سریال سفر به دور آمریکا | قسمت 171 - صفحه 20

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

327 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سجاد کریمی گفته:
    مدت عضویت: 588 روز

    به نام خداوند هدایتگر

    سلامت خدمت خانواده صمیمی ام

    من امسال خرداد ماه با توجه به اینکه داشتم دوره عزت نفس رو کار میکردم و در اونجا هم همانطور که خانوم شایسته گفتند یکی از تمرینات عزت نفس بالا، تنهایی سفر رفتن و رفتن توی دل ترس ها و رها شدن از وابستگی ها بود، دو شب در جنگل های نور بودم. خیلی تجربه جالب و شگفت انگیزی بود برام و من دو شب تنهایی در چادر و در جنگل کمپ کردم و پیاده روی های عالی توی جنگل و کنار ساحل دریا داشتم و واقعا برای من خیلی پربرکت و پر از تجربه و حس و حال خوب بود. تا اون زمان من اصلا به تنهایی سفر کردن فکر هم نمی کردم ولی اون سفر باعث شد تا من ببینم چقدر تنهایی و خلوت کردن با خودت لذت بخش هست. اولین ثمره اون سفر برای من عدم وابسته بودن به دیگران برای سفر کردن بود که در نتیجه اون یه سفر تنهایی خیلی لذت بخش هم توی مهرماه به رامسر و لاهیجان و رشت رو داشتم. یه ثمره دیگه اون سفر این بود که همزمان شد سفر من با اتفاقات خرداد ماه و جنگ و من اصلا خداوند هدایت کرد که اون روزهای پرتنش اول توی تهران حضور نداشته باشم و اصلا در جریان اخبار و سر وصدا قرار نگیرم و بجاش من در دل طبیعت زیبای پروردگار مشغول شکرگزاری و لذت بردن بودم. خیلی خیلی برای من رویایی بود و از خداوند میخوام که قسمت همه دوستان عزیزم بکنه و من رو هم بیشتر در مسیر این سفرهای لذت بخش و زیبا قرار بده.

    خیلی دوستون دارم

    در پناه الله یکتا باشیم هممون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 522 روز

    سلام و درود

    امروز 1404/8/15

    سلام بر استادجانم، سلام بر این زیباییی

    سوالی که در این بخش پرسیده شده که « خلود با خود در طبیعت» داشته ای؟؟

    واییی استاد جانم چقدر ارزو دارم که حتی برای یک بار هم شده بتونم برم با خودم در خلوت اونم در طبیعت باشم

    ذهن محدود گر من، هر وقت به این خواسته فکر کنم چند تا جواب یا بقولی بهانه یا بهتره بگم ترمز بهم نشون میده

    اولین

    امکان نداره والدینت بزارن تنهایی بری اونم تو طبیعت « این بزرگترین پاشنه آشیلمه»

    دومین

    اگه بلایی سرت بیاد و کسی نباشه چی؟؟ تو اگه از عهده خودت برنیایی چی؟؟ « از بچگی اتکا کردم در هر مورد به پدر و مادرم یعنی پدر و مادرم خیلی زیاد حمایتم کردن و الان خودمو باور ندارم و نمیتونم به خودم تکیه کنم»

    سومین

    ایمان ندارم که خدا نگهداره منه و ترس دارم

    بزرگترین پاشنه آشیلم اینه که خودمو خالق زندگیم نمیدونم

    و هرجایی تو زندگیم خودشو نشون میده

    اینو اینجا مینویسم که یه روزی مطمعنم به این خواستم میرسم، بعد از رسیدنم فراموش نکنم که یک روزی این خواسته در دل من بود و تونستم بهش برسم

    انشاءالله حتما زیر این کامنتم خواهم نوشت که

    چطوری تونستم با کار کردن رو ذهنم به این خواستم « خلوت با خود در طبیعت» برسم

    الهی مرسیی….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    مهسا 🌙پیریان گفته:
    مدت عضویت: 968 روز

    خدای من تجربه ی سه روز تو جایی ک فقط خودت باشی و طبیعت و خداوند چقدر میتونه آرامش رو هزاران بار ب درونت برگردونه

    انقدر بهت خوشبگذره ک ندونی چندشنبه است اصلا

    انقدر در لحظه بودن رو یاد گرفتی ک نگرانی معنایی نداره اصلا ب چیزی جز لحظه ی حال و تجربه کردن محیط اطرافت فکر نمیکنی

    ب همین خاطره ک ایده ها یکی پس از دیگری میاد

    ایده ی پیاده روی و حرف زدن راجب خاطرات خوبی ک از کمپ کردن تو دل طبیعت داشتی

    از روزهایی ک خودتو ب خدا سپردی و رفتی تو دل ترسهات

    تنهایی سفر کردی تا یاد بگیری با خودت در صلح باشی

    یادبگیری برای خوشبختی ب چیزی جز خودت و خدا نیاز نداری

    یادبگیری اگه از خودت و تنهاییت لذت ببری میتونی زندگی پربار تر و باکیفیت تری رو تجربه میکنی

    میتونی از هرچیزی ک برات وابستگی میاره بگذری و رها باشی

    اونوقتِ ک خدارو بیشتر از همیشه کنارت احساس میکنی ک با تو در آرامش مطلق صحبت میکنه …

    چقدر تحسین تون کردم برای حموم تو آب سرد رودخونه

    تا باز ب خودت ثابت کنی قانون سلامتی رو

    قانون جهان رو

    سرمایی و گرمایی بودن معنایی نداره

    ترس معنایی نداره.

