تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹


موضوع این قسمت: کلید زنده نگه داشتن انگیزه‌ها


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • چرا با اینکه می‌دانم بهبود باورها یک فرایند دائمی است اما باز هم در نقطه‌ای از مسیر فکر می‌کنم باورهایم به اندازه کافی قدرتمند کننده شده. در نتیجه ورودی‌های ذهن را کنترل نمی‌کنم و دوباره به عقب بر می‌گردم؟
  • جادوی هدف‌های کوتاه مدت؛
  • تفاوت حسادت سازنده با حسادت مخرب

چرا متوقف می‌شویم؟

چرا با اینکه می‌دانیم نباید کار کردن روی خودمان را قطع کنیم، بعد از رسیدن به یک سری نتایج (خانه، درآمد خوب، رابطه)، انگار به شرایط عادت می‌کنیم، انگیزه‌مان کم می‌شود و در یک «تله‌ی موفقیت» گرفتار می‌شویم؟

پاسخ استاد به این سوال، یک درس‌ «پیشرفته» برای مدیریت ذهن و حفظ رشد دائمی است. اگر احساس می‌کنید شور و اشتیاق گذشته را ندارید یا به نتایج فعلی خود راضی شده‌اید، شنیدن این فایل می‌تواند همان «ضربه» یا «تلنگر» بیدارکننده‌ای باشد که به آن نیاز دارید.


در این گفتگو، استاد عباس منش به ریشه‌های روان‌شناختی «توقف پس از موفقیت» می‌پردازند و راهکارهای عملی قدرتمندی برای عبور از آن ارائه می‌دهند:

۱. راز «اهرم رنج و لذت» در سکون

استاد توضیح می‌دهند که تمایل طبیعی انسان، «حرکت نکردن» و ماندن در منطقه‌ی امن است. در ابتدا، «رنجِ» نداشتن‌ها (خانه، پول، رابطه) ما را به حرکت وادار می‌کند. اما وقتی به «لذت» رسیدن به آن‌ها دست می‌یابیم، آن اهرم رنج از بین می‌رود و ما متوقف می‌شویم. این یک تله‌ی طبیعی است که اگر آگاهانه مدیریت نشود، منجر به سقوط می‌شود.

۲. ذهنیت «گشنه بمانید» 

چرا برخی افراد بعد از رسیدن به قله، باز هم تشنه‌ی موفقیت هستند؟ استاد با استفاده از الگوی شگفت‌انگیز «زین‌الدین زیدان» – که هم به‌عنوان بازیکن و هم مربی به تمام افتخارات ممکن رسید – توضیح می‌دهند که تفاوت قهرمانان واقعی با افراد موفقِ موقتی، در توانایی «گشنه نگه داشتن» ذهن برای موفقیت‌های بیشتر است.

۳. تکنیک «هدف بعدی»

استاد یک تکنیک عملی را فاش می‌کنند که خودشان برای جلوگیری از توقف استفاده می‌کنند: «قبل از اینکه به هدف فعلی‌تان برسید، هدف بعدی را انتخاب کنید.» ایشان توضیح می‌دهند که دقیقاً چه زمانی باید این کار را انجام دهید تا همواره موتور انگیزه‌ی شما روشن بماند.

۴. خطرات مرگبار «مقایسه» (دو لبه‌ی تیغ)

این بخش بسیار کلیدی است. استاد توضیح می‌دهند که چرا مقایسه‌ی خود با افراد «بدبخت» و راضی بودن به اینکه «حداقل از آن‌ها بهتریم»، یک سم کشنده است که به‌زودی شما را هم‌سطح آن‌ها خواهد کرد. از طرف دیگر، توضیح می‌دهند که چرا مقایسه‌ی خود با افرادی که «فاصله‌ی فرکانسی» بسیار زیادی با ما دارند و حسرت خوردن، به همان اندازه خطرناک است. راه‌حل صحیح، پیدا کردن الگوی الهام‌بخش است.

۵. خودشناسی پیشرفته: چگونه از «غرور» و «حسادت» به نفع خود استفاده کنیم؟

در بخش پایانی، گفتگو به سطح عمیق‌تری از «خودشناسی» می‌رسد. استاد تأکید می‌کنند که احساساتی مانند غرور، حسادت، خشم و ترس، بخشی از انسان بودن ما هستند و انکار آن‌ها توهم است. در عوض، باید یاد بگیریم چگونه این احساسات را به «غرور مولد» یا «حسادت سازنده» تبدیل کنیم؛ یعنی از آن‌ها به‌عنوان سوخت و انگیزه‌ای قدرتمند برای حرکت رو به جلو استفاده کنیم، نه مانعی برای توقف.


تمرین این قسمت: 

استاد از «تله‌ی موفقیت» صحبت کردند؛ یعنی رسیدن به یک سری اهداف (مثل خانه، ماشین، درآمد خوب) و سپس کم شدن انگیزه و متوقف شدن.

نقطه‌ی توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟

لطفاً در کامنت‌ها بنویسید:

چه زمانی احساس کردید که به اندازه‌ی کافی به دست آورده‌اید و انگیزه‌تان کم شد؟

و مهم‌تر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفق‌تر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنه‌ی» رشد و موفقیت شوید؟

تجربه‌ی شما می‌تواند تلنگری برای بیدار شدن فرد دیگری باشد.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

342 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «نسرین سیفی» در این صفحه: 1
  1. -
    نسرین سیفی گفته:
    مدت عضویت: 1320 روز

    سلام به لیلای عزیزم

    مدت زیادی که شما رو دنبال میکنم

    یه شب اتفاقی یکی از کامنت‌هاتون‌ رو خوندم و بعد رفتم پروفایلتون‌ و شدین جزء‌ اعضای مورد علاقم

    و بعد از چندماه هم استاد‌ تو فایلی از کامنتتون‌ صحبت کردن و من چقدر خوشحال بودم که از قبلش باهاتون آشنا شده بودم

    خیلی، خیلی زیاد زبان‌ نوشتاری و شخصیتتون‌ رو نزدیک به خودم و قابل فهم میدونم

    همیشه برام قابل احترام و تحسین برانگیز بودین تا همین چند وقت پیش که که من و همسرم تصمیمات جدیدی تو زندگیمون گرفتیم

    و همزمان شد با پروژه تغییر و شروع احساس لیاقت

    و هر روز که دارم پیش میرم به سوالات‌ ذهنیم پاسخ داده میشه

    من و همسرم سال 96 نامزد کردیم

    وقتی نامزد کردیم ایشون با برادرشون‌ شریکی، یه‌ مغازه خریده بودن و شغلشون فروش لوازم آرایش بود

    و یه پرشیا شریکی داشتن، طبقه بالا خونه پدرشوهرم رو هم با هم ساخته بودن و سفت کاریش تموم شده بود، و قرار بود که هر کدوم ا دوام کردن تکمیل کنن‌ اونجارو و برن‌ اونجا زندگی کنن

    من اصلا و ابدا از شراکت خوشم نمیومد اما هیچی نگفتم چون خیلی دوسش دارم و دلم نمیخواست این موضوع سبب بحث و دلخوری بینمون بشه

    یکی،دو هفته از عقدمون گذشته بود که عزیزم‌ خودش گفت میخواد از برادرش جدا بشه و من چقدر خوشحال‌ شدم

    ایشون به سادگی به شراکتشون خاتمه دادن‌ و سهمشون رو فروختن‌ به برادرشون

    فقط تو اون طبقه از خونه که بلاتکلیف بود شریک بودن

    من به هیچ‌کسی از خانوادم چیزی از این موضوع و اینکه همسرم بیکار شده نگفتم‌ حدود سه ماه مهدی جانم، شغلی نداشت اما من خوش‌حال‌ترین بودم و آرامشم خیلی زیاد بود چون میدونستم شراکت چقدر بده و مسیر پیش‌‌رو برام خیلی روشن بود

    همسرم تو این فاصله به من گفت که بهتره حالا که وقت و پول داره طبقه بالای‌ خونه پدرش رو تکمیل کنه و بعد از ازدواج بریم اونجا من خیلی قاطع گفتم اگه اون طبقه به نام تو میشه تکمیلش کن اگه نه من راضی به خرج کردن برای اونجا نیستم و ایشون گفت روش نمیشه همچین درخواستی از خانوادش کنه و ناراحت هم شد از دستم ولی من گفتم خوب پس بهتره خرج نکنیم‌ و بعد گفت که خوب بریم زیرزمین خونه پدرشون زندگی کنیم

    مبلغ 20 میلیون اونجارو اجاره داده بودن سال 96 به مستاجر، که پولش رو هم با برادرشوهرم‌ گرفته بودن و سرمایه کار کرده بودن

