این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-6.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-12 05:29:452025-12-13 19:09:59تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
گام نوزدهم پروژه تغییر را در آغوش بگیر- کلید زنده نگه داشتن انگیزه ها- دوشنبه 24 آذر 1404
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
نقطهی توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟
لطفاً در کامنتها بنویسید:
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
تجربهی شما میتواند تلنگری برای بیدار شدن فرد دیگری باشد.
خوب این اتفاق در برهه های مختلف زندگیم برای من افتاده و این تجربه رو در قسمت های مختلقی دارم
اول اینکه زمانی که شروع کردم به زبان یاد گرفتن ( و البته اولش هم نمیدونستم که میخوام مدرس بشم ) ، خییییلی با اشتیاق جلو رفتم و بعد ٢ سال که تیچر شدم ، در تاپ ترین لول از نظر لهجه و مکالمه و کلا همه چیز بودم ولی زمانی که تدریس رو شروع کردم ، اینطوری بودم که : خوووووب دیگه حله دیگه و دیری نپایید که کم کم و آرام آرام سطحم اومد پایین و اینو از بازخوردهای سر کلاس هام میفهمیدم
کاری که انجام دادم این بود که به سرعت شروع کردم روی مهارت هام دوباره کار کردن و خداروشکر برگشتم بالا
دومین مورد مربوط به تیرماه ١۴٠۴ هست که دو تا مدرک عالی رو باید برای بیزینس م میگرفتم و به لطف خدا جفتشون رو با هم گرفتم
اولش اومدم به قولی طبق آیه فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7)شرح سریعا برمگام بعد ولی به سلسله اتفاقاتی پیش اومد که نشد
و البته یه نکته هم بود چون توی مجموعه مون کسی این مدارک رو نداره ، من اینطوری بودم که بالا من که خیییلی خفنم!!!! ولی چهار جا که جلسه رفتم و موفق ترین های حوزه خودم رو دیدم ، دیدم بابا خیییییلی راه داری ها، متکبر و مغرور نشو!!!
و طبق جلسه ۵ کشف قوانین که در مورد هدف گذاری های کوتاه مدت است اومدم هدف کوتاه مدت گذاشتم و نمیدونید چه انرژی و استباقی برای انجام اون قدم های روزانه کوتاه مدتم دارم و چقدررررر روزهام برکت کرده و میکنه
واقعا حرفتون درسته منم چندبار توی زندگی م با آدم های پایین تر از خودم مقایسه شدم و بعدش که خودم با خودم گفتم اره دیگه لازم نیست پیشرفت کنم، خودم شدم دقیقا مثل همون ها.
من روند پیشرفت م رو کنار گذاشتم و پیشرفت نکردم،
و توی اون مدت اون ها پیشرفت کردن
و به من رسیدن
و من خودمو پایین نگهداشته بودم توی اون مدت چون اولش از اون ها بهتر بودم و دیگه انگیزه ای نداشتم برای پیشرفت.
انگیزه م کافی نبود و پیشرفت ها خیلی کوچیک شدن.
و بعدش مردم هم شروع کردن منو تو دسته ی اون آدم هایی گذاشتن که من یک روز میگفتم من بالاتر از اون هام…
خیلی خیلی حس بدی داره و واقعا به غرور آدم ضربه میزنه
ولی خب من اگه پیشرفت میکردم که دیگه از طرف دنیا لگد نمیخورد توی غرورم…به تضاد برنمیخوردم و از همه بدتر اصلا به لول آدم هایی نمی رسیدم(یا حداقل مردم منو با اون ها توی یک دسته نمیذاشتن)آدم هایی که یکروزی بهتر بودم ازشون.
من اصلا به این لگد لازم نداشتم تا پیشرفته شکل بگیره، فقط میتونستم حرف خدا رو گوش کنم و پیشرفت کنم. ولی حالا که اتفاق افتاده چاره ای ندارم جز اینکه پیشرفت کنم.
(میخوام تایید کنم برای پیشرفت لازم نیست سختی بکشین یا دنیا یهو لگد بزنه بهتون، اگه از همون اول پیشرفت کنین دیگه لگد هم نمیخورین و فقط میرین بالا و بالاتر)
میدونین چیه استاد؟من همیشه توی زندگی م یجورایی داشتم از حرکت کردن فرار میکردم
یعنی پیشرفت میکردم تا یه نقطه ای که بعدش به آرامش برسم و دیگه لازم نباشه حرکت کنم
همیشه توی وجودم میل به هیچ کاری نکردن بود(نه از نظر فیزیکی، از نظر ذهنی)
تا به تضاد میخوردم یهو اهدافم یادم میوفتاد و شروع میکردم ولی بعدش که رفع میشد دوباره میل به هیچکاری نکردن و تنبلی توی وجودم شروع میشد جوونه زدن
و همینجوری ادامه میداد.
این میل جوریه که با کمال گرایی هم قاطی شده و الان مثلا دو کلمه میخوام درس بخونم(سال هاست اینجوریه) ذهنم میگه ولش کن فعلا نخون حوصله نداریم
چون الان وقتی ما حوصله نداریم
پس مغزت کار نمیکنه
پس درس هارو درست و مفید نمیخونی
و وقتت هدر میره بذاردهروقت حوصله داشتی و حسش اومد بشین قشنگ بخون.
(یعنی تنبلانه ترین دلایل ممکن برای انجام ندادن یک کار)
بعد چندساعت م به کار های بیهوده هدر میره و آخرش دیگه اصلا حوصله ندارم درس بخونم. تازه درس فقط یکی از مثال هاشه.
یعنی همیشه ذهنم دوباره میخواد برگرده به تنبلی و هیچکاری نکردن. با اینکه میخواد یکار فیزیکی انجام بده و فعال باشه از لحاظ فیزیکی
ولی از لحاظ ذهنی فقط میخواد به چیزهای جالب گوش بده و توجه کنه
(انگار فقط میخواد چیپس و پفک بخوره نه غذای اصلی. فقط مدل ذهنی ش. مثلا مغز من دوست داره با اطلاعات بدرد نخور پر بشه مثل چیپس و پفک که شکم ادمو پر میکنن ولی سیر نمیشی و حتی مفید هم نیست برات)
مثلا ذهن من خیلیییی حوصله داره ساعت ها بشینه یچیزی رو تحلیل کنه که از نظر روان شناسی براش جذابه ولی تهش هیچی نیست و فقط افزایش اطلاعات بدرد نخوره
ولی حاضر نیست دو ساعت بشینه درسی رو بخونه که پس فردا باید امتحان بده. با اینکه میدونه دومیه مفید تره ولی همچنان میل به هیچکاری نکردن داره.
حالا تنها راهی که من پیدا کردم این ادامه ندادن و میل به تنبلی از بین ببرم(اونم توی یک مورد نه همه ی موارد زندگیم)
یکی ش اهرم رنج و لذته.
یکی ش حذف کردن یک سری عوامل منفی
الان میخوام با مثال دومی رو توضیح بدم شاید به درد بقیه بچه ها بخوره
و به درد خودم هم بخوره چون الان توی یک زمینه دارم ازش استفاده میکنم و اگه توی بقیه زمینه ها هم ازش استفاده کنم
دیگه توی ادامه دادن و پیشرفت کردن مشکل ندارم!!
حالا مثال م.
خب من یک ماهه ساز مورد علاقم رو خریدم که سال ها ارزو شو داشتم(از سیزده سالگی و الان شونزده سالمه)
و از وقتی من این ساز رو خریدم
هرروز دارم تمرین میکنم
حداقل یک ساعت
یعنی در کمتربن حالت ممکن باید یک ساعت بزنم.
و خب چرا این برام مهمه؟ من اینو یک موفقیت حساب میکنم
چون ساز اولم ویولن بود که به دلایلی یک مدت هست که نمی نوازم
ولی من موقعی که ویولن میزدم همیشه بدبختی داشتم برای تمرین کردنش.
یک روز حوصله داشتم ، تمرین میکردم.
یک روز حوصله نداشتم تمرین هم نمی کردم.
یعنی سال آخری که داشتم ویولن میزدم قشنگ یادمه هرهفته یکی دو ساعت تمرین میکردم اونم یک روز قبل از کلاسم که جلوی معلمم ابرو م نره.
خب من ویولن رو دوست داشتم ولی چندتا دلیل داشتم که تمرین نمیکردم و یجورایی عشق منو خاموش کرده بود به موسیقی.
یکی اینکه من خیلی خودمو دست کم میگرفتم
و الان فیلم هامو که نگاه میکنم
میفهمم چقدر عالی میزدم
ولی خودم همش از خودم ایراد میگرفتم و نمیدیدم خفن بودنم رو. نمی دیدم چقدر دارم عالی عمل میکنم.
و دومی اینکه خیلی دلم میخواست مامان بابا م ازم تعریف کنن
چون همیشههههه همه جا که من نوازندگی میکردم همهههه ازم تعریف میکردن ولی حتی یک بار مامان بابام تعریف نمیکردن ازم
و کلا من نوازندگی مو بسته بودم به تایید خانواده و مهم نبود چقدر خوب بزنم هیچوقت تعریف نمیکردن چون من کلاسیک میزدم و مامان بابام موسیقی ایرانی دوست داشتن(منم همیشه حوصله نداشتم ایرانی بزنم)
و هر چند وقت یبار بابام میومد میگفت اینا چیه میزنی یکم ایرانی بزن.
یعنی اینو که میگفت من دلم میخواست ویولن مو پرت کنم توی دیوار از بس ناراحت می شدم
ولی حالا چرا توی ساز جدیدم همچین مشکلاتی ندارم و راحت هرروز نوازندگی مو میکنم و تمرین میکنم و عشقم بهش خاموش نشده؟
1. من نوازندگی مو وابسته نمیکنم به نظر خانوادم و از بس گیتار رو دوست دارم برام اصلا مهم نیست خانوادم خوششون بیاد یا نیاد. و جالب اینجاست تا حالا حتی یک بار مامان بابام درباره سازم نظر ندادن، فقط یکبار بابام اومد دستش گرفت گفت چقدر خفنه و چجوری میزنی و اینا. همین. هیچ نظر منفی ای هم درباره آهنگ هام ندادن که چرا اینو میزنی چرا اونو میزنی.
و مهمتر از همه خودم آرامش دارم چون میدونم سبک مورد علاقه من با خانوادم یکی نیست و قرار نیست بخاطر تفاوت سلیقه موسیقی مون، رابطه مونو خراب کنم.
2. خودمو هنوز مقایسه میکنم ولییییی نه به اون شدت که بیام از خودم خیلی خیلی کمال گرایانه ایراد بگیزم. یعنی مقایسه و ایراد گرفتن از خودم هنوز هست ولی به اون شدت نیست.
شدت مقایسه و کمال گرایی کمتر شده
و من خیلی آرامش بیشتر ی تجربه میکنم
حالا این مثال رو بیایم مثلا درباره کار کردن روی خودمون در نظر بگیریم.
من نمیام خودمو با فلانی مقایسه کنم که هزار تا نتیجه داره و خیلی تزم بالاتره. همونطوری که نمیام خودمو با یه نوازنده پنج ساله مقایسه کنم چون یک ماهه گیتار دست م گرفتم.
یا من نمیام روی خودم کار کنم که خانوادم بگن به چه دختری داریم ماشالا تو این سن داره رو خودش کار میکنه چقدر موفقه. من روی خودم کار میکنم که خودم احساس خوبی داشته باشم و خوشحال باشم و به ارزو هام برسم.
حالا بخش دوم اهرم رنج و لذته.
که همون ورژنی که برای ساز زدن روی من جواب داد رو اینجا هم مینویسم
1. من فهمیدم اگه دو روز گیتار نزنم واقعا افت میکنم و این رنج خیلی بزرگیه
چون من میخوام حرفه ای باشم و اگه دو روز تمرین نکنم واقعا افت میکنم.(تمرین نکردن هم آسونه!مغز خیلی راحت میاد میگه تو که هرروز میزنی حالا یروز نزن. پس باید تمرین نکردن رو سخت ش کنیم!)
حالا توی مثال کار کردن روی خود
من باید بفهمم اگه دو روز روی خودم کار نکنم شاید نتایج عوض نشه ولی بعذش فرکانس م وحشتناک تغییر میکنه و بعد یه مدت که روی خودت کار نکنی قشنگگگگگ سقوط میکنی.
2.من فهمیدم اگه گیتار نزنم دارم از خودم و ارزو هام دست میکشم
و دیگه نمیتونم به علاقه م بپردازم…چون موسیقی علاقه واقعی منه.
درست همینطور برای فایل ها. من اگه فایل گوش ندم و توی سایت فعالیت نکنم دارم از زندگی م دست میکشم. مثل اینه که کلید بهشت رو بهت بدن و تو پرتش کنی توی چاه چون میگی من حوصله ندارم در رو باز کنم یا تنبلی م میشه درو باز کنم.
پس این یعنی فایل گوش ندادن و ننوشتن کامنت و فعال نبودن توی سایت و خلاصه کار نکردن روی خودت=انداختن کلید بهشت توی چاه.
پی نوشت: اینو به خودم میگم، تو اگه خدا بهت کلید بهشت رو داده بود، مینداختی ش توی چاه؟ خب خدا رسما این سایت رو بهت داده چرا ازش استفاده نمیکنی؟
یه نکته ای هم این آخر هست حس میکنم باید بگم.
که بعدا برای خودم میس اندرستندینگ نشه
و ذهنم چرت و پرت نگه
من عاشق گیتار زدنم و ازش واقعا لذت می برم و لحظاتی که گیتار میزنم واقعا…توصیف ناپذیره.
ولی اگه اهرم رنج و لذت نداشته باشم…این عشق خیلی آسیب پذیره.
اگه هرروز بیای خودتو مقایسه کنی این عشق راحت از بین می ره. همونجوری که من بعد از شیش سال ویولن رو کنار گذاشتم.(البته دوباره میخوام بهش برگردم ولی خب یکی دوسال زمان برد تا دوباره دوسش داشته باشم)
اگه بیای هرروز از بقیه انتظار داشته باشی که تورو تایید کنن از بین می ره
شاید شیش سال طول بکشه(فک کنین چه عشق قوی ای من داشتم به ویولن که شیش ساللللل نواختم و بعدش از شدت نجوا ها یمدت موقت گذاشتم کنار)
و شیش سال تو تمرین کنی ولی تهش مجبور میشی بذاری کنار چون باور میکنی خوب نیستی مثل من که ویولن رو گذاشتم کنار چون باور نداشتم خوبم. و فقط ایراد میگرفتم از خودم.
اگه بیای هرروز از خودت ایراد بگیری و بزنی توی سر خودت هم عشق و علاقه ت نابود میشه. تهش فک میکنی خوب نیستی و میذاری کنار.
شاید فکر کنی با دو روز تمرین نکردن و روی خودت کار کردن از مسیر خارج نمیشی
ولی مثلا اگه یمدت تمرین نکنی بعدا حس میکنی بی استعدادی چون خودتو با کسی مقابسه میکنی که با خودت شروع کرده بود، درحالی که تو بی استعداد نبودی فقط توی مسیرت پایدار نبودی…کانسیستنسی نداشتی. پایداری نداشتی.
مرور این نکته ها همیشه به من کمک میکنه علایق م زنده بمونه
و اینکه علاقه یک روزه خاموش نمیشه
من تا سال ها عاشق ویولن زدن بودم ولی بعدش که نجوا ها شدت گرفت نتونستم ادامه بدم.
ولی اگه از همون اول ذهن مونو کنترل کنیم
مقایسه رو کمتر کنیم
کمتر خودمونو سرزنش کنیم
و اهرم رنج و لذت داشته باشیم برای پایدار بودن توی مسیر
اون وقت با خیال راحت ادامه میدیم و پیشرفت ها هرروز بزرگتر و بزرگتر میشن و حس عزت نفس هم داریم چون احساس نمیکنیم احمقیم و جملات “این همه کار کردی کو نتیجه” و جملات مشابه توی ذهن مون نمیاد. از خودمون بیشتر راضی هستیم و پایدار می مونیم توی مسیر.
پی نوشت: من اینو برای این نوشتم که صرفا توی کار های روزمره پایدار بمونیم مثل فایل گوشدادن، تمرین موسیقی(که برای یک موسیقیدان حیاتیه، برای شغل شما میتونه کار دیگه ای باشه)
که در نهایت انجام اون کار ها منجر به موفقیت میشه.
من درباره این ننوشتم که چجوری بعد از موفقیت توی بادش نخوابیم و ادامه بدیم…من در حالت کلی نوشتم چجوری ادامه بدیم چون اصلا حتی قبل از رسیدن به موفقیت هم برای من سخته که ادامه بدم!!!و تا به موفقیت های کوچیک میرسم استپ میکنم!
نمیدونم چرا ولی دلم خواست این نکته رو بگم که ذهنم دوباره ازم ایراد نگیره…مرسی استاد بابت همه فایل هاتون مرسی بابت این سایت مرسی:)))
بنام خداوندی که از لطف و فضل و کرم وهابیتش وفور و فراوانی نعمت ها و خیر و برکت هایش در تمام جنبه های زندگیم جاریست
بنام خداوند رزاق و وهابم که بلطف فضل و کرمش نعمت و رزق شاد بودن را به من عطا بخشید !!!
درود و سلام خدمت استادان عزیزم و همه ی همراهان در این فایل
الهی حال دلتون عالی و احوالتون متعالی باشه و تغییرات بسمت مومنتوم مثبت در تمام مباحث و جنبه های زندگی تون رو در آغوش بگیرید و هر روزاین تغییرات خوب و مثبت رو بسرعت و به آسانی تجربه کنید الهی امین
داشتم به کارهام فکر میکردم و با شنیدن این فایل فهمیدم که. چطوری مسیر زندگیم در گذشته به مسایل در حاشیه و تضاد ها در مسایل پولی و مالی و روابط و سلامتی و چک و لقد های جهان انجامید..
داستان اینکه تصمیم داشتم یک کارهای نیمه تمام رو به اتمام برسونم..شاید در وهله ی اول خیلی ساده بنظر برسه ولی منو بسمت یک نتیجه ی بزرگ از اعمالم هدایتم کرد …
در واقع چند تا کار نیمه تمام دارم که باید با همکاری خداوند با موفقیت به اتمام برسونم
کاری که برام مهم هستش . در واقع خداوند منو لحظه به لحظه با این فایل ها داره هدایتم میکنه !!!
یعنی هر روز دارم بهش فکر میکنم که چطوری میتونم این چند تا کاری رو که توی لیست برنامه هام بوده رو به اتمام برسونم .. در واقع از خداوند میخوام آنقدر وقت و زمانم رو برام برنامه ریزی و چیده مان و هماهنگ و هندل کنه و به وقت و زمانم خیر و برکت ببخشه تا بتونم این چندتا کارمو بسادگی و براحتی و به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانع به اتمام برسانم …
البته یک موازی کاری هایی دارم انجام میدم تا سرعت کارام بیشتر بشه
فعلا فقط دو تا از کارهای نیمه تمام و اینجا مینویسم تا بقیه شو بمرور انجام بدم
مثلا یکی از کارهای عقب مونده آم اینه که یک سبد حصیری خوشکل رو کنار اتاقم گذاشتم که کامواهای خوشکلمو توش گذاشتم تا ببافموش ولی هر دفعه کارهایی پیش میومد که موکول میکردم به یک وقت و زمان دیگه !!
و یا مثلا .. درس زبان آلمانی مو میخواستم هر روز تمرین داشته باشم ولی این کار رو باز هم موکول میکردم به فردا و صبح و عصر و این هفته و غیره ..
بلطف همکاری خداوند یک برنامه ریزی های عملی انجام دادم .. در واقع بلطف فضل خداوند دست به عمل شدم یعنی تصمیم گرفتم بعد از اتمام کارهای روزانه ام عصرها یعنی نزدیکی های غروب بشینم بافتن کاموا هامو شروع کنم و همزمان یک درس از زبان آلمانی رو همزمان گوش بدم و تکرار کنم تا تلفظ کلمات برام روانتر بشه و
خدا رو شکر چند روزه بافتن رو شروع کردم و همزمان روزی یک درس آلمانی مو دوباره شروع کردم و الان درس پنجم هستم .. یعنی توی لپ تابم بصورت ریپیت گذاشتم و بطور مداوم همون درس رو تکرار و تکرار و تکرار میکنم .. خدا رو شکر فکر کنم داره جواب میده !!!
یادمه وقتی از آلمان برگشته بودم یک تصمیم جدی گرفته بودم که من حتما زبان آلمانی رو باید یاد بگیریم .. همش میگفتم چقدر بده من سواد خواندن تابلوهای آنجا رو نداشتم
چون فکر میکردم خیلی زود دوباره میرم آلمان و باید هر چه زودتر حد اقل حروف و اعداد و ساعت و کلمات معمولی روزانه رو یاد بگیرم بخاطر همین وقتی برگشتم ایران . رفتم یک بسته ی آموزشی کتاب و سی دی های نصرت زبان انگلیسی و آلمانی رو با هم خریدم .. و بمدت هشت ماه بطور مداوم و مستمر و بطور شبانه روزی هر روز از صبح تا شب فقط و فقط نشستم زبان آلمانی رو از زیر صفر شروع کردم به گوش دادن و نوشتن و خواندن. و اون پروسه دقیقا هشت ماه برام طول کشید !!! عجب اراده ای داشتم خودم الان تعجب میکنم !!!!
اولش خیلی برام سخت بود چون اصلا هیچی نمیفهمیدم و اینکه خیلی تند و سریع صحبت میکنند ..با اینکه کلمات رو خیلی شمرده تلفظ میکرد ولی برای من ناآشنا بود … آن زمانها اصلا از قوانین اطلاعی نداشتم .. اصلا نمیدونستم قانونش چیه که چطوری باید به موفقیت برسم … ولی یک هدف مشخص داشتم و اون هدفم این بود که من خیلی زود به آلمان مهاجرت میکنم !! خیلی انرژی و انگیزه و امید داشتم .. آنقدر انگیزه داشتم که فکر میکردم چند ماه دیگه اش میرم آلمان پس باید سریع شروع کنم …..
احساس میکردم از پس هر کاری بر میام . حتی یادگیری زبان سختی مثل زبان آلمانی!!؛. خدا رو شکر تا حدودی هم موفق شده بودم
کریسمس سال2012 من آنجا بودم !!! دقیقا در چنین زمانی در هفدهم 17 فصل آذر ماه داشتم از بالای آسمان از داخل هواپیما ایران ایر سرزمین زیبای هامبورگ رو میدیدم ..یک پرواز پنج و نیم ساعتع مستقیم !!!!! همه چی عالیع عالی پیش رفت !!!
چه ابرهای زیبایی رو میدیدم که مانع دیدن آن خانه های سقف شیب دار میشد .. ولی هر چه پایین تر میومد منظره های زیباتری رو میدیدم .. خانه ها با یک نظم خاصی ردیفی و منظم و زیبا بودند .. اولین بار بود که ساخت و ساز خانه ها رو به این منظمی میدیدم . اصلا همه چی خیلی جدید بود .. حتی سبک خانه های ویلایی و آپارتمان هاش خاص بود .. آنجا بخاطر رطوبتش فوق العاده سرسبز بود اصلا یک وجب خاک ندیدم !!!! عطر و بوی هر منطقه ای با هم فرق میکنه . آسمان هر شهر و دیار و کشوری واقعا زمین تا آسمون فرق میکنه … اگه بخوام فقط از همین مورد. و سفرم صحبت کنم میتونم مثل استاد عزیزمون از هر چیزی و از هر زیبایی آنجا آنقدر تعریف و تحسین کنم که حد نداره !!!! واقعا منم مثل استاد فقط زیبایی ها رو دیدم .. فقط با افراد فوق العاده عالی همراه و همنشین بودم … فقط و فقط و احترام و عزتمندی رو دیدم .. حتی خود آلمانی ها چقدر با محبت بودن برعکس آن چیزایی که گفته بودند .. یادمه توی پاساژ کلی تزیینات کریسمسی زیبا بود و دوستم داشت از من در آن قسمت ها عکس میگرفت . وقتی آن مردم خوب و فهمیده دیدن که دارم عکس میگیرم فوری وایستادن و رفتن عقب تر تا جلوی دوربین عکس نباشند و بعدش ازشون تشکر کردم و آنها هم با لبخند و متانت جواب تشکر منو دادند . حتی فروشندگان جوان و خوشکل فروشگاهها آنقدر با عشق و شادی و مهربانی از خریدمون تشکر میکردند و میگفتند چوز چوز که منم یاد گرفته بودم این سبک تشکر کردن رو …
آنقدر خرید میکردم که الان فکرشو میکنم میبینم چقدر من پولدار و ثروتمند بودم .. فقط پنجاه یورویی نارنجی رنگ تحویل صندوقدار میدادم .. یک روز با یک سبد چرخدار که پر از شکلات های بینظیر و و غیره خرید کرده بودم متوجه شدم نسب به دیگر افراد آنجا چقدر ثروتمندم و آن افرادی که توی صف ایستاده بودند فقط بخاطر چند تا تیکه خریدشون مجبور بودند منتظر من باشند و از اون همه خرید من تعجب کرده بودند و همینطوری سبد خریدمو و پولهای توی دستمو نگاه میکردند .. فکرشو بکن یک دسته پنجاه یورویی نارنجی رنگ نوی نو نو نو جیرینگی توی دستم بود !!!!
وؤوااای خدایااا شکرت که چنین لحظات زیبایی رو تجربه کردم و الان با به یادآوردن این خاطرات قشنگ قدرت تجسم من خیلی قدرتمندتر و قوی تر شده !!
با سه تا چمدون پُر برگشته بودم ایران . وقتی وسایل ها و خرید هامو جدا کردم و از داخل چمدون های مختلف شکلات ها رو جدا کرده بودم دیدم متوجه شدم فقط یک چمدون شکلات آورده بودم!!!! آنقدر سوغات و شکلات های بینظیر به همه کادو دادم که بچه هام چمدان شکلات ها رو بردن قایم کردن که من همه رو به باد ندم!!!! بخدا الان میفهمم که وفور و فراوانی یعنی چه !!!!
در واقع بهترین زمانی بود که همش توی جشن ها و شادی ها و مناسبت های فوق العاده عالی قبل از کریسمس و بعد از کریسمس حضور داشتم و در همزمانی های واقعا جادویی من آنجا بودم!!! یعنی لحظه به لحظه در زمان درست و مناسب و مکان درست و مناسب جادویی و همزمانی های رویایی بودم خدایاااا شکرت که چنین لحظاتی رو لمس کردم و تجربه ی شیرینی داشتم !!!
الان که به اون زمان فکر میکنم میفهمم که خدای من همان خدایی است که همه ی کارهای منو آسونهِ آسون مثل یک پازل بدون هیچ عیب و نقصی برام چیده مان و برنامه ریزی کرده بود الان هم میتونه بهترشو و آسونترشو برام چیده مان و برنامه ریزی کنه !!
الان با بافتن این کامواها سبب خیر شد تا دوباره با شنیدن زبان آلمانی روزها و خاطرات قشنگ رو به یاد بیارم که احساسات تصویر سازی و تجسم سازی منو خیلی واقعی و حقیقی تر کنه ..
داشتم کامنت یکی از دوستان رو میخوندم که در مورد تجسم یک مطلب فوق العاده عالی رو نوشته بودند و جا داره این مطلب رو بنویسم تا قدرت تصویر سازمان رو بیشتر کنیم . چون ذهن و ضمیر ناخودآگاه مون فرق تجسم و تصویر رو با واقعیت تشخیص نمیده .. اگر قدرت تجسم مون رو زیاد کنیم ذهن فکر میکنه واقعی هستش و همون تبدیل به تجربه ی زندگیمون میکنه..
بقول آقای سجاد طبسی نژاد عزیز واقعا تجسم کردن چه نعمت بی نهایت عظیم و ارزشمنده که خیلی وقتا ما بابتش از خداوند سپاسگذاری نمیکنیم و درک نمیکنیم که این توانایی و دارایی الماس گونه ترین دارایی وجود ماست و در دسترس ترین نعمت در وجود ما ست و هرزمان در هرموضوعی نمیتونم تجسم خوب داشته باشم تازه اونموقع انگار بهتر این نعمت رو درک میکنم که اگر قوانین و تکامل بهمون اجازه نده ما نمیتونیم بخوبی ازش استفاده کنیم .(سجاد طبسی نژاد)
و الان دارم نشانه های فراوانی رو میبینم کهدیدن همین نشانه ها و هدایت ها یعنی نتیجه نشونه ها رو اصلا دست کم نگیریم چون نشونه دیدن خودش یک نتیجه ی بظاهر کوچیکی است که در اصل یعنی رسیدن به نتایج بزرگ هست که خودش یک احساس شور و شوق و اشتیاق بزرگ رو بوجود میاره!!!!!
الان به یاد آوردم که چرا؟؟؟ من بعدش توی مدار ورشکستگی ها و تضادهای مالی افتادم پاسخ سوالم و پیدا کردم .. جوابش اینه که من تمرکزم از هدفم برداشته شد و به رشد و پیشرفت بچه هام فکر کردم و خودمو فراموش کردم …
از همانجا چک و لقدهای جهان منو زیر چرخاش لههههههههه لههههههه کرد به زیر کشید و همه چیرو از دست دادم
این نکته بسیار مهمی است که فهمیدم دوباره از کجا شروع کنم .. یعنی باید مثل همون موقع فقط و فقط به هدفم توجه میکردم .. باید تمام تمرکزمو روی هدف خودم میذاشتم توی باد موفقیت نمیخوابیدم باید به قله ی بعدی فکر میکردم . ولی به پشت سرم نگاه کردم و مثل داستان لوط شد .. حضرت لوط وقتی زنش رو از اون شهر برد بیرون بهش گفت این شهر به اذن خداوند باید خراب بشه پس به هیچ عنوان به پشت سرت نگاه نکن وگرنه سنگ میشی .!! و من هم دقیقا همین کار رو کردم و مثل سنگ از حرکت وایستادم.
وقتی استاد میگه هیچکس رو نمیشه تغییر داد و فقط روی باورتون کار کنید و فقط روی خودتون تمرکز داشته باشید یعنی همین? … بجای اینکه به خودم و هدفهای خودم فکر کنم بفکر تغییر زندگی دختر و پسرم و غیره بودم .. البته بیشتر تمرکزم روی تغییر زندگی پسرم بودم .. و این همان نکته ی مهمی بود که من از خودم غافل شدم و مثل سنگ توقف کردم .. و الان باید دوباره برگردم به همان نقطه و دوباره از همانجا شروع کنم و ادامه مسیر بدم .. دارم مراقبه ی فراوانی جلسه ی 9 هم جهت با جریان خداوند رو صبحها گوش میکنم و باید دوباره خودمو پیدا کنم…
امروز با شنیدن این فایل از این دوست عزیزمون آقا محسن که الگویش دوستشون فرهاد عزیز بود بهم یاد آوری شد که من از مسیر اصلی خودم دور شده بودم که از هدفم دور شدم و آن اتفاقات ورشکستگی های پولی و مالی و غیره رو برای خودم رقم زده بودم
پس دوباره تمام تمرکزمو باید فقط روی خودم بذارم . و امروز خیلی جدی تصمیم گرفتم وقتی دارم مشغول بافتن کاموا هام میشم با جدیت بیشتری زبان آلمانی رو گوش کنم و با دقت بیشتری تلفظ کنم و ذهنمو فقط به هدفم مشغول کنم ..و باید مدام بخودم یادآوری کنم که کجای کار من ایراد داشت ؟؟؟ از کجا ایستا شدم؟؟؟
از کجای زندگیم عقب موندم و مثل سنگ چسبیدم به زمین و توقف کردم ؟؟؟
از کجا تمرکزمو از خودم برداشتم؟؟؟
از کجا به همه اهمیت دادم بجز خودم؟؟؟
از کجا ها ترس و نگرانی ها بر من چیره شد..
باید دوباره تمرکزمو بطور کامل بذارم روی خودم و دوباره حرکت کنم ..
الان خودمو با گذشته ی خودم مقایسه میکنم .. الان دارم فیلم مسیر گذشته ام رو دوباره باز بینی میکنم .. و این مقایسه ی الان خودم با گذشته ی خودم خیلی هم خوب هست .. الان آگاهی هام خیلی بیشتر شده .. الان استادی دارم که مسیر نورانی رو به من نشون میده .. الان طرز تفکر و خیلی خیلی تغییر کرده .. الان مسیر درست رو تشخیص میدم .. الان توی چنین سایت با عظمتی حضور دارم که هزاران فایل و کامنت و دوستان ارزشمندی دارم که مثل فانوس دریایی منو به ساحل امن میرسونه !!! الان این رویا خانم خیلی فرق میکنه با اون رویای قدیم !! دیگه الان با شاه هم فالوده نمیخوره !! البته این یک ضربالمثله !!؛
خدایااا شکرت که پول و ثروت و نعمت و خیر و برکت های الهی تو بی انتهاست
خدایااآاا شکرت من لبریز از نور شفاء بخش الهی هستم
خدایاااا شکرت بقول استاد عزیزمون .. وقتی در مدار دیدن و توجه به یه چیزی قرار بگیری به هزاران طریق بهش برخورد میکنی ، پس خدایا طبق قانون این جهان هستی منم درخواست میکنم و میخوام آنقدر در مدار و فرکانس بالایی هدایت شوم تا به استقلال مالی و پولی و آزادی عمل در انجام دادن هر کاری و آزادی در هر چیزی که بتونم با لذت و شادی و خوشحالی زندگی کنم و میخوام از همینا رو داشته باشم .. الهی آمین
Consider it done انجام شده بدان
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم که امضای خاص و ویژه ی من است
پس مسیر رسیدن به راه حلهای آسان و مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را آسانتر و لذت بخش تر و زیباتر کن
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم و استاد مریم بانو جانم و دوستان نازنینم
الهی در احسن الحال باشید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای همه نعمتهاش
استاد جانم در عجبم از شاهکار خداوند که کامنت من روی گام قبلی انگار دقیقاً برای این فایل بوده!
خدا رو صدهزار مرتبه شکردیروز سه بار این فایل پر از برکت و زیبایی و آگاهی رو گوش کردم
الهی شکر که جلسه اول دوره روانشناسی ثروت یک رو هم گوش کردم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که یه عالمه کار داشتم و همه اونها رو انجام دادم
با همکاری همسرجانم خیلی کارهامون سریعتر انجام شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیشب من و همسر جانم با قطر ایرویز پرواز بسمت تورنتوی کانادا داشتیم و توقفمون هم در دوحه بود
خدا روصدهزار مرتبه شکر که میثم جان پسر خواهرم سعیده از دو هفته قبلش بمن زنگ زد و گفت خاله من میرسونمتون
خدارو صدهزار مرتبه شکر که توفرودگاامام اینقدر خلوت بود که من تا حالا اینطوری ندیده بودم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که مامور بازرسی گذرنام بهش گفت بفرماییدن داخل کمکشون کنید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تو فرودگاه امام چندتا عکس و فیلم هم گرفتم و برای کانال یوتیوبم کلیپ درست کردم تو هواپیما نشسته بودیم و درحال حرکت بود و من از خدا درخواست کردم مهلت بده تا به صد در صد برسه
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آپلود شد
الانم تو هواپیما نشستیم باز هم حرکت کرده و باز هم از خدا جانم درخواست کردم کامنتم رو تموم کنم، و تموم شد خدا رو صدهزار مرتبه شکر که همیشه تو زندگیم معجزه کرده
استاد جانم دیگه باید گوشیمو خاموش کنم
عاشقتونم تا بینهایت
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای صلاتم در این گام و در این سایت بهشتیمون
ورودتون به کانادا رو تبریک میگم و امیدوارم در کناره عزیزانتون یک سفر بسیار رویایی و توحیدی رو داشته باشید!
امروز وقتی از کامنت سعیده ی عزیز فهمیدم که به کاندا سفر کرده اید و در ادامه دختر گلتون ورود شما رو به کانادا اعلام کردند وجودم پر از تحسین شما شد و براتون یک سفر فوق العاده بی نظیر و درجه یک رو از خداوند خواستار شدم چون لیاقتش را دارید و در ادامه کامنت شما مهر تاییدی زد بر اینکه رسیدید اونجا و الان در کناره عزیزانتون هستید!
خدا رو هزاران هزار بار شکر برای هدایت و همزمانی هایی که در هر لحظه و ثانیه در حال روی دادنه و نتیجه ی موندن در مومنتوم مثبت،پاداش های فوق العاده یست که در انتظارتون است!
بسیار هم خوشحال و خرسندم و سپاسگذارم از خداوند و استاد عزیز که مانند شما دوستان و الگوهایی رو در این سایت داریم که انگیزه ی ما رو برای حرکت صد چندان می کنند!
خیلی ممنون از پاسخ پر مهر و لطفت که منو واقعاً خوشحالم کرد
خدمت شما عرض کنم من و همسرجانم دو روزه که رسیدیم و اومدیم خونه دخترم نسیم جان که در تورنتوی کاناداست، و جای شما خالی تو همین دوسه روز اینقدر اتفاقات خوب و شیرین برای من رخ داده که خدا میدونه..
چقدر هرجایی که رفتیم آشنا بود و قشنگ بود، از مهربونی خانم صاحب مغازه طلا فروشی گرفته تا غذایی که تو رستورانی بنام (تهچین بار) خوردیم، تا خط کشی
منظم خیابونها و تمیزی شون، و رعایت قوانین و مقررات رانندگی، و خییلی چیزهای دیگه..
اعظم جانم منم خیلی خوشحالم و سپاسگزار خداوندم که دوستانی مثل شما دارم، همه مهربون، همه دوست داشتنی، همه نازنین و عزیز..
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای شما درخواست می کنم
خوشحالم که کامنتم رو در بهترین مکان و زمان دریافت کرده اید و الان که مایل ها از هم دور هستیم ولی به لطف قانون فرکانس در نزدیکترین حالت روحی و احساسی با شما هستم و این لطف خداوند و قوانین بدون تغییرش است که از کیلومترها فاصله جنس احساس شما رو دریافت کردم!
خوشحالم که در تورونتوی کانادا در کناره عزیزانتون هستید و به نسیم جان گل سلام ما رو برسونید و خوش به حالش که زرنگ ترین شاگرد استاد مادرشون هست که افتخار همراهی و بودن در کنارشون و استفاده از تجارب زیباشون برای ما هم بسیار سودمنده و پربرکت…
و با این تمرکز زیباتون به زیبایی های این شهر،خواسته ی بودن در این مکان زیبا در دلم ایجاد شد و با احساس فوق العاده و تجسم همون جاهایی که شما رفتید به لطف الله در بهترین زمان در آنجا خواهم بود و احساسم رو با شما به اشتراک خواهم گذاشت!
خدا رو سپاسگذارم که حالتون عالیه و بهترین روزها و معجزات و اتفاقات عالی رو از خداوند براتون خواستارم!
من درشغلم حس میکنماون انگیزه ای که اول داشتم برای پیشرفت ویادگیری بیشترندارمقبلاباهرم رنج لدتی که ساخته بودم خیلی روی مدیریت زمانم حساس شده بودمولی الان اون حساسیت روندارم واون حدازشوق برای یادگیری ندارم بایددوباره اهرمی قوی بسازم
فعلابرای استقلال مالی اهرم رنج ولذت ثروت ساختم چقدرحسمخوب میشه این اهرمگوش میکنم چندتاازترمزهای مخفی ذهن فقیرپیداکردم امروزمیخامتست آزمون روان شناسی ثروت که توسایت هستم بدم چون قبلا برای احساس لیاقت ایم کارکردم خیلی جواب گرفتم دونه به دونه همه رونوشتم فکرکردم وضبطشون کردم وباورهای درست جایگزین کردم چنان احساس ارامشی بهم داده شد یعنی اون کددقیق سرجاشون قرارگرفته بودن من حالم فوق العاده خوب شد دوباره هم دوس دارم این تست بدم ودیزوزهم نشونه ی هدایتم این بودکه چراباتلاش فراوون به خواستم نرسیدم توبحث مالی هرکاری میکنم حتی کیفیت محصولممیبرم بالاهیچ اتفاق نمی افته یه کانال توتلگرام دارم که اعضاش از10 نفربالاترنمیره درعرض یکسال وگرنه تلاشم دارم میکنم تصمیم جدی گرفتم ازهمون سیستمی که تونستم احساس لیاقت ارتقا بدم ازلحاظ مالی هم این کارکنم
وتمام عوامل حواس پرتی ازخودم دورکنم چون چندتاهدف برداشتن خودش یکی ازموانع رسیدن به خواسته هاست
من الان دوس دارم به جایگاه اون موقع محسن برسم استقلال مالی مکانی روابط ولی اول الویت گذاشتم استقلال مالی وبااستفاده ازاهرم رنج لدت و پیداکردن کدهای مخرب ذهن فقیر و منطقی کردن اون باورهابرای خودم صبطشون کنم وتکرارشون کنم
انقدرمقایسه یه چیزوحشتناکی برام سریع متوجه میشم حسم داره بدمیشه وقتی دارم مقایسه میکنم دوس دارم خودم ازدرون اون انگیزه ایجادکنم نه این که یه عامل بیرونی بخوادهلم بده مگه استاد خودشوباکسی مقایسه میکنه هرروزداره پیشرفت میکنه درتمام ابعاد بادرک قانون وهدف گذاری وکارکردن روی ذهنش ازدرون خودش این انگیزه ایجادمیکنه که بایدبهتربشه نه این که خودمومقایسه کنم تابیدارشم
مقایسه کردن انقدرتاًثمرات مخربی برام داشته که تاثیرات منفی بیشترتاثیرات مثبتش بوده خودسرزنشی وعجله واضطرارنگرانی که داشتم بدو دیرشد همین خودش باعث میشدمن ویزتربه خواسته هام برسم وقتی خودم باپایین ترازخودم مقایسه میکردم خوشحال بودم من چقدربهترم یه غروری بهم دست میدادکه چقدرجلوترم وهمیشه بخاطراین مقایسه یه نگرانی داشتم نکنه بهترازمن کسی بهترازمن بیادتوکلاسمون واین ترس کارخودشو کرد وحس میکردم بقیه اون نگاه به من داشتن همون نگاه بالابه پایینی که من به بقیه داشتم خیلی مخرب این احساس حس حسادت حال بد خودسرزنشی واحساس عقب موندگی یاغرورچه کمکی میتونم بهم بکنه
چندروزپیش متوجه شدم به به گروه دعوت شدم واومدم بیرون متوجه شدم اون احساس منفی مقایسه داره فعال میشه حال خوبه که اتفاقات خوب برام رقم میزنه البته خودم باید به خودمتلنگربزنم که همیشه درمسیررشدو
نقطه توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
یادمه زمانی رو که نجاری رو شروع کرده بودم و تخت تولید میکردم خیلی حالم خوب و احساس رضایت خیلی زیادی داشتم و البته هم پول خوبی هم میساختم و از شرایط زندگی خودم تا حدودی رازی بودم
و تازه در این مسیر قرار گرفته بودم و فایل ها رو به گوش جان میسپردم و تمرین میکردم اینقدر شرایط خوب بود و عالی بود که واقعا رازی بودم از زندگی که دو مسئله برام اتفاق افتاد یکی تضاد عاطفی و دیگری هم سکون در کارم .
ابتدا سکوت در کار رو میگم چون ابتدا این اتفاق افتاد و من هم زیادی آگاهی نداشتم که چه کاری باید انجام بدهم و باورهای محدودکننده زیادی داشتم اما حس کردم که دیگه این کار برام جالب نیست و من هم در این حرفه و هنر (تولید تخت ) خیلی بهتر شدم و چیزی من رو به چالش نمیکشه و از جایی به بعد همین کاری که لذت میبردم ازش شد کاری که متنفر بودم
مورد دوم هم تضاد عاطفی بود و من توی اوج کار کردن روی خودم به این تضاد برخورد کردم خیلی روزها و ماهها درگیر این داستان شدم که چرا این اتفاق افتاد و متاسفانه دنبال چرایی این موضوع بودم و بجای اینکه این رو خیری از سمت خدا ببینم حال و احساس بدی رو دنبال کردم و همین موضوع باعث شد که ورودی های مالی من کم بشه .
اینجا بود که به خودم اومدم و گفتم باید تغییر کنم و از عزت نفس شروع کردم و این دوره کلی کمکم کرد تا بهتر خودم رو بشناسم
اون زمان تصمیم به مهاجرت گرفتم و این تصمیم درهایی از برکت رو بروم باز کرد و کلی با ترسهام مواجه شدم و باعث شد که در زمینه ای جدید کار کنم و بهبود بدم خودم رو و توانایی هام رو ببرم بالا خیلی داستانهای دیگه در این مهاجرت من بود که بهم خیلی کمک کرد
توی خیلی از قسمتهایی که ذهنم قدرت نداشت برای حرکت کردن و بهتر شدن از اهرم رنج و لذت استفاده کردم و نتیجه گرفتم و ایمانم رو بهبود داد و حالا هم در شرایط کنونی باز هم تصمیمات درست و بجایی دارم میگیرم که به رشد و پیشرفت من کمک میکنه و آینده بهتر برای من خواهد داشت .
بعد از اینکه اواخر سال قبل فشارهای مالی روی من بیشتر شد تصمیم گرفتم که کسب و کار خودم رو آغاز کنم و با هرچقدر سرمایه ای که دارم کارم رو آغاز کنم و هدایت ها اومدند و دستان خداوند اومدند به کمک من و الان هم باز هم باید بهتر بشم و بازهم مواردی هست که باید حل کنم در خودم و دوباره برگشتم به دوره بی نظیر عزت نفس ، و تمام دوره های استاد تمومی ندارند و من خودم فکر میکردم که خوب حالا به این مرحله رسیدم دیگه نیازی نیست که این دوره رو دوباره شروع کنم و اینجا بود که فهمیدم ای دل غافل اتفاقا همین حالا دوباره بهش خیلی نیاز دارم و این دوره قوه حرمت من هست و به لطف خدا از نو شروع کردم و خیلی داره بهم کمک میکنه
سلام خدمت استاد عزیز خانم شایسته و تمام دوستانم تو این سایت بهشتی.
در رابطه با موضوع این جلسه: شاید بشه گفت خیلی وقتا بیانگیزه شدن ما آدما و دست برداشتنمون از تلاش نه تو مرحله رسیدن به خواستههاست بلکه بیشتر به خاطر اینه که یه مدت تلاش میکنیم توی سایت هستیم و سعی میکنیم انجام بدیم تمام اون چیزهایی که استاد میگه و این انگیزه این شوره این اشتیاقه باعث یه سری نتایج میشه ولی خب از اونجایی که ما خیلی وقتا دنبال نتایج خیلی بزرگیم در واقع دنبال خونههای آنچنانی ماشینهای آنچنانی زندگی آنچنانی سفرهای آنچنانی اون تغییرات کوچیک اون اتفاق های کوچیک اون اومدن آدمهای مختلف تو زندگیمون و آسون شدن زندگیمون آسون شدنمون واسه آسونی ها و اینکه دور و برمون دیگه خبری از اون دردسرها نیست بیماریها نیست
وجود آدمهای بهتر با فرکانس بهتر آرامش ذهنی و هزار تا چیز ریز و درشت دیگه در واقع اینها ما رو راضی نمیکنه.
میگیم خب ما که رو خودمون کار کردیم پس چرا اون خونه رو نخریدیم چرا ماشین رو نخریدیم چرا اون درآمد مثلاً چند ده میلیاردی رو نتونستیم به دست بیاریم مثل فلانی که اونم با من شروع کرده یا حتی فلانی که دیر تر از من شروع کرده با این مفاهیم آشنا شده و شروع میکنیم به مقایسه خودمون با دیگران نه مقایسه زندگی گذشته خودمون رو با حال حاضر که چقدر حال بهرتی داریم
و این باعث میشه که تو دوباره هم فرکانس بشی با یه سری افرادی که اونها هم شاکیاند و اونها هم راضی نیستند و این یواش یواش تو رو برمیگردونه سر جای اولت.
در واقع همین اتفاق برام افتاد و از جایی که دوباره جهان فشارهاش خیلی زیاد شد چون من رفته بودم تو همون شرایط قبل از آشنایی با استاد و اتفاقات بدی که افتاد و در واقع سقوط رو به پایینی که اتفاق افتاد و اون حال بدی که به واسطه یه سری استرسها و فشارهای روحی روانی بهم وارد شده بود باعث شد که بفهمم که چقدر واقعاً اوضاع خوب بوده چقدر من خوشحال بودم راضی بودم زندگی شادی داشتم تو هر لحظه داشتم از واقعاً تک تک لحظههای زندگیم لذت میبردم و اینا نعمت بوده که من نمیدیدمشون اینا ثروت بوده که من نمیدیدمشون و این باعث شد که باز به خودم بیام و خب الان خدا را شکر 5 یا 6 ماهی میشه هر روز تو سایتم کامنتا رو میخونم دورهها رو میبینم دوباره از اول سعی میکنم حال خودمو خوب نگه دارم مخصوصاً بعد از دوره هم جهت با جریان خدا
سعی میکنم سپاسگزار داشتههام باشم و این باعث شده که دوباره به اون آرامش قبلم برسم با اون چیزایی که دارم حال کنم لذت ببرم و قطعاً و قطعاً و قطعاً اتفاقات بزرگ کم کم از راه میرسه و من باید همیشه اینو به خودم یادآوری کنم که اگر این مومنتوم را قطعش کنم باز هم برمیگردم سر پله اولم و حتی شاید پایینتر و این خیلی زمان میبره تا دوباره به جایگاه قبلی برگردم و اینو باید یادم باشه که همیشه عجین باشم با این سایت و کامنت بچهها و دورهها و و سعی کنم بیشتر و بیشتر و بیشتر بتونم تو زندگی ازشون استفاده کنم تا همیشه این انگیزه در من وجود داشته باشه که پیشرفت کنم
ممنون از شما استاد عزیز، خانم شایسته و شما دوست عزیزی که تا اینجای کامنت با من بودی.
سلام گرم و صمیمی ب استاد قشنگم و مریم بانو و دیگر دوستان هم مدار
استاد جان منم در ابن پروژ حاضر هستم خیلی کامنت میخونم ولی نمیدونم چطور بنویسم نویسنده خوبی نیستم
سعی میکنم منظورم رو درست برسانم
پروژه تغییر در زندگی خیلی مهم
مثال میزنم
من از خدا میخوام
سبک زندگی خانواده ام رو تغییر بدم
در این خانواده من دو پسر وهمسر جان و خودم زندگی میکنیم
یک پسرم فعلا 6 ماه خدمت وپسر بزرگترم فقط برای خواب خونه میاد پسر کوچکم وقتی مرخصی میاد سعی میکنه با دوستاش وقت بگذرونه من از این موضوع خیلی ناراحتم امشب بهشون پیام دادم تا یک سال وقت دارید روش زندگیتون تغییر بدید وگر نه برای همیشه از پیش من برید بنظر شما من چکار کنم تا چک لگد بیشتری از جهان نخورم
خدایاسپاسگزارم بابت اینکه ماروخالق زندگی خودمون کردی/
حقیقتا بنده از13سالگی تا20سالگی درورزش وخوانندگی به بیشترخواسته هام رسیدم وچون هدفی برای خودم نداشتم چون همیشه شادبودم وازقانون هم سر”درنمیاوردم درتله گیرکردم اما خداروشکرزندگی سابقم ازاواخرسال1384تاسال1399سالهایی پورازرنج وتضادهایی که منویک فولادآب دیده کردامابسیاربسیارانعطاف پذیر”چون همه چی روآسان میگیرم وبی خیال هستم وهمیشه خداروشکرکارهام به نفع احسن اوکی میشه “اما حواسم روجمع میکنم که یک روزی روبه حال خودم وانگزارم وبیکارنباشم”وتسلیم خداهمیشه باشم وهمه کارهاروبه خدام بسپارم وفقط من قدم اول روبه سمت خواسته هاواهدافم بردارم وتمام قدمهارواون برمیداره “اونی که همه ی عالم ازآن اوست/والان سالهاست که تسلیم خدام هستم وهرآنچه اومیگویدفقط میگم چشم وانجامش میدم وتمام///عاشقتونمممم
گام نوزدهم پروژه تغییر را در آغوش بگیر- کلید زنده نگه داشتن انگیزه ها- دوشنبه 24 آذر 1404
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
نقطهی توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟
لطفاً در کامنتها بنویسید:
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
تجربهی شما میتواند تلنگری برای بیدار شدن فرد دیگری باشد.
خوب این اتفاق در برهه های مختلف زندگیم برای من افتاده و این تجربه رو در قسمت های مختلقی دارم
اول اینکه زمانی که شروع کردم به زبان یاد گرفتن ( و البته اولش هم نمیدونستم که میخوام مدرس بشم ) ، خییییلی با اشتیاق جلو رفتم و بعد ٢ سال که تیچر شدم ، در تاپ ترین لول از نظر لهجه و مکالمه و کلا همه چیز بودم ولی زمانی که تدریس رو شروع کردم ، اینطوری بودم که : خوووووب دیگه حله دیگه و دیری نپایید که کم کم و آرام آرام سطحم اومد پایین و اینو از بازخوردهای سر کلاس هام میفهمیدم
کاری که انجام دادم این بود که به سرعت شروع کردم روی مهارت هام دوباره کار کردن و خداروشکر برگشتم بالا
دومین مورد مربوط به تیرماه ١۴٠۴ هست که دو تا مدرک عالی رو باید برای بیزینس م میگرفتم و به لطف خدا جفتشون رو با هم گرفتم
اولش اومدم به قولی طبق آیه فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7)شرح سریعا برمگام بعد ولی به سلسله اتفاقاتی پیش اومد که نشد
و البته یه نکته هم بود چون توی مجموعه مون کسی این مدارک رو نداره ، من اینطوری بودم که بالا من که خیییلی خفنم!!!! ولی چهار جا که جلسه رفتم و موفق ترین های حوزه خودم رو دیدم ، دیدم بابا خیییییلی راه داری ها، متکبر و مغرور نشو!!!
و طبق جلسه ۵ کشف قوانین که در مورد هدف گذاری های کوتاه مدت است اومدم هدف کوتاه مدت گذاشتم و نمیدونید چه انرژی و استباقی برای انجام اون قدم های روزانه کوتاه مدتم دارم و چقدررررر روزهام برکت کرده و میکنه
نشانه امروزم هم فایل معجزه تمرکز ١٠٠٪ بر هدف بود
و همیشه شکرت
با عشق ، ادامه دارد……
سلام استاد
واقعا حرفتون درسته منم چندبار توی زندگی م با آدم های پایین تر از خودم مقایسه شدم و بعدش که خودم با خودم گفتم اره دیگه لازم نیست پیشرفت کنم، خودم شدم دقیقا مثل همون ها.
من روند پیشرفت م رو کنار گذاشتم و پیشرفت نکردم،
و توی اون مدت اون ها پیشرفت کردن
و به من رسیدن
و من خودمو پایین نگهداشته بودم توی اون مدت چون اولش از اون ها بهتر بودم و دیگه انگیزه ای نداشتم برای پیشرفت.
انگیزه م کافی نبود و پیشرفت ها خیلی کوچیک شدن.
و بعدش مردم هم شروع کردن منو تو دسته ی اون آدم هایی گذاشتن که من یک روز میگفتم من بالاتر از اون هام…
خیلی خیلی حس بدی داره و واقعا به غرور آدم ضربه میزنه
ولی خب من اگه پیشرفت میکردم که دیگه از طرف دنیا لگد نمیخورد توی غرورم…به تضاد برنمیخوردم و از همه بدتر اصلا به لول آدم هایی نمی رسیدم(یا حداقل مردم منو با اون ها توی یک دسته نمیذاشتن)آدم هایی که یکروزی بهتر بودم ازشون.
من اصلا به این لگد لازم نداشتم تا پیشرفته شکل بگیره، فقط میتونستم حرف خدا رو گوش کنم و پیشرفت کنم. ولی حالا که اتفاق افتاده چاره ای ندارم جز اینکه پیشرفت کنم.
(میخوام تایید کنم برای پیشرفت لازم نیست سختی بکشین یا دنیا یهو لگد بزنه بهتون، اگه از همون اول پیشرفت کنین دیگه لگد هم نمیخورین و فقط میرین بالا و بالاتر)
میدونین چیه استاد؟من همیشه توی زندگی م یجورایی داشتم از حرکت کردن فرار میکردم
یعنی پیشرفت میکردم تا یه نقطه ای که بعدش به آرامش برسم و دیگه لازم نباشه حرکت کنم
همیشه توی وجودم میل به هیچ کاری نکردن بود(نه از نظر فیزیکی، از نظر ذهنی)
تا به تضاد میخوردم یهو اهدافم یادم میوفتاد و شروع میکردم ولی بعدش که رفع میشد دوباره میل به هیچکاری نکردن و تنبلی توی وجودم شروع میشد جوونه زدن
و همینجوری ادامه میداد.
این میل جوریه که با کمال گرایی هم قاطی شده و الان مثلا دو کلمه میخوام درس بخونم(سال هاست اینجوریه) ذهنم میگه ولش کن فعلا نخون حوصله نداریم
چون الان وقتی ما حوصله نداریم
پس مغزت کار نمیکنه
پس درس هارو درست و مفید نمیخونی
و وقتت هدر میره بذاردهروقت حوصله داشتی و حسش اومد بشین قشنگ بخون.
(یعنی تنبلانه ترین دلایل ممکن برای انجام ندادن یک کار)
بعد چندساعت م به کار های بیهوده هدر میره و آخرش دیگه اصلا حوصله ندارم درس بخونم. تازه درس فقط یکی از مثال هاشه.
یعنی همیشه ذهنم دوباره میخواد برگرده به تنبلی و هیچکاری نکردن. با اینکه میخواد یکار فیزیکی انجام بده و فعال باشه از لحاظ فیزیکی
ولی از لحاظ ذهنی فقط میخواد به چیزهای جالب گوش بده و توجه کنه
(انگار فقط میخواد چیپس و پفک بخوره نه غذای اصلی. فقط مدل ذهنی ش. مثلا مغز من دوست داره با اطلاعات بدرد نخور پر بشه مثل چیپس و پفک که شکم ادمو پر میکنن ولی سیر نمیشی و حتی مفید هم نیست برات)
مثلا ذهن من خیلیییی حوصله داره ساعت ها بشینه یچیزی رو تحلیل کنه که از نظر روان شناسی براش جذابه ولی تهش هیچی نیست و فقط افزایش اطلاعات بدرد نخوره
ولی حاضر نیست دو ساعت بشینه درسی رو بخونه که پس فردا باید امتحان بده. با اینکه میدونه دومیه مفید تره ولی همچنان میل به هیچکاری نکردن داره.
حالا تنها راهی که من پیدا کردم این ادامه ندادن و میل به تنبلی از بین ببرم(اونم توی یک مورد نه همه ی موارد زندگیم)
یکی ش اهرم رنج و لذته.
یکی ش حذف کردن یک سری عوامل منفی
الان میخوام با مثال دومی رو توضیح بدم شاید به درد بقیه بچه ها بخوره
و به درد خودم هم بخوره چون الان توی یک زمینه دارم ازش استفاده میکنم و اگه توی بقیه زمینه ها هم ازش استفاده کنم
دیگه توی ادامه دادن و پیشرفت کردن مشکل ندارم!!
حالا مثال م.
خب من یک ماهه ساز مورد علاقم رو خریدم که سال ها ارزو شو داشتم(از سیزده سالگی و الان شونزده سالمه)
و از وقتی من این ساز رو خریدم
هرروز دارم تمرین میکنم
حداقل یک ساعت
یعنی در کمتربن حالت ممکن باید یک ساعت بزنم.
و خب چرا این برام مهمه؟ من اینو یک موفقیت حساب میکنم
چون ساز اولم ویولن بود که به دلایلی یک مدت هست که نمی نوازم
ولی من موقعی که ویولن میزدم همیشه بدبختی داشتم برای تمرین کردنش.
یک روز حوصله داشتم ، تمرین میکردم.
یک روز حوصله نداشتم تمرین هم نمی کردم.
یعنی سال آخری که داشتم ویولن میزدم قشنگ یادمه هرهفته یکی دو ساعت تمرین میکردم اونم یک روز قبل از کلاسم که جلوی معلمم ابرو م نره.
خب من ویولن رو دوست داشتم ولی چندتا دلیل داشتم که تمرین نمیکردم و یجورایی عشق منو خاموش کرده بود به موسیقی.
یکی اینکه من خیلی خودمو دست کم میگرفتم
و الان فیلم هامو که نگاه میکنم
میفهمم چقدر عالی میزدم
ولی خودم همش از خودم ایراد میگرفتم و نمیدیدم خفن بودنم رو. نمی دیدم چقدر دارم عالی عمل میکنم.
و دومی اینکه خیلی دلم میخواست مامان بابا م ازم تعریف کنن
چون همیشههههه همه جا که من نوازندگی میکردم همهههه ازم تعریف میکردن ولی حتی یک بار مامان بابام تعریف نمیکردن ازم
و کلا من نوازندگی مو بسته بودم به تایید خانواده و مهم نبود چقدر خوب بزنم هیچوقت تعریف نمیکردن چون من کلاسیک میزدم و مامان بابام موسیقی ایرانی دوست داشتن(منم همیشه حوصله نداشتم ایرانی بزنم)
و هر چند وقت یبار بابام میومد میگفت اینا چیه میزنی یکم ایرانی بزن.
یعنی اینو که میگفت من دلم میخواست ویولن مو پرت کنم توی دیوار از بس ناراحت می شدم
ولی حالا چرا توی ساز جدیدم همچین مشکلاتی ندارم و راحت هرروز نوازندگی مو میکنم و تمرین میکنم و عشقم بهش خاموش نشده؟
1. من نوازندگی مو وابسته نمیکنم به نظر خانوادم و از بس گیتار رو دوست دارم برام اصلا مهم نیست خانوادم خوششون بیاد یا نیاد. و جالب اینجاست تا حالا حتی یک بار مامان بابام درباره سازم نظر ندادن، فقط یکبار بابام اومد دستش گرفت گفت چقدر خفنه و چجوری میزنی و اینا. همین. هیچ نظر منفی ای هم درباره آهنگ هام ندادن که چرا اینو میزنی چرا اونو میزنی.
و مهمتر از همه خودم آرامش دارم چون میدونم سبک مورد علاقه من با خانوادم یکی نیست و قرار نیست بخاطر تفاوت سلیقه موسیقی مون، رابطه مونو خراب کنم.
2. خودمو هنوز مقایسه میکنم ولییییی نه به اون شدت که بیام از خودم خیلی خیلی کمال گرایانه ایراد بگیزم. یعنی مقایسه و ایراد گرفتن از خودم هنوز هست ولی به اون شدت نیست.
شدت مقایسه و کمال گرایی کمتر شده
و من خیلی آرامش بیشتر ی تجربه میکنم
حالا این مثال رو بیایم مثلا درباره کار کردن روی خودمون در نظر بگیریم.
من نمیام خودمو با فلانی مقایسه کنم که هزار تا نتیجه داره و خیلی تزم بالاتره. همونطوری که نمیام خودمو با یه نوازنده پنج ساله مقایسه کنم چون یک ماهه گیتار دست م گرفتم.
یا من نمیام روی خودم کار کنم که خانوادم بگن به چه دختری داریم ماشالا تو این سن داره رو خودش کار میکنه چقدر موفقه. من روی خودم کار میکنم که خودم احساس خوبی داشته باشم و خوشحال باشم و به ارزو هام برسم.
حالا بخش دوم اهرم رنج و لذته.
که همون ورژنی که برای ساز زدن روی من جواب داد رو اینجا هم مینویسم
1. من فهمیدم اگه دو روز گیتار نزنم واقعا افت میکنم و این رنج خیلی بزرگیه
چون من میخوام حرفه ای باشم و اگه دو روز تمرین نکنم واقعا افت میکنم.(تمرین نکردن هم آسونه!مغز خیلی راحت میاد میگه تو که هرروز میزنی حالا یروز نزن. پس باید تمرین نکردن رو سخت ش کنیم!)
حالا توی مثال کار کردن روی خود
من باید بفهمم اگه دو روز روی خودم کار نکنم شاید نتایج عوض نشه ولی بعذش فرکانس م وحشتناک تغییر میکنه و بعد یه مدت که روی خودت کار نکنی قشنگگگگگ سقوط میکنی.
2.من فهمیدم اگه گیتار نزنم دارم از خودم و ارزو هام دست میکشم
و دیگه نمیتونم به علاقه م بپردازم…چون موسیقی علاقه واقعی منه.
درست همینطور برای فایل ها. من اگه فایل گوش ندم و توی سایت فعالیت نکنم دارم از زندگی م دست میکشم. مثل اینه که کلید بهشت رو بهت بدن و تو پرتش کنی توی چاه چون میگی من حوصله ندارم در رو باز کنم یا تنبلی م میشه درو باز کنم.
پس این یعنی فایل گوش ندادن و ننوشتن کامنت و فعال نبودن توی سایت و خلاصه کار نکردن روی خودت=انداختن کلید بهشت توی چاه.
پی نوشت: اینو به خودم میگم، تو اگه خدا بهت کلید بهشت رو داده بود، مینداختی ش توی چاه؟ خب خدا رسما این سایت رو بهت داده چرا ازش استفاده نمیکنی؟
یه نکته ای هم این آخر هست حس میکنم باید بگم.
که بعدا برای خودم میس اندرستندینگ نشه
و ذهنم چرت و پرت نگه
من عاشق گیتار زدنم و ازش واقعا لذت می برم و لحظاتی که گیتار میزنم واقعا…توصیف ناپذیره.
ولی اگه اهرم رنج و لذت نداشته باشم…این عشق خیلی آسیب پذیره.
اگه هرروز بیای خودتو مقایسه کنی این عشق راحت از بین می ره. همونجوری که من بعد از شیش سال ویولن رو کنار گذاشتم.(البته دوباره میخوام بهش برگردم ولی خب یکی دوسال زمان برد تا دوباره دوسش داشته باشم)
اگه بیای هرروز از بقیه انتظار داشته باشی که تورو تایید کنن از بین می ره
شاید شیش سال طول بکشه(فک کنین چه عشق قوی ای من داشتم به ویولن که شیش ساللللل نواختم و بعدش از شدت نجوا ها یمدت موقت گذاشتم کنار)
و شیش سال تو تمرین کنی ولی تهش مجبور میشی بذاری کنار چون باور میکنی خوب نیستی مثل من که ویولن رو گذاشتم کنار چون باور نداشتم خوبم. و فقط ایراد میگرفتم از خودم.
اگه بیای هرروز از خودت ایراد بگیری و بزنی توی سر خودت هم عشق و علاقه ت نابود میشه. تهش فک میکنی خوب نیستی و میذاری کنار.
شاید فکر کنی با دو روز تمرین نکردن و روی خودت کار کردن از مسیر خارج نمیشی
ولی مثلا اگه یمدت تمرین نکنی بعدا حس میکنی بی استعدادی چون خودتو با کسی مقابسه میکنی که با خودت شروع کرده بود، درحالی که تو بی استعداد نبودی فقط توی مسیرت پایدار نبودی…کانسیستنسی نداشتی. پایداری نداشتی.
مرور این نکته ها همیشه به من کمک میکنه علایق م زنده بمونه
و اینکه علاقه یک روزه خاموش نمیشه
من تا سال ها عاشق ویولن زدن بودم ولی بعدش که نجوا ها شدت گرفت نتونستم ادامه بدم.
ولی اگه از همون اول ذهن مونو کنترل کنیم
مقایسه رو کمتر کنیم
کمتر خودمونو سرزنش کنیم
و اهرم رنج و لذت داشته باشیم برای پایدار بودن توی مسیر
اون وقت با خیال راحت ادامه میدیم و پیشرفت ها هرروز بزرگتر و بزرگتر میشن و حس عزت نفس هم داریم چون احساس نمیکنیم احمقیم و جملات “این همه کار کردی کو نتیجه” و جملات مشابه توی ذهن مون نمیاد. از خودمون بیشتر راضی هستیم و پایدار می مونیم توی مسیر.
پی نوشت: من اینو برای این نوشتم که صرفا توی کار های روزمره پایدار بمونیم مثل فایل گوشدادن، تمرین موسیقی(که برای یک موسیقیدان حیاتیه، برای شغل شما میتونه کار دیگه ای باشه)
که در نهایت انجام اون کار ها منجر به موفقیت میشه.
من درباره این ننوشتم که چجوری بعد از موفقیت توی بادش نخوابیم و ادامه بدیم…من در حالت کلی نوشتم چجوری ادامه بدیم چون اصلا حتی قبل از رسیدن به موفقیت هم برای من سخته که ادامه بدم!!!و تا به موفقیت های کوچیک میرسم استپ میکنم!
نمیدونم چرا ولی دلم خواست این نکته رو بگم که ذهنم دوباره ازم ایراد نگیره…مرسی استاد بابت همه فایل هاتون مرسی بابت این سایت مرسی:)))
به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به استاد گرامی و مریم جان مهربونمون و اهالی محترم سایت
خدا رو شکر میکنم بابت ایجاد این فضای عال
و پر خیر و برکت که هر طرفش دری است
رو به مسیر های بهشتی
که در هر لحظه پاسخ سوالات مجهول ما رو نشانمان میدهد
استاد عزیزم مدت هاست یه سوالی ذهن من رو درگیر کرده
که چطور میشه هم با پول دوست باشیم
و هم وقتی در حال خرید کردن هستیم اول به سراغ قیمت نرویم
و به سمت حراجی ها کشیده نشویم
آیا خرید ازان تر نوعی دوستی با پول محسوب نمیشه؟
خیلی سر درگم شدم که هم باید برای خودمون خیلی خیلی کمتر از ده درصد درآمدمون هزینه کنیم و هم باید در زمان خرید نگران پول نباشیم!
مثلا من میخوام لیف برای شستن ظرف ها بخرم
و مهارت بافتن رو هم دارم اگه با همان مقدار پول که میتونم یک عدد لیف بخرم
بتوانم کلاف کاموا بگیرم و 3عدد لیف ببافم
در کدام حالت درست عمل کرده ام ؟
طبق نظر خودم اگه کلاف بخرم و خودم ببافم به معنیه دوستی با پول
و اگر یک عدد لیف آماده بخرم به معنیه اینه که نگران پول نبودم
و با خیال راحت خرید کردم
و درگیر دو دو تا چها تا نبودم
و هر چقدر بیشتربه این مدل مثال های کوچک و بزرگ فکر میکنم سر درگم تر میشم
و نمیدونم کدوم را درسته !
خدایا ازت میخوام که من رو هدایت کنی
یا الله مرادر یاب
یا مجیر مرا در یاب
تا در هر موضوعی در مسیر درست قدم بردارم
ای بهترین پاسخ دهنده
تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 19
کلید نگه داشتن انگیزه ها
بنام خداوندی که از لطف و فضل و کرم وهابیتش وفور و فراوانی نعمت ها و خیر و برکت هایش در تمام جنبه های زندگیم جاریست
بنام خداوند رزاق و وهابم که بلطف فضل و کرمش نعمت و رزق شاد بودن را به من عطا بخشید !!!
درود و سلام خدمت استادان عزیزم و همه ی همراهان در این فایل
الهی حال دلتون عالی و احوالتون متعالی باشه و تغییرات بسمت مومنتوم مثبت در تمام مباحث و جنبه های زندگی تون رو در آغوش بگیرید و هر روزاین تغییرات خوب و مثبت رو بسرعت و به آسانی تجربه کنید الهی امین
داشتم به کارهام فکر میکردم و با شنیدن این فایل فهمیدم که. چطوری مسیر زندگیم در گذشته به مسایل در حاشیه و تضاد ها در مسایل پولی و مالی و روابط و سلامتی و چک و لقد های جهان انجامید..
داستان اینکه تصمیم داشتم یک کارهای نیمه تمام رو به اتمام برسونم..شاید در وهله ی اول خیلی ساده بنظر برسه ولی منو بسمت یک نتیجه ی بزرگ از اعمالم هدایتم کرد …
در واقع چند تا کار نیمه تمام دارم که باید با همکاری خداوند با موفقیت به اتمام برسونم
کاری که برام مهم هستش . در واقع خداوند منو لحظه به لحظه با این فایل ها داره هدایتم میکنه !!!
یعنی هر روز دارم بهش فکر میکنم که چطوری میتونم این چند تا کاری رو که توی لیست برنامه هام بوده رو به اتمام برسونم .. در واقع از خداوند میخوام آنقدر وقت و زمانم رو برام برنامه ریزی و چیده مان و هماهنگ و هندل کنه و به وقت و زمانم خیر و برکت ببخشه تا بتونم این چندتا کارمو بسادگی و براحتی و به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانع به اتمام برسانم …
البته یک موازی کاری هایی دارم انجام میدم تا سرعت کارام بیشتر بشه
فعلا فقط دو تا از کارهای نیمه تمام و اینجا مینویسم تا بقیه شو بمرور انجام بدم
مثلا یکی از کارهای عقب مونده آم اینه که یک سبد حصیری خوشکل رو کنار اتاقم گذاشتم که کامواهای خوشکلمو توش گذاشتم تا ببافموش ولی هر دفعه کارهایی پیش میومد که موکول میکردم به یک وقت و زمان دیگه !!
و یا مثلا .. درس زبان آلمانی مو میخواستم هر روز تمرین داشته باشم ولی این کار رو باز هم موکول میکردم به فردا و صبح و عصر و این هفته و غیره ..
بلطف همکاری خداوند یک برنامه ریزی های عملی انجام دادم .. در واقع بلطف فضل خداوند دست به عمل شدم یعنی تصمیم گرفتم بعد از اتمام کارهای روزانه ام عصرها یعنی نزدیکی های غروب بشینم بافتن کاموا هامو شروع کنم و همزمان یک درس از زبان آلمانی رو همزمان گوش بدم و تکرار کنم تا تلفظ کلمات برام روانتر بشه و
خدا رو شکر چند روزه بافتن رو شروع کردم و همزمان روزی یک درس آلمانی مو دوباره شروع کردم و الان درس پنجم هستم .. یعنی توی لپ تابم بصورت ریپیت گذاشتم و بطور مداوم همون درس رو تکرار و تکرار و تکرار میکنم .. خدا رو شکر فکر کنم داره جواب میده !!!
یادمه وقتی از آلمان برگشته بودم یک تصمیم جدی گرفته بودم که من حتما زبان آلمانی رو باید یاد بگیریم .. همش میگفتم چقدر بده من سواد خواندن تابلوهای آنجا رو نداشتم
چون فکر میکردم خیلی زود دوباره میرم آلمان و باید هر چه زودتر حد اقل حروف و اعداد و ساعت و کلمات معمولی روزانه رو یاد بگیرم بخاطر همین وقتی برگشتم ایران . رفتم یک بسته ی آموزشی کتاب و سی دی های نصرت زبان انگلیسی و آلمانی رو با هم خریدم .. و بمدت هشت ماه بطور مداوم و مستمر و بطور شبانه روزی هر روز از صبح تا شب فقط و فقط نشستم زبان آلمانی رو از زیر صفر شروع کردم به گوش دادن و نوشتن و خواندن. و اون پروسه دقیقا هشت ماه برام طول کشید !!! عجب اراده ای داشتم خودم الان تعجب میکنم !!!!
اولش خیلی برام سخت بود چون اصلا هیچی نمیفهمیدم و اینکه خیلی تند و سریع صحبت میکنند ..با اینکه کلمات رو خیلی شمرده تلفظ میکرد ولی برای من ناآشنا بود … آن زمانها اصلا از قوانین اطلاعی نداشتم .. اصلا نمیدونستم قانونش چیه که چطوری باید به موفقیت برسم … ولی یک هدف مشخص داشتم و اون هدفم این بود که من خیلی زود به آلمان مهاجرت میکنم !! خیلی انرژی و انگیزه و امید داشتم .. آنقدر انگیزه داشتم که فکر میکردم چند ماه دیگه اش میرم آلمان پس باید سریع شروع کنم …..
احساس میکردم از پس هر کاری بر میام . حتی یادگیری زبان سختی مثل زبان آلمانی!!؛. خدا رو شکر تا حدودی هم موفق شده بودم
کریسمس سال2012 من آنجا بودم !!! دقیقا در چنین زمانی در هفدهم 17 فصل آذر ماه داشتم از بالای آسمان از داخل هواپیما ایران ایر سرزمین زیبای هامبورگ رو میدیدم ..یک پرواز پنج و نیم ساعتع مستقیم !!!!! همه چی عالیع عالی پیش رفت !!!
چه ابرهای زیبایی رو میدیدم که مانع دیدن آن خانه های سقف شیب دار میشد .. ولی هر چه پایین تر میومد منظره های زیباتری رو میدیدم .. خانه ها با یک نظم خاصی ردیفی و منظم و زیبا بودند .. اولین بار بود که ساخت و ساز خانه ها رو به این منظمی میدیدم . اصلا همه چی خیلی جدید بود .. حتی سبک خانه های ویلایی و آپارتمان هاش خاص بود .. آنجا بخاطر رطوبتش فوق العاده سرسبز بود اصلا یک وجب خاک ندیدم !!!! عطر و بوی هر منطقه ای با هم فرق میکنه . آسمان هر شهر و دیار و کشوری واقعا زمین تا آسمون فرق میکنه … اگه بخوام فقط از همین مورد. و سفرم صحبت کنم میتونم مثل استاد عزیزمون از هر چیزی و از هر زیبایی آنجا آنقدر تعریف و تحسین کنم که حد نداره !!!! واقعا منم مثل استاد فقط زیبایی ها رو دیدم .. فقط با افراد فوق العاده عالی همراه و همنشین بودم … فقط و فقط و احترام و عزتمندی رو دیدم .. حتی خود آلمانی ها چقدر با محبت بودن برعکس آن چیزایی که گفته بودند .. یادمه توی پاساژ کلی تزیینات کریسمسی زیبا بود و دوستم داشت از من در آن قسمت ها عکس میگرفت . وقتی آن مردم خوب و فهمیده دیدن که دارم عکس میگیرم فوری وایستادن و رفتن عقب تر تا جلوی دوربین عکس نباشند و بعدش ازشون تشکر کردم و آنها هم با لبخند و متانت جواب تشکر منو دادند . حتی فروشندگان جوان و خوشکل فروشگاهها آنقدر با عشق و شادی و مهربانی از خریدمون تشکر میکردند و میگفتند چوز چوز که منم یاد گرفته بودم این سبک تشکر کردن رو …
آنقدر خرید میکردم که الان فکرشو میکنم میبینم چقدر من پولدار و ثروتمند بودم .. فقط پنجاه یورویی نارنجی رنگ تحویل صندوقدار میدادم .. یک روز با یک سبد چرخدار که پر از شکلات های بینظیر و و غیره خرید کرده بودم متوجه شدم نسب به دیگر افراد آنجا چقدر ثروتمندم و آن افرادی که توی صف ایستاده بودند فقط بخاطر چند تا تیکه خریدشون مجبور بودند منتظر من باشند و از اون همه خرید من تعجب کرده بودند و همینطوری سبد خریدمو و پولهای توی دستمو نگاه میکردند .. فکرشو بکن یک دسته پنجاه یورویی نارنجی رنگ نوی نو نو نو جیرینگی توی دستم بود !!!!
وؤوااای خدایااا شکرت که چنین لحظات زیبایی رو تجربه کردم و الان با به یادآوردن این خاطرات قشنگ قدرت تجسم من خیلی قدرتمندتر و قوی تر شده !!
با سه تا چمدون پُر برگشته بودم ایران . وقتی وسایل ها و خرید هامو جدا کردم و از داخل چمدون های مختلف شکلات ها رو جدا کرده بودم دیدم متوجه شدم فقط یک چمدون شکلات آورده بودم!!!! آنقدر سوغات و شکلات های بینظیر به همه کادو دادم که بچه هام چمدان شکلات ها رو بردن قایم کردن که من همه رو به باد ندم!!!! بخدا الان میفهمم که وفور و فراوانی یعنی چه !!!!
در واقع بهترین زمانی بود که همش توی جشن ها و شادی ها و مناسبت های فوق العاده عالی قبل از کریسمس و بعد از کریسمس حضور داشتم و در همزمانی های واقعا جادویی من آنجا بودم!!! یعنی لحظه به لحظه در زمان درست و مناسب و مکان درست و مناسب جادویی و همزمانی های رویایی بودم خدایاااا شکرت که چنین لحظاتی رو لمس کردم و تجربه ی شیرینی داشتم !!!
الان که به اون زمان فکر میکنم میفهمم که خدای من همان خدایی است که همه ی کارهای منو آسونهِ آسون مثل یک پازل بدون هیچ عیب و نقصی برام چیده مان و برنامه ریزی کرده بود الان هم میتونه بهترشو و آسونترشو برام چیده مان و برنامه ریزی کنه !!
الان با بافتن این کامواها سبب خیر شد تا دوباره با شنیدن زبان آلمانی روزها و خاطرات قشنگ رو به یاد بیارم که احساسات تصویر سازی و تجسم سازی منو خیلی واقعی و حقیقی تر کنه ..
داشتم کامنت یکی از دوستان رو میخوندم که در مورد تجسم یک مطلب فوق العاده عالی رو نوشته بودند و جا داره این مطلب رو بنویسم تا قدرت تصویر سازمان رو بیشتر کنیم . چون ذهن و ضمیر ناخودآگاه مون فرق تجسم و تصویر رو با واقعیت تشخیص نمیده .. اگر قدرت تجسم مون رو زیاد کنیم ذهن فکر میکنه واقعی هستش و همون تبدیل به تجربه ی زندگیمون میکنه..
بقول آقای سجاد طبسی نژاد عزیز واقعا تجسم کردن چه نعمت بی نهایت عظیم و ارزشمنده که خیلی وقتا ما بابتش از خداوند سپاسگذاری نمیکنیم و درک نمیکنیم که این توانایی و دارایی الماس گونه ترین دارایی وجود ماست و در دسترس ترین نعمت در وجود ما ست و هرزمان در هرموضوعی نمیتونم تجسم خوب داشته باشم تازه اونموقع انگار بهتر این نعمت رو درک میکنم که اگر قوانین و تکامل بهمون اجازه نده ما نمیتونیم بخوبی ازش استفاده کنیم .(سجاد طبسی نژاد)
و الان دارم نشانه های فراوانی رو میبینم کهدیدن همین نشانه ها و هدایت ها یعنی نتیجه نشونه ها رو اصلا دست کم نگیریم چون نشونه دیدن خودش یک نتیجه ی بظاهر کوچیکی است که در اصل یعنی رسیدن به نتایج بزرگ هست که خودش یک احساس شور و شوق و اشتیاق بزرگ رو بوجود میاره!!!!!
الان به یاد آوردم که چرا؟؟؟ من بعدش توی مدار ورشکستگی ها و تضادهای مالی افتادم پاسخ سوالم و پیدا کردم .. جوابش اینه که من تمرکزم از هدفم برداشته شد و به رشد و پیشرفت بچه هام فکر کردم و خودمو فراموش کردم …
از همانجا چک و لقدهای جهان منو زیر چرخاش لههههههههه لههههههه کرد به زیر کشید و همه چیرو از دست دادم
این نکته بسیار مهمی است که فهمیدم دوباره از کجا شروع کنم .. یعنی باید مثل همون موقع فقط و فقط به هدفم توجه میکردم .. باید تمام تمرکزمو روی هدف خودم میذاشتم توی باد موفقیت نمیخوابیدم باید به قله ی بعدی فکر میکردم . ولی به پشت سرم نگاه کردم و مثل داستان لوط شد .. حضرت لوط وقتی زنش رو از اون شهر برد بیرون بهش گفت این شهر به اذن خداوند باید خراب بشه پس به هیچ عنوان به پشت سرت نگاه نکن وگرنه سنگ میشی .!! و من هم دقیقا همین کار رو کردم و مثل سنگ از حرکت وایستادم.
وقتی استاد میگه هیچکس رو نمیشه تغییر داد و فقط روی باورتون کار کنید و فقط روی خودتون تمرکز داشته باشید یعنی همین? … بجای اینکه به خودم و هدفهای خودم فکر کنم بفکر تغییر زندگی دختر و پسرم و غیره بودم .. البته بیشتر تمرکزم روی تغییر زندگی پسرم بودم .. و این همان نکته ی مهمی بود که من از خودم غافل شدم و مثل سنگ توقف کردم .. و الان باید دوباره برگردم به همان نقطه و دوباره از همانجا شروع کنم و ادامه مسیر بدم .. دارم مراقبه ی فراوانی جلسه ی 9 هم جهت با جریان خداوند رو صبحها گوش میکنم و باید دوباره خودمو پیدا کنم…
امروز با شنیدن این فایل از این دوست عزیزمون آقا محسن که الگویش دوستشون فرهاد عزیز بود بهم یاد آوری شد که من از مسیر اصلی خودم دور شده بودم که از هدفم دور شدم و آن اتفاقات ورشکستگی های پولی و مالی و غیره رو برای خودم رقم زده بودم
پس دوباره تمام تمرکزمو باید فقط روی خودم بذارم . و امروز خیلی جدی تصمیم گرفتم وقتی دارم مشغول بافتن کاموا هام میشم با جدیت بیشتری زبان آلمانی رو گوش کنم و با دقت بیشتری تلفظ کنم و ذهنمو فقط به هدفم مشغول کنم ..و باید مدام بخودم یادآوری کنم که کجای کار من ایراد داشت ؟؟؟ از کجا ایستا شدم؟؟؟
از کجای زندگیم عقب موندم و مثل سنگ چسبیدم به زمین و توقف کردم ؟؟؟
از کجا تمرکزمو از خودم برداشتم؟؟؟
از کجا به همه اهمیت دادم بجز خودم؟؟؟
از کجا ها ترس و نگرانی ها بر من چیره شد..
باید دوباره تمرکزمو بطور کامل بذارم روی خودم و دوباره حرکت کنم ..
الان خودمو با گذشته ی خودم مقایسه میکنم .. الان دارم فیلم مسیر گذشته ام رو دوباره باز بینی میکنم .. و این مقایسه ی الان خودم با گذشته ی خودم خیلی هم خوب هست .. الان آگاهی هام خیلی بیشتر شده .. الان استادی دارم که مسیر نورانی رو به من نشون میده .. الان طرز تفکر و خیلی خیلی تغییر کرده .. الان مسیر درست رو تشخیص میدم .. الان توی چنین سایت با عظمتی حضور دارم که هزاران فایل و کامنت و دوستان ارزشمندی دارم که مثل فانوس دریایی منو به ساحل امن میرسونه !!! الان این رویا خانم خیلی فرق میکنه با اون رویای قدیم !! دیگه الان با شاه هم فالوده نمیخوره !! البته این یک ضربالمثله !!؛
خدایااا شکرت که پول و ثروت و نعمت و خیر و برکت های الهی تو بی انتهاست
خدایااآاا شکرت من لبریز از نور شفاء بخش الهی هستم
خدایاااا شکرت بقول استاد عزیزمون .. وقتی در مدار دیدن و توجه به یه چیزی قرار بگیری به هزاران طریق بهش برخورد میکنی ، پس خدایا طبق قانون این جهان هستی منم درخواست میکنم و میخوام آنقدر در مدار و فرکانس بالایی هدایت شوم تا به استقلال مالی و پولی و آزادی عمل در انجام دادن هر کاری و آزادی در هر چیزی که بتونم با لذت و شادی و خوشحالی زندگی کنم و میخوام از همینا رو داشته باشم .. الهی آمین
Consider it done انجام شده بدان
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم که امضای خاص و ویژه ی من است
پس مسیر رسیدن به راه حلهای آسان و مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را آسانتر و لذت بخش تر و زیباتر کن
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم و استاد مریم بانو جانم و دوستان نازنینم
الهی در احسن الحال باشید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای همه نعمتهاش
استاد جانم در عجبم از شاهکار خداوند که کامنت من روی گام قبلی انگار دقیقاً برای این فایل بوده!
خدا رو صدهزار مرتبه شکردیروز سه بار این فایل پر از برکت و زیبایی و آگاهی رو گوش کردم
الهی شکر که جلسه اول دوره روانشناسی ثروت یک رو هم گوش کردم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که یه عالمه کار داشتم و همه اونها رو انجام دادم
با همکاری همسرجانم خیلی کارهامون سریعتر انجام شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیشب من و همسر جانم با قطر ایرویز پرواز بسمت تورنتوی کانادا داشتیم و توقفمون هم در دوحه بود
خدا روصدهزار مرتبه شکر که میثم جان پسر خواهرم سعیده از دو هفته قبلش بمن زنگ زد و گفت خاله من میرسونمتون
خدارو صدهزار مرتبه شکر که توفرودگاامام اینقدر خلوت بود که من تا حالا اینطوری ندیده بودم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که مامور بازرسی گذرنام بهش گفت بفرماییدن داخل کمکشون کنید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تو فرودگاه امام چندتا عکس و فیلم هم گرفتم و برای کانال یوتیوبم کلیپ درست کردم تو هواپیما نشسته بودیم و درحال حرکت بود و من از خدا درخواست کردم مهلت بده تا به صد در صد برسه
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آپلود شد
الانم تو هواپیما نشستیم باز هم حرکت کرده و باز هم از خدا جانم درخواست کردم کامنتم رو تموم کنم، و تموم شد خدا رو صدهزار مرتبه شکر که همیشه تو زندگیم معجزه کرده
استاد جانم دیگه باید گوشیمو خاموش کنم
عاشقتونم تا بینهایت
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای صلاتم در این گام و در این سایت بهشتیمون
درپناه مهربانترین مهربانان باشیم همگی
سلام بانو سلیمی عزیز!
ورودتون به کانادا رو تبریک میگم و امیدوارم در کناره عزیزانتون یک سفر بسیار رویایی و توحیدی رو داشته باشید!
امروز وقتی از کامنت سعیده ی عزیز فهمیدم که به کاندا سفر کرده اید و در ادامه دختر گلتون ورود شما رو به کانادا اعلام کردند وجودم پر از تحسین شما شد و براتون یک سفر فوق العاده بی نظیر و درجه یک رو از خداوند خواستار شدم چون لیاقتش را دارید و در ادامه کامنت شما مهر تاییدی زد بر اینکه رسیدید اونجا و الان در کناره عزیزانتون هستید!
خدا رو هزاران هزار بار شکر برای هدایت و همزمانی هایی که در هر لحظه و ثانیه در حال روی دادنه و نتیجه ی موندن در مومنتوم مثبت،پاداش های فوق العاده یست که در انتظارتون است!
بسیار هم خوشحال و خرسندم و سپاسگذارم از خداوند و استاد عزیز که مانند شما دوستان و الگوهایی رو در این سایت داریم که انگیزه ی ما رو برای حرکت صد چندان می کنند!
سلام اعظم خانم عزیزم
خیلی ممنون از پاسخ پر مهر و لطفت که منو واقعاً خوشحالم کرد
خدمت شما عرض کنم من و همسرجانم دو روزه که رسیدیم و اومدیم خونه دخترم نسیم جان که در تورنتوی کاناداست، و جای شما خالی تو همین دوسه روز اینقدر اتفاقات خوب و شیرین برای من رخ داده که خدا میدونه..
چقدر هرجایی که رفتیم آشنا بود و قشنگ بود، از مهربونی خانم صاحب مغازه طلا فروشی گرفته تا غذایی که تو رستورانی بنام (تهچین بار) خوردیم، تا خط کشی
منظم خیابونها و تمیزی شون، و رعایت قوانین و مقررات رانندگی، و خییلی چیزهای دیگه..
اعظم جانم منم خیلی خوشحالم و سپاسگزار خداوندم که دوستانی مثل شما دارم، همه مهربون، همه دوست داشتنی، همه نازنین و عزیز..
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای شما درخواست می کنم
سلام بانو جان!
خوشحالم که کامنتم رو در بهترین مکان و زمان دریافت کرده اید و الان که مایل ها از هم دور هستیم ولی به لطف قانون فرکانس در نزدیکترین حالت روحی و احساسی با شما هستم و این لطف خداوند و قوانین بدون تغییرش است که از کیلومترها فاصله جنس احساس شما رو دریافت کردم!
خوشحالم که در تورونتوی کانادا در کناره عزیزانتون هستید و به نسیم جان گل سلام ما رو برسونید و خوش به حالش که زرنگ ترین شاگرد استاد مادرشون هست که افتخار همراهی و بودن در کنارشون و استفاده از تجارب زیباشون برای ما هم بسیار سودمنده و پربرکت…
و با این تمرکز زیباتون به زیبایی های این شهر،خواسته ی بودن در این مکان زیبا در دلم ایجاد شد و با احساس فوق العاده و تجسم همون جاهایی که شما رفتید به لطف الله در بهترین زمان در آنجا خواهم بود و احساسم رو با شما به اشتراک خواهم گذاشت!
خدا رو سپاسگذارم که حالتون عالیه و بهترین روزها و معجزات و اتفاقات عالی رو از خداوند براتون خواستارم!
در پناه الله یکتا بهترین ها در انتظارتون…
به نام خدا
من درشغلم حس میکنماون انگیزه ای که اول داشتم برای پیشرفت ویادگیری بیشترندارمقبلاباهرم رنج لدتی که ساخته بودم خیلی روی مدیریت زمانم حساس شده بودمولی الان اون حساسیت روندارم واون حدازشوق برای یادگیری ندارم بایددوباره اهرمی قوی بسازم
فعلابرای استقلال مالی اهرم رنج ولذت ثروت ساختم چقدرحسمخوب میشه این اهرمگوش میکنم چندتاازترمزهای مخفی ذهن فقیرپیداکردم امروزمیخامتست آزمون روان شناسی ثروت که توسایت هستم بدم چون قبلا برای احساس لیاقت ایم کارکردم خیلی جواب گرفتم دونه به دونه همه رونوشتم فکرکردم وضبطشون کردم وباورهای درست جایگزین کردم چنان احساس ارامشی بهم داده شد یعنی اون کددقیق سرجاشون قرارگرفته بودن من حالم فوق العاده خوب شد دوباره هم دوس دارم این تست بدم ودیزوزهم نشونه ی هدایتم این بودکه چراباتلاش فراوون به خواستم نرسیدم توبحث مالی هرکاری میکنم حتی کیفیت محصولممیبرم بالاهیچ اتفاق نمی افته یه کانال توتلگرام دارم که اعضاش از10 نفربالاترنمیره درعرض یکسال وگرنه تلاشم دارم میکنم تصمیم جدی گرفتم ازهمون سیستمی که تونستم احساس لیاقت ارتقا بدم ازلحاظ مالی هم این کارکنم
وتمام عوامل حواس پرتی ازخودم دورکنم چون چندتاهدف برداشتن خودش یکی ازموانع رسیدن به خواسته هاست
من الان دوس دارم به جایگاه اون موقع محسن برسم استقلال مالی مکانی روابط ولی اول الویت گذاشتم استقلال مالی وبااستفاده ازاهرم رنج لدت و پیداکردن کدهای مخرب ذهن فقیر و منطقی کردن اون باورهابرای خودم صبطشون کنم وتکرارشون کنم
انقدرمقایسه یه چیزوحشتناکی برام سریع متوجه میشم حسم داره بدمیشه وقتی دارم مقایسه میکنم دوس دارم خودم ازدرون اون انگیزه ایجادکنم نه این که یه عامل بیرونی بخوادهلم بده مگه استاد خودشوباکسی مقایسه میکنه هرروزداره پیشرفت میکنه درتمام ابعاد بادرک قانون وهدف گذاری وکارکردن روی ذهنش ازدرون خودش این انگیزه ایجادمیکنه که بایدبهتربشه نه این که خودمومقایسه کنم تابیدارشم
مقایسه کردن انقدرتاًثمرات مخربی برام داشته که تاثیرات منفی بیشترتاثیرات مثبتش بوده خودسرزنشی وعجله واضطرارنگرانی که داشتم بدو دیرشد همین خودش باعث میشدمن ویزتربه خواسته هام برسم وقتی خودم باپایین ترازخودم مقایسه میکردم خوشحال بودم من چقدربهترم یه غروری بهم دست میدادکه چقدرجلوترم وهمیشه بخاطراین مقایسه یه نگرانی داشتم نکنه بهترازمن کسی بهترازمن بیادتوکلاسمون واین ترس کارخودشو کرد وحس میکردم بقیه اون نگاه به من داشتن همون نگاه بالابه پایینی که من به بقیه داشتم خیلی مخرب این احساس حس حسادت حال بد خودسرزنشی واحساس عقب موندگی یاغرورچه کمکی میتونم بهم بکنه
چندروزپیش متوجه شدم به به گروه دعوت شدم واومدم بیرون متوجه شدم اون احساس منفی مقایسه داره فعال میشه حال خوبه که اتفاقات خوب برام رقم میزنه البته خودم باید به خودمتلنگربزنم که همیشه درمسیررشدو
پیشرفت باشم نه این مقایسه کنم تابیداربشم .
به نام خدا
گام 19
نقطه توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
یادمه زمانی رو که نجاری رو شروع کرده بودم و تخت تولید میکردم خیلی حالم خوب و احساس رضایت خیلی زیادی داشتم و البته هم پول خوبی هم میساختم و از شرایط زندگی خودم تا حدودی رازی بودم
و تازه در این مسیر قرار گرفته بودم و فایل ها رو به گوش جان میسپردم و تمرین میکردم اینقدر شرایط خوب بود و عالی بود که واقعا رازی بودم از زندگی که دو مسئله برام اتفاق افتاد یکی تضاد عاطفی و دیگری هم سکون در کارم .
ابتدا سکوت در کار رو میگم چون ابتدا این اتفاق افتاد و من هم زیادی آگاهی نداشتم که چه کاری باید انجام بدهم و باورهای محدودکننده زیادی داشتم اما حس کردم که دیگه این کار برام جالب نیست و من هم در این حرفه و هنر (تولید تخت ) خیلی بهتر شدم و چیزی من رو به چالش نمیکشه و از جایی به بعد همین کاری که لذت میبردم ازش شد کاری که متنفر بودم
مورد دوم هم تضاد عاطفی بود و من توی اوج کار کردن روی خودم به این تضاد برخورد کردم خیلی روزها و ماهها درگیر این داستان شدم که چرا این اتفاق افتاد و متاسفانه دنبال چرایی این موضوع بودم و بجای اینکه این رو خیری از سمت خدا ببینم حال و احساس بدی رو دنبال کردم و همین موضوع باعث شد که ورودی های مالی من کم بشه .
اینجا بود که به خودم اومدم و گفتم باید تغییر کنم و از عزت نفس شروع کردم و این دوره کلی کمکم کرد تا بهتر خودم رو بشناسم
اون زمان تصمیم به مهاجرت گرفتم و این تصمیم درهایی از برکت رو بروم باز کرد و کلی با ترسهام مواجه شدم و باعث شد که در زمینه ای جدید کار کنم و بهبود بدم خودم رو و توانایی هام رو ببرم بالا خیلی داستانهای دیگه در این مهاجرت من بود که بهم خیلی کمک کرد
توی خیلی از قسمتهایی که ذهنم قدرت نداشت برای حرکت کردن و بهتر شدن از اهرم رنج و لذت استفاده کردم و نتیجه گرفتم و ایمانم رو بهبود داد و حالا هم در شرایط کنونی باز هم تصمیمات درست و بجایی دارم میگیرم که به رشد و پیشرفت من کمک میکنه و آینده بهتر برای من خواهد داشت .
بعد از اینکه اواخر سال قبل فشارهای مالی روی من بیشتر شد تصمیم گرفتم که کسب و کار خودم رو آغاز کنم و با هرچقدر سرمایه ای که دارم کارم رو آغاز کنم و هدایت ها اومدند و دستان خداوند اومدند به کمک من و الان هم باز هم باید بهتر بشم و بازهم مواردی هست که باید حل کنم در خودم و دوباره برگشتم به دوره بی نظیر عزت نفس ، و تمام دوره های استاد تمومی ندارند و من خودم فکر میکردم که خوب حالا به این مرحله رسیدم دیگه نیازی نیست که این دوره رو دوباره شروع کنم و اینجا بود که فهمیدم ای دل غافل اتفاقا همین حالا دوباره بهش خیلی نیاز دارم و این دوره قوه حرمت من هست و به لطف خدا از نو شروع کردم و خیلی داره بهم کمک میکنه
سلام خدمت استاد عزیز خانم شایسته و تمام دوستانم تو این سایت بهشتی.
در رابطه با موضوع این جلسه: شاید بشه گفت خیلی وقتا بیانگیزه شدن ما آدما و دست برداشتنمون از تلاش نه تو مرحله رسیدن به خواستههاست بلکه بیشتر به خاطر اینه که یه مدت تلاش میکنیم توی سایت هستیم و سعی میکنیم انجام بدیم تمام اون چیزهایی که استاد میگه و این انگیزه این شوره این اشتیاقه باعث یه سری نتایج میشه ولی خب از اونجایی که ما خیلی وقتا دنبال نتایج خیلی بزرگیم در واقع دنبال خونههای آنچنانی ماشینهای آنچنانی زندگی آنچنانی سفرهای آنچنانی اون تغییرات کوچیک اون اتفاق های کوچیک اون اومدن آدمهای مختلف تو زندگیمون و آسون شدن زندگیمون آسون شدنمون واسه آسونی ها و اینکه دور و برمون دیگه خبری از اون دردسرها نیست بیماریها نیست
وجود آدمهای بهتر با فرکانس بهتر آرامش ذهنی و هزار تا چیز ریز و درشت دیگه در واقع اینها ما رو راضی نمیکنه.
میگیم خب ما که رو خودمون کار کردیم پس چرا اون خونه رو نخریدیم چرا ماشین رو نخریدیم چرا اون درآمد مثلاً چند ده میلیاردی رو نتونستیم به دست بیاریم مثل فلانی که اونم با من شروع کرده یا حتی فلانی که دیر تر از من شروع کرده با این مفاهیم آشنا شده و شروع میکنیم به مقایسه خودمون با دیگران نه مقایسه زندگی گذشته خودمون رو با حال حاضر که چقدر حال بهرتی داریم
و این باعث میشه که تو دوباره هم فرکانس بشی با یه سری افرادی که اونها هم شاکیاند و اونها هم راضی نیستند و این یواش یواش تو رو برمیگردونه سر جای اولت.
در واقع همین اتفاق برام افتاد و از جایی که دوباره جهان فشارهاش خیلی زیاد شد چون من رفته بودم تو همون شرایط قبل از آشنایی با استاد و اتفاقات بدی که افتاد و در واقع سقوط رو به پایینی که اتفاق افتاد و اون حال بدی که به واسطه یه سری استرسها و فشارهای روحی روانی بهم وارد شده بود باعث شد که بفهمم که چقدر واقعاً اوضاع خوب بوده چقدر من خوشحال بودم راضی بودم زندگی شادی داشتم تو هر لحظه داشتم از واقعاً تک تک لحظههای زندگیم لذت میبردم و اینا نعمت بوده که من نمیدیدمشون اینا ثروت بوده که من نمیدیدمشون و این باعث شد که باز به خودم بیام و خب الان خدا را شکر 5 یا 6 ماهی میشه هر روز تو سایتم کامنتا رو میخونم دورهها رو میبینم دوباره از اول سعی میکنم حال خودمو خوب نگه دارم مخصوصاً بعد از دوره هم جهت با جریان خدا
سعی میکنم سپاسگزار داشتههام باشم و این باعث شده که دوباره به اون آرامش قبلم برسم با اون چیزایی که دارم حال کنم لذت ببرم و قطعاً و قطعاً و قطعاً اتفاقات بزرگ کم کم از راه میرسه و من باید همیشه اینو به خودم یادآوری کنم که اگر این مومنتوم را قطعش کنم باز هم برمیگردم سر پله اولم و حتی شاید پایینتر و این خیلی زمان میبره تا دوباره به جایگاه قبلی برگردم و اینو باید یادم باشه که همیشه عجین باشم با این سایت و کامنت بچهها و دورهها و و سعی کنم بیشتر و بیشتر و بیشتر بتونم تو زندگی ازشون استفاده کنم تا همیشه این انگیزه در من وجود داشته باشه که پیشرفت کنم
ممنون از شما استاد عزیز، خانم شایسته و شما دوست عزیزی که تا اینجای کامنت با من بودی.
به نام خدای مهربان
سلام گرم و صمیمی ب استاد قشنگم و مریم بانو و دیگر دوستان هم مدار
استاد جان منم در ابن پروژ حاضر هستم خیلی کامنت میخونم ولی نمیدونم چطور بنویسم نویسنده خوبی نیستم
سعی میکنم منظورم رو درست برسانم
پروژه تغییر در زندگی خیلی مهم
مثال میزنم
من از خدا میخوام
سبک زندگی خانواده ام رو تغییر بدم
در این خانواده من دو پسر وهمسر جان و خودم زندگی میکنیم
یک پسرم فعلا 6 ماه خدمت وپسر بزرگترم فقط برای خواب خونه میاد پسر کوچکم وقتی مرخصی میاد سعی میکنه با دوستاش وقت بگذرونه من از این موضوع خیلی ناراحتم امشب بهشون پیام دادم تا یک سال وقت دارید روش زندگیتون تغییر بدید وگر نه برای همیشه از پیش من برید بنظر شما من چکار کنم تا چک لگد بیشتری از جهان نخورم
ممنون میشم منو راهنمای کنید
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام
خدایاسپاسگزارم بابت اینکه ماروخالق زندگی خودمون کردی/
حقیقتا بنده از13سالگی تا20سالگی درورزش وخوانندگی به بیشترخواسته هام رسیدم وچون هدفی برای خودم نداشتم چون همیشه شادبودم وازقانون هم سر”درنمیاوردم درتله گیرکردم اما خداروشکرزندگی سابقم ازاواخرسال1384تاسال1399سالهایی پورازرنج وتضادهایی که منویک فولادآب دیده کردامابسیاربسیارانعطاف پذیر”چون همه چی روآسان میگیرم وبی خیال هستم وهمیشه خداروشکرکارهام به نفع احسن اوکی میشه “اما حواسم روجمع میکنم که یک روزی روبه حال خودم وانگزارم وبیکارنباشم”وتسلیم خداهمیشه باشم وهمه کارهاروبه خدام بسپارم وفقط من قدم اول روبه سمت خواسته هاواهدافم بردارم وتمام قدمهارواون برمیداره “اونی که همه ی عالم ازآن اوست/والان سالهاست که تسلیم خدام هستم وهرآنچه اومیگویدفقط میگم چشم وانجامش میدم وتمام///عاشقتونمممم
سلام دادش عباس بزرگوار
دوست عزیز هم فرکانسیم
چقدر دستنوشتهات به دلم نشست واقعا زندگینامه منو مطرح کردی
واقعا اثرگذار بود
سابقم ازاواخرسال1384تاسال1399سالهایی پورازرنج وتضادهایی که منویک فولادآب دیده کردامابسیاربسیارانعطاف پذیر”چون همه چی روآسان میگیرم وبی خیال هستم وهمیشه خداروشکر
منم سال 97کلا با این قانون آشنا شدم البته با اساتید مختلف
موفق باشید دوست عزیزم