شد و الان عباسمنشی شده و پیگیر فایل هاست.

    داداش کوچیکم هم تازه چند روزه همش میاد میگه ابجی گوشیتو بده میخوام عباسمنش ببینم، البته بیشتر چون سنش کمه فایل های زیبایی هارو واسش میذارم و تاکیدم اینه که توهم مبتونی، مثلا ابشار نیاگارا منو داداش کوچیکه باهم تجسم میکردیم پامون رو گذاشتیم تو اون اب و داریم لذت نیبریم، حتی داداش کوچیکم گفت ابجی من میرم اینجا عباسمنش رو پیدا میکنم بهش سلام میدم?

    الانم که هر شب قبل خوابش میاد میگه ابجی گوشیتو بده میخوام عباسمنش ببینم،میگه ابجی، اگه خواستی بازی تو گوشیتو حذف کن، عباسمنش خیلی بهتر تره??(اخه بازیو واسه اون نصب کردم) تازه تازه

    میگه ابجی از اون عباسمنشایی واسم بیار که اولش مبگه سلام من مریم شایسته هستم?. خانوم شایسته ی عزیز ممنون کمک بزرگتونم که تونسته یه بچه ی 5ساله رو هم اینقدر به اگاهی بیشتری برسونه…

    امروز عالیه… و هرروز روزای بهتری تو راهه

    خداروشکر، به خدا میسپارمتون عزیزای من.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 141 رای: