این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
مثالی که من میتونم در مورد خودم بزنم در مورد سرمایه گذاری در بورس بود اوایل که با پول کمی شروع کردم سود خوبی هم به دست آوردم و بعدا نجواهای ذهنی اومد سراغم که اگه من پول بیشتری سرمایه گذاری میکردم حتما خیلی بیشتر از این سود میکردم و این شد من من یه پول بزرگی تو بورس وارد کردم و از اون روزی که من پول به بورس وارد کردم از همون روز بورس منفی شد و هر روز صبح من به امید اینکه مثبت بشه سرم تو بازارها و اخبار بود تا موقعیکه من منتظر بودم از اونجا سود کنم هیچ اتفاقی رخ نمیداد فقط استرس و چه کنم چه کنم که سرمایه ام باد شد رفت هوا
و بالاخره تصمیم گرفتم اصلا و ابدا تو این جور بازارها من سرمایه گذاری نکنم تصمیمم خیلی جدی بود و گفتم در اولین فرصت پولمو با هر چقدر ضرر میکشم بیرون . و اون روز رسید اتفاقا اون روز هم بازار مثبت بود و ذهن من داشت منو غول میزد که دو روز هم صبر کن کلی از ضررات بر میگرده ولی من به خودم قول داده بودم و کل پولمو از اونجا در آوردم و جالبش اینه که دو روز هم بازار مثبت بود و اگه پولم میموند شاید یه کمی از ضرر هام بر میگشت ولی تصمیم من جدی بود و بعد از دو روز کلا بازار منفی شد تا مدتها
به قول استاد جهان با نشانه ها با ما صحبت میکنه ولی ما جدی نمیگیریم
یکی از نشانه ها که من همیشه جدی میگیرم عجله کردن هستش هول شدن و استرس …اگه ببینم در کاری عجله و استرس دارم زود میگم این یک نشانه هستش که در مسیر اشتباهم
یکی دیگه سود های خیلی عجیب و غریب که اگه زود بخری بردی و برنده شدی
یکی دیگه از نشانه ها اینه که طلا بخر دلار بخر گرون میشه سرمایه ات بذار حفظ بشه .و این کار باعث میشه من مدام قیمت طلا و دلار و چک کنم و منو از مسیر دور میکنه و تمرکزم روی کمبود میره
هر کسی بتونه اینارو به خودش یادآوری کنه و مرتب این آموزش هارو دنبال کنه طبق قانون هیچ اتفاقی که باعث بشه به عقب برگرده براش رخ نمیده
سلام خدمت استاد عزیز و مریم بانوی گرامی و همه دوستان نازنینم
یه دوستی داشتم توی تهران کارهای مربوط به اخذ ال سی برای شرکتها رو انجام میداد. میگفت وام درشت کسی خواست معرفی کن، پول مسدود شده سراغ داشتی معرفی کن اکی میکنم درصدتو بهت میدم.
سال 92 یه دوستی اومد بهم گفت یه پولی بلوکه شده پنج هزار میلیارده یه پرینت از عابربانک آورد دیدم ظاهراً درسته، با دوستم تهران تماس گرفتم گفت پیگیری میکنه.
بعد از چند روز تماس گرفت گفت باید یه شیرینی به بچه های بانک بدیم، گفتم چقدر؟ گفت 3تا سکه، اون زمان پول سه تا سکه میشد 3/500 و من با قرض اون پولو دادم، یادمه دانشجوی ارشد بودم، بعد از مدتی دوستم تماس گرفت گفت همچین پولی وجود نداره، حسابی دمق شدم دنیا سرم خراب شد، کلی رویاپردازی کرده بودم ولی همه چیز دود شد رفت هوا. من موندم و ضرر مالی و روحی.
اما درس گرفته بودم؟ نه چون بازم تکرار شد، چرا؟ چون میخواستم به شبه پولدار بشم.( الآن دارم تایپ میکنم واقعا از ذهنیت اون زمان خودم خندم میگیره)
چندماه بعدش باز یه نفر دیگه اومد برای اخذ وام و بعلت مبلغ پایین ملکش توی کارشناسی وام بهش تعلق نگرفت و وقتی جواب منفی رو شنیدم حالم بد شد. یه حمله عصبی بهم دست داد شب موقع خواب بدنم به شد و خیس عرق و نمی تونستم حتی کسی رو صدا بزنم مثل چوب خشک شده بودم.
از اونجا بود که به خودم گفتم این رویای یه شبه پولدار شدن رو بریز دور , گفتم این نشانه ای بوده که بیای توی مسیر درست همینکه سالمی باید این پیام رو جدی بگیری و الا شب میخوابیدی و دیگه بلند نمیشدی و دیگه دور اون توهمات رو خط کشیدم، شانس هیچ معنایی نداره، حالا بعد اون داستان وکالت میکنم و به مسیری که توش هستم ایمان دارم.
خوب خدارو هزاران بار شکر که من از اونجایی که که باید قوانین آشنا شدم اصلا هیچ چیزی رو شانسی نمیدیدم البته که قبل آشنایی با قوانین هم یادم نمیاد که به چیزهایی مثل شانسی واین جور چیزها علاقه ای داشته باشم
و بعد از کار کردن رو خودم وانجام تمرینات که روی دوره ها هست متوجه شدم که وقتی به صورت ممنتوم روی خودم کار میکنم تکید میکنم یعنی واقعا کار میکنم کامنت مینویسم کامنت میخونم وخودم بیشتر در گیر قوانین میکنم خوب چرخ زندگی بسیار روان میشود و مواقعی که روی خودم کارنمیکنم ویا مثلا ادای کار کردن رو درمیارم خوب نتایج مشخصا نشون میده پس برای من ثابت شده که نتایج زندگیم شانسی نیست مثلا در امد من در روز شانسی نیست فروش من مقدار مشتریان من حاشیه سود من وووو… هیچ چیزی شانسی نیست این شانسی نیست که من مدتها دنبال تولید یه جنس باشم و سردرگم باشم و یکدفعه شخصی بیاد در مغازه ام وبعد من ایده هایم رو بهش بگم واو هم استاد این کار باشد و در همان روز برایم نمونه تولید کند در حالی که من ماها فقط منتظر بودم که اون کار رو تولید کنم ونمیدانستم چطور خوب چطورش همین هست که من روی خودم وباورهایم باید کار کنم بقیه کارها رو خداوند به راحتی انجام میدهد به همین سادگی خداجون سپاسگذارم ازت میلیاردها بار
سلام حامد جان . اومدم از کامنتت تشکر کنم که واسه من الهام بخش بود . میدونی چرا ؟ چون متاسفانه من این ترمز شانس رو دارم .
و الان تو این فایل و در کل دنبال حذف کردنش هستم با پیدا کردن الگوها و منطق درست دادن به ذهنم . یکی از این منطق های عالی رو الان شما بیان کردید تو کامنت که چقدر واسم لذت بخش و تاثیر گزار بود ؛ خصوصا اینکه ظاهرا شما هم عین من کاسب هستید.
شما گفتید که هر وقت خوب روی خودتون کار میکنید یعنی اینکه خودتون رو بخوبی درگیر سایت و مطالبش میکنید و واقعا رو قوانین کار میکنید نتایج میاد و پر رنگ تر هستن و هر وقت هم که کمتر کار میکنید نتایج هم کمرنگ میشن ؛ پس کجای این موضوع شانسیه پس خیلی واضح عامل شانس داره کنار میره. چقدر به دلم چسبید چرا که دقیقا واسه خود منم همینه هر وقت که سعی میکنم بخوبی روی خودم کار کنم نتایجم بهتره و چرخ زندگیم روانتر و اینجا دیدم که بله پس این شانسی بودن دیگه چیه اصلا که من پذیرفتمش با این منطق خوب و عالی که الان از کامنت شما برداشت کردم.
قربونت وحید جان خیلی خوشحال شدم از توجه شما به کامنت من واحساس خوبی بهم دست داد و این مطلب که استاد همیشه میگه سعی کنید کامنتهارو بخونید وکامنت بزارین شاید یکی یه جایی از خوندن کامنت شما استفاده کنه و براش الهام بخش باشه ثابت شد که واقعا تاثیر گذاره
بازهم سپاسگذارم ازت واز استاد عزیز و همکاران سایتشون
تو متن این فایل یه جمله تو مغزم زنگ زد که میخوام راجبش داستان خودمو بگم
«این داستان نشان میدهد که چگونه یک سقوط بزرگ، میتواند سرآغاز پرواز باشد»
یک سال و هشت ماه بعد از مهاجرتم من از خدا درخواست شغل میکردم همه پس اندازم تموم شده بود و منی که به پدر و مادرم پول قرض میدادم الان مجبور بودم خرج زندگیمو از اونا بگیرم
تا اینکه صد میلیون پولمو یه صرافی خورد و هنوزم پس نداده بهم
و اون درد منو بیدار کرد چند تا الهام ساده رو انجام دادم و توی 4 ماه 170 میلیون پول ساختم منی که درامدم 1 تومن بود
از روز تولدم دقیقا شروع این داستان بود
و نمیدونم تا کجا قراره پیش برم فقط میدونم اون اتفاقی که فکر میکردم منو نابود میکنه وقتی دستمو تو دست خدا گذاشتم و جای مغز خودم روی حرف اون پیش رفتم و کارهای به ظاهر احمقانه رو انجام دادم همه چی عوض شد
و وقتی فهمیدم واقعا هدایت بوده که بقیه هم همون کارارو از روی من کپی کردن ولی نشد که نشد
هنوزم مغزم همش ساز خودشو میزنه ولی من دیگه نتیجه تو دستمه
شاید یه درصدم عوض نشدم راستشو بگم اما همون چند صدم درصد همه چی رو عوض کرده
من چندباری کامنت های شمارو مطالعه کردم ولذت بردم مثل وقتی که پارتی خداحافظی گرفته بودی وآدم هایی که نمیشناختنت بهت پول کادو دادن و وقتی پول نقدهارو شمردی دیدی 6 میلیون شدن
مثل وقتی که از خدا نشانه خواستی که مسیرت درسته و فک کنم 11 تا ماشین صورتی توو خیابون دیدی
یا به فراوانی مشتری ها توجه کردی و خودت یه مشتری خلق کردی
یا از شرایط ناخواسته ت بعد مهاجرت در عقل کل گفته بودی که مجبور بودی دوتا زبان یاد بگیری و حتی وقت برای شام خوردن نداشتی و احساست خوب نبود و اقای ثانی عزیز جواب خیلی خوبی برات نوشته بود حتی کمتر از یک ساعت پیش موقع شام خوردن یاد اون کامنتت افتاده بودم و این چندمین همزمانی امروز من بود الهی شکرت که اینقد قادر و اگاهی و هر لحظه حاضر وناظر . خیلی خوشحالم برات و خداروشکر میکنم که کلی پول ساختی و از خوندن کامنتت خیلی خوشحال شدم از خدای بزرگ برات بهترین های مادی و معنوی رو میخام
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
آره و به نظرم همه کسانی که آگاه شدند به خودشون و با جدیت دارند روی خودشون کار می کنند قطعا با تضادی مواجه شدند که شاید در ظاهر اسم اون رو شکست می گذارند اما همه ما می دونیم نقطه بیداری و نقطه عطف زندگیمون هست اون تضاد،،
خود من چند سال قبل با مسائل بسیار عجیب و غریبی روبرو شدم که شاید اگر طبق قانونمندی الهی قبلش با سایت و مفاهیم اصلی آشنا نشده بودم حتما از بین می رفتم به هزاران شکل ممکن بود که این اتفاق بیوفته ،،ولی به جرات می تونم بگم اون اتفاقات و اون تضادهایی که برام پیش اومد چنان درسهای بزرگ و عمیقی به من داد که برسم به جایی که حساب تمام شرایط و اتفاقات زندگیم را در همه ابعاد از خدا و جهان و آدمها و هر چیزی که فکر می کردم اون دلیل اصلی ناکامی ها و یا شرایط زندگی من هست جدا کنم و باور کنم که فقط و فقط باورها هستند که دارند کل شرایط زندگی من را در تمام ابعاد رقم می زنند
این بزرگترین دستاورد برام هست
حقیقتا برای اینکه این مهمترین موضوع زندگیم را بفهمم ارزشش رو داشت و اینکه فهمیدم شرک با آدم چی کار می کنه و قشنگ تو رو به قعر جهنم می بره و عذابی میکشی که دقیقاً در قرآن توصیفش کرده،،تو مختار هستی که بخوای مشرک باشی یا نباشی انتخاب با خود تو هست
و از خداوند می خوام کمکم کنه تا در مسیر قدرتمند کننده و عزت آفرین و عزت دهنده توحید هر روز بیشتر و بیشتر حرکت کنم
(تجربهی تو میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکستهای خود را از دریچهی ایمان و قانون الهی ببینند.)
سلام بر استاد شایسته و همه دوستان هم فرکانسی ام در این پروژه تغییر
اون اوایل که این پروژه رو گوش میدادم ی حس عجله ای میومد سراغم اما از ی جایی گوش ندادم چون آماده دریافت نبودم اما الا حسی اومدم و این فایل رو گوش کردم
و چقد حرف های سعید عزیز و استاد آگاهی داشتن
من از اون بچگی اصلا با این موافق نبودم که ی شبه پولدار بشم
اصلا بابام رو که دیده بودم که چطوری موفق شده
دیگه به این فکر نمیکردم که ی شبه میشه پولدار شد
چون الا که میبینم باورهای توحیدی پدرم بود که ی انسان که سواد هم نداشت آنقدر بین هم سن سال های خودش موفق بود
واقعا آدم نون باورهاشون میخوره
با اینکه کل جامعه الا دنبال ی شبه پولدار شدن و دنبال گنج و زیر خاکی هستن
من این سایت رو دارم و میتونیم به راحتی از باورهام نون بخورم خداوندا شکرت چی از این قشنگ تر الهی شکر
ی مدت البته یکی از دوستام منو عضو سایت وان ایکس بت کرده بود که 30 هزار تومن موجودی برام ریخته بود فوتبال و والیبال شرط بندی کردم اونم رفت و هیچوقت هیچ وقت اون راه ادامه ندادم چن اصلا با باورهای من نشد بود اون راه
و همیشه میگفتم هر کسی هرچی داره براش تلاش کرده زحمت کشید
پس واقعا حقشه
البته نمیدونستم که کل کار تلاش ذهنی و یک درصد فیزیک تا با استاد آشنا شدم
یادمه قبلا هم از طرف خواهر شما رو به من معرفی کرده بودن استاد که اون موقع آماده دریافت این آگاهی ها نبودم
اما الا حرفای استاد وحی منزل برای من
و جهان داره به فرکانس های ذهن من جواب میده به طور قطع
و هیچ شانسی در کار نیست اگه در راه باشم و ایمانم رو به خداوند حفظ کنم و جهان رو بر پایه فراوانی بدونم حتما حتما به خواسته ام منو خداوند میرسونه از آسون ترین و راحت ترین راه
استاد عزیزم ممنونم که همیشه با این فایل ها مسیر مارو با خداوند هم جهت میکنی
خدارا شکر می کنم من از بچه گی یه ویژه گی خوبی که داشتم، آدم خونسرد، صبور و مثبت اندیش بودم،
سعی می کردم به اتفاقات به ظاهر بد زندگیم نگاه مثبت داشته باشم،
اما از آنجایی که تو خانواده و شرایطی بزرگ شدم که مثل خیلی از افراد جامعه بیشتر نگاه منفی بین داشتن به زندگی و اتفاقات زندگی، منم یجاهای به خودم شک می کردم که نکنه این طرز فکرم اشتباه باشه، شاید نباید اینقدر مثبت نگر باشم،
اون موقع اصلا با قوانین آشنایی نداشتم،
من تو خانواده ای چشم به جهان گشودم که پدرم(خدا رحمت کنه) به عنوان فرد تاثیر گذار و بزرگ خانواده شدیدا درگیر افکار منفی بود، و این منفی نگری در جریان سال های طولانی تبدیل به افسرده گی شدیدش شده بود،
من تقریبا بیشتر از 20 سال توی اون خانواده زندگی کردم،
تو خونه مون همش صحبت از فقر و تنگ دستی، گرونی، جنگ تو کشور، بیکاری و مشکلات و منفی ها بود،
این مسائل خیلی با افکار و بارو هایم در تضاد بود،
خیلی اذیت می شدم،
با اینکه آدم مثبت نگری بودم، ولی همیشه احساس ضعف داشتم و خودم رو قربانی می دانستم که چرا من باید توی این چنین خانواده ای به دنیا می یومدم، اصلا چرا پدرم چنین افکاری رو داره، که باعث ترس و عدم آرامش تو خانواده مون بشه،
اگر من توی این خانواده به دنیا نمی اومدم شاید الان خیلی موفقتر می بودم،
من تو شرایطی خانواده گی بزرگ شدم که خیلی شباهت عجیبی داره با صحبت های که استاد در مورد شرایط خانواده گی شو و پدر شون گفتن،
که الان نمی خواهم بازش کنم،
خلاصه اینکه همیشه بابت این موضوع احساس قربانی شدن داشتم،
تا اینکه با قوانین خداوند و این سایت بی نظیر آشنا شدم، و تمام مسولیت زندگیم رو صفر تا صد شو گردن گرفتم، و چقدر آرام شدم، خدارا شکرررر
بعد اینکه پذیرفتم تمام اتفاقات زندگیم با فرکانس های خودم خلق شده و آینده ام رو فرکانس ها و باور های خودم می سازه،
همیشه سعی می کنم بجای اینکه احساس قربانی شدن داشته باشم، درس بگیرم از اتفاقات گذشته ام، و حواسم باشه چه فرکانسی رو می فرستم واسه خلق آینده ام،
وقتی عمیقا فکر می کنم به گذشته ام متوجه می شوم که اگر من چنین گذشته ای نمی داشتم شاید الان اینجا نبودم، شاید اون شرایط سخت زندگیم و اون تضاد های زندگیم باعث شده الان اینجا باشم درین مسیر، به واسطه ای تضاد های زندگیم سوالاتی برایم خلق شده که نتیجه اش آشنایی ام با استاد عزیزم سید حسین عباس منش هست،
بخاطر شرایط و اخلاق خاص پدرم ما زیاد مهمان نداشتیم و زیاد مهمونی نمی رفتیم،
و این شرایط باعث شده بود که من بیشتر مواقع دور از آدم ها باشم و تو خلوت خودم به اهداف خودم فکر کنم،
من از سن 12 یا 13 سالگی تو کلاس های محتلف شرکت کردم، توی همون سن کم خیاطی یاد گرفتم،
توی سن 14 یا 15 سالگی آموزش خیاطی می دادم،
تو مدرسه جز شاگرد اول کلاس بودم،
از همون سن کم رو پا خودم بودم، مستقل بودم، دستم تو جیب خودم بود، و با ذهنیت آزاد طلبی بزرگ شدم،
یاد گرفتم رو کسی حساب نکنم،
هر موقع یه کاری رو به کسی می سپردم و رو کسی حساب می کردم چنان زمین می خوردم که پشیمان می شدم از حساب کردن رو بقیه،
اون موقع ها خدای واقعی رونمی شناختم که بخواهم روش حساب کنم، ولی اینو می دونستم که رو بندگانش نباید حساب کنم،
الان میدانم که بجای ناراضی بودن و شکایت از گذشته، باید سپاسگزار خداوند باشم بابت گذشته ام،
چنان درس های رو برام داد که شاید در شرایط عادی نمیتونستم یاد بگیرم،
اصلا همش برنامه ریزی خداوند بوده که من بتوانم به خواسته هام برسم،
چون از زمانیکه من خیلی بچه بودم شاید 7 سالم بود نا خود آگاه به یسری خواسته ها و اهداف بزرگ فکر می کردم و یسری سوالاتی توی ذهنم می چرخید که شاید به ذهن خیلی از هم سن وسالام نبوده،
خدارا شکر می کنم بابت همه چی،
سپاسگزارم خدای مهربان که برنامه های زندگیم رو عالی چیدی، کاملا دقیق و درست، دقیقا طبق درخواست ها، باور ها و فرکانس های خودم،
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب همجهت با جریان خداوند
من به شخصه در زندگیم حتی زمانی که خیلی کوچک بودم هیچوقت یادم نمیاد که به شانس اعتقاد داشته باشم. ازونجایی که من از سن خیلی کم علاقه به بازی ورق داشتم همیشه یکی از پاهای ثابت ورقبازی و یه جورایی وزنههای جمع ورقبازها بودم یعنی تو همان سن و سال با بزرگانی بازی میکردم که شاید هرکسی میخواست باهاشون بازی کنه از قبل خودش رو بازنده میدونست اما من حتی 1% هم اعتقاد نداشتم که این فرد رو نمیشه برد و من باور داشتم اگر من درست بازی کنم بازی رو میبرم حالا هرکسی میخواد روبروم باشه و اصلاً لذت میبردم با آدمای قوی بازی کنم.
حتی در زمان مدرسه، دانشگاه و رابطه هم همچین نگاهی رو نداشتم. تنها موردی که یکم توش جای کار داشتم بحث کسبوکار بود که اون هم به لطف خدا درست شد.
اتفاقاً همین امروز داشتم برای یکی از دوستان همکار عزیزم تعریف میکردم که من اوایلی که وارد این کار شدم خیلی خودم رو با بزرگان حرفه خودم مقایسه میکردم و اون دوستانی هم که اون زمان کنارم بودن خیلی به این اعتقاد داشتند که آره فلانی رو نگاه کن چه شانسی داره این همه مثلاً اتفاق خوب براش افتاد.
ازونجایی که من خیلی کنجکاو شده بودم به فلانی بعد از چند سال این دوست عزیزمون رو دیدم و وقتی که ایشون رو ملاقات کردم کاملاً متوجه شدم که چرا فلانی شده فلانی و نکته جالب اینجاست که همان فلانی که چندین سال از من بزرگتر بود برگشت به من گفت ببین من تو رویام هم نمیدیدم که تو در سن تو بتونم در جایگاهی باشم که تو الان هستی.
هرچقدر هم که با استاد و قوانین جهان بیشتر آشنا شدم یقینم به اینکه من هستم که دارم اتفاقات زندگیم رو در تمام ابعاد خلق میکنم بیشتر و بیشتر شد.
این به این معنا نیست که قراره همه چیز یک شبه تغییر کنه و به شکل دلخواه ما در بیاد.
اما وقتی که باور داشته باشی همه چیز یک قاعده و قانونی داره خیلی امیدوارتر میشی به زندگی و با ایمان بیشتری حرکت میکنی. حتی در زمانهایی که شرایط به ظاهر دلخواه نیست اما در قلبت باور داری که این شرایط هم یه بخشی از پروسه است و به جای اینکه من ناامید بشم یا تردید کنم باید سعی کنم عملکرد بهتری از خودم نشان بدم.
از نگاه دیگه اساساً برچسب خوششانسی یا بدشانسی به فردی زدن هم کاملاً اشتباهه چون ما هرگز تو جایگاه افراد نیستیم و نمیدونیم آیا خود فرد هم نسبت به خودش چنین دیدگاهی داره یا نه؟
هرچند که عموم ما گاهاً انقدر بیانصاف هستیم که حتی وقتی شرایط خوب هم باشه احساس میکنیم که به اندازه کافی خوش شانس نیستیم و به راحتی ناسپاس میشیم.
واقعاً خداروشکر میکنم که هدایتم کرد به این مسیر تا درک بهتری از قوانین جهان داشته باشم
از خداوند برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم.
قبل از جواب دادن به تمرین این قسمت میخواستم از استاد عباسمنش و خانم شایسته و همه دست اندرکاران سایت تشکر کنم.
توضیحات جلسه که احتمالا خانم شایسته زحمت نگارش آن را کشیده اند، واقعا بی نظیر است.
این سوالی که به عنوان تمرین جلسه مطرح شده واقعا بی نظیر است.
این سوال یعنی چیزی به عنوان شکست وجود ندارد و ما اشتباها آن را شکست میدانیم و اگر اشتباه کنیم و آنرا شکست بدانیم قدم اول برای سقوط،به مدارهای پایین تر را برداشته ایم. چون وقتی تضاد یا اتفاق به ظاهر بد یا ناخواسته ای که فعلا و الان ناخواسته به نظر می رسد را شکست بدانیم، اتفاقات زیر می افتد.
اول ذهن خیلی اتو کشیده و کروات زده و مثل یک شخص تحصیل کرده و منطقی و کارآمد به تو می گوید خب ، عزیز دلم بیا ببین چه عواملی باعث شد که تو شکست بخوری؟
بیا و آن ها را احصا کن تا جلوی شکست های بعدی را بگیری پسرم!!!
در ابتدا انقدر این نجواها زیبا و دلسوزانه و برای پیشرفت های بعدی گفته می شود که تو اصلا نمیفهمی با نجواهای گمراه کننده رو به رو هستی.
تو نمیفهمی در مرحله اول ذهن تمرکز تو را روی شکست و پذیرش شکست برده و با ادامه دادن نجواها تو را به این پذیرش می رساند که تو یک فرد شکست خورده ای.
وقتی ذهن در این مرحله پیش روی کرد و تو متوجه نشدی، در مرحله بعد نجواها قوی تر شده و تو را یک فرد ناکارآمد و دست و پا چلفتی می نامد .
(طبق آموزه های دوره 12 قدم ، در این لحظات بهترین تصمیم برداشتن تمرکز از روی مشکل یا شکست یا ناخواسته است زیرا در لحظاتی که در دل تضاد قرار داریم ذهن به بهانه پیدا کردن راه حل ، تمرکز ما را روی مشکل حفظ خواهد کرد.
پس اولین راه انحراف تمرکز از روی مساله و در ادامه تمرکز بر روی خواسته ها و رسیدن مجدد به احساس خوب است.)
و در نهایت احساس بد ناشی از این نجواها باعث سقوط به مدارهای پایین تر می شود و در مدارهای پایین تر هم برای هر اتفاق بد و ناخواسته ای که خودت با افکار خودت رقم زدی. ذهن می آید با دلیل و منطق های واقعی با منطق اینکه این اتفاقی که افتاده یک شکست است در ابتدا تو را مقصر میداند و در ادامه…
برای برگشت به روال قبل و فرار از حل مساله و فرار از همراه شدن با چرخ جهان هستی، تمام تقصیرات را گردن عوامل بیرونی از قبیل: اطرافیان و خانواده و همسر و شرایط جوی و دولت و دلار و … می اندازد.
و زمانی به خود می آیی که کاملا از مسیر خارج شده ای…
و شاید هم بگی قانون برای من جواب نداد…
شایدم برگردی به باورهای گذشته و بگی شانس وجود داره و تقدیر هر کسی تو پیشونیش نوشته شده و تو پیشونی منم نوشته شده بدبخت…
کم کم دور و برت رو هم همون آدمای شکست خورده و غر و نق زن و شاکی از شرایط ، پر می کنن و تو باور می کنی زندگی همینه دیگه و همه هم شکست میخورن و مریض میشن و دکتر می رن و به هر حال محکومیم به ادامه دادن همین زندگی…
و تبدیل میشیم به یک انسان همیشه شاکی و ناراضی از شرایط…
اما من به خاطر فرصت حضور در این جهان مادی و تجربه خودم و اینکه لایق حضور خداوند در وجودم هستم و به خاطر مکالمه دائمی با خداوند و ارتباط مستقیم با او، ارزشمندترین موجود کیهان هستم ، از خداوند سپاسگزارم.
واقعا این سوال ارزشمند باعث شد این حرفا رو بنویسم و
زبان از سپاسگذاری به خاطر وجود این سایت و این مکان الهی و حضور من در جمع با ارزش ترین افراد دنیا و محلی که به خاطر ارسال ارتعاشات منحصر به فردش در کانون توجه پروردگار کیهان قرار داره… قاصره…
قانون مندترین نقطه کیهان همینجاست…
و ما همین الان در بهشت قرار داریم…
خدایا هزاران بار شکرت…
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
افراد با درک متفاوتی در این پروژه تغییر،
حضور دارند و با درک متفاوتی از قانون می توان به این سوال پاسخ داد.
به نظر من زمانی میتوانیم برای این سوال پاسخی داشته باشیم که با قوانین آشنا باشیم و برای کار کردن روی خودمان تعهدی پایدار داشته باشیم.
تعهدی به اسم رسیدن به احساس خوب، فارغ از هر اتفاق خواسته یا ناخواسته..
زمانی می توانیم از شکست هایی که قبلا اتفاق افتاده اما همان شکست نشانه ای از طرف خدا بوده تا ما ادامه مسیر را بفهمیم ، صحبت کنیم که بعد از آن شکست غرق در آن شکست نشده باشیم و توانسته باشیم بعد از آن شکست به احساس خوب رسیده باشیم و یا تسلیم شده باشیم تا به خداوند اجازه داده باشیم امرش را در زندگی ما جاری کند و توانسته باشیم روی دوش خداوند نشسته باشیم و خود را پایین نینداخته باشیم…
بستگی به این دارد در زمان شکست به نشانه ها شک نکرده باشیم و به خدا نگفته باشیم خب اینم از مسیری که تا اینجا گفته بودی و اینم از احساس خوب… نتیجش شد این. و از اینجا به بعد خودم می دانم…
زمانی که در احساس خوب باشی مسیر قابل تشخیص است.
اگر احساست بد باشد نمیتوانی تشخیص دهی اتفاقی که افتاده و ظاهرا شکست است، آیا کانون توجهت رقم زده؟ یا نه تضادیست که میخواهد تو را رشد بدهد.
هرچند در هر حالتی و با هر منطقی ، و بعد از هر روندی ، زاه برگشت به مسیر احساس خوب و راه استمرار در مسیر هم احساس خوب است.
طبق قانون جهان، احساس خوب = اتفاقات خوب…
وقتی مدتیست در احساس خوب قرار داری ، وقوع ناخواسته و یا اتفاقات به ظاهر بد و یا شکست ، یعنی تغییر مسیر به سمت مدار بالاتر و اتفاقات بهتر به شرط استمرار در احساس خوب…
اما پاسخ من در اجرای تمرین این جلسه…
آخرین تجربه همین چند هفته پیش بود.
تجربه ای که در تمام جنبه ها مرا رشد داد…
و بعد جدیدی از رشد شخصیت و تغییر در روال رشد اتفاقات زندگی برایم در حال آشکار شدن است.
من بعد از اینکه کارمند خدا شدم ، با رفتن دنبال نشانه ها هدایت شدم به آشنایی با کار جگرکی، کسب تجربه و کار کردن در جگرکی کنار جاده و بعد از دوماه به دنبال راه اندازی این کسب و کار رفتم.
و با اشتیاق فراوان به همراه همسرم جگرکی خود را راه اندازی کردیم…
من در منطقه ای که در پاسگاه شاغل بودم جگرکی هم زدم…
اتفاقات و نشانه های زنجیر وار گذشته ، انگار جاده ای یک طرفه ایجاد کرده بود، که فقط باید میرفتم.
اگر نمیرفتم…
ترسو بودم…
تسلیم نجواهای ذهن شده بودم.
نتوانسته بودم تصمیم بگیرم و اجرا کنم..
اگر نرفته بودم بعدها زیر بار نجواهای ذهن نمیتوانستم بلند بشم.
و به راحتی منطقی قوی دست ذهن میدادم ، که همیشه می توانست مرا برای حرکت نکردن و اجرا نکردن تصمیمات قانع کند.
در نهایت من با تمام توان مغازه جگرکی رو راه انداختم.
و غالبا در احساس خوب قرار داشتم و حتی احساس رهایی و آزادی و احساس قدرت داشتم.
و طبق قانون جهان اتفاقی جدید برای پایدار تر شدن این احساس بودم.
که ناگهان یعنی خیلی ناگهانی…
محل کار من انتقال پیدا کرد به یه شهر دیگه که حدودا 40 کیلومتر با خونه و جگرکی ما فاصله داشت….
قبلا وقتی من کارمند خدا شدم به شکل معجزه آسایی خدا محل کار منو به پاسگاهی آورد که کنار جگرکی بود و بعد هدایت شدم به جگرکی با وسایلش که نزدیک همونجا بود …
اما الان چرا اینجوری شده بود ، در حالی که من مدت ها بود در احساس خوب بودم…
طی فرآیندی که توضیح اون خیلی مفصله و توضیح اون در این کامنت فعلا نیاز نیست ، من فهمیدم ، پیام این تضاد اینه که باید جگرکی رو جمع کنم.
موندن من در این جگرکی مشکلاتی داشت که با احساس لیاقت من در تضاد بود که با اینکه همه این مشکلات ادامه داشت من به اونا بی توجه بودم و با تشخیص اینکه باید در مسیر و انجام این کار استمرار داشته باشم در برابر همه اون نا ترازی ها با بی توجهی خودم ، مقاومت میکردم.
و الان کم کم ادامه مسیر داره نمایان میشه.
و قدم ها یکی یکی داره گفته میشه.
اولش وقتی جگرکی رو جمع میکردم وسایل رو با گریه جمع می کردم اما میگفتم احساساتی شدن یعنی جاهل بودن.
الان با آموزش های دوره عزت نفس متوجه شدم استمرار در مسیر یعنی اجرای تصمیمات متوالی در عمل.
چون با هر تصمیمی که ما میگیریم و در عمل به اجرا در میاریم حتی اگر نتیجه ما رو راضی نکنه در قدم های بعدی و تصمیمات بهتری خواهیم گرفت و ظرف ما بزرگ تر خواهد شد.
الان متوجه شدم.
با زدن اون جگرکی خیلی بزرگ تر شدم.
رو ترس هام پا گذاشتم.
توانمندی هام رو تجربه کردم.
لبخند رضایت مشتری هام رو دیدم.
و بعد از جمع کردن جگرکی مهم ترین رکن تصمیمات جدیدم ، احساس لیاقت و ارزشمندی خودم و رسیدن به آرامش بیشتر در این برحه از زندگی شخصیم هست.
و قدم های بعدی به لطف الله مهربان با بالاترین کیفیت برداشته خواهد شد.
و در آینده نزدیک از تغییرات بزرگ زندگیم در این سایت الهی خواهم نوشت.
اون جگرکی در تمام جنبه ها تضادهایی داشت که باعث تولد خواسته های زیادی در من شده است.
و در ادامه، نیاز دارم بیشتر از دفعه قبل از محدوده امن خودم خارج بشم و ترسی که دفعه قبل با قدرت روش پا گذاشتم رو به سر ذهن بکوبم و دوباره روی ترس های بزرگ ترم پا بزارم و نتایج بزرگ تری رو رقم بزنم.
از خدا سپاسگذارم که بعد از جمع کردن جگرکی دوباره به احساس خوب رسیدم و در محل کار جدید هم در احساس خوب پایدار قرار دارم.
بنام خدای مهربان
مثالی که من میتونم در مورد خودم بزنم در مورد سرمایه گذاری در بورس بود اوایل که با پول کمی شروع کردم سود خوبی هم به دست آوردم و بعدا نجواهای ذهنی اومد سراغم که اگه من پول بیشتری سرمایه گذاری میکردم حتما خیلی بیشتر از این سود میکردم و این شد من من یه پول بزرگی تو بورس وارد کردم و از اون روزی که من پول به بورس وارد کردم از همون روز بورس منفی شد و هر روز صبح من به امید اینکه مثبت بشه سرم تو بازارها و اخبار بود تا موقعیکه من منتظر بودم از اونجا سود کنم هیچ اتفاقی رخ نمیداد فقط استرس و چه کنم چه کنم که سرمایه ام باد شد رفت هوا
و بالاخره تصمیم گرفتم اصلا و ابدا تو این جور بازارها من سرمایه گذاری نکنم تصمیمم خیلی جدی بود و گفتم در اولین فرصت پولمو با هر چقدر ضرر میکشم بیرون . و اون روز رسید اتفاقا اون روز هم بازار مثبت بود و ذهن من داشت منو غول میزد که دو روز هم صبر کن کلی از ضررات بر میگرده ولی من به خودم قول داده بودم و کل پولمو از اونجا در آوردم و جالبش اینه که دو روز هم بازار مثبت بود و اگه پولم میموند شاید یه کمی از ضرر هام بر میگشت ولی تصمیم من جدی بود و بعد از دو روز کلا بازار منفی شد تا مدتها
به قول استاد جهان با نشانه ها با ما صحبت میکنه ولی ما جدی نمیگیریم
یکی از نشانه ها که من همیشه جدی میگیرم عجله کردن هستش هول شدن و استرس …اگه ببینم در کاری عجله و استرس دارم زود میگم این یک نشانه هستش که در مسیر اشتباهم
یکی دیگه سود های خیلی عجیب و غریب که اگه زود بخری بردی و برنده شدی
یکی دیگه از نشانه ها اینه که طلا بخر دلار بخر گرون میشه سرمایه ات بذار حفظ بشه .و این کار باعث میشه من مدام قیمت طلا و دلار و چک کنم و منو از مسیر دور میکنه و تمرکزم روی کمبود میره
هر کسی بتونه اینارو به خودش یادآوری کنه و مرتب این آموزش هارو دنبال کنه طبق قانون هیچ اتفاقی که باعث بشه به عقب برگرده براش رخ نمیده
بنام خدا
سلام خدمت استاد عزیز و مریم بانوی گرامی و همه دوستان نازنینم
یه دوستی داشتم توی تهران کارهای مربوط به اخذ ال سی برای شرکتها رو انجام میداد. میگفت وام درشت کسی خواست معرفی کن، پول مسدود شده سراغ داشتی معرفی کن اکی میکنم درصدتو بهت میدم.
سال 92 یه دوستی اومد بهم گفت یه پولی بلوکه شده پنج هزار میلیارده یه پرینت از عابربانک آورد دیدم ظاهراً درسته، با دوستم تهران تماس گرفتم گفت پیگیری میکنه.
بعد از چند روز تماس گرفت گفت باید یه شیرینی به بچه های بانک بدیم، گفتم چقدر؟ گفت 3تا سکه، اون زمان پول سه تا سکه میشد 3/500 و من با قرض اون پولو دادم، یادمه دانشجوی ارشد بودم، بعد از مدتی دوستم تماس گرفت گفت همچین پولی وجود نداره، حسابی دمق شدم دنیا سرم خراب شد، کلی رویاپردازی کرده بودم ولی همه چیز دود شد رفت هوا. من موندم و ضرر مالی و روحی.
اما درس گرفته بودم؟ نه چون بازم تکرار شد، چرا؟ چون میخواستم به شبه پولدار بشم.( الآن دارم تایپ میکنم واقعا از ذهنیت اون زمان خودم خندم میگیره)
چندماه بعدش باز یه نفر دیگه اومد برای اخذ وام و بعلت مبلغ پایین ملکش توی کارشناسی وام بهش تعلق نگرفت و وقتی جواب منفی رو شنیدم حالم بد شد. یه حمله عصبی بهم دست داد شب موقع خواب بدنم به شد و خیس عرق و نمی تونستم حتی کسی رو صدا بزنم مثل چوب خشک شده بودم.
از اونجا بود که به خودم گفتم این رویای یه شبه پولدار شدن رو بریز دور , گفتم این نشانه ای بوده که بیای توی مسیر درست همینکه سالمی باید این پیام رو جدی بگیری و الا شب میخوابیدی و دیگه بلند نمیشدی و دیگه دور اون توهمات رو خط کشیدم، شانس هیچ معنایی نداره، حالا بعد اون داستان وکالت میکنم و به مسیری که توش هستم ایمان دارم.
سلام به استاد عزیز
خانم شایسته
و همراهان گرامی
بارها برام اتفاقاتی افتاده که ظاهر خوبی نداشتند
و از وجودشون خشمگین و ناراحت شدم
اما گذشت زمان برام روشن کرد که چقد به نفع من بوده.
در این روزها دارم روی یه سری ترسهای درونی خودم کار میکنم؛ و هر جا شجاعت به خرج دادم
نتایج عالی بوده برام.
من دوتا مشکل اساسی دارم
باور کمبود
و ترس از آینده
در کسب وکارم.
این دو عامل مانند چرخ های ماشین هستند
که هیچ وقت به هم نمیرسند و مهم سرعت و یا کندی اینها نیست.
این الهامی بود که دو روز پیش دریافت کردم
که تا زمانی که این دوتا هستند و درست نشوند
کار همان چرخ های ماشینو انجام میدهند.
در پناه الله باشید.
به نام خدا
سلام خدمت تمام اعضای سایت استاد عزیز
خوب خدارو هزاران بار شکر که من از اونجایی که که باید قوانین آشنا شدم اصلا هیچ چیزی رو شانسی نمیدیدم البته که قبل آشنایی با قوانین هم یادم نمیاد که به چیزهایی مثل شانسی واین جور چیزها علاقه ای داشته باشم
و بعد از کار کردن رو خودم وانجام تمرینات که روی دوره ها هست متوجه شدم که وقتی به صورت ممنتوم روی خودم کار میکنم تکید میکنم یعنی واقعا کار میکنم کامنت مینویسم کامنت میخونم وخودم بیشتر در گیر قوانین میکنم خوب چرخ زندگی بسیار روان میشود و مواقعی که روی خودم کارنمیکنم ویا مثلا ادای کار کردن رو درمیارم خوب نتایج مشخصا نشون میده پس برای من ثابت شده که نتایج زندگیم شانسی نیست مثلا در امد من در روز شانسی نیست فروش من مقدار مشتریان من حاشیه سود من وووو… هیچ چیزی شانسی نیست این شانسی نیست که من مدتها دنبال تولید یه جنس باشم و سردرگم باشم و یکدفعه شخصی بیاد در مغازه ام وبعد من ایده هایم رو بهش بگم واو هم استاد این کار باشد و در همان روز برایم نمونه تولید کند در حالی که من ماها فقط منتظر بودم که اون کار رو تولید کنم ونمیدانستم چطور خوب چطورش همین هست که من روی خودم وباورهایم باید کار کنم بقیه کارها رو خداوند به راحتی انجام میدهد به همین سادگی خداجون سپاسگذارم ازت میلیاردها بار
م
سلام حامد جان . اومدم از کامنتت تشکر کنم که واسه من الهام بخش بود . میدونی چرا ؟ چون متاسفانه من این ترمز شانس رو دارم .
و الان تو این فایل و در کل دنبال حذف کردنش هستم با پیدا کردن الگوها و منطق درست دادن به ذهنم . یکی از این منطق های عالی رو الان شما بیان کردید تو کامنت که چقدر واسم لذت بخش و تاثیر گزار بود ؛ خصوصا اینکه ظاهرا شما هم عین من کاسب هستید.
شما گفتید که هر وقت خوب روی خودتون کار میکنید یعنی اینکه خودتون رو بخوبی درگیر سایت و مطالبش میکنید و واقعا رو قوانین کار میکنید نتایج میاد و پر رنگ تر هستن و هر وقت هم که کمتر کار میکنید نتایج هم کمرنگ میشن ؛ پس کجای این موضوع شانسیه پس خیلی واضح عامل شانس داره کنار میره. چقدر به دلم چسبید چرا که دقیقا واسه خود منم همینه هر وقت که سعی میکنم بخوبی روی خودم کار کنم نتایجم بهتره و چرخ زندگیم روانتر و اینجا دیدم که بله پس این شانسی بودن دیگه چیه اصلا که من پذیرفتمش با این منطق خوب و عالی که الان از کامنت شما برداشت کردم.
بسیار بسیار ممنونم ؛ همیشه شاد و تن درست باشی.
قربونت وحید جان خیلی خوشحال شدم از توجه شما به کامنت من واحساس خوبی بهم دست داد و این مطلب که استاد همیشه میگه سعی کنید کامنتهارو بخونید وکامنت بزارین شاید یکی یه جایی از خوندن کامنت شما استفاده کنه و براش الهام بخش باشه ثابت شد که واقعا تاثیر گذاره
بازهم سپاسگذارم ازت واز استاد عزیز و همکاران سایتشون
تو متن این فایل یه جمله تو مغزم زنگ زد که میخوام راجبش داستان خودمو بگم
«این داستان نشان میدهد که چگونه یک سقوط بزرگ، میتواند سرآغاز پرواز باشد»
یک سال و هشت ماه بعد از مهاجرتم من از خدا درخواست شغل میکردم همه پس اندازم تموم شده بود و منی که به پدر و مادرم پول قرض میدادم الان مجبور بودم خرج زندگیمو از اونا بگیرم
تا اینکه صد میلیون پولمو یه صرافی خورد و هنوزم پس نداده بهم
و اون درد منو بیدار کرد چند تا الهام ساده رو انجام دادم و توی 4 ماه 170 میلیون پول ساختم منی که درامدم 1 تومن بود
از روز تولدم دقیقا شروع این داستان بود
و نمیدونم تا کجا قراره پیش برم فقط میدونم اون اتفاقی که فکر میکردم منو نابود میکنه وقتی دستمو تو دست خدا گذاشتم و جای مغز خودم روی حرف اون پیش رفتم و کارهای به ظاهر احمقانه رو انجام دادم همه چی عوض شد
و وقتی فهمیدم واقعا هدایت بوده که بقیه هم همون کارارو از روی من کپی کردن ولی نشد که نشد
هنوزم مغزم همش ساز خودشو میزنه ولی من دیگه نتیجه تو دستمه
شاید یه درصدم عوض نشدم راستشو بگم اما همون چند صدم درصد همه چی رو عوض کرده
امیدوارم بیام از موفقیت های بزرگتری بنویسم
استاد سپاسگزارم بابت وجودتون
سلام سارا خانم
وقت تان به خیر و شادی باشد
من کامنت های شما رو دنبال می کنم و وقتی کامنتی می گذارید یک ایمیل می آید و من مطلع میشم
خواستم لطفی کنید و این داستانی که در بالا اشاره کردید رو با جزئیات به ما بگید
قطعا برای ما درس دارد و برای خود شما هم تکرار می شود و آموزنده است
یا اگر در جایی از سایت این داستان رو نوشته اید، آدرس و جای کامنت رو بفرمایید که من برم مشتاقانه مطالعه کنم.
امیدوارم خیلی راحت خیلی زیاد پول بسازید و لذتش رو ببرید
ممنون بابت کامنت های قشنگتون
به نام خدای بخشنده ی مهربان
سلام سارای عزیزم امیدوارم حالت عالی باشه
من چندباری کامنت های شمارو مطالعه کردم ولذت بردم مثل وقتی که پارتی خداحافظی گرفته بودی وآدم هایی که نمیشناختنت بهت پول کادو دادن و وقتی پول نقدهارو شمردی دیدی 6 میلیون شدن
مثل وقتی که از خدا نشانه خواستی که مسیرت درسته و فک کنم 11 تا ماشین صورتی توو خیابون دیدی
یا به فراوانی مشتری ها توجه کردی و خودت یه مشتری خلق کردی
یا از شرایط ناخواسته ت بعد مهاجرت در عقل کل گفته بودی که مجبور بودی دوتا زبان یاد بگیری و حتی وقت برای شام خوردن نداشتی و احساست خوب نبود و اقای ثانی عزیز جواب خیلی خوبی برات نوشته بود حتی کمتر از یک ساعت پیش موقع شام خوردن یاد اون کامنتت افتاده بودم و این چندمین همزمانی امروز من بود الهی شکرت که اینقد قادر و اگاهی و هر لحظه حاضر وناظر . خیلی خوشحالم برات و خداروشکر میکنم که کلی پول ساختی و از خوندن کامنتت خیلی خوشحال شدم از خدای بزرگ برات بهترین های مادی و معنوی رو میخام
بسم الله الرحمن الرحیم
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
آره و به نظرم همه کسانی که آگاه شدند به خودشون و با جدیت دارند روی خودشون کار می کنند قطعا با تضادی مواجه شدند که شاید در ظاهر اسم اون رو شکست می گذارند اما همه ما می دونیم نقطه بیداری و نقطه عطف زندگیمون هست اون تضاد،،
خود من چند سال قبل با مسائل بسیار عجیب و غریبی روبرو شدم که شاید اگر طبق قانونمندی الهی قبلش با سایت و مفاهیم اصلی آشنا نشده بودم حتما از بین می رفتم به هزاران شکل ممکن بود که این اتفاق بیوفته ،،ولی به جرات می تونم بگم اون اتفاقات و اون تضادهایی که برام پیش اومد چنان درسهای بزرگ و عمیقی به من داد که برسم به جایی که حساب تمام شرایط و اتفاقات زندگیم را در همه ابعاد از خدا و جهان و آدمها و هر چیزی که فکر می کردم اون دلیل اصلی ناکامی ها و یا شرایط زندگی من هست جدا کنم و باور کنم که فقط و فقط باورها هستند که دارند کل شرایط زندگی من را در تمام ابعاد رقم می زنند
این بزرگترین دستاورد برام هست
حقیقتا برای اینکه این مهمترین موضوع زندگیم را بفهمم ارزشش رو داشت و اینکه فهمیدم شرک با آدم چی کار می کنه و قشنگ تو رو به قعر جهنم می بره و عذابی میکشی که دقیقاً در قرآن توصیفش کرده،،تو مختار هستی که بخوای مشرک باشی یا نباشی انتخاب با خود تو هست
و از خداوند می خوام کمکم کنه تا در مسیر قدرتمند کننده و عزت آفرین و عزت دهنده توحید هر روز بیشتر و بیشتر حرکت کنم
(تجربهی تو میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکستهای خود را از دریچهی ایمان و قانون الهی ببینند.)
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد جانم
سلام بر استاد شایسته و همه دوستان هم فرکانسی ام در این پروژه تغییر
اون اوایل که این پروژه رو گوش میدادم ی حس عجله ای میومد سراغم اما از ی جایی گوش ندادم چون آماده دریافت نبودم اما الا حسی اومدم و این فایل رو گوش کردم
و چقد حرف های سعید عزیز و استاد آگاهی داشتن
من از اون بچگی اصلا با این موافق نبودم که ی شبه پولدار بشم
اصلا بابام رو که دیده بودم که چطوری موفق شده
دیگه به این فکر نمیکردم که ی شبه میشه پولدار شد
چون الا که میبینم باورهای توحیدی پدرم بود که ی انسان که سواد هم نداشت آنقدر بین هم سن سال های خودش موفق بود
واقعا آدم نون باورهاشون میخوره
با اینکه کل جامعه الا دنبال ی شبه پولدار شدن و دنبال گنج و زیر خاکی هستن
من این سایت رو دارم و میتونیم به راحتی از باورهام نون بخورم خداوندا شکرت چی از این قشنگ تر الهی شکر
ی مدت البته یکی از دوستام منو عضو سایت وان ایکس بت کرده بود که 30 هزار تومن موجودی برام ریخته بود فوتبال و والیبال شرط بندی کردم اونم رفت و هیچوقت هیچ وقت اون راه ادامه ندادم چن اصلا با باورهای من نشد بود اون راه
و همیشه میگفتم هر کسی هرچی داره براش تلاش کرده زحمت کشید
پس واقعا حقشه
البته نمیدونستم که کل کار تلاش ذهنی و یک درصد فیزیک تا با استاد آشنا شدم
یادمه قبلا هم از طرف خواهر شما رو به من معرفی کرده بودن استاد که اون موقع آماده دریافت این آگاهی ها نبودم
اما الا حرفای استاد وحی منزل برای من
و جهان داره به فرکانس های ذهن من جواب میده به طور قطع
و هیچ شانسی در کار نیست اگه در راه باشم و ایمانم رو به خداوند حفظ کنم و جهان رو بر پایه فراوانی بدونم حتما حتما به خواسته ام منو خداوند میرسونه از آسون ترین و راحت ترین راه
استاد عزیزم ممنونم که همیشه با این فایل ها مسیر مارو با خداوند هم جهت میکنی
در پناه حق شاد سلامت و ثروتمند و سعادتمند باشیم
بنام خدای توانا!
خدایا شکرت!
134
خدارا شکر می کنم بابت حضورم درین سایت بهشتی،
خداراشکر می کنم بابت درکم از این قوانین بی نقص،
خدارا شکر می کنم من از بچه گی یه ویژه گی خوبی که داشتم، آدم خونسرد، صبور و مثبت اندیش بودم،
سعی می کردم به اتفاقات به ظاهر بد زندگیم نگاه مثبت داشته باشم،
اما از آنجایی که تو خانواده و شرایطی بزرگ شدم که مثل خیلی از افراد جامعه بیشتر نگاه منفی بین داشتن به زندگی و اتفاقات زندگی، منم یجاهای به خودم شک می کردم که نکنه این طرز فکرم اشتباه باشه، شاید نباید اینقدر مثبت نگر باشم،
اون موقع اصلا با قوانین آشنایی نداشتم،
من تو خانواده ای چشم به جهان گشودم که پدرم(خدا رحمت کنه) به عنوان فرد تاثیر گذار و بزرگ خانواده شدیدا درگیر افکار منفی بود، و این منفی نگری در جریان سال های طولانی تبدیل به افسرده گی شدیدش شده بود،
من تقریبا بیشتر از 20 سال توی اون خانواده زندگی کردم،
تو خونه مون همش صحبت از فقر و تنگ دستی، گرونی، جنگ تو کشور، بیکاری و مشکلات و منفی ها بود،
این مسائل خیلی با افکار و بارو هایم در تضاد بود،
خیلی اذیت می شدم،
با اینکه آدم مثبت نگری بودم، ولی همیشه احساس ضعف داشتم و خودم رو قربانی می دانستم که چرا من باید توی این چنین خانواده ای به دنیا می یومدم، اصلا چرا پدرم چنین افکاری رو داره، که باعث ترس و عدم آرامش تو خانواده مون بشه،
اگر من توی این خانواده به دنیا نمی اومدم شاید الان خیلی موفقتر می بودم،
من تو شرایطی خانواده گی بزرگ شدم که خیلی شباهت عجیبی داره با صحبت های که استاد در مورد شرایط خانواده گی شو و پدر شون گفتن،
که الان نمی خواهم بازش کنم،
خلاصه اینکه همیشه بابت این موضوع احساس قربانی شدن داشتم،
تا اینکه با قوانین خداوند و این سایت بی نظیر آشنا شدم، و تمام مسولیت زندگیم رو صفر تا صد شو گردن گرفتم، و چقدر آرام شدم، خدارا شکرررر
بعد اینکه پذیرفتم تمام اتفاقات زندگیم با فرکانس های خودم خلق شده و آینده ام رو فرکانس ها و باور های خودم می سازه،
همیشه سعی می کنم بجای اینکه احساس قربانی شدن داشته باشم، درس بگیرم از اتفاقات گذشته ام، و حواسم باشه چه فرکانسی رو می فرستم واسه خلق آینده ام،
وقتی عمیقا فکر می کنم به گذشته ام متوجه می شوم که اگر من چنین گذشته ای نمی داشتم شاید الان اینجا نبودم، شاید اون شرایط سخت زندگیم و اون تضاد های زندگیم باعث شده الان اینجا باشم درین مسیر، به واسطه ای تضاد های زندگیم سوالاتی برایم خلق شده که نتیجه اش آشنایی ام با استاد عزیزم سید حسین عباس منش هست،
بخاطر شرایط و اخلاق خاص پدرم ما زیاد مهمان نداشتیم و زیاد مهمونی نمی رفتیم،
و این شرایط باعث شده بود که من بیشتر مواقع دور از آدم ها باشم و تو خلوت خودم به اهداف خودم فکر کنم،
من از سن 12 یا 13 سالگی تو کلاس های محتلف شرکت کردم، توی همون سن کم خیاطی یاد گرفتم،
توی سن 14 یا 15 سالگی آموزش خیاطی می دادم،
تو مدرسه جز شاگرد اول کلاس بودم،
از همون سن کم رو پا خودم بودم، مستقل بودم، دستم تو جیب خودم بود، و با ذهنیت آزاد طلبی بزرگ شدم،
یاد گرفتم رو کسی حساب نکنم،
هر موقع یه کاری رو به کسی می سپردم و رو کسی حساب می کردم چنان زمین می خوردم که پشیمان می شدم از حساب کردن رو بقیه،
اون موقع ها خدای واقعی رونمی شناختم که بخواهم روش حساب کنم، ولی اینو می دونستم که رو بندگانش نباید حساب کنم،
الان میدانم که بجای ناراضی بودن و شکایت از گذشته، باید سپاسگزار خداوند باشم بابت گذشته ام،
چنان درس های رو برام داد که شاید در شرایط عادی نمیتونستم یاد بگیرم،
اصلا همش برنامه ریزی خداوند بوده که من بتوانم به خواسته هام برسم،
چون از زمانیکه من خیلی بچه بودم شاید 7 سالم بود نا خود آگاه به یسری خواسته ها و اهداف بزرگ فکر می کردم و یسری سوالاتی توی ذهنم می چرخید که شاید به ذهن خیلی از هم سن وسالام نبوده،
خدارا شکر می کنم بابت همه چی،
سپاسگزارم خدای مهربان که برنامه های زندگیم رو عالی چیدی، کاملا دقیق و درست، دقیقا طبق درخواست ها، باور ها و فرکانس های خودم،
خدایا راضی ام به رضایت…!
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب همجهت با جریان خداوند
من به شخصه در زندگیم حتی زمانی که خیلی کوچک بودم هیچوقت یادم نمیاد که به شانس اعتقاد داشته باشم. ازونجایی که من از سن خیلی کم علاقه به بازی ورق داشتم همیشه یکی از پاهای ثابت ورقبازی و یه جورایی وزنههای جمع ورقبازها بودم یعنی تو همان سن و سال با بزرگانی بازی میکردم که شاید هرکسی میخواست باهاشون بازی کنه از قبل خودش رو بازنده میدونست اما من حتی 1% هم اعتقاد نداشتم که این فرد رو نمیشه برد و من باور داشتم اگر من درست بازی کنم بازی رو میبرم حالا هرکسی میخواد روبروم باشه و اصلاً لذت میبردم با آدمای قوی بازی کنم.
حتی در زمان مدرسه، دانشگاه و رابطه هم همچین نگاهی رو نداشتم. تنها موردی که یکم توش جای کار داشتم بحث کسبوکار بود که اون هم به لطف خدا درست شد.
اتفاقاً همین امروز داشتم برای یکی از دوستان همکار عزیزم تعریف میکردم که من اوایلی که وارد این کار شدم خیلی خودم رو با بزرگان حرفه خودم مقایسه میکردم و اون دوستانی هم که اون زمان کنارم بودن خیلی به این اعتقاد داشتند که آره فلانی رو نگاه کن چه شانسی داره این همه مثلاً اتفاق خوب براش افتاد.
ازونجایی که من خیلی کنجکاو شده بودم به فلانی بعد از چند سال این دوست عزیزمون رو دیدم و وقتی که ایشون رو ملاقات کردم کاملاً متوجه شدم که چرا فلانی شده فلانی و نکته جالب اینجاست که همان فلانی که چندین سال از من بزرگتر بود برگشت به من گفت ببین من تو رویام هم نمیدیدم که تو در سن تو بتونم در جایگاهی باشم که تو الان هستی.
هرچقدر هم که با استاد و قوانین جهان بیشتر آشنا شدم یقینم به اینکه من هستم که دارم اتفاقات زندگیم رو در تمام ابعاد خلق میکنم بیشتر و بیشتر شد.
این به این معنا نیست که قراره همه چیز یک شبه تغییر کنه و به شکل دلخواه ما در بیاد.
اما وقتی که باور داشته باشی همه چیز یک قاعده و قانونی داره خیلی امیدوارتر میشی به زندگی و با ایمان بیشتری حرکت میکنی. حتی در زمانهایی که شرایط به ظاهر دلخواه نیست اما در قلبت باور داری که این شرایط هم یه بخشی از پروسه است و به جای اینکه من ناامید بشم یا تردید کنم باید سعی کنم عملکرد بهتری از خودم نشان بدم.
از نگاه دیگه اساساً برچسب خوششانسی یا بدشانسی به فردی زدن هم کاملاً اشتباهه چون ما هرگز تو جایگاه افراد نیستیم و نمیدونیم آیا خود فرد هم نسبت به خودش چنین دیدگاهی داره یا نه؟
هرچند که عموم ما گاهاً انقدر بیانصاف هستیم که حتی وقتی شرایط خوب هم باشه احساس میکنیم که به اندازه کافی خوش شانس نیستیم و به راحتی ناسپاس میشیم.
واقعاً خداروشکر میکنم که هدایتم کرد به این مسیر تا درک بهتری از قوانین جهان داشته باشم
از خداوند برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات را آرزومندم.
به نام رب هدایت گر.
سلام…
قبل از جواب دادن به تمرین این قسمت میخواستم از استاد عباسمنش و خانم شایسته و همه دست اندرکاران سایت تشکر کنم.
توضیحات جلسه که احتمالا خانم شایسته زحمت نگارش آن را کشیده اند، واقعا بی نظیر است.
این سوالی که به عنوان تمرین جلسه مطرح شده واقعا بی نظیر است.
این سوال یعنی چیزی به عنوان شکست وجود ندارد و ما اشتباها آن را شکست میدانیم و اگر اشتباه کنیم و آنرا شکست بدانیم قدم اول برای سقوط،به مدارهای پایین تر را برداشته ایم. چون وقتی تضاد یا اتفاق به ظاهر بد یا ناخواسته ای که فعلا و الان ناخواسته به نظر می رسد را شکست بدانیم، اتفاقات زیر می افتد.
اول ذهن خیلی اتو کشیده و کروات زده و مثل یک شخص تحصیل کرده و منطقی و کارآمد به تو می گوید خب ، عزیز دلم بیا ببین چه عواملی باعث شد که تو شکست بخوری؟
بیا و آن ها را احصا کن تا جلوی شکست های بعدی را بگیری پسرم!!!
در ابتدا انقدر این نجواها زیبا و دلسوزانه و برای پیشرفت های بعدی گفته می شود که تو اصلا نمیفهمی با نجواهای گمراه کننده رو به رو هستی.
تو نمیفهمی در مرحله اول ذهن تمرکز تو را روی شکست و پذیرش شکست برده و با ادامه دادن نجواها تو را به این پذیرش می رساند که تو یک فرد شکست خورده ای.
وقتی ذهن در این مرحله پیش روی کرد و تو متوجه نشدی، در مرحله بعد نجواها قوی تر شده و تو را یک فرد ناکارآمد و دست و پا چلفتی می نامد .
(طبق آموزه های دوره 12 قدم ، در این لحظات بهترین تصمیم برداشتن تمرکز از روی مشکل یا شکست یا ناخواسته است زیرا در لحظاتی که در دل تضاد قرار داریم ذهن به بهانه پیدا کردن راه حل ، تمرکز ما را روی مشکل حفظ خواهد کرد.
پس اولین راه انحراف تمرکز از روی مساله و در ادامه تمرکز بر روی خواسته ها و رسیدن مجدد به احساس خوب است.)
و در نهایت احساس بد ناشی از این نجواها باعث سقوط به مدارهای پایین تر می شود و در مدارهای پایین تر هم برای هر اتفاق بد و ناخواسته ای که خودت با افکار خودت رقم زدی. ذهن می آید با دلیل و منطق های واقعی با منطق اینکه این اتفاقی که افتاده یک شکست است در ابتدا تو را مقصر میداند و در ادامه…
برای برگشت به روال قبل و فرار از حل مساله و فرار از همراه شدن با چرخ جهان هستی، تمام تقصیرات را گردن عوامل بیرونی از قبیل: اطرافیان و خانواده و همسر و شرایط جوی و دولت و دلار و … می اندازد.
و زمانی به خود می آیی که کاملا از مسیر خارج شده ای…
و شاید هم بگی قانون برای من جواب نداد…
شایدم برگردی به باورهای گذشته و بگی شانس وجود داره و تقدیر هر کسی تو پیشونیش نوشته شده و تو پیشونی منم نوشته شده بدبخت…
کم کم دور و برت رو هم همون آدمای شکست خورده و غر و نق زن و شاکی از شرایط ، پر می کنن و تو باور می کنی زندگی همینه دیگه و همه هم شکست میخورن و مریض میشن و دکتر می رن و به هر حال محکومیم به ادامه دادن همین زندگی…
و تبدیل میشیم به یک انسان همیشه شاکی و ناراضی از شرایط…
اما من به خاطر فرصت حضور در این جهان مادی و تجربه خودم و اینکه لایق حضور خداوند در وجودم هستم و به خاطر مکالمه دائمی با خداوند و ارتباط مستقیم با او، ارزشمندترین موجود کیهان هستم ، از خداوند سپاسگزارم.
واقعا این سوال ارزشمند باعث شد این حرفا رو بنویسم و
زبان از سپاسگذاری به خاطر وجود این سایت و این مکان الهی و حضور من در جمع با ارزش ترین افراد دنیا و محلی که به خاطر ارسال ارتعاشات منحصر به فردش در کانون توجه پروردگار کیهان قرار داره… قاصره…
قانون مندترین نقطه کیهان همینجاست…
و ما همین الان در بهشت قرار داریم…
خدایا هزاران بار شکرت…
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
افراد با درک متفاوتی در این پروژه تغییر،
حضور دارند و با درک متفاوتی از قانون می توان به این سوال پاسخ داد.
به نظر من زمانی میتوانیم برای این سوال پاسخی داشته باشیم که با قوانین آشنا باشیم و برای کار کردن روی خودمان تعهدی پایدار داشته باشیم.
تعهدی به اسم رسیدن به احساس خوب، فارغ از هر اتفاق خواسته یا ناخواسته..
زمانی می توانیم از شکست هایی که قبلا اتفاق افتاده اما همان شکست نشانه ای از طرف خدا بوده تا ما ادامه مسیر را بفهمیم ، صحبت کنیم که بعد از آن شکست غرق در آن شکست نشده باشیم و توانسته باشیم بعد از آن شکست به احساس خوب رسیده باشیم و یا تسلیم شده باشیم تا به خداوند اجازه داده باشیم امرش را در زندگی ما جاری کند و توانسته باشیم روی دوش خداوند نشسته باشیم و خود را پایین نینداخته باشیم…
بستگی به این دارد در زمان شکست به نشانه ها شک نکرده باشیم و به خدا نگفته باشیم خب اینم از مسیری که تا اینجا گفته بودی و اینم از احساس خوب… نتیجش شد این. و از اینجا به بعد خودم می دانم…
زمانی که در احساس خوب باشی مسیر قابل تشخیص است.
اگر احساست بد باشد نمیتوانی تشخیص دهی اتفاقی که افتاده و ظاهرا شکست است، آیا کانون توجهت رقم زده؟ یا نه تضادیست که میخواهد تو را رشد بدهد.
هرچند در هر حالتی و با هر منطقی ، و بعد از هر روندی ، زاه برگشت به مسیر احساس خوب و راه استمرار در مسیر هم احساس خوب است.
طبق قانون جهان، احساس خوب = اتفاقات خوب…
وقتی مدتیست در احساس خوب قرار داری ، وقوع ناخواسته و یا اتفاقات به ظاهر بد و یا شکست ، یعنی تغییر مسیر به سمت مدار بالاتر و اتفاقات بهتر به شرط استمرار در احساس خوب…
اما پاسخ من در اجرای تمرین این جلسه…
آخرین تجربه همین چند هفته پیش بود.
تجربه ای که در تمام جنبه ها مرا رشد داد…
و بعد جدیدی از رشد شخصیت و تغییر در روال رشد اتفاقات زندگی برایم در حال آشکار شدن است.
من بعد از اینکه کارمند خدا شدم ، با رفتن دنبال نشانه ها هدایت شدم به آشنایی با کار جگرکی، کسب تجربه و کار کردن در جگرکی کنار جاده و بعد از دوماه به دنبال راه اندازی این کسب و کار رفتم.
و با اشتیاق فراوان به همراه همسرم جگرکی خود را راه اندازی کردیم…
من در منطقه ای که در پاسگاه شاغل بودم جگرکی هم زدم…
اتفاقات و نشانه های زنجیر وار گذشته ، انگار جاده ای یک طرفه ایجاد کرده بود، که فقط باید میرفتم.
اگر نمیرفتم…
ترسو بودم…
تسلیم نجواهای ذهن شده بودم.
نتوانسته بودم تصمیم بگیرم و اجرا کنم..
اگر نرفته بودم بعدها زیر بار نجواهای ذهن نمیتوانستم بلند بشم.
و به راحتی منطقی قوی دست ذهن میدادم ، که همیشه می توانست مرا برای حرکت نکردن و اجرا نکردن تصمیمات قانع کند.
در نهایت من با تمام توان مغازه جگرکی رو راه انداختم.
و غالبا در احساس خوب قرار داشتم و حتی احساس رهایی و آزادی و احساس قدرت داشتم.
و طبق قانون جهان اتفاقی جدید برای پایدار تر شدن این احساس بودم.
که ناگهان یعنی خیلی ناگهانی…
محل کار من انتقال پیدا کرد به یه شهر دیگه که حدودا 40 کیلومتر با خونه و جگرکی ما فاصله داشت….
قبلا وقتی من کارمند خدا شدم به شکل معجزه آسایی خدا محل کار منو به پاسگاهی آورد که کنار جگرکی بود و بعد هدایت شدم به جگرکی با وسایلش که نزدیک همونجا بود …
اما الان چرا اینجوری شده بود ، در حالی که من مدت ها بود در احساس خوب بودم…
طی فرآیندی که توضیح اون خیلی مفصله و توضیح اون در این کامنت فعلا نیاز نیست ، من فهمیدم ، پیام این تضاد اینه که باید جگرکی رو جمع کنم.
موندن من در این جگرکی مشکلاتی داشت که با احساس لیاقت من در تضاد بود که با اینکه همه این مشکلات ادامه داشت من به اونا بی توجه بودم و با تشخیص اینکه باید در مسیر و انجام این کار استمرار داشته باشم در برابر همه اون نا ترازی ها با بی توجهی خودم ، مقاومت میکردم.
و الان کم کم ادامه مسیر داره نمایان میشه.
و قدم ها یکی یکی داره گفته میشه.
اولش وقتی جگرکی رو جمع میکردم وسایل رو با گریه جمع می کردم اما میگفتم احساساتی شدن یعنی جاهل بودن.
الان با آموزش های دوره عزت نفس متوجه شدم استمرار در مسیر یعنی اجرای تصمیمات متوالی در عمل.
چون با هر تصمیمی که ما میگیریم و در عمل به اجرا در میاریم حتی اگر نتیجه ما رو راضی نکنه در قدم های بعدی و تصمیمات بهتری خواهیم گرفت و ظرف ما بزرگ تر خواهد شد.
الان متوجه شدم.
با زدن اون جگرکی خیلی بزرگ تر شدم.
رو ترس هام پا گذاشتم.
توانمندی هام رو تجربه کردم.
لبخند رضایت مشتری هام رو دیدم.
و بعد از جمع کردن جگرکی مهم ترین رکن تصمیمات جدیدم ، احساس لیاقت و ارزشمندی خودم و رسیدن به آرامش بیشتر در این برحه از زندگی شخصیم هست.
و قدم های بعدی به لطف الله مهربان با بالاترین کیفیت برداشته خواهد شد.
و در آینده نزدیک از تغییرات بزرگ زندگیم در این سایت الهی خواهم نوشت.
اون جگرکی در تمام جنبه ها تضادهایی داشت که باعث تولد خواسته های زیادی در من شده است.
و در ادامه، نیاز دارم بیشتر از دفعه قبل از محدوده امن خودم خارج بشم و ترسی که دفعه قبل با قدرت روش پا گذاشتم رو به سر ذهن بکوبم و دوباره روی ترس های بزرگ ترم پا بزارم و نتایج بزرگ تری رو رقم بزنم.
از خدا سپاسگذارم که بعد از جمع کردن جگرکی دوباره به احساس خوب رسیدم و در محل کار جدید هم در احساس خوب پایدار قرار دارم.