    استاد تو دوره ی عزت نفس میگه تنها یه راه برای محو شدن ترس وجود داره اونم رفتن تو دل ِ اون ترسِ…

    از هرچی می‌ترسی خودتو بنداز توش

    بعد میبینی که ترسی وجود نداره همش توهمِ ذهنِ…

    تحسینتون میکنم برای این شجاعت و جسارت

    تحسین تون میکنم ک هرروز دنبال بهتر شدن هستید حتی همین حالا ک الگوی میلیون ها انسان هستید

    تحسین تون میکنم برای سه روز رویایی و بی‌نظیری ک اونجا ساختید برای خودتون

    چقدر برگهای روی زمین زیباست

    خدای من چه ترکیب آبرنگی قشنگی

    چقدر دوس داشتم لحظه هایی ک برگها میفتادن رو

    چقدر زیبا بود بخار غذای مریم جان تو دل جنگل

    چقدر دوس دارم این رهایی و آرامش و عشق بینتون رو

    چقدر میتونه یه رابطه شگفت انگیز باشه

    چقدر میتونه زندگی لذتبخش باشه

    چقدر میشه باکیفیت تر زندگی کرد

    چقدر میشه بیشتر خوش بگذرونی

    لحظه های بیشتری لذت ببری و شاد باشی

    چقدر خوبه اون ساعت فوقالعاده و امکانات بی‌نظیری ک داره و چقدر لذت بردم گفتید بدون باتری کار میکنه و سولارِ

    چقدرررر ممنونم ازتون برای این گنج های الهی ک ضبط و تدوین میکنید

    سپاسگزارم برای زمان هایی ک با عشق برای ما میزارید

    قدردان شما عزیزای دل بزرگوار هستم

    با قلبم میبوسمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    فریده گفته:
    مدت عضویت: 1094 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان

    چند وقتی هست ایده ایی بهم الهام شده که اگر فایلیو میبینی و نکته زیبایی میشنوی بیا و یک دفتری تهیه کن و اونهارو در قالب سپاسگزاری بنویس

    امروز برای این فایل هم اینکارو انجام دادم و میخوام دقیقا به همون شکلی که توی دفترم نوشتم اینجا هم بنویسم

    واقعیت از وقتی این ایده بهم الهام شده کمتر کامنت میزارم اما اینقدر این فایل برای من نکات آموزنده داشت که واقعا دلم نیومد کامنتی نزارم چون چند وقت پیش یک آشفتگی ذهنی داشتم زدم روی هدایتم کن و به این فایل هدایت شدم چند دقیقه اول رو که گوش دادم گفتم این فایل چه نکته ایی داره و ادامه اش ندادم

    امروز که بعد تقریبا یکماه رسیدم به این فایل گفتم خدای مهربان من منو ببخش این فایل کلی نکته عالی داشت برای خوب کردن حالم

    نوشتم:خدایا شکرت تو قسمت 171 سفر به دور آمریکا وقتی استاد حرف میزدن خانم شایسته با عشق گوش میدادن و حتی تاییدشون میکردن و استاد بیشتر مشتاق میشد برای حرف زدن و شاید این مشکلی باشه که من توی روابط دارم

    و به محض اینکه فردی شروع میکنه به حرف زدن میخوایم مچشو بگیریم و قضاوتش کنیم و بگیم نه اینطور نیست تو اشتباه فکر میکنی

    به نظر من اینطوری درسته باور تو اشتباهه!!! و در واقع ما به اندازه آدمها دست میزنیم و مدام تو فکر تغییر دیگران هستیم و از بودن کنارشون لذت کافیو نمیبریم چون فکر میکنیم با اینکار میتونیم کمکشون کنیم در حالیکه خودمون وقتی حرف میزنیم و شخصی مارو نصیحت کنه و انتقاد کنه بسیار تو دلمون ازش دلخور میشیم و ترجیح میدیم دیگه هیچوقت باهاش حرف نزنیم

    دومین نکته اینکه خانم شایسته گفتن وقتی ما از محیط امنمون خارج میشیم فکر میکنیم خیلی سخته و نمیشه

    راستش من به شکر تمرکز و توجه رو فایلهای استاد ده ماهی میشه که از شهر خودم به شهر دیگری رفتم در کمال تعجب دیگران و اینجا اولش فکر کردم خیلی وحشتناک و سخته چون من از رشت به قم اومدم! شهری که از لحاظ فرهنگی هیچ شباهتی به جایی که بودم نداره

    گاهی از خدا میپرسیدم چرا اینجا و حتی گاهی میخواستم برگردم

    اما بخودم گفتم فریده الخیر فی ما وقعه

    احساس میکردم نمیشه و خیلی سخته اینجا به دور از خانواده

    اما دیدم واقعا برام بهتر شده اینجا تمرکزم روی خودمه و واقعا از حاشیه ها دور شدم

    و من خداوند رو بسیار شاکرم چون باور دارم قراره از اینجا به جای بسیار بهتری مهاجرت کنم

    و در نهایت استاد حرف خیلی قشنگی زدن و اونم اینکه برای تصمیمات مهم زندگیتون برید یجا خلوت کنید و با خداوند مشورت کنید اگر خودتون رو لایق هم صحبتی با خداوند میدونید

    و همیشه سعی کنید بر ترسهاتون غلبه کنید مثل پریدن توی آب سرد!