    من قبول کردم که بریم اونجا و کرایه ماهانه هم بدیم

    گذشت عید شد و فروردین هم‌گذشت همسرم مغازه آبمیوه فروشی زد

    خودش یه تیبا 2 خرید و مبلغ حدود 60 میلیون‌ هم بانک داشتیم

    و تو همین حین یه روز زنگ زد و گفت برادرش حاضر نیست مبلغ ده میلیونی‌ که از مستاجر گرفته و دستشه‌ رو بده و میگه اگه میخواین برین اونجا خودتون کامل پولو بدین مستاجر بره

    مهدی جانم خیلی از این موضوع ناراحت بود ولی من خیلی خوشحال شدم

    گفتم ذره‌ای دلیل نداره ناراحت بشیم‌ خوب ما با این پول میریم‌ جای بهتری خونه میگیریم‌ و همون اجاره ماهانه‌ رو اونجا میدیم و کاملا آرومشون‌ کردم و اطمینان دادم بهشون که این بهتره برامون

    قرار بود ما آذر ماه مراسم عروسیمون‌ باشه

    اما یه دفعه همه چی خیلی گرون شد، و یه شب که با همسرم داشتیم صحبت میکردیم گفت که پول داره بی ارزش میشه و و نمیدونه چیکار کنه من گفتم بیا خونه بخریم ماشین و بفروشیم و طلاهای منو و وام ازدواج منم بزاریم و عوضش بریم وسایل قسطی بخریم و قسطشو تو بده

    من در نظر داشتم که یه خونه باشه حتی پشت قواره هم بود اشکال نداره

    اون موقع با استاد آشنا نشده بودم و راجع به قسط و وام چیزی نمیدونستم

    همسرم چندروزی گشت و گفت نه، دلش نمیخواد خونه پشت قواره بخره و بهتره که از مامانش طلاهاشو قرض بگیره

    علی‌رغم اینکه من راضی نبودم ایشون این کارو کرد و تازه پول ما شد حدود 110 میلیون و باز هم همه املاکیا میگفتن با این پول خونه پیدا نمیشه ولی من مطمئن بودم میشه و با یه شور و شوقی دنبال خونه بودیم که خیلی زود یه خونه سه طبقه 60 متری که فقط زیر زمینش کامل بود و دو طبقه دیگش نیمه کاره بود پیدا کردیم به مبلغ 120 میلیون

    روز قبل معامله یه مشتری دیگه هم پیدا شده بود و همسرم نگران بود که به ما فروخته نشه ولی من بهش گفتم اگه حق الهی ما باشه حتما ما میخریمش و خریدیم اصلا نگران نبودم بلکه کاملا هم امیدوار بودم

    خونه رو خریدیم و زیرزمین رو رهن دادیم به مبلغ 20 میلیون و پول خونه رو تسویه کردیم و با باقی موندشم‌ شروع کردیم به تکمیل کردن خونه

    وسایل جهیزیه رو قسطی خریدیم و خیلی خلاصه حتی تخت و میز غذاخوری و میز آرایش و این طور چیزام نخواستم که همسرم بگیره(چون سرویس چوب با ایشون بود) بدون اینکه توجهی داشته باشم به حرف و تیکه‌های اطرافیان

    خرید عروسی نرفتیم و فقط یه لباس عروس گرفتم که اونم هزینه‌ خریدش از اجاره لباس نو کمتر بود

    لباس حنابندون پارچه گرفتم و پول خیاط هم موند

    همه چیز جور شد

    با هزینه‌های کم چیزای خوب می‌گرفتیم

    ادم‌های خوب سر راهمون قرار می‌گرفتن‌

    مهربون و دوس داشتنی

    جشن عروسیمون‌ خیلی خوب برگزار شد از پول شباشای‌ حنابندون‌ پول میوه تالار و پول آرایشگاه منو دادیم

    و پول‌های هدیه عروسی هزینه تالار و ارکس و قربونی رو دادیم

    و هنوزم بعد گذشت 8 سال همه از خوشمزگی شام و شیرینی اون شب میگن

    یادمه‌ حساب کردیم به طور تقریبی و گفتیم اگه سالاد بدیم کنار زرشک پلو پولش زیاد میشه بهتره ماست بدیم، اگه موز بخریم پولمون نمیرسه میوه سیب و پرتقال و خیار گرفتیم، حتی پول نموند که من کفش بخرم و کیف و کفش عقدم رو پوشیدم

    و خودمون دو تایی بدون هیچ تجربه‌ای از پس هزینه‌ها بر اومدیم

    تا چند ماه بعد عروسی فقط داشتیم به سفیدکار و لوله کش‌ و کاشی‌کار و برق کش و … بدهیامون و می‌دادیم

    ماشین هم نداشتیم

    راستی فقط یه موتور داشتیم که اونم هنوز با برادرشوهرم‌ شریک بودیم و تو هوای سرد با همون میرفتیم بیرون

    اوایل ازدواج بود و گاهی بحثای شدیدی به خاطر حرفای خانواده همسرم بینمون‌ پیش میومد

    و من هم مدام سر همون طلا ناراحت بودم تو دلم

    و خدا میدونه که حتی یکبار هم مادرشوهرم چیزی به رومون نیاورد ولی من خودم اصلا حالم خوب نبود برای اون بدهی

    گذشت من باردار شدم ، پراید خریدیم، پسرمون به دنیا اومد و همسرم اصرار داشت خونه رو عوض کنیم و به محله‌ی بهتر بریم

    خونه خودمون رو سال 99 فروختیم 740 میلیون و تو یه محله عالی یه خونه قدیمساز خریدیم 76 متری به مبلغ 750 میلیون

    ماشین و فروختیم و 50 میلیون هم وام گرفتیم و خونه رو بازسازی کردیم باز هم کلی بدهکار شدیم و همسرم هم مدام سر کار بود و سخت می‌گذشت

    تصمیم گرفتیم خونه رو دوباره بفروشیم و تغییر بدیم جامونو از طرفی هم همسرم از شغلش اصلا راضی نبود و تصمیم گرفتیم مغازه رو هم‌ جمع کنیم و شغلمون‌ بشه بازسازی خونه

    خونه خیلی زود فروش رفت دو روزه

    با یه سود عالی بدون تورم

    یه خونه صد متری دو طبقه خریدیم و یه پراید باز سازی کردیم خونه رو یه انگشتر حدود 5 گرمی خریدیم و تصمیم‌ گرفتیم طلای مادرشوهرم خورد‌ خورد برگردونیم

    اما این خونه زود فروش نرفت

    قسط اون وام 50 میلیونی که ماهی حدود دو میلیون‌بود عقب افتاده بود

    اوایل سال 1401 بودیم

    اوضاع اصلا اونجوری که ما فکر می‌کردیم پیش نرفت

    یه سری بحث هم بین ما و خانواده همسرم پیش اومد

    اون طبقه بالا که نصفه کاره مونده بود رو برادرشوهرم تکمیل کرده بود و اجاره داده بود بدون اینکه سهم همسرم و بده و به خاطر عقب افتادن قسط وام هم چون ضامن ما بود بهمون فشار می‌آورد

    خلاصه بحث‌ و اختلاف بالا گرفت و بی‌پولی هم بود

    تو همون روزا من با استاد آشنا شدم و و عضو سایت شدم

    اون روزا چون تصمیم گرفته بودیم که شغلمون بازسازی خونه باشه و بالطبع اون باید مدام اسباب کشی میکردیم چون مستاجری رو دوست نداشتیم دیدیم کلی وسایل اضافه داریم و با فروش اونا اموراتمون‌ رو میگذروندیم‌ و همسرم هم اسنپ می‌رفت فشار روحی رومون زیاد بود دوست داشتیم بریم مسافرت، با فروش یه سری وسایل 5 میلیون پول جور کردیم و اواخر شهریور 1401 رفتیم شمال و مشهد همزمان با جریان مهسا امینی و تو کل سفر ما فایلای توحید عملی رو گوش می‌دادیم و اینترنتمون‌ هم قطع بود و بی‌خبر بودیم از همه جا و کلی خوش گذروندیم شش شب تو چادر خوابیدیم و چقدر عالی بود من تو شمال تو چادر سرما خوردم و رفتم دکتر و ازم پرسیدن اوضاع شهر شما چطوره چون شهر ما قم بود و من فکر کردم به خاطر کرونا میپرسن و دکترو پرستارا گفتن نه به خاطر شورش اما ما اصلا خبر نداشتیم شورش شده

    رفتیم مشهد و همزمان بود با ایام شهادت امام رضا پول کمی برامون مونده بود مشهد و تا به حال به اون شلوغی ندیده بودم به خاطر سرماخوردگی خیلی بی حال بودیم و اصلا اتاق پیدا نمی‌کردیم اینجا همسرم خیلی عالی کنترل ذهن میکرد اما من به خاطر سرما خوردگی کلا کلافه شده بودم قبل از ظهر رسیدیم مشهد اما تا نصفه شب جایی پیدا نکرده بودیم همش تو دلم میگفتم خدایا من ازت جای خوب میخوام شده حتی رایگان، یه نفر پیشنهاد کرد تو حسینیه بخوابیم اولش قبول کردیم ولی وقتی رفتم بالا دیدم‌ نمیتونم بین اون همه خانم غریبه جدا از همسرم بخوابم و قبول نکردم و اومدم پایین و دیگه برنگشتم اونجا به همسرم گفتم بریم و تو دلم گفتم خدایا من لذت اتاق عالی خواستم نه اینجا

    گشتیم و یه هتل خوب و تمیز با قیمت نسبتا مناسب تو اون شلوغی پیدا کردیم و سه شب موندیم و کلی خوش گذشت شب چهارم تصمیم داشتیم از حرم برگشتیم تو ماشین بخوابیم و صبح حرکت کنیم به سمت قم یه گوشه از حیاط حرم نشسته بودیم داشتیم غذای نذری میخوردیم که یه پسر جوون‌ تو اون شلوغی اومد و به ما گفت جا برای خواب دارین منم گفتم میخوایم تو ماشین بخوابیم‌ و گفت که تو یه هتل نزدیک به حرم به مسافرایی‌ که خانواده‌ان‌ اتاق رایگان میدن و ما رفتیم و اتاق و دیدیم و اون شب موندیم اونجا یه اتاق بزرگ و تمیز و شیک با همه امکانات و نزدیک حرم

    خدا باز هم معجزشو‌ به من نشون داد من تو شوک بودم چون تو دلم اون گفت‌ و گو هارو با خدا کرده بودم و اون چقدر قشنگ جواب داده بود

    ما بعد لز اینکه از مشهد اومدیم

    خیلی نشونه‌هادیدیم‌ و کاملا تو آرامش بودیم دیگه حتی نگران بدهی‌ طلا و قسط عقب افتاده و بی‌پولی هم نبودیم

    ما از اول ازدواجمون‌ یارانه‌هامونو‌ جدا نکرده بودیم تو همون ایام بی پولی قبل از مشهد رفتن رفتیم و یارانمونو‌ جدا کردیم از خانواده‌هامون و اونجا گفتم الان پسرم دو سالشه بهش یارانه عقب افتادشو میدن گفتن نه مشکل خودتون‌ بودین که جدا نکردین و همچین قانونی نداریم

    و قبل از مسافرتمون‌ هم یارانه دادن ولی همون به اندازه سه نفرمون

    بعد از مسافرت انقدر که حال ما خوب بود و همش فایل میدیدیم‌ همش تو فرکانس خوب بودیم‌ و ذره‌ای به جریانات‌ سیاسی کاری نداشتیم کاملا بی طرف

    یه روز من دیدم مبلغ سه میلیون ششصد پول اومد تو حسابم به عنوان یارانه و دوباره هم نهصد تومن دیگه اومد یارانه عقب افتاده پسرمو‌ حتی با سودش داده بودن و چقدر به کمک ما اومد‌ اون پول

    خدا داشت برامون شاهکار میکرد

    یه شب داشتیم یه فایل از لایوای‌ استاد نگاه میکردیم که بعد لز پایانش‌ به همسرم گفتم اگه خونه فروش رفت بیا طلاهای مامانتو کامل بخریم و بدیم چون ایشون کامل به تو داد طلاهارو و اصلا با کسی مشورت نکرد بی‌درنگ به تو داد و ما هم باید همین کارو کنیم

    من چند وقت بود پریودم عقب افتاده بود بیبی‌چک نشون نمی‌داد

    پسرم سرما خورده و بردم دکتر که خانوم بودن و تخصص زنان هم داشتن بهشون مشکلمو گفتم و گفتن نه امکان نداره باردار باشی گفتم آخه سر پسرم هم بی‌بی چک نشون نداد گفت اون اتفاقی بوده و برام سونو نوشت گفت به احتمال زیاد کیست داری جوابشو بیار بهت دارو بدم

    قبل از رفتن به سونو‌ من چند تا نشونه دیدم و چون اون فایل مهاجرت استاد و اینکه نشونه‌ها رو به فال نیک گرفته بودن و دیده بودم گفتم‌ پس اینا هم نشونست‌ که من باردارم و رفتم سونوگرافی و دکتر گفتن خانم شما بارداری و قلبش هم تشکیل شده و 8 هفتتونه‌ من کلی خوشحال شدم اشک شوق ریختم و دکتر و همکارشون هم از خوشحالی من کلی خوشحال شدن

    دو روز بعدش خونمون‌ به قیمت خوب به فروش رفت و دقیقا فرداش قبل از اینکه خونه بخریم تمام طلای مادرشوهرم و حدود 76 گرم بود خریدیم و دادیم

    بعد از گوش دادن به فایل آزاده خانم که تو آمریکا زندگی میکنن واممون‌ رو هم تسویه کردیم کامل و خونه بزرگتری خریدیم به قیمت عالی خونه 130 متری که طبقه بالاش رو هم ساختیم

    بعد از اینکه طلارو خریدیم‌ طلا یه افزایش قیمت زیاد داشت تو مدت حدود یکی‌ دو هفته یعنی همزمانی‌ها و عمل به الهامات‌ عالی بود برامون و خدا بهترین پلن و چیده بود

    ساختن طبقه دوم خونه جدید و کارای بناییش‌ حسابی دست و بالمون‌ تنگ کرده بود به طوری که پول برلی انسولین و ویتامین‌ و آزمایشات من باقی نمونده بود اما من ایمان داشتم خدا محافظ من و بچمه و ایده اومد پارکینگ خونه رو که مستقل بود ورودیش‌ رهن بدیم دقیقا به اون قیمتی که می‌خواستیم رهن دادیم و خیلی زیاد مشکلات مالیمون حل شد

    ما خیلی به نداری خوردیم اما بعد از تعهدمون دیگه قرض و وام نگرفتیم و خدا هم‌ مدام دست ما رو می‌گرفت و کمکمون‌ میکرد بیمه رایگان یک ماهه برام زدن و یک روز قبل از پایانش من زایمان کردم

    تو اتاق عمل خدا رو بزرگترین ناظری و حامی‌ دیدم و کمکم‌ کرد نزدن آمپول کفلین‌ و خودم که هیچی اطلاعات پزشکی ندارم به پرستارا یادآوری کنم و فشارم که از ترس و استرس‌ بالا رفته بود سریع پایین‌ اومد

    و دو ماه بعد از زایمانم‌ خونه به فروش رفت با قیمت خوب

    و دو تا خونه خریدیم و کلی مسیر طی کردیم

    اشتباهاتمون‌ رو فهمیدیم‌

    الان یه ماشین مدل بالا داریم ایکس 22پرو و یه خونه قشنگ و سرمایه‌ ای برای آغاز یک کار جدید

    من ایمان پیدا کردم که هر تضادی چقدر تو دلش برام نشونه داشته و ارزشمند بوده

    وچه تجربه‌هایی به دست آوردیم‌

    و چه باورهای خوبی ساختیم

    و پی بردم به حکمت‌هاش

    حتی چند وقت پیش یه اقدامی باعث شدما چند میلیونی‌ ضررکنیم که سریع فهمیدیم‌ و دیگه تو اون مسیر نرفتیم

    اما اگه اون اتفاق نمیفتاد ‌ ما شاید انقدر زود دوزاریم نمی‌افتاد

    کامنت‌های شما چقدر چراغ راه بوده برای من و همسرم

    لیلا جانم کامنتم‌ طولانی شد

    بارها خواستم براتون‌ کامنت بنویسم

    اما دیدم که اغلب خیلی کم جواب میدین کامنت‌ها رو و دلم نمیخواست به این خاطر کامنت بنویسم اما با خودم گفتم من مینویسم‌ و تشکر جانانه‌ میکنم از لیلای عزیزم

    اگه جواب دادن که خیلی ممنونم‌ و عالی میشه

    اگرهم نه باز هم عالیه چون من بی‌نهایت ازشون یاد گرفتم

    و کمترین کاری که میتونم‌ بکنم یه سپاسگذاری جانانست‌

    دوست دارم از تجربه‌هات تو کسب و کارت بیشتر بنویسی عزیزم

    در پناه خدای یکتا باشی زیبارو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 67 رای: