گفتگو با دوستان 54 | کینه و نفرت = تولید بیماری

نکته مهم:

این قسمت فقط در قالب فایل صوتی تهیه شده است.


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • نتایج پایدار حاصل استقامت در مسیر درست است؛
  • حیاتی ترین نقطه ای که ذهن باید کنترل شود جایی است که: ذهن شما به خاطر یک ناخواسته، تمام نتیجه های قبلی را در نظرت بی ارزش جلوه می دهد؛
  • تا می توانی، سطح توقع ات را از آدمها پایی بیاور؛
  • “کینه و نفرت”، آبشخور تولید بیماری های جسمی است؛

منابع بیشتر

دوره احساس لیاقت


این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با تعدادی از اعضای سایت در اپلیکیشن clubhouse  است.

آدرس  clubhouse استاد عباس منش:

https://www.joinclubhouse.com/@abasmanesh

برای دیدن سایر قسمت های این مجموعه‌، کلیک کنید

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

335 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «علی بردبار» در این صفحه: 4
  1. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 1916 روز

    سلام به رفقای نازنینم

    هشدار! این کامنت دارای صحنه های جانگداز گریه و سوگواریست! اگه دلش رو ندارید، نخونید! .. خلاصه گفته باشم!لطفا این مطلب را با لحن سوگواری بخونید!

    آی…..ی ی ی ! گریه کنین مسلمونا! گریه کنین، ثوابه!

    میخوام براتون بگم از ظلمی که به من شد این چهار پنج ماه….(ایموجی گریه) تورو خدا گریه کنین، ثوابه!

    ببین، از شدت فکر کردن و نفرت ورزیدن، آب روغنم حسابی قاطی کرده! بلانسبت یه روز یبوست گرفتم، یه روز تکرر ادرار، یه روز سرگیجه، یه روز تاری دید…. دکتر بیچاره هم از دست من، گوش پیچ شد، رفت!

    اصلا اینا چیه دارم مینویسم؟

    همه با هم بگین: خود افشاییی!

    با مامانم دعوام شده پنج ماهه…. ازش به دل گرفتم، چون امسال به خودم قول دادم بیشتر برای خودم ارزش قائل بشم و دیگه باری به هرجهت با غرورم بازی نکنم! خب، البته من دوره عزت نفس رو نخریدم، همینجوری فله ای عمل کردم و شاید دلیلش این باشه!

    به هرحال پنج ماه آزگار با پیغام پسغام دعوا میکنیم و این مسخره ، شده پاشنه آشیل جدید!!

    آقا دیگه بسه!

    بخشیدم رفت!

    من که 46 سال رو با خنده و مسخره بازی طی کردم، بقیه ش رو هم سعی میکنم زیر سبیلی رد کنم…. بخشیدم!

    آخیش! تاری دیدم رفع شد! به خدا رفع شد!

    مرسی که این فایل رو گذاشتید! این فقط برا من بود! میدونید حالا چن تا ویزیت دکتر به نفعم میشه؟ اون دکترای بدبخت هم از دست من نجات پیدا میکنن… اجرکم عندالله!

    راستی، دیگه نمیخواد با لحن سوگواری بخونید اینجا رو! گل و بلبل شد! مثه اینکه کلن سوءتفاهم بود: ظلمت نفسی!!

    استاد به هر حال من خود افشاییم رو انجام دادم. اگه خیلی ضایع نوشتم، اصلن کامنت رو حذف کن. مرسی.

    خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 1916 روز

    سلام به فاطمه بانو، مادر مقتدر سایت

    ممنونم از محبت و لطف بی بدیل شما. این مهربانی ، تازگی ندارد. خیلی خوشحال شدم که این کامنت را دیدم. شما بینهایت بزرگوارید.

    میدونید، من شانزده سالم بود که دکتر مغز و اعصاب که آن موقع یک چالش سلامتی من رو درمان می‌کرد بهم گفت: پسر، اگه میخوای زنده بمونی، باید از خونه ی پدرت بری بیرون! مادرت، تو رو میکشه!

    خب، مادر من از گل نازک‌تر به من نمی‌گفت و بسیار ما فرزندانش رو لوس و همه جانبه تحت حمایت بار آورده بود.

    نکته اینجا بود که این داستان با فشار و استرس خیلی زیاد برای شاگرد اول شدن همراه بود، چون من از کودکی توی مدارس نمونه دولتی درس می‌خواندم و شاکرد نمونه بودم.

    این فشار و استرس بالاخره در سوم راهنمایی به صورت یک معضل خیلی جدی خودش رو نشون داد و نزدیک بود کارم به جاهای بدی بکشه.

    اون دکتر هم که بسیار حاذق و کاربلد بود، اینطوری به من فهموند که موندن در کنار مادر و لوس شدن با آن شرایط، برای ادامه زندگی من سمه.

    چون این مطلب را دور از چشم پدر و مادرم به من گفت، من شروع کردم به کناره گیری از خانواده. دور و دورتر شدم و بعد از چند سال فقط شبحی بودم که شبها توی خانه می‌خوابید.

    اینم بگم که نتیجه کار ، عالی بود و تونستم اون چالش رو بعد از چند سال، کامل کنترل کنم و با کمک ورزش، معجزه آسا خوب بشوم.

    بعدها ازدواج کردم و از خانه رفتم، مثل بقیه زندگیم، پدر و مادرم در انتخاب من، کمترین سهم را داشتند. بعدها توی بقیه زندگیم هم ، به همین صورت! من یاغی خانه بودم!ولی هنوز بعد از سی سال، مادرم نفهمیده این سردی روزافزون من، دلیلش چه بوده.

    مادرم هم روز به روز بیشتر تلافی کم محلی های من را سر خانمم و بعدا بچه هایم در میاورد…. و این دیگر برای من زیادی بود! هرچه هم خواستم آن داستان را توضیح بدهم، کسی باور نکرد. مادرم اصلا ذهنش چنین فاجعه ای را در زندگیش باور نمیکند، ولی متاسفانه حقیقت دارد:)))

    خب، من همیشه سعی کرده ام ببخشم. کار دیگری ازم ساخته نیست، وگرنه آنقدرها هم آدم شریفی نیستم!:)) به هر حال این چالش را هم رد خواهم کرد.

    فقط حالا که اینها را به شما گفتم، از ته دل تقاضا میکنم فشار و استرس را به هر طریق از روی فرزندانتان بر دارید. بگذارید خانه شما، جایی باشد که مامن بچه ها باشد. اولین و آخرین جایی که دوست دارند آنجا پناهگاهشان باشد. این مهم تر از تامین مالی فراوان و… است که من ، داشتم. آرامش روان نداشتم!

    وقتی استاد عباسمنش تعریف کرد که در 15 سالگی از خانه پدریش بیرون آمد و توی خیابان خوابید، این خاطره، مهمترین چیزی شد که باعث شد استاد و زندگیش الگوی من شود! ولی خدا شاهد است که از این مساله لذت نمی‌برم!

    خوشبخت وخوش شانس و پولدار باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 1916 روز

    سلام به ابراهیم عزیزم

    من از نوشته های خوب شما، خیلی سود بردم . خیلی آرامش کسب کردم و به همین خاطر مایلم چیزی برایتان بنویسم.

    خب، من هیچ تجربه ای در زمینه هایی که فرمودید، ندارم.

    امیدوارم بتوانید روی خوبیها و رفتارهای قشنگ و انسانی طرفهای مقابلتان بیشتر توجه بفرمایید تا اتفاقات، به نفع هر دوطرف و همراه با شادی و خوشحالی رقم بخورد، انشالله.

    خدا یارت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 1916 روز

    سلام به فاطمه بانوی مهربان

    خیلی از شما ممنونم

    یادآوری قانون، برای من خیلی ارزش داشت.

    و این جمله طلایی شما که: ما خودمون هستیم که به خودمون ظلم میکنیم.

    متوجه شده ام که: یادآوری لحظه به لحظه قانون و عمل درست به آن است که میان شاگردان خوب و خیلی خوب در این محفل، تمایز ایجاد می‌کند.

    و افتخار میکنم که شما که یک شاگرد خیلی خوب هستید، به بنده لطف و محبت داشتید و کمکم کردید.

    راستی فاطمه جان، دیشب یک اتفاق جالب برای من افتاد. من برای بچه هایم یک فیلم 20 دقیقه ای کوتاه لورل و هاردی را از اینترنت دانلود کردم و قبل از خواب با هم دیدیم.

    آنقدر با هم خندیدیم که باورم نشد این فیلم‌های ساده قدیمی چقدر می‌تواند در تلطیف فضای خانواده اثر داشته باشند.

    بچه هایم مدتی بود که به خاطر تعطیلات تابستان ساعت خواب‌شان به هم ریخته بود و خوب نمیخوابیدند. خلاصه تا نصف شب با خواهش و التماس و بعضی وقتها اخم وتخم مجبور بودم بخوابانمشان…اصلا هم خستگی من و مادرشان، حالیشان نیست و ماشالله انرژی زیادی دارند که خب، در زندگی آپارتمانی، خوب تخلیه نمی‌شود.

    ولی دیشب با حال خوش و خندان به راحتی به رختخواب رفتند و تا یک ساعت بعد، صدای خنده ریزشان از اتاقشان میامد.

    یاد تمرین ستاره قطبی افتادم. خیلی مهم است که با حال خوب به خواب برویم و با حال خوب از خواب بیدار بشویم. حالا هر جوری که باشد، فرقی نمی‌کند! من، یک کامنت از سایت می‌خوانم و اینها هم با یک فیلم ساده سیاه و سفید، حالشان خوب می‌شود! حال خودم هم خوب شد!

    واقعا دم استاد گرم. رعایت همین نکته کوچک و بدیهی خیلی ما را در فرزندپروری و زندگی راحت می‌کند.

    امیدوارم لحظه به لحظه با خانواده قشنگتان بخندید و اتفاقات خوب و عالی برایتان بیفتد.

    خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: