این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
یادمه پارسال دنبال یه خونه ی میگشتیم برای اجاره، یه خونه ی عالی پیدا کردیم از طریق یکی از آشناها ،که خیلی خوب بود و صاحب خونه چون یکم آشنا بود با شرایط ما کنار اومده بود و در واقع خونه رو با قیمت مناسب قرار بود بده.
همسرم قولنامه رو با ایشون نوشتن و قرار گذاشتن برای تحویل کلید… روری که رفتیم کلید رو تحویل بگیریم، به قول معروف اون آقای صاحب خونه از دنده چپ پاشده بودن و یکم عصبی بودن،
نمیدونم چی شد که نظرشون عوض شده بود و گفتن که تصمیم دارن تا خونه خالیه، خونه رو بازسازی کامل بکنن و در اینصورت دیگه توافق با قیمت قبلی ممکن نیست،،،،
منکه برای رسیدن اونروز یک دنیا خوشحال بودم چون با اینکه خونه قدیمی بود ولی هم متراژش از جای قبلی خیلی بزرگتر بود هم محلش خیلی بهتر بود، انگار آب سرد ریختن روم، اصن شوکه شدم که چرا این بنده خدا یهو تغییر عقیده داد..
اینقدر حالم بد بود که فکر میکردم دیگه آخر دنیا رسیده و خونه ی دیگه به جز این برای ما وجود نداره،، غافل از اینکه که خداوند داره کارش رو به درستی انجام میده.
خلاصه صاحب خونه گفتن اگر بازم میخواین اینجا رو داشته باشین، فلان تومان باید بزارین رو قرارداد،، منکه اون لحظه فکر میکردم خوابم، چون ما با احتساب تمام پول و پس اندازی که داشتیم اینجارو بسته بودیم حالا چکار کنیم.
خلاصه از خونه اومدیم بیرون که فکرامونو بکنیم و جواب بدیم، تا خود خونه اشک ریختم و میگفتم خدایا چرا؟!! و هزار تا سوال دیگه از خدا!!!
وقتی رسیدیم خونه، مادر همسرم که همراه ما بودن، اومد و بهم گفت که من یه گردنبد دارم میدم به شما، برید قیمت کنید ببینید چقدر میارزه و بقیشم خدا بزرگه،
اصن باورم نمیشد، به این سرعت اولین قدم برای حل مسئله، مگه میشه!!!!
تلفنی با مادر خودم صحبت کردم و ایشونم گفتن که کم و کسر پولت رو من بهت میدم و اینم شد گام دوم،،
اینم بگم که مادر من و مادر همسرم خودشون تو شرایط بسیار معمولی بودن و من به هیچ عنوان فکرشم نمیکردم که بتونن دست خداوند باشن برای من… به هر حال لطف خداوند بود و بس
سرتون رو درد نیارم، اون خونه ی قشنگ بازسازی شد و با اینکه دو ماه طول کشید، اما هزار برابر قشنگ تر از قبل شد و روزیکه اسباب بردم توش فهمیدم که اون روزی که اشک ریختم و فکر کردم بدشانسی آوردم و شکست خوردم، در واقع خواست خداوند بوده که بهترین رو نصیب من کنه و چون لایق بهترین ها بودم، این خونه رو مثل دسته ی گل کرد و تحویل من داد،،
الان که این پیام مینویسم بدهی هاشم تموم شدن و عاشق این خونه ی پر برکتم.
و اینو همواره تکرار میکنم که
خداوند میخواهد صاحب همه چیز باشم،
همه چیزهایی که دوست دارم و زندگیم را در دنیا شکوفاتر میسازد.
وسلامی گرم به هم مسیرهای توحیدی ام در این مسیر زیبا و یگانه
امیدوارم که حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
سپاسگزار خداوندام که منو یاری میکند که از دریچه نگاه روح قدرتمندی که در بدن من دمیده با شما دوستان عزیزم آنچه که به قلبم مینشیند شر کنم
استاد عزیز من حرف قشنگ بلد نیستم بزنم چون دیگه دوست ندارم فقط حرف بزنم دوست دارم بیشتر گوش بدم و یاد بگیرم و کمتر زیپ دهنم باز بزارم و روی این پاشنه آشیل خودم هر روز دارم کار میکنم چون خیلی پر حرفی میکنم بعضی وقتها فقط باید از نزدیک منو ببینی تا ثابت بشه برات خخخ
تمرین
آیا در زندگیت ات موقعیتی را تجریه کرده ای که ابتدا آن را بد 《شانسی 》یا 《شکست》میدانستی،اما بعد ها دانستی نشانه ای از خداوند بوده تا مسیر درست را پیدا کنی ؟
استاد عزیز من وقتی فهمیدیم در حدی که الان دارم درک میکنم قوانین را از خداوند خواستم منو به مسیر علایقم هدایت کند و از دوسال پیش که با شما آشنا شدم به کار تجارت علاقه خواصی دارم دوست دارم مثل شما برم دنیا رو ببینم و ثروت خلق کنم وگفتم من قفل از این به کار فنی خیلی علاقه داشتم و دارم ولی بعد از این هدایت که کار تجارت را آغاز کنم خداوند منو هدایت کرد به مردی شریف که در کار ساخت بالابر های صنعتی و آسانسور و هیدرولیک بود خوب منم با اینکه سخت بود و هزینه های خانه و سه تا بچه و همسرم به عهده من بود واست رفتم تو دل کار وخیلی تجربه ها کسب کردم و هی از خدا هدایت میخواستم که چرا منو به این قسمت از صنعت آسانسور هدایت کردی و میگفتم این کار به تجارت چه ربطی دارد تا یک روز از آقا احمد همون استاد کار پرسیدم تو این صنعت چه قطعه ای کار بردی است گفت شیر بالابر یا همون شیر هیدرولیکی بهش میگن
خوب شیر کارش چیه در آسانسورها و بالابر های جکی یا همون روغنی یا هیدرولیکی سرعت پاین آمدن کابین رو تنظیم میکند حالا این شیر کدوم کشور تولید میکند کشور چین بزرگترین تولید کنند این شیر است
وگفتم خدایا سپاسگزارم تو من اینجا آوردی تا اینو به من بگی که این قطعه کوچک 400تا500گرمی رو با من آشنا کنی .
از قضا من در یوتیوب دنبال کننده فردی بودم که هم شاگردشما است و هم در کار تجارت خبره
حالا ایده من چی بود تا قبل از آشنایی با آقای شفیعی که در کار تجارت خبره بود هم خودش و هم خانموش
من میخواستم زعفرون سوپر نگین ممتاز تربت جام رو ببرم به نزدیکترین کشور یعنی ترکیه حالا من حتی یکی اونطرف در کشور ترکیه پیدا کرده بودم تا برم ولی یک هفته بعد در یوتیوب با آقای شفیعی آشنا شدم
و در یوتیوب من دنبال آموزش دیدن صادرات و واردات کالا بودم که با ایشون آشنا شدم .و دقیقا دو هفته بعد گفتند اگر کسی علاقه داره من یک تور تجاری میزارم برای چین که هم جاهای دیدنی چین رو ببینیم و هم کسی اگه علاقه داشت قطعه ای که به کارش میاد وارد کند و کارای واردات را هم خودشون صفر تا صدش راانجام دادن و این هدایت خدا به کارگاه استاد احمد و اون تلاشهای من برای یاد گیری باعث شد که من راه ده ساله را با ده روز به راحتی طی کنم و حدود 100عدد بلوک بالابری که یک کالای مجاز برای واردات است را بخرم و واردایران کنم درسته قطعه به تعداد کم است ولی باعث شد کلی تجربه در کار تجارت و قدم برداشتن در راستای هدفم بر دارم که دوست دارم بزرگترین تاجر جهان شوم خدایا شکرت و منو ببخش اگه به هدایت هایت شک کردم
چون من به اندازه عقلم میفهمم و درک میکنم هدایت های تورو خدایا من لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه هدایت کن به مسیر درست و به من قدرت فهم هدایت هایت را بده و منو از بندگان اندک درگاهت قرار بده اللهی امین
سپاسگزارم از شما استاد عزیز وخانم شایسته مهربان وهمه شما دوستان وخانواده عزیزم در این مسیر زیبا وتوحیدی
امیدوارم که بتونم تک تک شما رو در همین دنیا ملاقات کنم
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد بی نظیرم و همه هم گامان عزیز
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
به لطف خدا و حدود 10 سالی که همراه با شما هستم خیلی خیلی کم پیش اومده فکر کنم بدشانسی آوردم و یا اصلا فکر کنم که شانس و بدشانسی هست و همیشه میگم اگر شانسی وجود داشته باشه من جزء خیلی خوش شانس ها هستم و هزاران دلیل براش دارم.
اما بوده زمان هایی که احساس کردم شکست خوردم ولی بعدش فهمیدم نشانه خداوند بود که هم من رو هدایت کنه به مسیر درست و هم اینکه به من انگیزه ای بده برای طی کردن مسیر
حدود یک سال یا یک سال و نیم قبل ازدواجم بود و توی کاری که داشتم می کردم رو به افول بودم و به جایی رسیده بودم که اصلا پول نداشتم و اوضاع اصلا خوب نبود. سالگرد دوستی من و همسرم بود و با هم بیرون بودیم و یه اتفاقی افتاد و یه سری صحبتا بین من و همسرم در مورد اینکه مهیار می خوای چیکار کنی و چرا بعد از چند سال اوضاعت درست نمیشه و تو داری این همه زحمت می کشی و روز به روز اوضاعت نه تنها بهتر نمیشه بلکه داره بدتر هم میشه… حالا بگذریم از اینا اما اون شب بی نهایت احساس شکست خوردگی می کردم. یادمه کلی گریه کردم و شب سختی رو داشتم می گذروندم. اما الان که بهش نگاه می کنم بی نهایت سپاسگزاری می کنم از خداوند و دستان خداوند که همه با هم من رو هدایت کردن به مسیر صحیح واقعا خدارو شکر
همون شب خودم رو جمع کردم و تصمیماتی گرفتم که شاید به ظاهر ترسناک هم بود. کاری که داشتم می کردم (کارهای آنلاین) رو کاملا گذاشتم کنار و یه کاری که مقاومت کمتری باهاش داشتم رو شروع کردم انجام دادن و گفتم بذار تکاملم رو طی کنم. و شروع کردم به انجام اون کار و به حدی سریع نتایج اومد و پول به راحتی وارد زندگیم شد که هزاران بار خداوند رو بابت اون روز شکر کردم و شکر می کنم که من رو به خودم آورد. کم کم کارها رو انجام دادم و شرایط ازدواج درست شد و ازدواج کردم و پیش رفتم تا اینکه سایت لیلیکی بهم الهام شد و ساختمش و از شغلم تو بهترین شرایط در اومدم و دوتایی من و همسرم روش کار کردیم و در نهایت تبدیل شدیم به بهترین در حوزه خودمون و بی نهایت سپاسگزار خداوندم که همیشه هادی من بوده و دستم رو گرفته و من رو به مسیر صحیح هدایت کرده.
الان سعی می کنم به محض اینکه الهامات خداوند برای تغییر میاد انجامش بدم و نذارم کارد به استخون برسه و یا زودتر خودم خودم رو وارد چالش ها کنم و قبل از اینکه احساس شکست بهم دست بده با رفتن تو دل چالش ها صد خودم رو برای ایجاد تغییر بذارم
بی نهایت سپاسگزار شما و خداوندم استاد عزیزم برای این گام به گام بی نظیر و کلام نافذ و بی نظیرتون
چیزی که من میتونم بگم خیلی وقت پیش وقتی که بخاطر اشتباهاتم دستگیر میشدم و نتیجه نمیگرفتم میگفتم من چقدر بدشانسم اما الان بعد از سالها میبینم که خداوند میخواسته منو هدایت کنه و نزاره من تو اون اشتباهات بمونم و خداروشکر البته اینم بگم که درس نمیگرفتم و دوباره تکرار میکردم اما جهان هم دست برنمیداشت با سیلی مشت و و منو میزد اما نمیفهمیدم که آخر با سنگ بزرگ له م کرد یعنی زمان زیادی طول کشید که درسشو بگیرم اما بازم خداروشکر تا به مرگ نرسید و تفییر کردم الان به یک فرد برجسته تبدیل شدم و تو روند رشد قرار گرفتم و تازه این اول راهه
و خیلی روابطی که بهم میخورد و چقدر حال بدی داشت برام که الان میبینم نه باید جدا میشدم از اون رابطه چون موندن در اون رابطه برام خیر نبوده
خلاصه که الان یاد گرفتم این جمله استاد الخیرو فی ماوقع دیگه هر اتفاقی به ظاهر خوب و یا بد خیره
و حال احساسمو خوب نگه میدارم البته که تو شرایط بد هنوز صد نشدم
اریک صبح زیبای پاییزی و صدای آواز پرنده هایی که روی درخت سیب نشسته و از دیدن طلوع به وجداومدن….. خدایاشکرت که امروز بهم توفیق عطاکردی تا در اولین ساعات روزم بیام و بنویسم و لذت ببرم…..
فشنگتر ازین نداریم ها شبم با کامنت نوشتن به پایان رسید و صبحم با کامنت نوشتن آغاز شد خدایا شکرت بابت همه ی هدایت هات….
تمرین گام دهم ..پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
آیا درزندگی ات موقعیتی را تجربه کرده ای که ابتداآن را بدشانسی یا شکست میدانستی اما بعدها فهمیدی که نشانه ای از خداوند بوده تا مسیر درست راپیداکنی؟؟؟
بله اونم چه موقعیتی
دقیقا یادمه زمان کرونا با اینکه تو مسیر آگاهی بودم ولی انگار یکباره تمام قوانین و فراموش کرده بودم ترس سراسر وجودم رو گرفته بود ومن تمام وقت جلوی تلویزیون درحال دیدن اخبار مربوط به کرونا بودم و هر لحظه واسه بقیه هم توضیح میدادم و بزرگترین ترسم این بود که پدرو مادرم مبتلا بشن و خوب نتیجه ی افکار و کانون توجهم خیلی زود پدیدارشد و بنده بعنوان اولین شخص از اعضای خانواده مبتلاشدم و با علایم شدید به مدت ده روز تو خونه افتادم و هرروز وضعیتم داشت بدتر میشد دقیقا روز سوم بود که فهمیدم مامانم هم مبتلاشدن و من دیگه حالم بدتر شد چون ترس بزرگم به حقیقت پیوست و من مدام میگفتم خدایا چرا من چقدر من بد شانس بودم چرا اینطور شد منکه جایی نرفتم من که کاری نکردم چون واقعاً هم جایی نرفتم اصلا من تو اون تایم یک رفتار هایی نشون دادم که خودم یادم میاد شرمنده میشم
نکته ی جالبش اینه که دوتا بچه ی هشت ساله ی من هرروز میرفتن بیرون و با یه عالمه بچه ی دیگه بازی میکردن و من توان نداشتم حتی ازجام بلند شم که بهشون گیربدم و اونا حسابی از این فرصت استفاده کردند هر لحظه صدای شادی و خنده شون و از پنجره میشنیدم و من فقط افتاده بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم اونا میومدن و میرفتن و کنارم بودن ولی حالشون عالی بود وتو عالم بچگی حال میکردن
بعداز چندروز تو خونه موندن و تنهایی یهو به خودم اومدم دیدم وااای خدایا من چکار کردم با خودم با همون حال رفتم سراغ گوشیم و ویس هایی که داشتم گذاشتم و فقط گوش میدادم .به سختی دفترم رو برداشتم و مینوشتم و سپاس گزاری میکردم اولین چیزی که بابتش هزار بار سپاسگزاری کردم همون صدای بازی و خنده ی بچه هام بود که چقدر باعث شد من به خودم بیام دیدم که اونا همه ی توجه شون روی بازی و خوشگذرونی بود و درنهایت سلامتی بودن و اوضاع من این بود…انگار خدا دستمو گرفت و بلندم کرد برد نشوند سر دفترم و نوشته هام و فایل هام و به معنای واقعی هدایتم کرد همون روزها تصمیم گرفتم تلویزیون و اخبار و برای همیشه بزارم کنار و الان حدود شش ساله که ما اصلا تلویزیون نمیبینیم گاهی بچه ها یه انیمیشن جذابی باشه دانلود میکنن و میبینیم وگرنه تو خونه صدایی نیست ….اون مرحله از زندگیم قشنگ فهمیدم که چطور میتونم با کانون توجهم زندگیمو نابود کنم و باور کردنه اون بیماری و ترس چطور منو داشت از پا در میا ورد.
از درس های که گرفتم از این موضوع هرچی بگم کمه …از اون موقع تا الان من خیلی خیلی به ندرت پیش اومده که بیمار بشم مگر یه وقتایی گرفتگی عضلانی دراثرورزش بوده ……
به لطف خدا حالم عالیه هم خودم و هم اعضای خانواده م در سلامتی کامل هستیم و هیچ بیمه ای نداریم جوری که همه بهمون میگن برین خودتونو بیمه کنین دو روز دیگه پیر میشین لازم میشه ولی دیگه ایمانم حداقل تو این یک مورد اونقدر قوی شد که هیچ بیماری نمیتونه به بدن من وارد بشه مگر از طریق نشتی های ذهنم و باز با همون ذهنم هم میتونم شفا پیدا کنم. خدایا شکرت…..
سلام به استاد عزیزم مریم جان شایسته و تمامی دوستانم
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
بله
درست چند وقت قبل برای کسب کارم بازرس میآمد با اینکه من مغازه یکسال باز کردم اما 2بار بازرس اومد سراغم همون بار اول منو فرستاد تعزیرات
اونجا که رفتم شرایط به قاضی گفتم من کارم تازه شروع کردم و بدون هیچ وارد بازار کسب کار شدم اگه شما به من اجازه بدید من کار کنم آنچه که نیاز هست برای جواز کارم بگیرم قاضی به من فرصت داد به لطف خدا مسئله حل شد اما این بازرس بیخیال من نشد هنوز یکماه از تعزیرات رفتنم نگذشته بود که دوباره بازرس اومد
اینجا بود که کسب کارهای کنارم و هر کی منو میدید میگفت تو چقدر بدشانسی چرا بین این همه بازرس به تو گیر داده (اینجا به لطف ربم به خودم اومدم به ابجیم که با من همکار هم هست گفتم پروین جان الان وقتشه بریم دنبال کارا جواز راه درست خدا خودش آسون میکنه )به لطف ربم همون بدشانسی که بقیه بهم میگفتن درها نعمت باز شد من کمتر از یک هفته تمامی وسایل مورد نیاز جواز گرفتم اقدام کردم و الان هم به لطف ربم جواز گرفتم
نمیدونید چقدر راحت شدم چه استرسی از من کم شد از همه مهم تر اینکه با گرفتن جواز دیگه نیازی ندارم به کسی التماس کنم لطفاً برام صبر کنید
ناگفته نماند بازرس با صراحت کامل چندین بار بهم گفت نمیتونی جم کن مغازه این که نگفتم خیلی بهم بر خورد.
اینم بگم روزی که جواز بردم اتحادیه مهر بزنن وقتی نرخ نامه اتحادیه بردم پیش بازرس دید کارا کردم جواز گرفتم دوباره بهم گفتی تو میبازی اینجا دیگه پتکی خورد تو سرم اییییی (خبر نداری اومدی به من گیر دادی منو تعزیرات فرستادی وقتی دیدی ربم منو کمک کرد حالا باز اومدی ته دلم خالی کنی که من میبازم
در جوابش گفتم من واسه برد باخت نیامدم هدفهای من خیلی بزرگ هست این تازه پله اول من هست من اومدم روزیمو در بیارم
امیدوارم این تجربه من کمکی باشه به دوستانم و ثبت بشه واسه خودم چطور خدا منو جلو برد با چیزی که از بیرون بقیه میگفتن بدشانسی اما دقیقا پله بعدی من بود تو مسیرم
تجربه من برمیگرده به زمانی که بازاریابی شبکه تازه ایران آمده بودند و وارد یکی از این مجموعه ها شدم و با تمام مخالفت های همسرم چند ماهی فعالیت کردم اما یکدفعه گروه از هم پاشید و تمام زحمت ها به باد رفت
خیری که داشت این بود که با مباحث موفقیت آشنا شدم و متوجه شدم جور دیگر هم میشه فکر کرد
سپاسگزارم برای تهیه این فایل ها
در پناه امن خداوند شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت
سلام به استاد عزیزم ، خانم شایسته ی دوست داشتنی و تمام همراهان نازنینی که دارن کامنت من رو مطالعه میکنن
این فایل نشانه ی امروز من بود و باز هم اعتماد به نشانه ی امروز جواب داد :)
و درکی که من از این فایل بدست اوردم خیلی حال من رو بهتر کرد
استاد چقدر منطقی همه چیز رو آموزش میدین
چقدر از شما متشکرم بخاطر این همه آگاهی بینظیر که انتها نداره…
واقعا چطور میشه اتفاقات رو به شانس ارتباط داد؟!!!
هیچ چیز در زندگی ما شانسی نیست
و از این جمله چند تا برداشت عالی میشه داشت
یک اینکه اگه شانسی در کار نیست، به این معناست که من خالق زندگیم هستم و من تصمیم میگیرم چه چیزی وارد زندگیم بشه
چه تجربیاتی رو داشته باشم
چه ارتباطاتی رو بسازم
و…..
و نکته ی بعدی اینه که وقتی من باور داشته باشم موارد زندگیم شانسی نیست، وقتی یه اتفاق خوب میوفته دیگه نمیگم خب حالا یه بار شانس بهم رو کرد و تموم شد
نههههه شانس چیه بابا
باز هم میتونم از اون اتفاق خوب خلق کنم
اگه یه بار تونستم باز هم میتونم
اگه یه اتفاق مثبت تو زندگیم رخ داده خودم بوجودش اوردم پس باز هم میتونم
فقط باید روند رو ادامه بدم
سوم اینکه وقتی باور داشته باشم هیچ چیز شانسی نیست دیگه نگرانی ندارم ، دیگه عجله نمیکنم
چون میدونم تمام اتفاقات بر اساس یک سری قوانین ثابت داره رخ میده و به اندازه ای که من روی خودم کار میکنم اتفاقات تغییر میکنه
با همون سرعتی که باورهام داره تغییر میکنه با همون سرعت نتایج وارد زندگیم میشه
حالا اگه من در جریان مثبت و در روند درست باشم ، ثروت و نعمت لاجرم وارد زندگیم میشه
تمام خواسته هام بصورت کاملاااا طبیعی وارد زندگیم میشه
مثل اینکه میمونه که بخوام یه اسباب بازی رو سرهم کنم ،اگه از دفترچه ی راهنما استفاده کنم و از قوانین و نکاتی که گفته شده تبعیت کنم اون اسباب بازی ساخته میشه ( شانسی که خودش ساخته نمیشه!!!)
زندگی هم همینه و اون دفترچه ی راهنما قرآنه
که هدایت کننده ی همه ماست
حالا ارتباط این نکات با نشانه ی من چیه؟؟
یکی دو روزی میشه یه اتفاق مثبتی که در گذشته رخ داده، ذهن من رو مشغول کرده بود و یکم بابتش حسرت میخوردم چون موقعیت خیلی خوبی بود که باید قدرش رو میدونستم
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
من یه جایی کار میکردم که ایشون اشتباهات توی بیزینسش زیاد انجام میداد و همین باعث شده بود که خیلی بحرانهای مالی و بدنبالش روحی روانی و عاطفی زیادی پیدا کنه.
اون موقع ها اعتماد به نفس بشدت و بشدت پایینی داشتم و احساس لیاقتم که دیگه با خاک یکسان بود گرچه هنوزم نمیتونم بگم به جرات به رشد 5درصدی رسیده باشه چون خیلی مسأله دارم تو بحث احساس لیاقت.
خلاصه ما از سر دلسوزی یه مبلغی پول داشتم که قابل توجه بود برای اون زمان و دادم به ایشون و گفتم یه درصدی رو ماهانه بهم بده و حقوق خودم رو هم نمیگرفتم که فشار روی ایشون کمتر باشه خلاصه بگم دست آخر با دعوا و پاسگاه من تونستم پولم و حقوقم رو از این بنده خدا پس بگیرم و هم رابطه ام با ایشون و خانوادش خراب شد چون یه آشناییتی هم داشتیم و هم کلی عذاب کشیدم و خیری هم از پولم ندیدم.دیگه بعدش از این دلسوزی ها نکردم و البته که از وقتی هم با استاد آشنا شدم فهمیدم خودم باید ارزش خلق کنم نه اینکه پول بدم یکی دیگه برام کار کنه سود بمن بده نه من خودم باید از تواناییهام پول بسازم و دوم اینکه باید برای خودم ارزش قائل باشم اولا وقتی احساس ارزشمندی من بالا باشه جهان من رو به جایی آدمهایی شرایطی هدایت میکنه که مشکلات مالی ندارند اگر هم داشته باشند حقوق من سر وقت پرداخت میشه دوم اینکه دایه دلسوز تر از مادر شدن رو بگذارم کنار این پاشنه آشیلی هست که بزرگترین ضربه ها رو من ازش تو بحث احساس لیاقت دارم میخورم هی.
و الانم بحث این پروژه جدید اتفاقا امروز خوب دقت کردم به اسمش دیدم صحبت از یه تغییره تغییر کردن تغییر دادن بعد به هدایتی که اول این پروژه خواستم از خدا که گفت از پروژه مهاجرت به مدار بالاتر شروع کن و من شروع کردم همه اینها صحبت واضح خداست برای تغییر حالا تغییر افکار که به دنبالش تغییر در رفتار و گفتار میشه و یه شخصیت جدید شکل میگیره و به دنبالش نتایج جدید میاد و تو تبدیل به یک پروانه میشی وقتی تکاملی تغییر میکنی و خوب رشد میکنی دقیقا عکسی که خانم شایسته روی این پروژه گذاشتند.
ولی لازمه پروانه شدن تغییر کردن هست لازمه اش اینه که تو از پیله باورهای محدودکننده بیای بیرون.تو دیگه نخوای اون شفیره ضعیف و محدود باشی.
به نام خداوند همیشه مهربان و بخشنده
سلام خدمت استاد عزیزم
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
یادمه پارسال دنبال یه خونه ی میگشتیم برای اجاره، یه خونه ی عالی پیدا کردیم از طریق یکی از آشناها ،که خیلی خوب بود و صاحب خونه چون یکم آشنا بود با شرایط ما کنار اومده بود و در واقع خونه رو با قیمت مناسب قرار بود بده.
همسرم قولنامه رو با ایشون نوشتن و قرار گذاشتن برای تحویل کلید… روری که رفتیم کلید رو تحویل بگیریم، به قول معروف اون آقای صاحب خونه از دنده چپ پاشده بودن و یکم عصبی بودن،
نمیدونم چی شد که نظرشون عوض شده بود و گفتن که تصمیم دارن تا خونه خالیه، خونه رو بازسازی کامل بکنن و در اینصورت دیگه توافق با قیمت قبلی ممکن نیست،،،،
منکه برای رسیدن اونروز یک دنیا خوشحال بودم چون با اینکه خونه قدیمی بود ولی هم متراژش از جای قبلی خیلی بزرگتر بود هم محلش خیلی بهتر بود، انگار آب سرد ریختن روم، اصن شوکه شدم که چرا این بنده خدا یهو تغییر عقیده داد..
اینقدر حالم بد بود که فکر میکردم دیگه آخر دنیا رسیده و خونه ی دیگه به جز این برای ما وجود نداره،، غافل از اینکه که خداوند داره کارش رو به درستی انجام میده.
خلاصه صاحب خونه گفتن اگر بازم میخواین اینجا رو داشته باشین، فلان تومان باید بزارین رو قرارداد،، منکه اون لحظه فکر میکردم خوابم، چون ما با احتساب تمام پول و پس اندازی که داشتیم اینجارو بسته بودیم حالا چکار کنیم.
خلاصه از خونه اومدیم بیرون که فکرامونو بکنیم و جواب بدیم، تا خود خونه اشک ریختم و میگفتم خدایا چرا؟!! و هزار تا سوال دیگه از خدا!!!
وقتی رسیدیم خونه، مادر همسرم که همراه ما بودن، اومد و بهم گفت که من یه گردنبد دارم میدم به شما، برید قیمت کنید ببینید چقدر میارزه و بقیشم خدا بزرگه،
اصن باورم نمیشد، به این سرعت اولین قدم برای حل مسئله، مگه میشه!!!!
تلفنی با مادر خودم صحبت کردم و ایشونم گفتن که کم و کسر پولت رو من بهت میدم و اینم شد گام دوم،،
اینم بگم که مادر من و مادر همسرم خودشون تو شرایط بسیار معمولی بودن و من به هیچ عنوان فکرشم نمیکردم که بتونن دست خداوند باشن برای من… به هر حال لطف خداوند بود و بس
سرتون رو درد نیارم، اون خونه ی قشنگ بازسازی شد و با اینکه دو ماه طول کشید، اما هزار برابر قشنگ تر از قبل شد و روزیکه اسباب بردم توش فهمیدم که اون روزی که اشک ریختم و فکر کردم بدشانسی آوردم و شکست خوردم، در واقع خواست خداوند بوده که بهترین رو نصیب من کنه و چون لایق بهترین ها بودم، این خونه رو مثل دسته ی گل کرد و تحویل من داد،،
الان که این پیام مینویسم بدهی هاشم تموم شدن و عاشق این خونه ی پر برکتم.
و اینو همواره تکرار میکنم که
خداوند میخواهد صاحب همه چیز باشم،
همه چیزهایی که دوست دارم و زندگیم را در دنیا شکوفاتر میسازد.
الهی هر لحظه هزاران بار شکرت.
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
سلام به لقمان حکیم زمانه خودم ویار غار شما استاد شایسته مهربان
وسلامی گرم به هم مسیرهای توحیدی ام در این مسیر زیبا و یگانه
امیدوارم که حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
سپاسگزار خداوندام که منو یاری میکند که از دریچه نگاه روح قدرتمندی که در بدن من دمیده با شما دوستان عزیزم آنچه که به قلبم مینشیند شر کنم
استاد عزیز من حرف قشنگ بلد نیستم بزنم چون دیگه دوست ندارم فقط حرف بزنم دوست دارم بیشتر گوش بدم و یاد بگیرم و کمتر زیپ دهنم باز بزارم و روی این پاشنه آشیل خودم هر روز دارم کار میکنم چون خیلی پر حرفی میکنم بعضی وقتها فقط باید از نزدیک منو ببینی تا ثابت بشه برات خخخ
تمرین
آیا در زندگیت ات موقعیتی را تجریه کرده ای که ابتدا آن را بد 《شانسی 》یا 《شکست》میدانستی،اما بعد ها دانستی نشانه ای از خداوند بوده تا مسیر درست را پیدا کنی ؟
استاد عزیز من وقتی فهمیدیم در حدی که الان دارم درک میکنم قوانین را از خداوند خواستم منو به مسیر علایقم هدایت کند و از دوسال پیش که با شما آشنا شدم به کار تجارت علاقه خواصی دارم دوست دارم مثل شما برم دنیا رو ببینم و ثروت خلق کنم وگفتم من قفل از این به کار فنی خیلی علاقه داشتم و دارم ولی بعد از این هدایت که کار تجارت را آغاز کنم خداوند منو هدایت کرد به مردی شریف که در کار ساخت بالابر های صنعتی و آسانسور و هیدرولیک بود خوب منم با اینکه سخت بود و هزینه های خانه و سه تا بچه و همسرم به عهده من بود واست رفتم تو دل کار وخیلی تجربه ها کسب کردم و هی از خدا هدایت میخواستم که چرا منو به این قسمت از صنعت آسانسور هدایت کردی و میگفتم این کار به تجارت چه ربطی دارد تا یک روز از آقا احمد همون استاد کار پرسیدم تو این صنعت چه قطعه ای کار بردی است گفت شیر بالابر یا همون شیر هیدرولیکی بهش میگن
خوب شیر کارش چیه در آسانسورها و بالابر های جکی یا همون روغنی یا هیدرولیکی سرعت پاین آمدن کابین رو تنظیم میکند حالا این شیر کدوم کشور تولید میکند کشور چین بزرگترین تولید کنند این شیر است
وگفتم خدایا سپاسگزارم تو من اینجا آوردی تا اینو به من بگی که این قطعه کوچک 400تا500گرمی رو با من آشنا کنی .
از قضا من در یوتیوب دنبال کننده فردی بودم که هم شاگردشما است و هم در کار تجارت خبره
حالا ایده من چی بود تا قبل از آشنایی با آقای شفیعی که در کار تجارت خبره بود هم خودش و هم خانموش
من میخواستم زعفرون سوپر نگین ممتاز تربت جام رو ببرم به نزدیکترین کشور یعنی ترکیه حالا من حتی یکی اونطرف در کشور ترکیه پیدا کرده بودم تا برم ولی یک هفته بعد در یوتیوب با آقای شفیعی آشنا شدم
و در یوتیوب من دنبال آموزش دیدن صادرات و واردات کالا بودم که با ایشون آشنا شدم .و دقیقا دو هفته بعد گفتند اگر کسی علاقه داره من یک تور تجاری میزارم برای چین که هم جاهای دیدنی چین رو ببینیم و هم کسی اگه علاقه داشت قطعه ای که به کارش میاد وارد کند و کارای واردات را هم خودشون صفر تا صدش راانجام دادن و این هدایت خدا به کارگاه استاد احمد و اون تلاشهای من برای یاد گیری باعث شد که من راه ده ساله را با ده روز به راحتی طی کنم و حدود 100عدد بلوک بالابری که یک کالای مجاز برای واردات است را بخرم و واردایران کنم درسته قطعه به تعداد کم است ولی باعث شد کلی تجربه در کار تجارت و قدم برداشتن در راستای هدفم بر دارم که دوست دارم بزرگترین تاجر جهان شوم خدایا شکرت و منو ببخش اگه به هدایت هایت شک کردم
چون من به اندازه عقلم میفهمم و درک میکنم هدایت های تورو خدایا من لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه هدایت کن به مسیر درست و به من قدرت فهم هدایت هایت را بده و منو از بندگان اندک درگاهت قرار بده اللهی امین
سپاسگزارم از شما استاد عزیز وخانم شایسته مهربان وهمه شما دوستان وخانواده عزیزم در این مسیر زیبا وتوحیدی
امیدوارم که بتونم تک تک شما رو در همین دنیا ملاقات کنم
فعلآ یا حق
با سلام خدمت همهی عزیزان
موقعیت من راجع به شغل نیست بلکه راجع به به همسر سابقم هست
ایشون چندین و چندبار به من خیانت کردند و من تحمل کردم تا جائیکه بالاخره از ایشون جدا شدم
اون زمانا خیلی حال بدی داشتم و همش فکر میکردم چه چیزی کم داشتم که این شد، احساس حقارت میکردم و به هیچ عنوان با قانون آشنا نبودم
نمیدونستم که چرا داره اینطور میشه تا اینکه بعد از جدایی درسم رو تو بهترین دانشگاه ایران خوندم و با همسر فعلیم آشنا شدم
و من از ایشون سپاسگزارم
چون با اومدن ایشون متوجه شدم چقدر رابطهی قبلی من بد بوده
سپاسگزار خداوندم چون به من خیلی چیزها رو یاد داد و ادمی رو وارد زندگیم کرد تا بهم نشون بده ایمان بهش چه کارهایی رو برای ادم انجام میده
در واقع اون آدم با خیانتهاش به من آسیب نزد چون من رشد کردم و شرایطی دارم که با زندگی قبلیم به هیچ عنوان قابل قیاس نیست
همونطور که استاد بارها گفتند اون به خودش آسیب زد و عدو شد سبب خیر و من الان بهترین زندگی رو دارم.
موفق باشید
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد بی نظیرم و همه هم گامان عزیز
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
به لطف خدا و حدود 10 سالی که همراه با شما هستم خیلی خیلی کم پیش اومده فکر کنم بدشانسی آوردم و یا اصلا فکر کنم که شانس و بدشانسی هست و همیشه میگم اگر شانسی وجود داشته باشه من جزء خیلی خوش شانس ها هستم و هزاران دلیل براش دارم.
اما بوده زمان هایی که احساس کردم شکست خوردم ولی بعدش فهمیدم نشانه خداوند بود که هم من رو هدایت کنه به مسیر درست و هم اینکه به من انگیزه ای بده برای طی کردن مسیر
حدود یک سال یا یک سال و نیم قبل ازدواجم بود و توی کاری که داشتم می کردم رو به افول بودم و به جایی رسیده بودم که اصلا پول نداشتم و اوضاع اصلا خوب نبود. سالگرد دوستی من و همسرم بود و با هم بیرون بودیم و یه اتفاقی افتاد و یه سری صحبتا بین من و همسرم در مورد اینکه مهیار می خوای چیکار کنی و چرا بعد از چند سال اوضاعت درست نمیشه و تو داری این همه زحمت می کشی و روز به روز اوضاعت نه تنها بهتر نمیشه بلکه داره بدتر هم میشه… حالا بگذریم از اینا اما اون شب بی نهایت احساس شکست خوردگی می کردم. یادمه کلی گریه کردم و شب سختی رو داشتم می گذروندم. اما الان که بهش نگاه می کنم بی نهایت سپاسگزاری می کنم از خداوند و دستان خداوند که همه با هم من رو هدایت کردن به مسیر صحیح واقعا خدارو شکر
همون شب خودم رو جمع کردم و تصمیماتی گرفتم که شاید به ظاهر ترسناک هم بود. کاری که داشتم می کردم (کارهای آنلاین) رو کاملا گذاشتم کنار و یه کاری که مقاومت کمتری باهاش داشتم رو شروع کردم انجام دادن و گفتم بذار تکاملم رو طی کنم. و شروع کردم به انجام اون کار و به حدی سریع نتایج اومد و پول به راحتی وارد زندگیم شد که هزاران بار خداوند رو بابت اون روز شکر کردم و شکر می کنم که من رو به خودم آورد. کم کم کارها رو انجام دادم و شرایط ازدواج درست شد و ازدواج کردم و پیش رفتم تا اینکه سایت لیلیکی بهم الهام شد و ساختمش و از شغلم تو بهترین شرایط در اومدم و دوتایی من و همسرم روش کار کردیم و در نهایت تبدیل شدیم به بهترین در حوزه خودمون و بی نهایت سپاسگزار خداوندم که همیشه هادی من بوده و دستم رو گرفته و من رو به مسیر صحیح هدایت کرده.
الان سعی می کنم به محض اینکه الهامات خداوند برای تغییر میاد انجامش بدم و نذارم کارد به استخون برسه و یا زودتر خودم خودم رو وارد چالش ها کنم و قبل از اینکه احساس شکست بهم دست بده با رفتن تو دل چالش ها صد خودم رو برای ایجاد تغییر بذارم
بی نهایت سپاسگزار شما و خداوندم استاد عزیزم برای این گام به گام بی نظیر و کلام نافذ و بی نظیرتون
سلام درود خدمت استادم
چیزی که من میتونم بگم خیلی وقت پیش وقتی که بخاطر اشتباهاتم دستگیر میشدم و نتیجه نمیگرفتم میگفتم من چقدر بدشانسم اما الان بعد از سالها میبینم که خداوند میخواسته منو هدایت کنه و نزاره من تو اون اشتباهات بمونم و خداروشکر البته اینم بگم که درس نمیگرفتم و دوباره تکرار میکردم اما جهان هم دست برنمیداشت با سیلی مشت و و منو میزد اما نمیفهمیدم که آخر با سنگ بزرگ له م کرد یعنی زمان زیادی طول کشید که درسشو بگیرم اما بازم خداروشکر تا به مرگ نرسید و تفییر کردم الان به یک فرد برجسته تبدیل شدم و تو روند رشد قرار گرفتم و تازه این اول راهه
و خیلی روابطی که بهم میخورد و چقدر حال بدی داشت برام که الان میبینم نه باید جدا میشدم از اون رابطه چون موندن در اون رابطه برام خیر نبوده
خلاصه که الان یاد گرفتم این جمله استاد الخیرو فی ماوقع دیگه هر اتفاقی به ظاهر خوب و یا بد خیره
و حال احساسمو خوب نگه میدارم البته که تو شرایط بد هنوز صد نشدم
خلاصه جهان سنگ زد تا به خودم آمدم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود به اساتید جان و دلم
اریک صبح زیبای پاییزی و صدای آواز پرنده هایی که روی درخت سیب نشسته و از دیدن طلوع به وجداومدن….. خدایاشکرت که امروز بهم توفیق عطاکردی تا در اولین ساعات روزم بیام و بنویسم و لذت ببرم…..
فشنگتر ازین نداریم ها شبم با کامنت نوشتن به پایان رسید و صبحم با کامنت نوشتن آغاز شد خدایا شکرت بابت همه ی هدایت هات….
تمرین گام دهم ..پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
آیا درزندگی ات موقعیتی را تجربه کرده ای که ابتداآن را بدشانسی یا شکست میدانستی اما بعدها فهمیدی که نشانه ای از خداوند بوده تا مسیر درست راپیداکنی؟؟؟
بله اونم چه موقعیتی
دقیقا یادمه زمان کرونا با اینکه تو مسیر آگاهی بودم ولی انگار یکباره تمام قوانین و فراموش کرده بودم ترس سراسر وجودم رو گرفته بود ومن تمام وقت جلوی تلویزیون درحال دیدن اخبار مربوط به کرونا بودم و هر لحظه واسه بقیه هم توضیح میدادم و بزرگترین ترسم این بود که پدرو مادرم مبتلا بشن و خوب نتیجه ی افکار و کانون توجهم خیلی زود پدیدارشد و بنده بعنوان اولین شخص از اعضای خانواده مبتلاشدم و با علایم شدید به مدت ده روز تو خونه افتادم و هرروز وضعیتم داشت بدتر میشد دقیقا روز سوم بود که فهمیدم مامانم هم مبتلاشدن و من دیگه حالم بدتر شد چون ترس بزرگم به حقیقت پیوست و من مدام میگفتم خدایا چرا من چقدر من بد شانس بودم چرا اینطور شد منکه جایی نرفتم من که کاری نکردم چون واقعاً هم جایی نرفتم اصلا من تو اون تایم یک رفتار هایی نشون دادم که خودم یادم میاد شرمنده میشم
نکته ی جالبش اینه که دوتا بچه ی هشت ساله ی من هرروز میرفتن بیرون و با یه عالمه بچه ی دیگه بازی میکردن و من توان نداشتم حتی ازجام بلند شم که بهشون گیربدم و اونا حسابی از این فرصت استفاده کردند هر لحظه صدای شادی و خنده شون و از پنجره میشنیدم و من فقط افتاده بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم اونا میومدن و میرفتن و کنارم بودن ولی حالشون عالی بود وتو عالم بچگی حال میکردن
بعداز چندروز تو خونه موندن و تنهایی یهو به خودم اومدم دیدم وااای خدایا من چکار کردم با خودم با همون حال رفتم سراغ گوشیم و ویس هایی که داشتم گذاشتم و فقط گوش میدادم .به سختی دفترم رو برداشتم و مینوشتم و سپاس گزاری میکردم اولین چیزی که بابتش هزار بار سپاسگزاری کردم همون صدای بازی و خنده ی بچه هام بود که چقدر باعث شد من به خودم بیام دیدم که اونا همه ی توجه شون روی بازی و خوشگذرونی بود و درنهایت سلامتی بودن و اوضاع من این بود…انگار خدا دستمو گرفت و بلندم کرد برد نشوند سر دفترم و نوشته هام و فایل هام و به معنای واقعی هدایتم کرد همون روزها تصمیم گرفتم تلویزیون و اخبار و برای همیشه بزارم کنار و الان حدود شش ساله که ما اصلا تلویزیون نمیبینیم گاهی بچه ها یه انیمیشن جذابی باشه دانلود میکنن و میبینیم وگرنه تو خونه صدایی نیست ….اون مرحله از زندگیم قشنگ فهمیدم که چطور میتونم با کانون توجهم زندگیمو نابود کنم و باور کردنه اون بیماری و ترس چطور منو داشت از پا در میا ورد.
از درس های که گرفتم از این موضوع هرچی بگم کمه …از اون موقع تا الان من خیلی خیلی به ندرت پیش اومده که بیمار بشم مگر یه وقتایی گرفتگی عضلانی دراثرورزش بوده ……
به لطف خدا حالم عالیه هم خودم و هم اعضای خانواده م در سلامتی کامل هستیم و هیچ بیمه ای نداریم جوری که همه بهمون میگن برین خودتونو بیمه کنین دو روز دیگه پیر میشین لازم میشه ولی دیگه ایمانم حداقل تو این یک مورد اونقدر قوی شد که هیچ بیماری نمیتونه به بدن من وارد بشه مگر از طریق نشتی های ذهنم و باز با همون ذهنم هم میتونم شفا پیدا کنم. خدایا شکرت…..
سلام به استاد عزیزم مریم جان شایسته و تمامی دوستانم
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
بله
درست چند وقت قبل برای کسب کارم بازرس میآمد با اینکه من مغازه یکسال باز کردم اما 2بار بازرس اومد سراغم همون بار اول منو فرستاد تعزیرات
اونجا که رفتم شرایط به قاضی گفتم من کارم تازه شروع کردم و بدون هیچ وارد بازار کسب کار شدم اگه شما به من اجازه بدید من کار کنم آنچه که نیاز هست برای جواز کارم بگیرم قاضی به من فرصت داد به لطف خدا مسئله حل شد اما این بازرس بیخیال من نشد هنوز یکماه از تعزیرات رفتنم نگذشته بود که دوباره بازرس اومد
اینجا بود که کسب کارهای کنارم و هر کی منو میدید میگفت تو چقدر بدشانسی چرا بین این همه بازرس به تو گیر داده (اینجا به لطف ربم به خودم اومدم به ابجیم که با من همکار هم هست گفتم پروین جان الان وقتشه بریم دنبال کارا جواز راه درست خدا خودش آسون میکنه )به لطف ربم همون بدشانسی که بقیه بهم میگفتن درها نعمت باز شد من کمتر از یک هفته تمامی وسایل مورد نیاز جواز گرفتم اقدام کردم و الان هم به لطف ربم جواز گرفتم
نمیدونید چقدر راحت شدم چه استرسی از من کم شد از همه مهم تر اینکه با گرفتن جواز دیگه نیازی ندارم به کسی التماس کنم لطفاً برام صبر کنید
ناگفته نماند بازرس با صراحت کامل چندین بار بهم گفت نمیتونی جم کن مغازه این که نگفتم خیلی بهم بر خورد.
اینم بگم روزی که جواز بردم اتحادیه مهر بزنن وقتی نرخ نامه اتحادیه بردم پیش بازرس دید کارا کردم جواز گرفتم دوباره بهم گفتی تو میبازی اینجا دیگه پتکی خورد تو سرم اییییی (خبر نداری اومدی به من گیر دادی منو تعزیرات فرستادی وقتی دیدی ربم منو کمک کرد حالا باز اومدی ته دلم خالی کنی که من میبازم
در جوابش گفتم من واسه برد باخت نیامدم هدفهای من خیلی بزرگ هست این تازه پله اول من هست من اومدم روزیمو در بیارم
امیدوارم این تجربه من کمکی باشه به دوستانم و ثبت بشه واسه خودم چطور خدا منو جلو برد با چیزی که از بیرون بقیه میگفتن بدشانسی اما دقیقا پله بعدی من بود تو مسیرم
درود وقتتون بخیر
تجربه من برمیگرده به زمانی که بازاریابی شبکه تازه ایران آمده بودند و وارد یکی از این مجموعه ها شدم و با تمام مخالفت های همسرم چند ماهی فعالیت کردم اما یکدفعه گروه از هم پاشید و تمام زحمت ها به باد رفت
خیری که داشت این بود که با مباحث موفقیت آشنا شدم و متوجه شدم جور دیگر هم میشه فکر کرد
سپاسگزارم برای تهیه این فایل ها
در پناه امن خداوند شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت
به نام یگانه خداوند جهان هستی
سلام به استاد عزیزم ، خانم شایسته ی دوست داشتنی و تمام همراهان نازنینی که دارن کامنت من رو مطالعه میکنن
این فایل نشانه ی امروز من بود و باز هم اعتماد به نشانه ی امروز جواب داد :)
و درکی که من از این فایل بدست اوردم خیلی حال من رو بهتر کرد
استاد چقدر منطقی همه چیز رو آموزش میدین
چقدر از شما متشکرم بخاطر این همه آگاهی بینظیر که انتها نداره…
واقعا چطور میشه اتفاقات رو به شانس ارتباط داد؟!!!
هیچ چیز در زندگی ما شانسی نیست
و از این جمله چند تا برداشت عالی میشه داشت
یک اینکه اگه شانسی در کار نیست، به این معناست که من خالق زندگیم هستم و من تصمیم میگیرم چه چیزی وارد زندگیم بشه
چه تجربیاتی رو داشته باشم
چه ارتباطاتی رو بسازم
و…..
و نکته ی بعدی اینه که وقتی من باور داشته باشم موارد زندگیم شانسی نیست، وقتی یه اتفاق خوب میوفته دیگه نمیگم خب حالا یه بار شانس بهم رو کرد و تموم شد
نههههه شانس چیه بابا
باز هم میتونم از اون اتفاق خوب خلق کنم
اگه یه بار تونستم باز هم میتونم
اگه یه اتفاق مثبت تو زندگیم رخ داده خودم بوجودش اوردم پس باز هم میتونم
فقط باید روند رو ادامه بدم
سوم اینکه وقتی باور داشته باشم هیچ چیز شانسی نیست دیگه نگرانی ندارم ، دیگه عجله نمیکنم
چون میدونم تمام اتفاقات بر اساس یک سری قوانین ثابت داره رخ میده و به اندازه ای که من روی خودم کار میکنم اتفاقات تغییر میکنه
با همون سرعتی که باورهام داره تغییر میکنه با همون سرعت نتایج وارد زندگیم میشه
حالا اگه من در جریان مثبت و در روند درست باشم ، ثروت و نعمت لاجرم وارد زندگیم میشه
تمام خواسته هام بصورت کاملاااا طبیعی وارد زندگیم میشه
مثل اینکه میمونه که بخوام یه اسباب بازی رو سرهم کنم ،اگه از دفترچه ی راهنما استفاده کنم و از قوانین و نکاتی که گفته شده تبعیت کنم اون اسباب بازی ساخته میشه ( شانسی که خودش ساخته نمیشه!!!)
زندگی هم همینه و اون دفترچه ی راهنما قرآنه
که هدایت کننده ی همه ماست
حالا ارتباط این نکات با نشانه ی من چیه؟؟
یکی دو روزی میشه یه اتفاق مثبتی که در گذشته رخ داده، ذهن من رو مشغول کرده بود و یکم بابتش حسرت میخوردم چون موقعیت خیلی خوبی بود که باید قدرش رو میدونستم
این در ذهنم بود که یه بار شد و شاید دیگه رخ نده
اما الان با خودم میگم نه دختررررر
چرا یه بار
تو خودت اون شرایط رو خلق کردی
حالا دوباره میتونی خلقش کنی
فقط تو مسیر بمون
قویییی
پر قدرتتتتت
در پناه الله یکتا
سلام به همگی
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
من یه جایی کار میکردم که ایشون اشتباهات توی بیزینسش زیاد انجام میداد و همین باعث شده بود که خیلی بحرانهای مالی و بدنبالش روحی روانی و عاطفی زیادی پیدا کنه.
اون موقع ها اعتماد به نفس بشدت و بشدت پایینی داشتم و احساس لیاقتم که دیگه با خاک یکسان بود گرچه هنوزم نمیتونم بگم به جرات به رشد 5درصدی رسیده باشه چون خیلی مسأله دارم تو بحث احساس لیاقت.
خلاصه ما از سر دلسوزی یه مبلغی پول داشتم که قابل توجه بود برای اون زمان و دادم به ایشون و گفتم یه درصدی رو ماهانه بهم بده و حقوق خودم رو هم نمیگرفتم که فشار روی ایشون کمتر باشه خلاصه بگم دست آخر با دعوا و پاسگاه من تونستم پولم و حقوقم رو از این بنده خدا پس بگیرم و هم رابطه ام با ایشون و خانوادش خراب شد چون یه آشناییتی هم داشتیم و هم کلی عذاب کشیدم و خیری هم از پولم ندیدم.دیگه بعدش از این دلسوزی ها نکردم و البته که از وقتی هم با استاد آشنا شدم فهمیدم خودم باید ارزش خلق کنم نه اینکه پول بدم یکی دیگه برام کار کنه سود بمن بده نه من خودم باید از تواناییهام پول بسازم و دوم اینکه باید برای خودم ارزش قائل باشم اولا وقتی احساس ارزشمندی من بالا باشه جهان من رو به جایی آدمهایی شرایطی هدایت میکنه که مشکلات مالی ندارند اگر هم داشته باشند حقوق من سر وقت پرداخت میشه دوم اینکه دایه دلسوز تر از مادر شدن رو بگذارم کنار این پاشنه آشیلی هست که بزرگترین ضربه ها رو من ازش تو بحث احساس لیاقت دارم میخورم هی.
و الانم بحث این پروژه جدید اتفاقا امروز خوب دقت کردم به اسمش دیدم صحبت از یه تغییره تغییر کردن تغییر دادن بعد به هدایتی که اول این پروژه خواستم از خدا که گفت از پروژه مهاجرت به مدار بالاتر شروع کن و من شروع کردم همه اینها صحبت واضح خداست برای تغییر حالا تغییر افکار که به دنبالش تغییر در رفتار و گفتار میشه و یه شخصیت جدید شکل میگیره و به دنبالش نتایج جدید میاد و تو تبدیل به یک پروانه میشی وقتی تکاملی تغییر میکنی و خوب رشد میکنی دقیقا عکسی که خانم شایسته روی این پروژه گذاشتند.
ولی لازمه پروانه شدن تغییر کردن هست لازمه اش اینه که تو از پیله باورهای محدودکننده بیای بیرون.تو دیگه نخوای اون شفیره ضعیف و محدود باشی.