    واقعا بخاطر این فایل زیبا سپاسگزارم چون برای من نکات ارزنده بسیاری داشت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    مینا میری گفته:
    مدت عضویت: 1056 روز

    با سلام به خانواده صمیمی عباسمنش…

    چه زیبا و دلبرانه هدایت شدن رو دارم تجربه میکنم به کمک نشانه های سایت و تک تک کلمات شما استاد عزیزم…

    واقعا دیدن مجموعه ای از هجمه های متعدد در زندگیم و تجمع افکار و اطلاعات متناقض در وجود و ذهنم باعث شد که متوجه بشم چرا تمرکز من روی کارهای خودم آنقدر که باید جواب نداده…

    چون علف های هرزی که تموم وجود مقدس مینای من و رابطه ی مینام و خداوندم تنها فرمانروای قدرتمند کیهان رو مختل کرده،حرکت در مسیرهای متنوع و دریافت اطلاعات از همه نقاط و به صورت پنهان قدرت دادن به هر چیزی در کنار خداوند و شرک ورزیدن بین من و آرزوهام حجاب قرار داده و چند روزه که من نشانه هام راجب سفر به دور آمریکاست و توانایی پذیرش گرفتن یکی از اقوام دوستم برای یک دانشگاه در آمریکا من رو تکون داد این درحالی بود که دخترخاله ام برای دانشگاه تورین ثبت نام کرد و با تلاش بیشتر و هزینه بالاتر و تمرکز طولانی تری گذاشتن روی این هدف تا یک قدمی رفت و مجبورشد،تهران ی رشته دیگرو ادامه بده…

    اینکه ی مهندس چقدر توانمنده باوجود اینکه ظاهرا ساده فکر میکنه…ولی تمرکزش تو کار اینقدر زیاده که فکر من رو به این سمت برد که واس خیلیا داره میشه…واس همه داره میشه همه خواسته ها برای همه ممکنه و هر کسی هر چیزی که میخواد به راهش هدایت میشه هر چقدر به سمتش قدم برداره و تمرکز بیشتری داشته باشه راحت تر و دقیق تر به خواسته هاش میرسه…

    و نکته جالب داستان این که فهمیدم پیاده روی نقش به سزایی در مسیر سلامتی و آرامش جسم و قدرتش دارد و اینکه انسان توانایی تغییر شرایط جسمی اش رو دارد…

    برنامه داشتن برای کوچکترین هدف ها میتونه خیلی اثرگذار و ارزشمند و کمک کننده باشد…

    آموزش استفاده از منطق و قوانین در زندگی میتونه در عمل تاثیرات موثری برزندگی ما بزاره…و قسمت جالب قضیه اینست که توانایی فکر کردن با فاکتورهای مناسب تر در ما قدرت بیشتری میگیره…

    از شکرگزاری گفتین و تحسین زیبایی ها و فقط توجه آگاهانه و ناخودآگاه توام من به بخش هایی از فایل باعث شد که باورکنم نقطه عطفی که خداوند به عنوان نشانه برام فرستاده

    اما این بخش که هنوز برای شنیدن صدای خداوند گوش های آماده ای ندارم که البته فهمیدن خودم به عنوان یک شروع به من الهام شده ،و لایق تر شدن من و دوستان اطرافم درحالی که قبلا شرایط مون چندان خوب نبود اما الان به نقطه بهتری نسبت به قبل رسیدیم…

    دوست دارم بدونم راه درست چیه و تردید هام از بین برن و هدف واقعی که من به سمت خداوند و رشد و گسترش من و جهانم هدایت میکنه برام شفاف بشه…خیلی خیلی خیلی دوست دارم قدم هام فکرهام تصمیماتم من بزرگ تر کنه و حالم بهترکنه و در دایره ارتباطی قرار بده که آدم های موفق تری رو ببینم و باهاشون معاشرت کنم…دلم میخواد بدونم واقعا چی باعث میشه روح من راضی بشه و همون کار انجام بدم و وقتی من راضیم خداوند هم ازم راضی باشه…یعنی قشنگ ترین درخواستی که میتونی وقتی صاحب نعمتی و سپاسگزاری از خداوند داشته باشی به نظرم همینه که خدایا من را راضیه ی مرضیه قرار بده همان معنی لعلک ترضی را تجربه کنم

    خدایا مولفه هایی که سبب میشه اینطوری قد علم کنی و با تمام قوا برام قدم برداری و من رو روی شونه هات بزاری تا پیش بریم رو بهم نشون بده و توان عمل کردن بهشون رو هم در وجودم قرار بده

    خدایا از این به بعد فقط میخ‌وام از تو بخوام همه چیز ازتو بخوام برام همه چیزایی که لازم دارم فراهم کن حتی هدف هایی که روح من شاد و راضی و خوشبخت میکنه رو هم بهم نشون بده…خدایا من میخوام سالم و ثروتمند و مفید و کارآمد باشم میخوام کلی انرژی بی نهایت داشته باشم میخوام غذاهای سالم برام به راحتی هرچه بیشتر فراهم بشه من میخوام هر جای ایران هستم بهترین ها رو‌تجربه کنم چه از نظر هوا و چه شرایط احساسی و معنوی و روابط اجتماعی همون چیزی رو تجربه کنم که من به سمت بهترین احساس میبره…خدایا حتی خواستن قشنگی های دنیا از تو قشنگه در شروعش وقتی هنوز از نظر مادی نیست تو زندگی برعکس زمان هایی که درخواست هامونو از بنده هامون انجام‌میدیم و کاملا خودمون و دیگری رو به سمتی می‌بریم که در جایگاهش نیستیم خدایا شکرت برای نعمت درخواست خدایا شکرت برای حضورت در زندگیم و خدایاشکرت برای رضایتی که درزندگیم تجربه کردم و تجربه میکنی خدایاشکرت که هستی که هستم و دوستت دارم

    استاد عزیزم حقیقتا تک تک کلمات و نکاتی که بیان کردید به‌اندازه بی شمار ارزشمند و قابل درک بودن اما تصور اینکه چطور عملی شون کنیم واقعا در حال حاضر برام دور از دسترس به نظر میرسه و امیدوارم که تمام چیزهایی که نیاز دارم رو برام فراهم کنی و من حضور تو رو در تک تک سلول‌های مادی تجربه و زندگی و تشکر کنم…

    شکر که هستین

    شکر وجودتون

    مرسی که هستین کنارمان و روش درست زندگی رو به مایاد میدین…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    Ati گفته:
    مدت عضویت: 1911 روز

    به نام پروردگار مهربان

    استاد عزیزم ، مریم جون زیبا سلام

    استاد عزیزم این قسمت واقعا خودش به تنهایی یک دوره بود.

    دیروز که قسمت قبل رو دیدم و از زیبایی هاش واقعا با تموم قلبم لذت بردم و با چشای باز تجسم کردم ، باورتون میشه هدایت شدم به یک رودخونه ؟

    صبح که بیدار شدم بعد از صبونه یکمی اضطراب داشتم تصمیم گرفتم با یک صدای رود و صدای پرنده ها مدیتیشن کنم.

    فایل که تموم شد حسم بهتر شده بود ، اومدم سراغ این قسمت دقیقه ی 3 بودم که به صورت کاملا یهویی آمده شدم و رفتم بیرون! :)

    قصه از اینجا شروع شد که وقتی این قسمت رو پلی کردم ،دیدم ادامه پیاده روی تو دل جنگله ،نمیدونین چقد ذوق کردم .

    وقتی که یک دقیقه گدشت دیدم شما دارین در مورد جنگل های شمال صحبت میکنین.

    اولا خیلی برام جالب بوود که همه ش رو تجربه کردین ، نکته ی جالبش این جاست که تموم این بخش هایی که اسم بردین تقریبا نیم تا یک ساعت از خونه ی ما فاصله داره.

    یه لحظه به خودم اومدم که دختر خوب تو اینقد خوشبختی ،چرا به خودت سخت میگیری و از تجربه این همه زیبایی که خودت میدونی چقد رویایی ن ، خودت رو محروم میکنی.

    داشتم به خاطره هاتون با لبخند گوش میدادم ،اون جا که از دو هزار و سه هزار میگفتین ،اون چشمه هم اگه اشتباه نکنم چشمه ی فلکده باشه ،شایدم چشمه ی دیگه ای هست که خبر ندارم.

    چقد تو دلم تحسینتون کردم برای کمپ کردن های طولانی تو نمک ابرود ،جواهرده ، شهسوار و ..

    استاد من واقعا با تموم قلبم دوس دارم این تجربه رو داشته باشم ،ولی واقعا شرایط تنهایی رفتنش رو ندارم ، شاید حداقل الان تو مداری که الان هستم ولی با تموم وجودم از پروردگار میخوام که هدایتم کنه.

    داشتم از خاطره هاتون لذت میبردم که فهمیدم مامان و داداشم میخوان برن به یک قسمت کوهپایه ای برای خرید یک محصول محلی.

    من که همیشه عادت دارم از قبل برنامه داشته باشم کجا میرم و اصلا ادم یهویی جایی رفتن نیستم ،به خودم گفتم نشونه از این واضح تر؟

    دختر خوب پاشو آماده شو ، حداقل از این فضا لذت ببر.

    این مثل یک دوره و نشونه از طرف استاد می مونه که باید عمل کنی.

    خیلی سریع اماده شدم و رفتم ، باورتون میشه انتهای اون خونه ی روستایی ،یک رودخونه بود ،با سنگ های زیبا .

    برگ های زرد ریخته بودن ، یک سکوت دلنشین و فقط صدای آب میومد و جیر جیرک ها.

    حقیقتش اینه که متحیر بودم چطور تو فاصله ی یک روز تحسینم از زیبایی ها جواب داد و تو فاصله ی کمتر از نیم ساعت من تصمیم گرفتم و اقدام کردم و تجربه کردم.

    به اب نگاه کردم فقط قسمت قبل سفرنامه جلوی چشام بود و بیشتر مطمئن شدم که قانون وجود داره .منم که باید خالصانه در مسیرش قرار بگیرم.

    به همین دلیل میگم شاید در مدار فعلی من امکان این کمپ ها نیست ولی من این علاقه رو تو قلبم نگه میدارم و پر رنگش میکنم که در زمان مناسب در مکان مناسب تجربه ش کنم.

    استاد عزیزم من الان کاملا تو یه ترنینگ پوینت قرار دارم و خوش حالم که دارم روی فایل های توحید عملی کار میکنم

    درسته قلبم هنوز جواب اصلی رو نشنیده ولی همین که نشونه میبینم خوشحالم.

    چقد زیبا بود اون همزمانی که گفتین مشورت با خدا یه چیز دیگه ست و همزمان به بخش نورانی جنگل رسیدین .

    گوش دادن به بخش اجرای توحید در عمل خیلی بیشتر داره من رو به این مفهوم نزدیک میکنه ، قبلا این سوال رو میپرسیدم از پروردگار ولی تفاوتش الان اینه که واقعا منتظر جوابم ، واقعا با تموم قلبم

    و حس میکنم هیچ جوابی جز جواب پروردگار به من آرامش و احساس خوش بختی نمیده .

    درسته الان شرایط رفتن تو دل جنگل رو ندارم ولی دارم سعی میکنم ذهن و قلبم رو خلوت کنم.

    دارم سعی میکنم سکوت برقرار کنم که صدای پروردگار رو بشنوم.

    و من

    واقعا منتظر جوابم..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    سعیده فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 885 روز

    به ناااام خداااااوند جااااان وخرد خداوند مقتدرم

    سلااااام استاد نازنینم

    حال دلتان سبز واستوار به قامت تک تک این درختااااانِ عاشق

    سلام به بانوی خردمندم شایسته جان از این راااااه رفتن تا حس قشنگی که به استااااد می‌دهید چقدر قند تو دلم آب شد

    خدا روشکررررر که هستین

    هوای جنگل با حرفهای شما اکسیژن وهوا را به خنکای دلپذیری مایل می کرد یک سرمای قشنگ ، انگار برگ‌های پایین قدمهایتان ، حسابی هوس همراهیتان شما را داشتند فکر کنم الان هنوز که هنوزه صدای شمااااا وحرفهایتان در لابه لای هر برگی زمزمه می‌شود… وقلبشان پیش شماست …

    من همیشه حسم از طبیعت وخصوصاً جنگل این است که صدای من شنیده می شود و آنها پاسخ می دهند یعنی وقتی تنه ی درختی را بغل می‌کنم و سرم را روی قامتش میگذارم مطمئن هستم که عاشقانه به من انرژی تابدار و شهد داناییش را می بخشد وخدای سخاوتمندم مرکز توجه ی همه ی این شگفتی است

    از همه ی آگاهی هایتان عاشقاااانه سپاسگزارم

    سلام به دوستان آگاه ورشد یافته ام

    فکر کنم این جنگل نازی که گفتید در رامسر اسمش جواهر ده باشد که من در آن پیاده روی کردم و کنار دختهایی با میوه های جنگلی راه رفتم و هواااا چه مطلوب وهوشیار بود چه ابرهای رقصانی! وچه سکوت بی پروایی!

    یادم می آید سجده کردم چون میخواستم خاک آنجا به پیشانیم بخورد وووووووو از خدای مهربانم سپاسگزاری میکردم و تکرار میکردم خدایا خیلی ممنونم ازت ،خیلی دوست دارم

    از لمس هر چیزی لذت می بردم

    باران

    باران

    باران

    یادم می آید به دوستانم گفتم صدای موسیقی را قطع کنند وبعد که راضی نشدند با آنها رقصیدم و اجازه گرفتم که تنهااااااا باشم و خلوت گاه یک ساعتی ای را برای خودم مهیاااا کردم وچون عادت دارم هر جایی که هستم دفتر یادداشتهایم و نوشته هایم همراااااهم باشدشروع کردم به نوشتن وبعد از آن هی دور خودم چرخیدم وچرخیدم به تک تک برگه ها و حتی درختچه هایی که خار هم داشتند دست میزدم وبا همه شان حرف میزدم وصدای خودم بود و نفس درختان، و یک بیت از حافظ با خودم می خواندم فکر کنم این بود …یادم رفت فقط بیت دومش، یادمه …استااااد

    خب از قطره های باران خواستم که در کنج تاریک روحم بنشینند و نوارنی کنند فضای قلبم را

    خیلی خیلی زیباست راستی تمشکاااااا و چشمه ای که آب آن یخمک بود

    چقدرررر دوست دارم من … با دیدن این فایل و شنیدن حرف‌هایتان حال دلم الان نم باران است

    عاشقااااانه از شما سپاسگزارم که دائماً عشق به آگاهی و وصل به الله دارید

    من هم این حال خوب را با جانم تماشا می‌کنم و لذت میبرم

    خدوانداااااا عاشقانه از تو سپاسگزارم برای این هدایتهای به وقت و سرشار از حکمت

    انگار که همین الان با شما هستم هوای دلچسب ،الهامات دلچسب تر …

    یادم می آید کوچه ای بود که هر روز صبح بیدار می شدم ومیگفتم میخواهم آنجا بروم

    یک روز که آنجا رفتم حس کردم شاخه های درخت سیب دارد آن طرف تراز درختان نارنگی با من حرف میزند قلبم گفت از تونل سبز پیچکهای اطراف گذر کنم خورشید هنوز نیامده بود وسط آسمان

    ویک دفعه دریا را روبروی خود از ارتفاع دیدم. چقدر محشررررر بود این صحنه .دوست دارم باز هم بروم

    بینظیر بود

    چه مکاشفه ای!

    چه شهودی !

    چه چیزهایی به ذهنم آمد و بعضی از همسفران را حتی از من جدا کرد!

    آن وقتها من برای ادامه ی کارم تردید داشتم و یک پیشنهاد همکاری به من داده شده بود که خدا دقیقاً بعد از سفر همه راهها را باز کرد تا بتوانم درست تصمیم بگیرم

    چیزهای دیگری هم بود

    من هم با شما موافقم که این تنهایی گسترده تر باشد

    یادم آمد که این بیت چه بود

    «دل می‌رود زدستم صاحب دلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا»

    خدایا شکرت که به من گفتی

    شاد و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    گلاله خسروی گفته:
    مدت عضویت: 1147 روز

    به نام خدا رحمان و رحیم

    خدایا شکرت به خاطر هدایت من به این فایل

    راستش من فایل عالی رو قبلاً دیدم واما امروز جز نشانه ام بود و فرصت شد که متن روی صفحه و نظر دوستان عزیز رو بخونم،ومنم دلم طبیعت و تنهایی رو خواست اما پیش خودم ایده های ناممکنی رو آوردم که به شرایط الان من نمی‌خورد اما خداوند همون لحظه با یک تلفن یکی از دستانش برنامه زیباتر و مشتمل و رو برای من داشت من به اون مهمونی که ذهنم میخواست نرم رفتم و خدا رو شکر میان کلام میزبان جواب سوالم رو گرفتم اون این بود چرا پشت بوم خونه ت رو کافی نمینی با وجود دوتا بچه کوچک و نداشتن ماشین و جای به خصوصی وفکر دیگه اون برای تو کافی و عالیه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2144 روز

    سلاممممم استاد جانم

    خداروشکر میکنم که باز هم میتونم از سایت ارزشمندتون استفاده کنم

    چقدررررر زیبایی های این فایل بینظیررررر بود … مخصوصا جایی که کمپ کردین و این فضای رویایی پاییزی …

    تازه با عزیزدلت هم باشی …. واقعا حس خیلی قشنگی گرفتم…

    استاد عزیزم امروز دوره ی بینظیر لیاقت رو به اتمام رسوندم ، آخرین فایل نتایج آقا رضا عزیز بود

    تازه کمی به شناخت از خودم رسیدم و قصد دارم یک بار دیگه دوره احساس ارزشمندی رو با تمرکز بیشتر روی بهبود قسمتهایی که پاشنه آشیل دارم شروع کنم به یاری خدا…

    اما اومدم تو سایت و نشانه ی من رو زدم که خدایا اولین قدم بعد اینکه دوره تموم شده چیه ؟

    و به این فایل زیبااااا و بینظیرررر و صحبتهای قشنگ خانم شایسته عزیز و شما هدایت شدم…

    و همون موقع فکر کردم خب من کجا میتونم برم الان ؟

    قبلا وقتی این تمرین رو در عزت نفس شنیدم قدم هایی برای تنها بودن برداشتم ، ولی خیلی کوتاه بود و شاید تکامل رو طی میکردم

    مثلا ی کافه دنج میرفتم و ساعتها مینشستم و یا به درکه میرفتم

    واقعا هر بار برام پر از اتفاقات زیبا و قشنگ و جالب بود

    اما الان که دیگه خونه مون هستم ، ی کافه ی زیبایی هست تو ی باغ بزرگ زیبا و کنارش یک گلخونه بزرگ سبززززز زیبا … حتی این هم داستانش جالبه

    من عاشق گل و گیاه و سرسبزی هستم ،

    و حدودا از 10.12 سال پیش این گلخونه گل و درختچه های متنوع رو میفروخت و منم چون عاشق زیباییش بودم میومدم و ساعتها راه میرفتم اونجا و ی خریدی هم میکردم

    خیلی با سلیقه ساخته شده… داخلش دریاچه کوچولو و راه آب داره

    چند اتاقک کوچولو ترکیب چوب و کاگلی داره … یک آلاچیق چوبی و ….

    یک حوض که پر از ماهی های قرمزه و …

    خلاصه که خیلی زیباست….

    و قسمت جالبش اینه که فکر کنم حدودا 4 سالی هست که صاحب باغ ی کافه قشنگگگگ هم کنارش درست کرد و من عششششق میکنم وقتی میرم

    و از اینکه من عاشق این مکان بودم اما نمیشد ساعت زیادی بمونی و امکاناتی نداشت ولیییی این خواسته ی من جواب بهش داده شده و من میتونم اونجا بمونم و لذت ببرم خیلیییی از خدا سپاسگزاری میکنم همیشه

    انقدررررر با کیفیت هم کار میکنه واقعا همش تحسینشون میکنم

    خلاصه داشتم میگفتم ،

    این آخرین بارها هم تنهایی میرفتم این کافه و تو خود گلخونه که اکثرا کسی نبود راه میرفتم و با خدا حرف میزدم

    اما امروز بعد شنیدن صحبت شما 2 عزیز ، گفتم خدایا من دلم ی جای جدید میخواد و جایی که بتونم توش راحت و آزاد باشم و کسی نباشه

    الان شرایط سفر تنهایی رو واقعا ندارم … اما یهو خدا بهم گفت ویلاتون هم میتونی بریا …

    درسته نزدیکتونه اما میتونی تنها بری و تو اون طبیعت تنها باشی…

    اولش یاد سختیاش افتادم اما گفتم من میتونم و اینکارو به راحتی انجام میدم

    یکم وسیله جمع کردم اومدم ، مشکل این بود که آب خوردن نداشت و با تماس و … اومدن آب منبع 2000 لیتری رو پر کردن و خداروشکر که دستان خدا همه کمکم کردن تا بتونم اینجا تنها بمونم

    و حتی خداوند دل پدرمم نرم کرد و چیزی نگفت ، چون معمولا نگران میشه

    و الان تو یکی از اتاقها روی تخت نشستم ، پنجره باز و خوشه های سبز درخت انگور روبه رومه

    صدای پرنده ها میاد …

    واقعا اینجا آرامش خاصی دارم خداروشکر

    احتمالا 2.3 روزی اینجا تنها باشم و بعدش میام از نتایج این مدت در زیر کامنتم مینویسم

    راستی امروز 4شنبه ، 4/4/04 هست : )

    عاشقانه سپاسگزارم ازتون استاد جان و مریم جانم

    در پناه خداوند مهربون باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      فاطمه گفته:
      مدت عضویت: 2144 روز

      سلام به همه عزیزانم

      أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

      آگاه باشید، تنها با یاد خدا دل‌ها آرامش می‌یابد…

      از تجربیات این خلوت 2.3 روزه در طبیعت می نویسم….

      و از برکت و آگاهی هایش….

      استاد من کمی به خودشناسی رسیدم … ی کوچولو ، اما خیلی با ارزش

      خیلی حال سبک و خوبی رو داشتم و در روز آخر یک پیامی رو دیدم که یهو دیدم حالم دگرگون داره میشه

      حس خوبم به سمت حس بد می رفت .. بی قراری ، نگرانی و ی هی حس بد !

      متوجه شدم باید سریع تا قدرت بیشتری نگرفته حلش کنم و میخواستم بیام رو نشانه سایت بزنم که هدایت بشم !

      اما اون لحظه حسم بهم گفت که تو تازه یک دور آگاهی های دوره لیاقت رو یادگرفتی ، آگاهی های قدم 4 و …. الان وقت عمله …

      و رفتم تو قسمت موزائیک شده حیاط و بین شمشادها پیاده روی میکردم ، با خودم حرف میزدم که بفهمم خودم رو

      کی از خودم به خودم نزدیکتر ؟ باید درک کنم درونم رو

      مثل یک رفیق مهربون از خودم سوال میکردم که چرا با دیدن این پیامها اینجوری شدم ؟

      متوجه شدم که ذهنم داره به شددددت من رو سرزنش میکنه و بهم احساس خطاکار بودن میده…

      بارها تکرار میکردم این حس بد فقط از ناحیه شیطانه ، شیطان وعده فقر و فحشا میده اما خداوند وعده مغفرت ….

      الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

      شیطان شما را وعده فقر و تهیدستی می‌دهد و به کار زشت و ناپسند امر می‌کند، ولی خداوند از جانب خود به شما وعده آمرزش و فزونی می‌دهد و خداوند گشایش‌دهنده و داناست”

      بارها این مفهوم رو یادآوری میکردم و قشنگ متوجه شدم شعله های حال بد داره فروکش میکنه درونم

      و من برای اولین بار احساس درونیمو متوجه شدم ! خیلی برام جالب بود

      و یاد صحبتهای شما افتادم که احساس سرزنش و گناه چقدررررر فرکانس قویِ منفی ای داره

      و اینکه بدن سریع واکنش نشون میده ، معده ام هم یجوری شده بود

      و من برای اولین بار اینکه من افکارم نیستم رو لمس کردم…

      از بالا به افکارم نگاه میکردم و تکرار میکردم که اینجا کنترل دست منه

      من مدیرم و میگم باید چ احساسی داشته باشی ذهن عزیزم

      سعی میکردم صدای خداوند رو توی ذهنم بلند تر بشنوم … من خدایی هستم که موسی رو بعد از اشتباه قتل بخشیدم و به پیامبری رساندم …

      أَفَلَا یَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَیَسْتَغْفِرُونَهُ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ

      آیا با اینکه خدا بسیار آمرزنده و مهربان است ، به درگاه خدا توبه نمی کنند و از وی آمرزش نمی خواهند؟

      استاد ذهن واقعا خیلی بی انصافانه آدم رو سرزنش میکنه …

      برای من یک تجربه ای که به واسطه باور های غلط و ذهن پر از کمبود و … طوری سرزنشم میکنه که انگار من بدترین آدم دنیام !

      کمالگرایی و بی اشتباه بودن از کودکی در من ریشه گرفته و همیشه سعی داشتم بی خطا باشم و جالبه تا یک سنی همه هم بهم میگفتن این رو

      و من به جرات میتونم بگم تا الان هیچ خطای بزرگی انجام نداده ام که حس گناهش رو داشته باشم

      من به هیچ آدمی گزندی نرسوندم …

      اما متوجه شدم یک تصمیمی که در 2 سال قبل گرفتم اشتباه بوده و البته از 2 ماه پیش این کار اشتباه رو قطع کردم …

      اما دیشب یاد اون روزهایی افتادم که با یک توهم بزرگ فکر میکردم مسیر درستی رو انتخاب کردم !

      خلاصه بعد از تجربه حس های بد متوجه میشدم ی چیزی در جای درستش نیست با اینکه به ظاهر همه چیزو درست میدیدم!

      خداوند درخواستمو اجابت کرد و رشدم داد و متوجه درک نادرستم کرد….

      یاد اون آیه افتادم که میگه خدا با این قرآن بعضیارو هدایت میکنه بعضیارو گمراه ..!

      به جرات میتونم بگم این درک نادرست برام سنگین تموم شده و شخصیت کمالگرام به شدت میخواد سرزنشم کنه ! با اینکه من گناه بزرگی رو مرتکب نشدم و یک موضوعی در مورد خودمه فقط

      چیزی که مهمه اینه که من الان باید ذهنمو کنترل کنم و یک روند صحیحی رو برای خودم بچینم…

      اینکه انسان با اشتباه کردن یاد میگیره

      به قول شما که از درسهایی از زندگی انیشتین میگفتین :

      کسی که اشتباه نکرده تاحالا کاری نکرده !

      اشتباه جزو جهانه … باعث رشده

      حرکت کن ، از اشتباهاتت درس بگیر

      یا جلسات بینظیر دوره لیاقت که در مورد رفع احساس گناه بود

      و میدونین قسمت جالبش اینه که این تجربه من اصلا گناه هم نیستتتت امااااا چون منو از بی نقص بودن یکم دور کرده و البته این ذهنیتمه ! هی میاد خیلی بزرگ بهم نشونش میده

      با نوشتن این کامنت خیلی سبک شدم … واقعا به آدم خیلی کمک میکنه

      شب دومی که اونجا بودم مامان و برادر کوچیکمم اومدن پیش من بمونن و واقعا خدا دستهاشو فرستاد تا خیلی بهم خوش بگذره ..

      شب ساعت 8 و خورده ای بود و میخواستیم ی سری خوراکی بخریم و خب جایی که بودیم از سوپرمارکتها و کلا داخل محل چند کیلومتر فاصله داره و پر از باغه و خلوته و وسیله هم نداشتیم بریم

      اولش من گفتم بیخیال میگیم فلانی بخره برامون بیاره بعد داداشم که 9 سالشه دوباره اصرار میکرد که نه آجی بیا خودمون بریم ! اون هم شب و اون مسیر ها !

      اولش میگفتم نه بعد چند بار گفتم چرا من انقدر مقاومت دارم ؟ شاید خدا داره باهام صحبت میکنه و برم توی دل ترسم…

      تو راه یکم رفتیم از کنار ورودی باغها رد میشدیم … بیشتر مسیر تاریک بود و روشنایی با نور ماه بود …

      و آگاهانه شروع کردم با داداشم صحبت کردن که آره خدا همیشه مراقب ماست … ما 2 تا فرشته محافظ و نگهبان داریم همیشه ازمون مراقبت میکنن و …

      حدودا 5 دقیقه رفتیم و ی آقایی با 2 تا بچه کوچیک تو ماشین پرسید جایی میرین ؟ من تا نزدیکترین سوپرمارکت دارم میرم ،

      منم گفتم عههه اتفاقا ما هم داریم میریم سوپر مارکت و بعد سوار شدیم و رفتیم

      تو ماشین متوجه شدیم که چقدررر مسیر طولانی تر بوده و چقدر خدا هوامونو داشت

      و جالبه داداشم گفت راست گفتیا خدا مراقبمونه مارو با ماشین اورد !

      و چقدر لذت بردم از این خالص بودن روحش…

      و آقاهه موقع برگشت مارو تا خود در ویلا رسوند و حتی منتطر موند تا بریم داخل

      واقعا خدا همیشه محافظ ماست و همه جوره بهمون عشق و نعمت میده

      برامون آدم میفرسته

      ما رو در زمان مناسب در مکان مناسب قرار میده

      واقعا شکر

      یاد ی خاطره ای هم از 29 خرداد افتادم

      رو ی جلسه از روابط کار میکردم ، اینکه باید خودمون خلا های خودمون رو پر کنیم

      کلید احساسمون دست خودمون باید باشه

      و داشتم فکر میکردم من چه توقعاتی در رابطه ام داشتم ؟

      مثلا بولد ترینش این بود که اگه منو ببره سفر یا برام گل بخره به احساس خوبی میرسم …

      بعد گفتم خدایا من که الان پول کافی ندارم خودم برم سفر یا با احساس خوب برای خودم گل بخرم ! هنوز ذهن من پر از کمبوده و احساس تموم شدنه

      بعد ی حسی بهم گفت الان تو این شرایط کجا میتونی بری که حالت خوب بشه ؟

      اولین جا کافه گلخونه اومد تو ذهنم

      و بهم گفت پول هزینه اسنپشم که بهت فشاری نمیاره : ) پاشو بریم دختر نازم

      با کلی حس خوب حاضر شدم برم اسنپ بگیرم و دیدم پدرمم تازه اومده خونه و وقتی متوجه شد دارم میرم گفت بیا با ماشین برو راحت و منم خداروشکر کردم و رفتم

      تو کافه پر بودن از آدمای شاد و باحال و ی میز بود که انگار قبلش کسی صندلی هاشو برداشته و فقط ی صندلی داشت ! دقیقا جای من بود … برای من آماده شده بود….

      نشستم کلی از طبیعت و هوای خوب عصر لذت بردم و یهو دیدم از طرف کافه به دخترا گل هدیه میدادن و ی رز خوشگل قرمز به من دادن و چقدررررر احساس خوبی داشتم

      و خدا اینجوری ایمان آدم رو قوی میکنه و نشونه هارو میاره …

      من که ذهنم درگیر هزینه ها بود گفت جلو جلو نگران نباش … ماشین برام مهیا کرد و گلی که یک ساعت قبلش تو دفترم نوشته بودم که دوست دارم هدیه بگیرم رو بهم بخشید …

      واقعا خدا از جاهایی میتونه ببخشه که ما اصلا فکرشم نمیتونیم کنیم

      چقدر فکر کردن به پلن خداوند ، به قدرتش ، به هماهنگی دقیقش ، آدم رو دیوونه میکنهههه

      عاشقتم خدای من

      واقعا احساس خوبی دارم

      استاد جانم ، مریم جانم واقعا با تموم وجودم سپاسگزارم ازتون

      در پناه الله یکتا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    سعیده اورنگ گفته:
    مدت عضویت: 802 روز

    سلام استاد عزیز و مریم جانم

    در دل این روزهایی که در کشور ایران دچار تضاد شدیم تا با دیدن این ناخواسته ها، هدفمندانه تر صلح و آرامش رو انتخاب کنم، خیلی نیاز به نور هدایت بودم که بتونم از دل تردیدها و ترس‌ها بیرون بیام. الهی شکر که در سحرگاه امروز 27 خرداد 1404 مراقبه های تصویری جلسه ی 9 و 12 دوره ی هم جهت با اهداف خداوند رو گوش دادم و کلی احساسم عالی شد و با یک حال رقیق گریه کردم و از خداوند هدایت علنی طلبیدم و از زبان شما اون هدایت رو دریافت کردم که چند روزی برای خلوت کردن با خداوند به طبیعت برم تا بتونم نور اعتماد و ایمن بودن در حفاظتش رو بیشتر حس کنم.

    الهی شکر

    الهی شکر

    الهی شکر

    قطعا امروز و ازین لحظه مدیریت چالش‌های پیش رو خیلی قدرتمندانه تر پیش خواهد رفت.

    الهی به امید تو

    در پناه خدای خیلی مهربان هستیم

    یا الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: