این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ثروت و موفقیت نه با شانس، بلکه با فهم قوانین الهی، هدایت درونی و اصلاح مسیر خلق میشوند.
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
خب به یادم میاد وقتی بعد از کلی فراز و نشیب اولین پروژه شرکتی برای نوشتن یه برنامه کامپیوتری رو قرادادش رو بستیم ، یهو دوستم که با هم شریک بودبم یه کار دولتی براش جور کردن و ول کرد و رفت.
راستش احساسم رو یادم نیست ولی نتیجه ش این بود من به خودباوری رسیدم که میتونم خودم بتنهایی پروژه رو انجام و تحویل بدم و تا چندین سااال که اون پروژه ساختمونی در حال اجرا بود کاملا خودم از پس پشتیبانیش برومدم. و الانم همین حس رو دارم که تونستم و میتونم
(تجربهی تو میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکستهای خود را از دریچهی ایمان و قانون الهی ببینند.)
واقعا اگه شما نبودین من چجوری میخواستم حقیقت رو توی زندگی خودم کشف کنم؟ حتی چت جی پی تی هم نمیتونه از دیدگاه واقعیت خالص صحبت کنه. منطق دخیلشه. ولی حرف های شما واقعیت خالصه.
من جون شانس رو توی یسری موقعیت ها دخیل مبدونستم توش موفق نشدم چرا؟ چون فک میکردم شانسیه معلوم نیست بشه یا نشه هیچوقت هم نمیشد.
هرچیزی که گفتم شانسی نبست و خودم خلقش میکنم واقعا خلقش کردم.
یادمه اون اوایل که مهاجرت کردیم
من پونزده سالم بود اونموقع و توی مدرسه زبان انداختن منو
یه بنده خدایی بغل دستی من بود میگفت شانسیه حالا حالا ها باید توی مدرسه زبان بمونی هیچکس رو به این راحتی نمیندازن کلاس های عادی با نیتیو ها و اینا نژاد پرستن و فلان.
ولی من گفتم خیلی غیر منطقیه(چون تصورم از مردم اینجا آدم های عاقل و با عدالت بود که همیشه درست تصمیم میگیرن و نژاد پرست نیستن که بیخودی کسی رو عمدا پایین بندازن ولی تصور اون بغل دستی م برعکس من بود)
من اومدم کلاس های بالاتر و خب الان با نیتیو های اینجا درس میخونم ولی اون هنوز توی کلاس های زبان مونده بعذ یک سال و نیم.
خب من اگه به شانس اعتقاد داشتم که باید تا ابد اونجا میموندم!!!!ولی خب گفتم اینجوری خیلی غیر منطقیه کسی که لولش بالاست رو قطعا بالا میندازن و خب کمتر از یک سال وارد کلاس های نرمال با نیتیو ها شدم و مجبور نبودم توی مدرسه زبان بمونم.
یکبار دیگه هم برای کار پیدا کردن بود
من مامان بابام هنوزززز کار مرتبط با تحصیلات شون رو پیدا نکردن اینجا چون فکر میکنن شانسیه. و میگن حتما باید پاییز سال دیگه بریم چون اونموقع جاها خالی میشه و ما میتونیم کار پیدا کنیم. یعنی تا الان یک سال دارن کار سخت و غیر مرتبط میکنن و یک سال دیگم میخوان ادامه بدن چون هم اعتقاد دارن شانسیه، هم اعتقاد دارن باید حداقل یکی دو سال زجر بکشی تا کار پیدا کنی هم اعتقاد دارن کار نیست و شانسی پیدا میشه اونم اوایل پاییز که همه نیرو میگیرن.
خب من این باور هارو نداشتم برای کار پیدا کردن همیشه فک میکردم کار زیاده فقط باید زبان یاد بگیزم. زبانم رو به یه حد اوکی ای رسوندم و از تابستون کار پیدا کردم. خیلی راحت.
دومین جایی که درخواست دادم منو قبول کردن.
حالا همه میگن من خوش شانس م چون زیر هیجده سالم و منو راحت میگیرن ولی مامان بابام بدشانسن چون اول پاییز نرفتن دنبال کار و ظرفیت ها پر شد و…کسی قبول شون نکرد.
ولی شانس چیزیه که خودت خلق میکنی. من اگه خوش شانس م چون خودم میدونستم فرصت ها فراوونه و راحت منو میگیرن و همین اتفاق هم افتاد. این چیز تصادفی نبود.
در کل باید بگم این چیزی که بهش میگن شانس
یه توجیه هه برای آدم های اون بیرون
چون فقط نگاه میکنن عه شرایط درست شده یارو کار پیدا کرد مثلا
به این نگاه نمیکنن که من خودمممم شرایط رو درست کردم خودم رفتم دنبال کار و خودم زبان یادگرفتم. با خودشون میگن خب شانس آورده جوون بوده جوون ها مغز شون خوب کار میکنه راحتتتت زبان یاد گرفته راحت هم کار پیدا کرده حال میکنه.
واسه همین از کلمه شانس متنفرم چون تمام موفقیت هایی که منننن خلق کردم واسشون کار کردم رو ربط میدن به جوون بودنم(یا حتی مامان بابام میگن توی ایران تو توی مدارس تیزهوشان بودی باید هم اینجوری باشی)
هیچ ربطی به اینا نداره. شانس فقط یه کلمه ست برای توجیه آدم های بی عرضه که هیچ غلطی توی زندگی شون نکردن و میخوان موفقیت بقیه رو توجیه کنن و تقصیر شانس بندازن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن چون براشون سخته که بگن ما بی عرضه بودیم و نتونستیم اون کارو بکنیم. چون می ترسیدیم چون نتونستیم.
یه دلیل دیگه هم که از شانس استفاده میکنن- خودم بعضی وقتا اینه که بجای اینکه ببینم بقیه اونو چجوری بدست آوردن فقط نگاه میکنم به اینکه چجوری اون هدف بدست شون رسیده.
یعنی بجای اینکه تلاش های خودشون رو نگاه کنم و الگوبرداری کنم فقط نتیجه ی دنیا به تلاش های اون هارو میبینم. بعد میگم شانسی بوده.
واقعا ازتون ممنونم استاد بابت این فایل ها. این قضیه شانس توی ذهن من جوری بوده که هرجا بهش باور نداشتم موفقیت هام رگباری بوده و هرجا باورش کردم اصن فرصت موفقیت رو برای خودم رقم نزدم.
مرسی، واقعا مرسی بابت این فایل هایی که حقیقت محض رو توش توضیح میدین.
استاد این کامنت را در یک محیط بهشتی با هدایت الله مینویسم
استاد من برای ازدواجم با پدرم چالش داشتم او یک انسان شریف وعالی میخواست ومن تحت تاثیر محیط وافراد دیگر سر خواستگارانم بحث داشتم حتی بارها برایش نامه نوشتم که من نمیتوانم با شرایط او ازدواج کنم اما هرگز آن نامه ها به دستش نمیرسید آن روزها خیلی احساس خوبی نداشتم وفکر میکردم در دستان پدرم اسیر هستم اما بعدا سعی کردم دیگر به آن موضوع توجه نکنم واستاد الان خدارا شاکرم که هرگز آن نامه ها به دستش نرسید چون من ازدواج موفقی داشتم و زندگی بینظیری را تجربه میکنم
وهر روز خدارا به خاطر وجود پدرم و استاندارهایش سپاسگزاری میکنم این تجربه باعث شد دیگر هرگز تحت تاثیر محیط وافراد تصمیم نگیرم والان که آگاه تر شده ام میفهمم که اگر با آن اشخاص ازدواج میکردم حتما آسیبهای زیادی میدیدم خدایا شکرت
سلام به استاد عزیزم و استاد مریم بانو قشنگ قلبمون….
سلام به بچه های پاک پروژه تغغیر که بینهایت داره تویه رشت لحظه ای زندگیمون کمک میکنه استاد جون و استاد بانو شایسته سپاس گزارم ازتون در پناه نور باشید همیشه…
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
خدارو صد هزار بار شکر….
خدایا شکرت…
من یه اتفاق کاریه دارشتم…
شرکت ما یه اتفاقی براش رخ داد که حقوق و مزایاا ما رو کم کرد…
و همه بچه ها تصمیم گرفتیم که اعتصاب کنیم و ما هر سری اعتصاب میکردیم…
و اعتصاب اخر به 53 روز طول کشید…
من یکی از افارد جنجالیه این اعتصاب بودم و اون موقع تو در دیوار بودم و هر کسی هر گاری میخواست بکن من میرفتم جلوووو و سینه میکشیدم…
حتی یبار وسط جمع دست مدیر عامل رو گرفتم و چنان تاب دادم که داشت می.فتا رو زمین و بچه ها اومدن کمکش…
و روزها میگذشت و اتفاقی رغم نمخورد…
یک روز از یکی از بچه ها یه عکسی دریافت کردم که خودم بودم …
اونجا بود که انگار دنیا رو سرو خراب شد…
نگاه میکردم به عکس و اشک میریختم….
و با خودم شرو ع کردم به صحبت کردن گفتن حسین این تویی؟؟
حسین این تویی که یعنی داری روی خودت کار میکنی؟؟؟
حسین این تویی که میگی خدا هست؟؟
حسین این تویی که ایمانت اینقدر به یه تقی وار رفته؟؟
و من از اونروز تصمیم گرفتم هیچ دخالتی تویه هیچ تجمعی نداشت باشم و میگفتم .توکل میکنم به خودت خدای خوبم توکل میکنم به تو من نمیتونم کاری کنم جز اینکه خودم رو بیشتر غرق میکنم خودم بیشتر زجر میدم و نابود میکنم…
اونروز بود که چسبیدم به سایت اجی سعیده تازه وارد سایت شد بود و من رفتم کامنتش رو تویه دوره دوازده قدم خوندم و شروع کردم به کار کردن روی خودم…
و رفت رفت دیدم همچیز داره تغییر میکنه …
و بعد از چند وقت کوتاه رای از دیون عدالت اومد به لطف رب به مهربانی رب و به فضل رب .
چراااا قبل از این نیومد بود مگه من نمیگفتم شانس با ماست ها؟؟؟؟
نه شانس نبود ارداه الله بود و بس چون موقعش رسیده بود به دنبال اونی باید میگشتم که باید میگشتم و تونستم تا حدی پیداش کنم و اون راه هنوز ادمه داره به امید خودش و تمام تلاشم رو میکنم مرور کنم ومسیر رو چک کنم چقدر خوب این پروژه تغییر الهی شکرت برای این برکت و این فضل…
و رای اومد به لطف رب که تمام حقوق و مزایای نفرات رو پرداخت کنید و به نحو احسن پرداخت شد و الان همچیز روز به روز داره بهتر و بهتر میشه در پناه رب و هر روز سجده شکر به جا میارم و شکر خدا میکنم…
و سپاس گزار استاد عزیزم هستم که این مسیر رو نشونم داد خدایااا شکرت برای حضور استاد نازنینم……
استاد عباسمنش استاد شایسته ووووو تمام بچ های پاک این خانه پر نور ازتون سپاس گزارم بینهایت…
من تصمیم میگیرم مسئولیت کامل زندگیم را بپذیرم.
و باور میکنم که هیچ عامل بیرونی و هیچ (شانسی یا بد شانسی)
در کار نیست همه چیز نتیجه باور و ارتعاشات و انتخابهای من است ….
خدایااااا من نمیدونم و تومیدونی من بلد نیستم و تو بلدی …ان گونه در برم گیر که فقد اراده تو جاری باشد و بس…
من تسلیم تو هستم…
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشید…
سلام دوست عزیز.کامنت شما رو خوندم و اول صبحی هم ایمانم زیادتر شد و هم انرژی و امیدواری بیشتری گرفتم.امیدوارم همینجور که توی مسیر درست هستید به پیش برید و هر روز موفق تر و پیروز باشید.چقدر زیبا گفتید تسلیم خداوند شدید.منم هیچی نمیدونم و تسلیم خداوند هستم و از اون میخام منو یاری بده که البته خداوند بنده های خودش رو یاری میده.براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.در پناه خدا سالم ثروتمند و سعادتمند باشین.
با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز و همه همراهان گرامی
در زندگیام موقعیتی بود که در ابتدا اون رو چالش بزرگی میدیدم. زمانی که برای مهاجرت و انتقال مسیر زندگیم برنامهریزی کرده بودم و همهچیز طبق خواستهام جلو نمیرفت.
پروسه بسیار به تاخیر خورد و شرایط به ظاهر سختتر شد.
اما امروز که از بیرون نگاه میکنم، میفهمم تمام آن تأخیرها، آن بستهشدنهای ظاهری… هیچکدام اتفاقی نبود. اگر زودتر به نتیجه میرسید، خیلی از فرصت هایی که الان دارم از بین می رفت و همه چیز باید با زمان بندی خداوند اتفاق می افتاد تا بهترین نتیجه رو داشته باشه.
همواره سپاس گذار خداوند هستم و ایمان قلبی به این عبارت طلایی:
“باید پارو نزد، وا داد، باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هرجا دلت خواست، به هر جا برد بدان ساحل همان جاست”
«بعضی درسها درد دارند، اما اگر باعث شوند که مسیر درست را ببینی، آن درد در واقع رحمت است.»
خدایا شکرت برای مسیر بعدی که توش قرار گرفتم برای تغییر
چقدر یادآوری دوباره مثال قمار بندرعباس برام پر از درس بود و چقدر باعث شد تعهد و دوباره برای خودم یادآوری کنم و جدی ش بگیرم اینکه همون موقع با خودتون و خدا عهد کردین دیگه توی موارد این چنینی شانسی و قماری و برنده شدن این شکلی خودتون و قرار ندید
و من یه فرد نزدیکی رو میبینم که بعد دوبار شکست بزرگ خوردن و به اصلاح چک و لقدها هنوز ازین موضوع درس نگرفته …
و اینا باعث میشه هیچ وقت نخوام خودم و تو همچین موقعیت هایی قرار بدم البته که به لطف خدا خیلی ساله واقعا سمتش نرفتم ولی دوباره به خودم یادآور میشم این موضوع رو
درباره تمرین این جلسه
من تو آژانس هواپیمایی بودم و بعد که اومدم بیرون گفتم اوضاع من داشت خوب میشد و زد و از شانس ما بیماری پندمیک شد و بیشترین ضربه رو شرکت های گردشگری خوردن و بعدا نه تنها دیگه ازین موقعیت بعنوان بدشانسی یاد نکردم بلکه خدار و شکر کردم همچین موقعیتی بوجود اومد چون من بازار بودم و سود آژانسمون بیشتر روی چین بود و من سال 1399اومدم بیرون امسال سال 1404 تازه یکی دو ماه هست که دوباره میشه هزینه ای هم نادیده بگیریم از لحاظ ویزا راحت تر بشه رفت اونم ویزای تجاری حالا توریستی رو یکی دو سال هست اکی هستش و تو این 5سال من کلی از هر لحاظ دیگه بزرگ شدم شغل تغییر دادم با ادمهای زیادی در ارتباط بودم رشد کردم خونه عوض کردیم و… ولی اگه همونجا بودم در خوشبینانه ترین حالت اگه هنوز اونجا کار میکردم الان تازه قرار بود ب سود برسم که تازه خود مدیرم مستقیم روی چین کار میکردمن روی دبی و ترکیه و شهرهای داخلی بودم و اصلا من بعد اون رفتم سراغ شغل حسابداری شغلی که هیچ سر رشته ای در اون نداشتم و حتی حساب کتابمم همیشه مشکل داشت همه میگفتن سنت سنی نیست که بخوای یه اموزشی رو شروع کنی و کاراموز بشی بعدم حسابدار اینقددر زیاده بازاری ها معمولا حسابدار نمیخوان خودشون حساب کتابشون و انجام میدن و اکثرا هم حسابداراشون مرد هست یا خانوم های متاهل و سن بالا تو دختر جوونی اصلا خانوم هاشون گیر میدن اینها باورهایی بود که بعدها به گوشم رسید شاید اگه همون اول میشنیدم روم تاثیر میزاشت ولی من تمام این باورها رو نقص کردم و حتی جایی که مشغول شدم بعدها که خواستم بیرون بیام خانومش اصرار داشت منن اونجا بمونم و حتی چندین بار خودش میگفت اقا رضا دوستت داره و بمون همینجا رشد میکنی و ازین صحبتها که بارها راجع بهش گفتم ولی هدایت خداوند و هروقت تو مسیر کارم پیش گرفتم همیشه برام برد داشته و هیچ وقت نگران این نبودم من اینهمه اینجا بودم خم و چم کارو یاد گرفتم بیمه برام رد شده سابقه کارم و بیشتر کنم و ازین داستانا که همه میگن و حتی یبار دو ماه مونده بود به عید میخواستم بیام بیرون خود مدیرم پشماش ریخته بود :))) میگفت حداقل بمون عیدی ت و بگیر بعد عید تصمیم میگیری میمونی یا نه ولی من میگفتم اگه قراره اوضااع دیرکرد حقوق و افزایش حقوقی که وعده داده بودین انجام نشه با وعده وعید عید الکی نه وقت خودم و میگیرم نه شما
خیلییی مواقع دیگه بوده که گفتم نگا شانس ما مثلا تو یه صفی گفتم همه کارشون انجام شد شانس ما یهو برقا رفت کلن یاد گرفتم شانس ما رو از دیالوگ های روزمره م حذف کنم و اتفاقا تو یه کامنتی هم راجع بهش گفتم نمیگم الان دیگه اصلا نمیگم ولی به جرات از شاید روزی ده بار که تو کلامم بود الان شاید ماهی یبار یجا حواسم نباشه اونم دیالوگی بین دوستامون جهت فان بگم
و همه اینا از فضل خداوندو اموزش های بینظیر استاد عشقم هست استاد بینهایت دوستتون دارم بسیار ازتون سپاسگزارم و خدا رو روزی میلیون بار بابت داشتنتون شکر میکنم
شکرت به خاطر گوشهام که سالمه و فایلهای زیبای استاد روگوش میدم
استاد عباسمنش واستاد شایسته عزیز ممنونم از شما واقعا باشما بودن بهم آرامش میده
زندگی بایاد خداوند واقعا زیباست
راس میگین استاد همه چی کنترل ذهنه همه چی اینه که توبتونی ذهنتو آروم نگه داری اونوقته که شرایط برای توتعقیر میکنه وبهتر میشه
نباید بگی چطور زینب
چطورش روخداوند میدونه مانمیدونیم
همونجوری که یه دانه رومیکاریم وسبزمیشه بزرگ میشه میوه میده ومانمیفهمیم همون خداییکه دانه های انار رو به زیبایی کنارهم میچینه همون خدا کارهای دیگه روهم به راحتی انجام میده
چون همه چی دسته اونه
همه کارخداست بقیه چیکارن
خدایا کمکم کن من ضعیف وناتوانم من بلد نیستم کاری انجام بدم
به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست خدایی که همه چی رو در اختیار ما در آورده
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی
بله زمانی استاد بنا بودم یک روز سر کاربودم که الوار از بالای داربست افتاد رو سر وشانم سر م شکست وشانم ضرب خورد 2 هفته داخل خونه بودم می خواستم 2روز بعد برم سر کار که خانومم گفت گاز نگاه کن من هم که خم شدم رو زانوی پام فشار آمد .گرفتگی زانو وباعث شد چند ماه توی خانه باشم نه بیمه نه دیه نه هیچی اما خدا روزی من رواز هرجایی که فکر نمی کردم می رسوند نه از جایی که من فکر می کردم و باعث شد دیگه به بنایی کلا فکر نکنم( اما قرض وامها اینا بود 5 نفر آدم خرج دارند اما امیدوارم بودم به خدای خودم) و این باعث شد به شغل بهتر و راحت هدایت بشوم
من هم در گذشته چون زورم نمیرسید تا بتونم درست فکر کنم
بعد ِ اینکه خودم میساختم شرایط رو با افکارم ولی اشتباه
شاید فکر میکردم شانسیه چون اینو از اطرافیان بارها شنیده بودم ما که شانس نداریم اگر شانس داشتیم که اسممون میزاشتن شانسعلی
یا یک اتفاق روال و خوبی برای یکی رخ میداد سریع میگفتن ببین طرف چقدر خوش شانسه
و یک نگاه بخودم به نتایج و اوضاع دیگران مینداختم که راحت تر زندگی میکنن و حداقل زندگی میکنن من که کلا قید زندگی رو زده بودم یا اون نگاه
بیشتر از اوضاع موجود از طرز تفکرم و از اون چیزای که داشت توی ذهنم میچرخید متنفر تر میشدم چون اون موقع نمیتونستم زیبای رو تحسین کنم در بیرون از خودم با اون نگاه شانسگونه که برای من هم میشود رشد ایجاد بشود
و از اون اوضاع که داشت بوجود میومد و اومده بود ناراضی بودم و میترسیدم
از خودم و افکارم که داشت خلق میشد و من هم زورم یا اگاهیم نمیرسید که درستش کنم
و میدیدم نمیتونم تغییر ایجاد کنم انگار یجورایی کنترل شرایط از دست من خارج بود و انکار بهترین گزینه این بود فکر کنم همه این شرایط شانسیه
و بیخیال بشم و منتظر باشم تا ی روز خوب بیاد تا یک دری ب خته بخوره شرایط من خوب بشه
( و من فقط تماشاچی بازی بودم نه اونی که میتونه تغییر بده بازی رو در حالی که خودم خالق اثر بودم)
ولی شانسی نبود چون من از فکرای که توی سرم بود میفهیدم این فکرا قشنگ نیستن و منم بدم میاد از طرز تفکرم و رفتارم و نتایج و بخاطرشونه که اوضاع من این شکلی شده و میشه و همچی از افکار خودم سر منشا میگیره ولی راه حل برای برطرف کردن اوضاع نداشتم
فقط مشکل این بود راه حل نداشتم برای تغییر طرز فکرم و اگاهیی نداشتم که مثلا بجای اینکه همش اون فکرای ناجور رو بچرخونم توی سرم بیام توجه کنم به زیبایی ها و نعمت ها و بخام که یکم بهتر باشم و عمل کنم و بدونم که میشه اوضاع بهتر بشه
و فکر میکردم چون من شانس ندارم یا شانسم بده پس اوضاع بخاطر اینه که جور در نمیاد برام پس نمیشود این جا جای ما نیست اصلا
و با این طرز تفکر انگار هر جا میرفتم منتظر اتفاقات ناخوب بودم نمیخاستم قدمی بردارم
و لاجرم دست از پا خطا هم نمیخاستم بکنم چون فکر میکردم لاجرم نتیجه بد خواهد شد برای من و دست به هیچ اقدامی و تغییری نمیزدم یا میزدم بخاطر باورها و طرز فکر خودم بد میشد بیشتر باور میکردم شانس رو
و از اون سمتم ترس داشتم از اینده ای که شانسی اوضاع ناجور پیش خاهد امد و اتفاقات بد گریبان گیرم خواهد شد نگو همش بخاطر افکار باور های خودم بوده:)نه جبر
و اون افکار داشت ناخوداگاه ارسال میشد ترس ایجاد میشد حس غم حس بد بخت بودن بد شانس بودن ضعیف و ناتوان و بدرد نخور بودن حس اینکعه من خوب نیستم هیچکس من رو دوست نداره و درکل احساس بدو نارضایتی و سر در گمی
چون این نگاه شانسی بودن بهم القا میکرد که اون بیرون تو در خطری ( ولی این ها همش نجوای ذهن و ساخته شده توسط ذهنم که شده بود باورم بود ) و هرچی پیش بیاد شره برات
پس حرکتی نکن مث این میمونه که فکر کنی یک ادم نحس هستی و هر کاری کنی به زررت تموم خواهد شد
ولی مشکل این طرز فکر اونجاییه که حتی اگر حرکتم نکنی افکارت رو داری با خودت و لاجرم اتفاقات بد و حس بد رو تجربه خواهی کرد و تنها راهش اینکه تغییر بدی افکارت رو و حرکت کنی
جواب سوال :موقعیتی که اول فکر میکردم بد شانسی اوردم و شکست خوردم بعدش فهمیدم نشانه خداوند بوده تا مسیر درست رو پیدا کنم ؟
گفتم بالا کل زندگی ما میتونه قبل اگاه شدنمون از قوانین بد شانسی باشه برامون چون این یک نوع نگاهه که ساخته میشه توی ذهن انسان
حتی همین الانشم توی هر چالشی اگر نتونیم از زاویه ای نگاه کنیم که بگیم الخیر فی ماوقع بازم انگار گفتیم اوضاع داره شانسی پیش میره برامون و تفاوت این گفتن الخیر فی ماوقع و اینکه فکر کنیم بد شانسی اوردیم توی یک چیزه تغییر حسمون بسمت خوب یا بد و کل داستان هم همین احساس خوبه هست جهت دهی افکار
انگار وقتی میگی الخیر فی ماوقع حتی توی دل شرایط بد ایمانت رو نشون میدی و انتخاب میکنی اتفاقات خوب رخ بده برات چون همچیز باوره توعه ایمانه توعه و باور کنیم که ایجاد حس خوب بدون در نظر گرفتن نتیجه بعدش بهترین راه کار هست برامون و فقط انجامش بدیم
و اینکه چرا اصلا ما باید روی شانس حساب باز بکنیم چیزی که بگیر نگیر داره مثل قمار میمونه یا میبازی یا میبری
ولی طبق قوانین که خداوند قرار داده و استاد عزیز بما داره اموزش میده باختی در کار نیست در نهایت تو پیروز میشی چون شانسی نیست
ثروت و موفقیت نه با شانس، بلکه با فهم قوانین الهی، هدایت درونی و اصلاح مسیر خلق میشوند.
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
خب به یادم میاد وقتی بعد از کلی فراز و نشیب اولین پروژه شرکتی برای نوشتن یه برنامه کامپیوتری رو قرادادش رو بستیم ، یهو دوستم که با هم شریک بودبم یه کار دولتی براش جور کردن و ول کرد و رفت.
راستش احساسم رو یادم نیست ولی نتیجه ش این بود من به خودباوری رسیدم که میتونم خودم بتنهایی پروژه رو انجام و تحویل بدم و تا چندین سااال که اون پروژه ساختمونی در حال اجرا بود کاملا خودم از پس پشتیبانیش برومدم. و الانم همین حس رو دارم که تونستم و میتونم
(تجربهی تو میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکستهای خود را از دریچهی ایمان و قانون الهی ببینند.)
سلام استاد.
واقعا اگه شما نبودین من چجوری میخواستم حقیقت رو توی زندگی خودم کشف کنم؟ حتی چت جی پی تی هم نمیتونه از دیدگاه واقعیت خالص صحبت کنه. منطق دخیلشه. ولی حرف های شما واقعیت خالصه.
من جون شانس رو توی یسری موقعیت ها دخیل مبدونستم توش موفق نشدم چرا؟ چون فک میکردم شانسیه معلوم نیست بشه یا نشه هیچوقت هم نمیشد.
هرچیزی که گفتم شانسی نبست و خودم خلقش میکنم واقعا خلقش کردم.
یادمه اون اوایل که مهاجرت کردیم
من پونزده سالم بود اونموقع و توی مدرسه زبان انداختن منو
یه بنده خدایی بغل دستی من بود میگفت شانسیه حالا حالا ها باید توی مدرسه زبان بمونی هیچکس رو به این راحتی نمیندازن کلاس های عادی با نیتیو ها و اینا نژاد پرستن و فلان.
ولی من گفتم خیلی غیر منطقیه(چون تصورم از مردم اینجا آدم های عاقل و با عدالت بود که همیشه درست تصمیم میگیرن و نژاد پرست نیستن که بیخودی کسی رو عمدا پایین بندازن ولی تصور اون بغل دستی م برعکس من بود)
من اومدم کلاس های بالاتر و خب الان با نیتیو های اینجا درس میخونم ولی اون هنوز توی کلاس های زبان مونده بعذ یک سال و نیم.
خب من اگه به شانس اعتقاد داشتم که باید تا ابد اونجا میموندم!!!!ولی خب گفتم اینجوری خیلی غیر منطقیه کسی که لولش بالاست رو قطعا بالا میندازن و خب کمتر از یک سال وارد کلاس های نرمال با نیتیو ها شدم و مجبور نبودم توی مدرسه زبان بمونم.
یکبار دیگه هم برای کار پیدا کردن بود
من مامان بابام هنوزززز کار مرتبط با تحصیلات شون رو پیدا نکردن اینجا چون فکر میکنن شانسیه. و میگن حتما باید پاییز سال دیگه بریم چون اونموقع جاها خالی میشه و ما میتونیم کار پیدا کنیم. یعنی تا الان یک سال دارن کار سخت و غیر مرتبط میکنن و یک سال دیگم میخوان ادامه بدن چون هم اعتقاد دارن شانسیه، هم اعتقاد دارن باید حداقل یکی دو سال زجر بکشی تا کار پیدا کنی هم اعتقاد دارن کار نیست و شانسی پیدا میشه اونم اوایل پاییز که همه نیرو میگیرن.
خب من این باور هارو نداشتم برای کار پیدا کردن همیشه فک میکردم کار زیاده فقط باید زبان یاد بگیزم. زبانم رو به یه حد اوکی ای رسوندم و از تابستون کار پیدا کردم. خیلی راحت.
دومین جایی که درخواست دادم منو قبول کردن.
حالا همه میگن من خوش شانس م چون زیر هیجده سالم و منو راحت میگیرن ولی مامان بابام بدشانسن چون اول پاییز نرفتن دنبال کار و ظرفیت ها پر شد و…کسی قبول شون نکرد.
ولی شانس چیزیه که خودت خلق میکنی. من اگه خوش شانس م چون خودم میدونستم فرصت ها فراوونه و راحت منو میگیرن و همین اتفاق هم افتاد. این چیز تصادفی نبود.
در کل باید بگم این چیزی که بهش میگن شانس
یه توجیه هه برای آدم های اون بیرون
چون فقط نگاه میکنن عه شرایط درست شده یارو کار پیدا کرد مثلا
به این نگاه نمیکنن که من خودمممم شرایط رو درست کردم خودم رفتم دنبال کار و خودم زبان یادگرفتم. با خودشون میگن خب شانس آورده جوون بوده جوون ها مغز شون خوب کار میکنه راحتتتت زبان یاد گرفته راحت هم کار پیدا کرده حال میکنه.
واسه همین از کلمه شانس متنفرم چون تمام موفقیت هایی که منننن خلق کردم واسشون کار کردم رو ربط میدن به جوون بودنم(یا حتی مامان بابام میگن توی ایران تو توی مدارس تیزهوشان بودی باید هم اینجوری باشی)
هیچ ربطی به اینا نداره. شانس فقط یه کلمه ست برای توجیه آدم های بی عرضه که هیچ غلطی توی زندگی شون نکردن و میخوان موفقیت بقیه رو توجیه کنن و تقصیر شانس بندازن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن چون براشون سخته که بگن ما بی عرضه بودیم و نتونستیم اون کارو بکنیم. چون می ترسیدیم چون نتونستیم.
یه دلیل دیگه هم که از شانس استفاده میکنن- خودم بعضی وقتا اینه که بجای اینکه ببینم بقیه اونو چجوری بدست آوردن فقط نگاه میکنم به اینکه چجوری اون هدف بدست شون رسیده.
یعنی بجای اینکه تلاش های خودشون رو نگاه کنم و الگوبرداری کنم فقط نتیجه ی دنیا به تلاش های اون هارو میبینم. بعد میگم شانسی بوده.
واقعا ازتون ممنونم استاد بابت این فایل ها. این قضیه شانس توی ذهن من جوری بوده که هرجا بهش باور نداشتم موفقیت هام رگباری بوده و هرجا باورش کردم اصن فرصت موفقیت رو برای خودم رقم نزدم.
مرسی، واقعا مرسی بابت این فایل هایی که حقیقت محض رو توش توضیح میدین.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی مهربانم
خدایا به رسم ادب وسپاسگزاری مینویسم قرب الی الله
استاد این کامنت را در یک محیط بهشتی با هدایت الله مینویسم
استاد من برای ازدواجم با پدرم چالش داشتم او یک انسان شریف وعالی میخواست ومن تحت تاثیر محیط وافراد دیگر سر خواستگارانم بحث داشتم حتی بارها برایش نامه نوشتم که من نمیتوانم با شرایط او ازدواج کنم اما هرگز آن نامه ها به دستش نمیرسید آن روزها خیلی احساس خوبی نداشتم وفکر میکردم در دستان پدرم اسیر هستم اما بعدا سعی کردم دیگر به آن موضوع توجه نکنم واستاد الان خدارا شاکرم که هرگز آن نامه ها به دستش نرسید چون من ازدواج موفقی داشتم و زندگی بینظیری را تجربه میکنم
وهر روز خدارا به خاطر وجود پدرم و استاندارهایش سپاسگزاری میکنم این تجربه باعث شد دیگر هرگز تحت تاثیر محیط وافراد تصمیم نگیرم والان که آگاه تر شده ام میفهمم که اگر با آن اشخاص ازدواج میکردم حتما آسیبهای زیادی میدیدم خدایا شکرت
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
سلام به استاد عزیزم و استاد مریم بانو قشنگ قلبمون….
سلام به بچه های پاک پروژه تغغیر که بینهایت داره تویه رشت لحظه ای زندگیمون کمک میکنه استاد جون و استاد بانو شایسته سپاس گزارم ازتون در پناه نور باشید همیشه…
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
خدارو صد هزار بار شکر….
خدایا شکرت…
من یه اتفاق کاریه دارشتم…
شرکت ما یه اتفاقی براش رخ داد که حقوق و مزایاا ما رو کم کرد…
و همه بچه ها تصمیم گرفتیم که اعتصاب کنیم و ما هر سری اعتصاب میکردیم…
و اعتصاب اخر به 53 روز طول کشید…
من یکی از افارد جنجالیه این اعتصاب بودم و اون موقع تو در دیوار بودم و هر کسی هر گاری میخواست بکن من میرفتم جلوووو و سینه میکشیدم…
حتی یبار وسط جمع دست مدیر عامل رو گرفتم و چنان تاب دادم که داشت می.فتا رو زمین و بچه ها اومدن کمکش…
و روزها میگذشت و اتفاقی رغم نمخورد…
یک روز از یکی از بچه ها یه عکسی دریافت کردم که خودم بودم …
اونجا بود که انگار دنیا رو سرو خراب شد…
نگاه میکردم به عکس و اشک میریختم….
و با خودم شرو ع کردم به صحبت کردن گفتن حسین این تویی؟؟
حسین این تویی که یعنی داری روی خودت کار میکنی؟؟؟
حسین این تویی که میگی خدا هست؟؟
حسین این تویی که ایمانت اینقدر به یه تقی وار رفته؟؟
و من از اونروز تصمیم گرفتم هیچ دخالتی تویه هیچ تجمعی نداشت باشم و میگفتم .توکل میکنم به خودت خدای خوبم توکل میکنم به تو من نمیتونم کاری کنم جز اینکه خودم رو بیشتر غرق میکنم خودم بیشتر زجر میدم و نابود میکنم…
اونروز بود که چسبیدم به سایت اجی سعیده تازه وارد سایت شد بود و من رفتم کامنتش رو تویه دوره دوازده قدم خوندم و شروع کردم به کار کردن روی خودم…
و رفت رفت دیدم همچیز داره تغییر میکنه …
و بعد از چند وقت کوتاه رای از دیون عدالت اومد به لطف رب به مهربانی رب و به فضل رب .
چراااا قبل از این نیومد بود مگه من نمیگفتم شانس با ماست ها؟؟؟؟
نه شانس نبود ارداه الله بود و بس چون موقعش رسیده بود به دنبال اونی باید میگشتم که باید میگشتم و تونستم تا حدی پیداش کنم و اون راه هنوز ادمه داره به امید خودش و تمام تلاشم رو میکنم مرور کنم ومسیر رو چک کنم چقدر خوب این پروژه تغییر الهی شکرت برای این برکت و این فضل…
و رای اومد به لطف رب که تمام حقوق و مزایای نفرات رو پرداخت کنید و به نحو احسن پرداخت شد و الان همچیز روز به روز داره بهتر و بهتر میشه در پناه رب و هر روز سجده شکر به جا میارم و شکر خدا میکنم…
و سپاس گزار استاد عزیزم هستم که این مسیر رو نشونم داد خدایااا شکرت برای حضور استاد نازنینم……
استاد عباسمنش استاد شایسته ووووو تمام بچ های پاک این خانه پر نور ازتون سپاس گزارم بینهایت…
من تصمیم میگیرم مسئولیت کامل زندگیم را بپذیرم.
و باور میکنم که هیچ عامل بیرونی و هیچ (شانسی یا بد شانسی)
در کار نیست همه چیز نتیجه باور و ارتعاشات و انتخابهای من است ….
خدایااااا من نمیدونم و تومیدونی من بلد نیستم و تو بلدی …ان گونه در برم گیر که فقد اراده تو جاری باشد و بس…
من تسلیم تو هستم…
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشید…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…..
سلام دوست عزیز.کامنت شما رو خوندم و اول صبحی هم ایمانم زیادتر شد و هم انرژی و امیدواری بیشتری گرفتم.امیدوارم همینجور که توی مسیر درست هستید به پیش برید و هر روز موفق تر و پیروز باشید.چقدر زیبا گفتید تسلیم خداوند شدید.منم هیچی نمیدونم و تسلیم خداوند هستم و از اون میخام منو یاری بده که البته خداوند بنده های خودش رو یاری میده.براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.در پناه خدا سالم ثروتمند و سعادتمند باشین.
با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز و همه همراهان گرامی
در زندگیام موقعیتی بود که در ابتدا اون رو چالش بزرگی میدیدم. زمانی که برای مهاجرت و انتقال مسیر زندگیم برنامهریزی کرده بودم و همهچیز طبق خواستهام جلو نمیرفت.
پروسه بسیار به تاخیر خورد و شرایط به ظاهر سختتر شد.
اما امروز که از بیرون نگاه میکنم، میفهمم تمام آن تأخیرها، آن بستهشدنهای ظاهری… هیچکدام اتفاقی نبود. اگر زودتر به نتیجه میرسید، خیلی از فرصت هایی که الان دارم از بین می رفت و همه چیز باید با زمان بندی خداوند اتفاق می افتاد تا بهترین نتیجه رو داشته باشه.
همواره سپاس گذار خداوند هستم و ایمان قلبی به این عبارت طلایی:
“باید پارو نزد، وا داد، باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هرجا دلت خواست، به هر جا برد بدان ساحل همان جاست”
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَهٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»
(سوره تغابن، آیه 11)
هیچ مصیبتی جز به فرمان خداوند رخ نمیدهد.
—
داستان کوتاه:
پیرمردی در بیابانی خشک، خانهاش را از دست داده بود.
همسایهها گفتند: “چه بدشانسی!”
اما فردای آن روز، بارانی سیلآسا آمد که اگر خانه برپا بود، جانش را از دست میداد.
یک هفته بعد، در ویرانههای همان خانه، چشمهای جوشید که تمام منطقه را سرسبز کرد.
پیرمرد با چشمانی اشکآلود گفت:
“خداوند، خانهام را گرفت تا سرزمینم را زنده کند.”
—
شعر:
هیچ برگی از درخت نمیافتد بیحکمت
هیچ خاری پا نمیدرد بیدستور خدا
این جهان، کتابی است پر از نشانههای او
هر ورقش، قصهی نظمی است بیمنتها
چون سپیدی در پس شب، چون نسیمی در بهار
هر چه میبینم، همه در پردهی اسرار است
حکم او چون رشتهی مروارید، منظوم است
هیچ دانهای ز جای خود بیرون نمیگذارد
—
پیام ناب:
اگر پروانهای بر شانهات نشست،
اگر ستارهای در شب درخشید،
اگر رنجشی دل را فشرد،
بدان:
همه در دفتر تقدیر اوست
و هر خطی،
قصهای است برای بالیدن تو.
《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》
سلام
«بعضی درسها درد دارند، اما اگر باعث شوند که مسیر درست را ببینی، آن درد در واقع رحمت است.»
خدایا شکرت برای مسیر بعدی که توش قرار گرفتم برای تغییر
چقدر یادآوری دوباره مثال قمار بندرعباس برام پر از درس بود و چقدر باعث شد تعهد و دوباره برای خودم یادآوری کنم و جدی ش بگیرم اینکه همون موقع با خودتون و خدا عهد کردین دیگه توی موارد این چنینی شانسی و قماری و برنده شدن این شکلی خودتون و قرار ندید
و من یه فرد نزدیکی رو میبینم که بعد دوبار شکست بزرگ خوردن و به اصلاح چک و لقدها هنوز ازین موضوع درس نگرفته …
و اینا باعث میشه هیچ وقت نخوام خودم و تو همچین موقعیت هایی قرار بدم البته که به لطف خدا خیلی ساله واقعا سمتش نرفتم ولی دوباره به خودم یادآور میشم این موضوع رو
درباره تمرین این جلسه
من تو آژانس هواپیمایی بودم و بعد که اومدم بیرون گفتم اوضاع من داشت خوب میشد و زد و از شانس ما بیماری پندمیک شد و بیشترین ضربه رو شرکت های گردشگری خوردن و بعدا نه تنها دیگه ازین موقعیت بعنوان بدشانسی یاد نکردم بلکه خدار و شکر کردم همچین موقعیتی بوجود اومد چون من بازار بودم و سود آژانسمون بیشتر روی چین بود و من سال 1399اومدم بیرون امسال سال 1404 تازه یکی دو ماه هست که دوباره میشه هزینه ای هم نادیده بگیریم از لحاظ ویزا راحت تر بشه رفت اونم ویزای تجاری حالا توریستی رو یکی دو سال هست اکی هستش و تو این 5سال من کلی از هر لحاظ دیگه بزرگ شدم شغل تغییر دادم با ادمهای زیادی در ارتباط بودم رشد کردم خونه عوض کردیم و… ولی اگه همونجا بودم در خوشبینانه ترین حالت اگه هنوز اونجا کار میکردم الان تازه قرار بود ب سود برسم که تازه خود مدیرم مستقیم روی چین کار میکردمن روی دبی و ترکیه و شهرهای داخلی بودم و اصلا من بعد اون رفتم سراغ شغل حسابداری شغلی که هیچ سر رشته ای در اون نداشتم و حتی حساب کتابمم همیشه مشکل داشت همه میگفتن سنت سنی نیست که بخوای یه اموزشی رو شروع کنی و کاراموز بشی بعدم حسابدار اینقددر زیاده بازاری ها معمولا حسابدار نمیخوان خودشون حساب کتابشون و انجام میدن و اکثرا هم حسابداراشون مرد هست یا خانوم های متاهل و سن بالا تو دختر جوونی اصلا خانوم هاشون گیر میدن اینها باورهایی بود که بعدها به گوشم رسید شاید اگه همون اول میشنیدم روم تاثیر میزاشت ولی من تمام این باورها رو نقص کردم و حتی جایی که مشغول شدم بعدها که خواستم بیرون بیام خانومش اصرار داشت منن اونجا بمونم و حتی چندین بار خودش میگفت اقا رضا دوستت داره و بمون همینجا رشد میکنی و ازین صحبتها که بارها راجع بهش گفتم ولی هدایت خداوند و هروقت تو مسیر کارم پیش گرفتم همیشه برام برد داشته و هیچ وقت نگران این نبودم من اینهمه اینجا بودم خم و چم کارو یاد گرفتم بیمه برام رد شده سابقه کارم و بیشتر کنم و ازین داستانا که همه میگن و حتی یبار دو ماه مونده بود به عید میخواستم بیام بیرون خود مدیرم پشماش ریخته بود :))) میگفت حداقل بمون عیدی ت و بگیر بعد عید تصمیم میگیری میمونی یا نه ولی من میگفتم اگه قراره اوضااع دیرکرد حقوق و افزایش حقوقی که وعده داده بودین انجام نشه با وعده وعید عید الکی نه وقت خودم و میگیرم نه شما
خیلییی مواقع دیگه بوده که گفتم نگا شانس ما مثلا تو یه صفی گفتم همه کارشون انجام شد شانس ما یهو برقا رفت کلن یاد گرفتم شانس ما رو از دیالوگ های روزمره م حذف کنم و اتفاقا تو یه کامنتی هم راجع بهش گفتم نمیگم الان دیگه اصلا نمیگم ولی به جرات از شاید روزی ده بار که تو کلامم بود الان شاید ماهی یبار یجا حواسم نباشه اونم دیالوگی بین دوستامون جهت فان بگم
و همه اینا از فضل خداوندو اموزش های بینظیر استاد عشقم هست استاد بینهایت دوستتون دارم بسیار ازتون سپاسگزارم و خدا رو روزی میلیون بار بابت داشتنتون شکر میکنم
از خانوم شایسته جانم هم سپاسگزارم
خدایا شکرت
به نام خدای زیبا واجابت کننده
سلام عزیزانم
خداروشکر که دراین سایت ودراین مسیر زیبا هستم
خدایا شکرت به خاطر این مسیر زیبا
شکرت به خاطر دستانم که میتونم بنویسم
شکرت به خاطر گوشهام که سالمه و فایلهای زیبای استاد روگوش میدم
استاد عباسمنش واستاد شایسته عزیز ممنونم از شما واقعا باشما بودن بهم آرامش میده
زندگی بایاد خداوند واقعا زیباست
راس میگین استاد همه چی کنترل ذهنه همه چی اینه که توبتونی ذهنتو آروم نگه داری اونوقته که شرایط برای توتعقیر میکنه وبهتر میشه
نباید بگی چطور زینب
چطورش روخداوند میدونه مانمیدونیم
همونجوری که یه دانه رومیکاریم وسبزمیشه بزرگ میشه میوه میده ومانمیفهمیم همون خداییکه دانه های انار رو به زیبایی کنارهم میچینه همون خدا کارهای دیگه روهم به راحتی انجام میده
چون همه چی دسته اونه
همه کارخداست بقیه چیکارن
خدایا کمکم کن من ضعیف وناتوانم من بلد نیستم کاری انجام بدم
تویاریم کن
من تسلیمم
همه چی باتو
خدایاشکرت
به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست خدایی که همه چی رو در اختیار ما در آورده
با سلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت عباس منش
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی
بله زمانی استاد بنا بودم یک روز سر کاربودم که الوار از بالای داربست افتاد رو سر وشانم سر م شکست وشانم ضرب خورد 2 هفته داخل خونه بودم می خواستم 2روز بعد برم سر کار که خانومم گفت گاز نگاه کن من هم که خم شدم رو زانوی پام فشار آمد .گرفتگی زانو وباعث شد چند ماه توی خانه باشم نه بیمه نه دیه نه هیچی اما خدا روزی من رواز هرجایی که فکر نمی کردم می رسوند نه از جایی که من فکر می کردم و باعث شد دیگه به بنایی کلا فکر نکنم( اما قرض وامها اینا بود 5 نفر آدم خرج دارند اما امیدوارم بودم به خدای خودم) و این باعث شد به شغل بهتر و راحت هدایت بشوم
سلام استاد عزیزم
من هم در گذشته چون زورم نمیرسید تا بتونم درست فکر کنم
بعد ِ اینکه خودم میساختم شرایط رو با افکارم ولی اشتباه
شاید فکر میکردم شانسیه چون اینو از اطرافیان بارها شنیده بودم ما که شانس نداریم اگر شانس داشتیم که اسممون میزاشتن شانسعلی
یا یک اتفاق روال و خوبی برای یکی رخ میداد سریع میگفتن ببین طرف چقدر خوش شانسه
و یک نگاه بخودم به نتایج و اوضاع دیگران مینداختم که راحت تر زندگی میکنن و حداقل زندگی میکنن من که کلا قید زندگی رو زده بودم یا اون نگاه
بیشتر از اوضاع موجود از طرز تفکرم و از اون چیزای که داشت توی ذهنم میچرخید متنفر تر میشدم چون اون موقع نمیتونستم زیبای رو تحسین کنم در بیرون از خودم با اون نگاه شانسگونه که برای من هم میشود رشد ایجاد بشود
و از اون اوضاع که داشت بوجود میومد و اومده بود ناراضی بودم و میترسیدم
از خودم و افکارم که داشت خلق میشد و من هم زورم یا اگاهیم نمیرسید که درستش کنم
و میدیدم نمیتونم تغییر ایجاد کنم انگار یجورایی کنترل شرایط از دست من خارج بود و انکار بهترین گزینه این بود فکر کنم همه این شرایط شانسیه
و بیخیال بشم و منتظر باشم تا ی روز خوب بیاد تا یک دری ب خته بخوره شرایط من خوب بشه
( و من فقط تماشاچی بازی بودم نه اونی که میتونه تغییر بده بازی رو در حالی که خودم خالق اثر بودم)
ولی شانسی نبود چون من از فکرای که توی سرم بود میفهیدم این فکرا قشنگ نیستن و منم بدم میاد از طرز تفکرم و رفتارم و نتایج و بخاطرشونه که اوضاع من این شکلی شده و میشه و همچی از افکار خودم سر منشا میگیره ولی راه حل برای برطرف کردن اوضاع نداشتم
فقط مشکل این بود راه حل نداشتم برای تغییر طرز فکرم و اگاهیی نداشتم که مثلا بجای اینکه همش اون فکرای ناجور رو بچرخونم توی سرم بیام توجه کنم به زیبایی ها و نعمت ها و بخام که یکم بهتر باشم و عمل کنم و بدونم که میشه اوضاع بهتر بشه
و فکر میکردم چون من شانس ندارم یا شانسم بده پس اوضاع بخاطر اینه که جور در نمیاد برام پس نمیشود این جا جای ما نیست اصلا
و با این طرز تفکر انگار هر جا میرفتم منتظر اتفاقات ناخوب بودم نمیخاستم قدمی بردارم
و لاجرم دست از پا خطا هم نمیخاستم بکنم چون فکر میکردم لاجرم نتیجه بد خواهد شد برای من و دست به هیچ اقدامی و تغییری نمیزدم یا میزدم بخاطر باورها و طرز فکر خودم بد میشد بیشتر باور میکردم شانس رو
و از اون سمتم ترس داشتم از اینده ای که شانسی اوضاع ناجور پیش خاهد امد و اتفاقات بد گریبان گیرم خواهد شد نگو همش بخاطر افکار باور های خودم بوده:)نه جبر
و اون افکار داشت ناخوداگاه ارسال میشد ترس ایجاد میشد حس غم حس بد بخت بودن بد شانس بودن ضعیف و ناتوان و بدرد نخور بودن حس اینکعه من خوب نیستم هیچکس من رو دوست نداره و درکل احساس بدو نارضایتی و سر در گمی
چون این نگاه شانسی بودن بهم القا میکرد که اون بیرون تو در خطری ( ولی این ها همش نجوای ذهن و ساخته شده توسط ذهنم که شده بود باورم بود ) و هرچی پیش بیاد شره برات
پس حرکتی نکن مث این میمونه که فکر کنی یک ادم نحس هستی و هر کاری کنی به زررت تموم خواهد شد
ولی مشکل این طرز فکر اونجاییه که حتی اگر حرکتم نکنی افکارت رو داری با خودت و لاجرم اتفاقات بد و حس بد رو تجربه خواهی کرد و تنها راهش اینکه تغییر بدی افکارت رو و حرکت کنی
جواب سوال :موقعیتی که اول فکر میکردم بد شانسی اوردم و شکست خوردم بعدش فهمیدم نشانه خداوند بوده تا مسیر درست رو پیدا کنم ؟
گفتم بالا کل زندگی ما میتونه قبل اگاه شدنمون از قوانین بد شانسی باشه برامون چون این یک نوع نگاهه که ساخته میشه توی ذهن انسان
حتی همین الانشم توی هر چالشی اگر نتونیم از زاویه ای نگاه کنیم که بگیم الخیر فی ماوقع بازم انگار گفتیم اوضاع داره شانسی پیش میره برامون و تفاوت این گفتن الخیر فی ماوقع و اینکه فکر کنیم بد شانسی اوردیم توی یک چیزه تغییر حسمون بسمت خوب یا بد و کل داستان هم همین احساس خوبه هست جهت دهی افکار
انگار وقتی میگی الخیر فی ماوقع حتی توی دل شرایط بد ایمانت رو نشون میدی و انتخاب میکنی اتفاقات خوب رخ بده برات چون همچیز باوره توعه ایمانه توعه و باور کنیم که ایجاد حس خوب بدون در نظر گرفتن نتیجه بعدش بهترین راه کار هست برامون و فقط انجامش بدیم
و اینکه چرا اصلا ما باید روی شانس حساب باز بکنیم چیزی که بگیر نگیر داره مثل قمار میمونه یا میبازی یا میبری
ولی طبق قوانین که خداوند قرار داده و استاد عزیز بما داره اموزش میده باختی در کار نیست در نهایت تو پیروز میشی چون شانسی نیست