تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰ - صفحه 23


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

482 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مینا منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1346 روز

    سلام و درود

    خدایا شکرت که دوستم داری و دوستت دارم

    واقعا واقعا شانس و عکسش بد شانسی یا به قول قدیمی ها چشم شور وجود نداره

    حال خوب و اتفاق خوب و عکسش دقیقا وجود داره

    استاد جان خواستن و توانستن وقتی معنی پیدا میکنه که دستت توی دستت حضرت عشق خدای جان باشه

    با او بخوای و با او قدم برداری و اینبار یک قدم ما یک پله بالاتر میریم

    استاد در مسیر کسب و کار جدیدم فقط اون لحظه گفتم خداجونی تمام آیتم های کار ایده آل منو داره ولی توان و قدرتش میدونم تو وجودم مثل ذغال زیر خاکستر خوابیده بیدار کردنش باتو

    از خدا کمک خواستم و الان مثل شعله ای پر از گرما و حس خوبم

    خداجونی عاشقتم

    همه چیز باب میل من پیش میره و همه چیز رو برام زیبا تدائی میکنه چون فقط و فقط به دید مثبت پا تو مسیر این کار گذاشتم

    کاش قبل تر ها هم برا ازدواج با این دیدگاه اومده بودم و این باخت های چندساله رو نداده بودم بیخیال مهم اینه یکسالی هست جدی به زیبایی روابطمون نگاه میکنم و خیلی حال و اتفاقای قشنگی داریم

    آره قوانین از قبل ما بودن حالا با آگاهی در مسیر زیبایی قرار گرفتیم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  2. -
    مبینا سربلند گفته:
    مدت عضویت: 994 روز

    به نام خدای مهربان

    بگو خدایا شکرت بخاطر تک تک درس هایی که میگیری.

    من الان 2 ساله توی سایتم و 1 ساله جدی دارم کار میکنم و پیگیر محتوای سایت هستم

    کارهای عملیش رو انجام میدم

    توی هر جایی که ردی از قانون پیدا کنم میرم پِی اش ولییییی

    هنوز دارم لنگ میزنم

    فکر میکنم فقط یه سری درس های تئوری رو خوندم و اقدامات عملی ای هم که داشتم یجوری مثل امتحان دادن تو مدرسه ، فقط اون امتحان دادم و ازش گذشتم و هیچی ام الان بعد اون امتحان یادم نمیاد ، نرفته توی وجودممم

    می دونی

    هنوز قلبم درد می گیره از احساسات و افکاری که تجربه میکنم .

    نمی دونم

    برام دعا کنید

    قلبم باز شه و جرعت عمل کردن به الهامات رو داشته باشم.

    قطعا راهی که برای منه و در مسیر الهاماته ، خیلی اسان شده برام.

    خدایا اسانم کن برای اسانی

    خدایا خدایا خدایا من رو در موقعیت بهتر قرار بده

    کمکم کن شاد و اروم باشم

    همون چیزی که سال ها قلبم رو به درد میاورد الانم باز همونه

    ریشه اش توی شناخت خودم و دیگرانه

    ریشه اش توی اصطکاک داشتن با روش ارتباطاتم عه.

    نمی دونم

    خیلی دارم اذیت میشم موقع ارتباط با یه گروه ادم جدید .

    بازم انگار حس کمبود دوست و محبت و توجه و تعهد دارم.

    خستع ام از اسارت و برچسب هایی که رومه

    مثل طرز پوشش اجباری

    مثل برچسب جنسیت

    برچسب های ظاهری مثل خوشگل بودن قد کوتاه یا بلند بودن خوش اندام بودن…

    مثل درونگرا برونگرا بودن مثل تایپ شخصیتی

    مثل دانشجو یا دانش اموز بودن..

    همه اینها اسادتی هستن برای رام و مطیع کردن ما ، بابت چیز های اندک و بسیار ناچیزی کع به ضعم خودشون دارن بهمون میده‌.

    مثل غذا ، لباس ، خونه ی ناچیز

    در حد بقا

    جاست دیس

    سو

    پس به چی داریم باج میدیم واقعا؟

    خودمو میگم ، به چی دارم باج میدم؟

    اینکه رفتار هایی رو با زور و اصطکاک زیاد انجام بدم که برچسب ها رو حفظ کنم و اندک چیز هایی که برای بقا دادن بهم میدن رو از دست ندم؟

    چیز های ناچیزی که هزینشو خیلی دادم گرون میدم

    مثل روحم جسمم عمرم وقتم لحظاتم احساساتم چیزهایی که تجربه می کنم.

    چرا واقعا؟

    خودت باش دختر

    از چی می ترسی؟

    می ترسی چی رو از دست بدی؟

    یا فکر میکنی در قبال این همه شرک ورزی ، (نگه داشتن برچسب ها به امید خوشبختی بیشتر ) چی قراره نسیبت بشه؟

    به خودت بیا

    باهام محکم و راسخ حرف بزن

    قوی باش

    دقیق باش

    محکم باش

    تو بی نظیری

    من دوستت دارم با بند بند وجودم با تک تک سلول هام عاشقتممم بی نهایت

    هیچ وقت هیچکس رو انقدر دوست نداشتم .

    تو رو هر جوری که باشی

    هر جا هر مکان هر اشتباهی هم حتی اگه بکنه عاشقانه با جان دل با ون توی رگ هام که بخاطرت جریان داره ، دوست می دارم.

    تو خوبی ، کافی ای بی نظیری ، ارزشمندی

    نمی دونم چطور بگم

    می دونم خودتو گذاشتی رو فشار و یه وزنه 100 تنی رو گذاشتی رو دوشت

    چرا داداشم؟

    چرا فدات شم؟

    ایمان فعال یعنی حال کن خوشحال و سپاسگزار باش و ایمان داشته باش که به انرژی های تو پاسخ داده میشود .

    من باید خیلی دیپ بشم

    انقدر که کف گیرم بخوره قشنگ ته دیگ

    و این کار رو باید براش وقت بزارم و موازی پیش برم

    اینجور نیست که بشینم خونه و بتونم خودم رو موشگافی و تجربه و درک کنم و بشناسم ، من خودم رو از واکنش هام در موقعیت های مختلف میتونم بشناسم.

    از نحوه ی ارتباطاتم با مردم

    از جنس اتفاقاتی که برام میوفته ، میتونم کانون توجه ام رو بشناسم ، دارم تجربه می کنم. خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      خدیجه غلام زاده گفته:
      مدت عضویت: 2183 روز

      سلام به مبینا عزیز

      اول کامنت تون نوشته بودی 2ساله با استادم و یک ساله جدی شدم روی آموزش ها . و در ادامه گفتی که هنوز فکر میکنم قانون رو تئوری یاد گرفتم و من متوجه شدم هنوز به خواسته هات نرسیدی .

      و ناخداگاه یاد خودم افتادم .

      من دو بار متعهدانه شروع کردم روی آموزش ها و بعد تقریبا 7یا 8ماه شرایط و ایده ها و تغییرات بیرونی زندگی من شروع شد و من نفهمیدم کی و چه جوری به 80 درصد آنچه میخواستم رسیدم.

      برای همین وقتی نوشتی یک ساله جدی شدم برام عجیب شد چطور پس ….‌

      و دلم خواست تجربه خودمو برات بگم .

      من وقتی 13تیر 1402 بعد یکی دو تا چک و لگد از جهان متوجه شدم و به خودم آمدم و اونجا با همه وجودم و تک تک سلول هام متعهد شدم توی سایت و آموزش ها باشم و خواسته من یه شغل بود که درآمد داشته باشه و من خانه دار بودم و دلم می خواست مولد باشم و مفید باشم دلم میخواست برای خودم یه چیزایی بخرم بدون توضیح به کسی و بدون حتی گفتن به کسی.

      از تیر ماه شروع کردم و توی آذر ماه اوایل دوره لیاقت شرایط و موقعیت ها از جایی که فکرشم نمی کردم شروع شد و من بعد مدتی کوتاه به خودم آمدم و دیدم من شغل دارم و همیشه توی جیب هام پول هست .

      می خوام بگم محاله تعهد بالا داشته باشی و نرسی به آنچه در قلبت نیّت کردی. یعنی قانون خدا غلط میشه. اگر متعد واقعی و حقیقی باشی و نرسی به خواسته.

      من جوری کامنت می خوندم که با صدای اذان صبح به خودم می آمدم که اصلا نخوابیدم.

      و صبح شد. اولویت اولم سایت و کامنت بود.

      و یه بارم برای سلامتی ام شروع کردم با تعهد و هزاران نعمت و رشد برام ایجاد شد. بعد چندین ماه. از جمله رابطه ام با همسرم بهبود پیدا کرد.

      الآنم می خواهم بازم برای خواسته های جدیدم مثل فروش بیشتر متعهد بشم ولی هنوز نشده بمونم سر تعهدم .

      اونجا خواسته سوزان و میل و شور و شوق از درون منو می کشید.

      ممنونم از کامنت عزیزم .برام یاد آوری شد اون دوران .

      امیدوارم به هر آنچه در قلبت آرزو داری برسی .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2000 روز

    بنام رب قدرتمند وهابم

    سلام ب استاد عزیزم و دوستان عزیز

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    الهی ب امید او

    خدایا خودت هدایتم کن و بر قلمم جاری شو تا یک ردپای ارزشمند از خودم بجا بزارم برای زکیه آینده

    واقعا هیچی شانسی و اتفاقی نیست

    قبل اینجور فکر میکردم نمیکردم

    با خودم فکر میکردم

    فلانی چقد خوش شانسه همه دوسشدارن

    فلانی چقد خوش شانسه چ خونواده پولداری داره

    فلانی چقد خوش شانسه چ فرد مناسبی اومد تو زندگیش ،عجب ازدواجی کرد

    فلانی چقد خوش شانسه فلان رشته قبول شد الان سرکاره

    فلانی چقد خوش شانسه چقدد خاستگار داره،چقد فامیل دوسشدارن

    چ احترامی بهش میزارن

    من چقد بدشانسم هیشکی منو دوست نداره

    من چقد بدشانسم ک تو روستا بدنیا اومدم

    من چقد بدشانسم ک خانواده ی پرجمعیتی دارم

    من اگه شانس داشتم بقیه دوسم داشتن

    اگه شانس داشتم مث فلانی جهاز خوب میخریدم

    اگه شانس داشتم خاستگاری ب تورم مبخورد خخخخخ

    اگه شانس داشتم لباس های خوشگل میپوشیدم

    اگه شانس داشتم هرچی دوسداشتم میتونستم بخرم

    هر تیپی ک دوسداشتم میتونستم بزنم

    من اگه شانس داشتم پزشکی یا پرستاری قبول میشدم

    اگه شانس داشتم حساب کتابم خوب بود ریاضی و خوب یاد میگرفتم

    درس های تخصصی رو با نمره خوب پاس میکردم

    مردم چقد شانس دارم

    من چقد بد شانسم

    یادمه من هیچ وقت برای ریاضی تلاش نکردم ک خوب بشه ریاضیم تو خونه تمرین نمیکردم میگفتم باید راهنما کمکی داشته باشم ک ندارم پس یاد نمیگیرم

    ب جز برای ریاضی پیش دانشگاهی ک معلمم ک دوسداشتم ،ی کم میانه ام با ریاضی بهتر شد و دوسداشتم ک تمرین کنم

    ب جز درس اصول 2 رو ک ی بار افتادم و کمر همت و بستم گفتم میخوام یاد بگیرم و شروع کردم ب تمرین کردن و یاد گرفتن ک نمره ام و ک دیدم اخر ترم باورم نمیشد

    اصول 2 رو 18 پاس کردم ک برای ترم بعد اصول 3رو هم ب همون روش 18 پاس کردم

    پس من میتونستم یاد بگیرم و نمره خوب بگیرم فقط تلاش نکرده بودم براش

    یا برای روابط ک رابطه ام با تمام خانواده ام کارت و پنیر بود

    ولی وقتی ک با قانون آشنا شدم

    اومدم توجه کردم ب زیبایی های افراد خانواده ام ،تحسبن کردنشون،دوست داشتن خودم و بقیه

    عشق دادن ب خودم و بقیه

    دیدم ععععع رابطه ام داره خوب میشه باهاشون اونا چقد منو دوست داشتن و من نمیدبدم

    دیدم ک شانسی نبست ک بقیه دوست داشته باشن

    همه اش ربط داره ب نوع نگاه خودت

    اینکه از چ دیدی داری بقیه رو نگاه میکنی

    قبلا آرزوم بود کسی بهم هدیه بده

    و خیلی ب ندرت یا شایدم دریافت نمیکردم

    ولی الان بدون اینکه از کسی انتظار داشته باشم دریافت میکنم

    در مورد محل زندگیم ، من فهمیدم تو بهترین جای ممکن بدنیا اومدم

    دوران بچگیم هرجقدر دوسداشتم بادوستام بازی کردم

    تو بلندی کوه بازی کردم

    صندلی درست میکردبم و غروبا مینشتیم رو چاله های بزرگی ک لبه پرتگاه بود و پاهامون رو آویزون میکردیم و غروب و نگاه میکردیم

    حرف میزدیم

    تو سرو کله هم میزدبم

    آواز میخوندیم

    ،رو شاخه ی درختا خونه بازی کردم

    تو شیب کوه و تپه سُرسُره بازی کردم اون شیب شاید 50،60،70 درجه خخخخخ

    خیییلی کیف میداد

    چقد لباسامون پاره میشد

    زانو هامون خراش برمیداشت ولی باز میرفتیم یادش بخیر

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    تو بحث خاستگار ،2 آبان ی کیس بهم معرفی شد ک خداروشکر

    با هدایت الله ردش کردم

    دیروز ک 19 آبان بود از صبح نشونه ها میومد ،هر طرف و نگاه میکردم

    قمری جفت میومد تو مسیر نگام

    غروب دیروز خواهرم از اندیمشک اومد خونه امون قراره چند روز بمونه ب همراه دوتا گل پسرش شاهو و حافظ

    شب گوشیش زنگ خورد

    همون خانم واسطه ای هست ک کیس جدید معرفی میکنه

    من تو اتاق بودم خواهرم تو هال داشت باگوشی صحبت میکرد

    بعد ک قطع کرد اومد تو اتاق خندید گفت ی مدته ک باهام تماس نگرفته

    عجب زمانی تماس گرفته

    بعد عکس طرفو بهم نشون داد و شرایطش و هم گفت ،عکسش و ک دیدم

    حسم گفت این شخص آدم من نیست

    و همون لحظه گفتم ن

    مادر ی کم صحبت کرد،بعد دیگه اصرار نکرد

    متوجه شدن ک نمیتونن منو مجبور کنن ب ازدواج

    کاری ک با خواهرهای قبلیم انجام دادن

    یکی از آجیام هنوز هم میگه من راضی نبودم شمامجبورم کردین

    و احساس گناه میده

    من خودم مسئولیت زندگیم و ب عهده گرفتم و میخوام تصمیمی ک میگییرم خودم بگیرم و مسئولیتش باخودم باشه

    فردا رو نخوام از بقیه ایراد بگبرم ک تقصیر شما بوده

    یکی از آجیام دیشب بهم گفت زکیه تو خییلی خوش شانسی ک اینحور بهت کیس معرفی میشه برای ما همچبن شرایطی نبود

    من دارم روی خودم کار میکنم

    ک این کیس ها معرفی میشه

    و هربار شرایطشون بهتر میشه

    این نشون میده هیچی شانسی نیست

    من خالق زندگی خودم هستم

    من دارم با افکارم زندگیم و خلق میکنم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1586 روز

      سلام زکیه جان!!!

      واقعا هیچی شانسی نیست…

      مخصوصا ماها ..که یه خانم هستیم…چقدر زندگیهامون طبق باورهای دیگر افراد”اطرافیانمون و جامعه مون بود…

      هر چقدر میگذره..امروز بزرگترین سپاسگزاریام…

      بخاطر همین نوع نگاهی بود که ازدواجی نامناسب اون موقعها وارد زندگیم نشد…

      ازدواجی که من داشتم زیر دنده هاش لِه میشدم..

      زکیه جان.صحبتت یادم از دوستان اهوازیم اومد..نوع کلامتی که مینویسید!

      …در ادامه.‌صحبتم!

      یچیزی بگم!!!من از بچگی یه شخصی همیشه میومد توی بیداری جلوی چشمام وامیستاد..

      و همیشه میگفتم خدایا این پسر کیه!

      تا مهرماه سال 97…..

      این شخص از یه طریق معجزه آسا که من با خواهر ایشون دوست شدم.‌که برادر ایشون بود ..ما با همدیگه آشنا شدییم.

      ولی بخاطر نداشتن عزت نفس..

      و بخاطر اون باوری که من هنوز آمادگی دریافتش نبودم..

      این شخص از زندگی من دور شد..

      ولی ..ناگفته نمونه..نشانهاش هر بار میومد….

      تا اینکه از خدا بگم!!

      خدایا این موضوع چرا باید توی این شرایط قرار بگیره!؟

      چرا من یسری گفتها میبینم چه چیزیه!!

      داستان من زکیه جان خیلی عجیب غریبه‌‌!

      تا اینکه این رابطه ادامه یافت..و هر بار شدتش زیاد بود..

      ولی به مرحله ازدواج ختم نمیشد..

      تا اینکه سال 1400 که من وارد این مسیر شدم..

      یه شب یه الهامی بهم رسید..

      اون خواب بهم گفت..دلیل اومدن اون فرد به زندگیت….

      درسته به شرایط ازدواج ختم نشد..

      اول ..آوردمت به اینجا تو خودتو لایق بدونی ….

      و به من که خداتم!!! برسی …

      و بجز ازدواجت هر چیزی که بخای بتونی زندگیتو خلق کنی..

      این ازدواج از طرف من انجام شده…و من تو زمان مناسبش تو رو توی زندگی این شخص گذاشتم…

      و هر بار بهم الهام میکنه باید تکاملت طی بشه..الان نزدیک به 8 ساله..هنوز بصورت ظاهری این شخص وارد زندگیم نشده..

      ولی نشانهای خداوند تایید رو زده..

      اینکار یکار تمام شده هست…

      الان دیگه ..از اون خاستگارهایی که در مسیر من بودن به لطف خدا همه قطع شد..که یه روز خواهرم بهم گفت..

      که نرگس بعد اون موقعیت هنوز موردی نداشتی..گفتم نه!!!

      لطف خدا اون ادمهایی که در مدار من نبودن کاملا قطع شد..

      و خدا داره پلنهای ازدواج با این شخصی که از کودکی بهم الهام کرد..رو میچینه!

      دقیقا همون تصویر خواب کودکیم… بطرز خیلی راحت و آسان‌.بهم داد …..بعد تو گوشیم سیوش کردم..

      و قدم بعدی الهام اومد.عکستو بزار کنارش…

      و الهام بعدی..دقیقا اسفند ماه همین سالی که گذشت.403…

      بعد از یه تمرین…منو آماده دریافت تصویر بعدی کرد..

      اون شخصی که خواهر ایشون بود..و داشت این عکس رو از من پنهان کرد..

      یه صبح بهم گفت….گوشیتو روشن کن..این شماره ایی که بهت میگم سیوش کن…

      الله اکبر….

      اون صبح ….همون تصویری که به گفته خودش” تو دفترم کشیده بودم….

      دقیقا همون تصویر رو روی پروفایل واتسابش بهم نشون داد.با دو تصویر..

      بهم گفت اگه سیو نمیشه..با اونیکی گوشیت عکسشو بگیر..

      بعد قدم بعدی رو بهت میگم…

      زکیه جان..داستان زندگی من خیلی خیلی از طرف خیلی اشخاص براشون توضیح بدم..میگن رویا پردازیه..

      ولی اون رویا پردازی نیست.این عین واقعیته…

      من خلاصه وار نوشتم..

      میخام بگم هیچ شانسی نیست…

      ما هدایت میشویم

      ولی اگه گوش بفرماش باشیم..

      من با خداوند تونستم به این مرحله برسم..

      باید بزاریم هر کسی جفت خودشو پیدا کنه..

      بهمین دلیل خدا میگه زنان مومن با مردان مومن…

      کبوتر با کبوتر .باز با باز..

      این الهام همیشه بهم میگفت..نرگس .من برات همسر قرار دادم…

      و هر جا خاستگاری که در مسیر نادرست بود..که توی همین سال گذشته از طرف کسی بسمت من بیان!

      اون شخص اصلا نیومد…و دلیلشو خدا بهم گفت..نرگس منم که دارم برات برنامه ریزی میکنم..

      .

      من به این درک رسیدم..باید توی مسیر درست بمونم تا افراد مناسب تو زندگیم بیان.و بزارم خداوند خودش برام چیدمان کنه..

      دلیل اومدن من تو این مسیر..بخاطر نشانهای بزرگی که از این شخص بهم رسید…تا من بدونم دلیل این نشانها چیست!؟.

      شب یه فرشته بهم تبریک گفت…و گفت تو لایق این شخصی…..

      انشالله تو زمان خودش میام باهاتون به اشتراک میزارم..انشالله زوده..فقط زمانشو نمیدونم..

      آرزوی خوشبختی برای همه کسانیکه در این مسیر هستند.

      فقط تو مسیر درست..و اتفاقات خوب و با ادمهای هم مدار مثل خودمون‌‌‌…

      قانون خدا مو لای درزش نمیره‌‌‌…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1586 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان..

    سلام و درود به بهشت همیشه در حال بهبودم..

    بهشتیکه که روزانه مرا در مسیر راه درست هدایت میکند.

    آیه هدایت الهی در برابر کنترل ذهن و پیروی در مسیر الهی…28 سوره کهف..

    وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاهِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ ۖ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا ۖ وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا

    با کسانی که صبح و شام، پروردگارشان را می خوانند در حالی که همواره خشنودی او را می طلبند، خود را پایدار و شکیبا دار، و در طلب زینت و زیور زندگی دنیا دیدگانت [از التفات] به آنان [به سوی ثروتمندان] برنگردد، و از کسی که دلش را [به سبب کفر و طغیانش] از یاد خود غافل کرده ایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیاده روی است، اطاعت مکن.

    ………………….

    بریم سر وقت تمرین یه وقت الهی دیگه…و عمل به آن….

    …..

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاه‌تر چه درسی از آن گرفتی؟

    …..

    من سالها بخاطر روابط ناجالبی که داشتم…باعث شده بود وارد مسیرهاییی بشم که فقط باختن پولی که میساختم بود..فکر میکردم سود گرفتن از دیگران…یا فلان کارها میتونه منو پولدار کنه..

    چه دردها و رنج هایی برای خودم بوجود اوردم..

    چقدر زیر دنده های جهان فشار آوردم..

    و میگفتم این شانس منه..چرا برای من این اتفاقها میفته…

    و هر بار فشارش زیاد بود..جوریکه که تَق میزد تو گوشم….

    تا یه شب از طرف شخص نزدیکم بد کتک خوردم..

    تا یجایی گفتم..نرگس یکاری انجام میدی که اینقدر چک و لگد میخوری…

    اینقدر فشارها هر بار زیاد میشد توی روابطم..

    که باعث میشد….

    تا خودمو پیدا کنم…

    و تا اینکه دیدم هر روز بیزنسم بجای اینکه رشد کنه.هر روز فقیر و ناتوانتر میشه

    روابطم هر روز بدبختر و از بیین رونده میشه

    شرایطهایی که برام بوجود میومد..برای روابط..داغونتر از گذشتها میشه..

    و نابسامانهایی…که افراد ناجور وارد زندگیم میشه…

    اون شب خیلی حالم بد بود…اونجا جهان بهم نشون داد مسیرت اشتباه هست…

    دقیقا یادم از صحنه ایی اومد..یه روز رفتم برای گردگیری ..دستم خورد به سیم برق..اون لحظه احساس کردم پاهام خشک و به لرزه افتاده..

    و اونجا لطف خدا باعث شد دمپایی پلاستیکی بپوشم تا اونو خنثی کنه..

    ولی اونجا گفتم نرگس..هیچ وقت توی این موقعیت رفتی…سعی کن از قبلش برق رو قطع کنی..

    و استادم سعی کردم..هر چیزی رو از قبل”بررسی کنم.چون طبق قانون تو یه سیب رو از بالا بندازی پایین..تو هوا نمیمونه..این قانون جذبه..

    هیچی شانسی نیست..

    یه روز با خواهرم برای بورس برای بانک بود!ما کارای ثبتنامشو انجام دادیم‌…بهمون گفتن !بعد یه مدت میلیونها تومن سود میکنین..و من و خواهرم نفری 500 گذاشتیم.یه مدت رفت بالا…

    گفتن بزاریید بمونه…و ما گذاشتیم بمونه..چند روز بعداش تمام اون پولها توی بانک هیچ سودی که نکرد هیچ.ارزشش بسیار اومد پایین.

    ولی ما توی یه موقعیتی فروختیم.که بازم همون 500 تومنیه بهمون برگردونده شده..دقیق یادم نمیاد..

    اونجا فهمیدم هیچ وقت همچنین کاری انجام ندم.

    .بعد یه مدت بورس رو گذاشتم کنار..حتی وسوسه هم نشدم…

    ….

    اتفاقا یه مثالی بزنم..یکی از اشنای نزدیکم ایشون توی بورس کار میکردن..استاد 80 میلیارد..این حجم از پول بجز خودش…از دیگران میگرفت…میگفت این مقدار بهم بدیین.من خیلی تو کار بورس عالی ام…

    شما هم پول بدیین اینقدر بهتون بدم..و افراد میگفتن چقدر خوب…

    تمام پولهاش از بیین رفت..وو.ایشون کلا رفت تو فاز افسردگی..

    و چقدر زندگیش به مشکل برخورد…

    حالا من 500 گذاشتیم به طمع شانس…و حتی یفرد نزدیکم…و طمع کردن و روی این شخص حساب کردن…

    واقعا من ضررها کردم..بجز پول….چقدر شخصیتم قربانی شد….

    استادم من توی پول خیلی ضرر نکردم..ولی توی شخصیتم نابود شدم….همیشه فکر میکردم زندگی یه شانس هست…

    من آسیبها دیدم..

    اونشبی که توی روابطم بهم چک زد..هنوز صدای چکشو میشنوم…اونجا لطف خداوند بود که مرا هدایت کرد….

    استاد عزیزم…همه ماها که دارییم شبانه روز کنترل ذهن میکنیم..دارییم سعی میکنیم…

    بخاطر اینکه بجز تمام قانونها…..که همه ادمها بهش ایمان دارن….

    ما قانون زندگی رو درک کردییم..

    میدونیم هر خاسته ایی نیاز به تمرین و خودشناسی داره…

    میدونیم هر باوری رو ساختی همونو به زندگیت دعوت میکنی

    میدونیم..درکش؟کردیم..

    اینروزا دارم بیشتر احساس میکنم….اگه یه زره احساسم بد بشه..فورا بدون برو برگرد ..همون لحظه وارد زندگیم میشه…

    خیلی سعی میکنم…خوب عمل کنم تا خوب نتیجه بگیرم….

    چون طبق قانون خداوند…هر عملی..یه بازدارنده ایی داره…

    باید” قدر این موقعیت رو بدونیم.تا خوب زندگی کنیم…

    و تمام اون موقعیتهایی که توی زندگیم داشتم بهش برمیخوردم‌بخاطر بما کسبت ایدیهمی که داشتم نااگاهانه استفاده میکردم..

    انشالله از خداوند برای خودم و بچهای این بهشت میخام همیشه..مواظب افکار و باورامون باشیم..مهم نیست ظاهر من چیه!!!مهم باورای منه که داره اطرافمو میسازه…

    و طبق قانون عمل میکنه‌….من شب یه الهامی دریافتم…بهم با قطعیت گفت..و مثال عالی آورد..

    که نرگس نه مسیر این شخص که بسیار مذهبی شدید بود.دنبال سرسبزی میگشت..

    و دنبال اون اشخاصی که برخلاف عقیده این فرد مذهبی بود….نرو…(طبق جامعه الان)

    و خودتو از این دوزخ بیرون بیار و به بهشتم که مسیر میانه رو هست…هدایت شو..و در نهایت بهشتشو بهم نشون داد…

    و من این مسیر هر بار برام واضحتر شد..که توی مسیر درست بمونم تا بتونم زندگی خوبی رو در دنیا و آخرت رقم بزنم..

    چون یه زندگی خوب و عالی..فقط استفاده از قوانین بدون تعقییرش هست..

    خداوند رو سپاسگزارم که همه ما.در مسیر عدالت الهی قدم برمیدارییم..

    قوانینی که مو لای درزش نمیره

    و نکته بعد….میدونم دست کردن در آتش..سوختنه…هیچ احساس ترحمی وجود نداره…

    و میدونم پریدن در آبسرد…یعنی سرد بودن اون شرایط؟آب هست‌..

    و میدونم هر عکس العملی بخاطر خودمه…

    و سعی میکنم به قانون بدون تعقییر الهی گوش بفرما باشم تا زندگی خوبی رو برای خودم بسازم….

    و من تمام چیزهایی که در حال حاضر در روز باهاش برخورد میکنم.فقط فقط بخاطر درون و باورامه..

    چرا قبل از این مسیر من در رنج و بلا بودم!

    چون داشتم برخلاف قانون زندگی میکردم..

    و دلیل اینهمه اتفاق خوب و روان شدن زندگیم.چی هست؟

    بخاطر خودمه……

    در پناه خداوند باشید.به امید رفتن به مدارهای بالا و اتفاقات خوب و عالی…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  5. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 586 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد و دوستان عزیزم

    چقدر تجربه سعید عزیز عالی بود و درس های مهمی توش داشت, واقعا من ایشون رو تحسین می کنم که چطور تونستن از زیر صفر خودشون رو برسونن به بالا, اینکه از زیر اون همه فشاری که روت هست بتونی ذهن ات رو کنترل کنی و شروع به حرکت کردن و قدم برداشتن کنی خودش خیلی حرفه! خیلی ها بعد از همچین شکست هایی جوری زمین می خورن که دیگه نمی تونن پاشن ولی سعید عزیز زمین خورد و بلند شد و به راه اش ادامه داد و موفق هم شد و خدا می دونه که چه موفقیت های دیگه ای منتظر اش هست. خدایا سپاس

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟ حدود یک سال پیش من پروژه ای رو گرفتم که تمام تمرکز ام رو گرفته بود و هم زمان روی درس هم من باید تمرکز می کردم بارها نشانه برام اومد که گفت این درست نیست و تو نمی تونی دو تا کار رو همزمان با هم انجام بدی ولی من گوش ندادم و ادامه دادم و نتیجه اش این شد که امتحانات ام رو خیلی خراب کردم و مدیر مدرسه به من ورقه ای داد و گفت که از مدرسه اخراجی. اینقدر سخت بود اون لحظه برای من که حد نداشت و خیلی به من بعد از اون سخت گذشت, اما باعث شد که من در همون تابستون جدی بشم و پروژه رو تموم اش کنم و تمرکزی بشینم روی درس و نمره خوبی توی امتحانات شهریور بگیرم که باعث شد بتونم توی مدرسه به تحصیل ادامه بدم و در پایه بعدی هم نمرات خیلی خوبی کسب کنم. خیلی دردناک من درس تمرکز کامل رو یاد گرفتم ولی جوری یادش گرفتم که به من خیلی کمک کرد بعدش.

    همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    Sara Ardavan گفته:
    مدت عضویت: 2389 روز

    به نام خداى پرقدرت و ثروتمندم

    ١.توجه به نشانه ها براى تغییر در جریان

    بهبودى مون

    تمرین:آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    درس ها:

    ١.در رابطه:عدم وابستگی و آرامش،من کافی م

    ٢.در ثروت:باور به اینکه توانایی خلق ثروت دارم، عدم وابستگی به عوامل بیرونی

    ٣.در سلامتی زیبایی و جوانى: مراعات سبک سلامت و زیبایی پوست و مو

    4.در آرامش:عدم وابستگی به عوامل بیرونی

    مثال:

    ساخت کلیپ مناسب مسابقه و توجه به تکامل و لذت و آرامش خودم و اینکه با همون امکانات خودم هم می تونم انجام بدم، بهترین کیفیت گوشی هم در تایم روشن و‌مناسب صبح و‌ظهر هست و در صورت استفاده از همراهی فرد هنرمند شخصی که حرفه ای و البته برای ساخت کلیپ تاریخش هم مهم بود پس توجه به اطلاعات و تایم مناسب ارسال«کسب اطلاعات مناسب»

    در کل اگه شرایط و فرصت دارم استفاده از همراه خوبه و اگرم بخام خودمم‌میتونم با امکاناتم بهترین ها رو ایجاد کنم و با تکامل کیفیت هر لحظه مون بیشتر کنم

    مهم مهم‌و‌ مهم: احساس خوب= اتفاق خوب

    پس هر مسیرى در هر بُعدى دارم اول این اصل رو انتخاب میکنم آیا حس خوبی میده، چطور در هر لحظه در حس خوب هستم؟ آگاهانه خودمو در جریان مومنتومِ حس خوب میارم و لذتشو میبرم از هر لحظه مون در هر بُعدی که دارم تحربه میکنم …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1442 روز

    سلام بر استاد عزیز

    سلام بر دوستان خوب

    درس گرفتن و نتیجه گرفتن و قضاوت نکردن

    تقصیر را گردن دیگری نینداختن مهمترین درس ها و نکته هایی بود که امروز من از این فایل فوق العاده یاد گرفتم

    به این درک رسیده ام که هرگز دیگری را مقصر ندانم

    یاد بگیرم که چگونه از تضاد ها و چالش های زندگی خودم درس بگیرم

    آنها را بزرگ نکنم بلکه از آنها برای رشد و موفقیت خودم کمک بگیرم

    سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    دنیابین گفته:
    مدت عضویت: 2376 روز

    سلام به همه دوستان عزیزم به استاد گرانقدرم و خانم شایسته مهربان

    خدا رو شاکرم بخاطر این نعمت و این تاپیک و گفتگوی دو.ستان فوق العاده ارزشمندم

    من همیشه فکر می‌کردم امنیت مالی یعنی یک حقوق ثابت.

    یعنی یک جای مشخص، یک برنامه تکراری، یک درآمد قابل پیش‌بینی…

    اما اونجا که کار می‌کردم، هر روز یک چیزی درونم خاموش می‌شد.

    هر روز حس می‌کردم دارم کوچیک می‌شم…

    انگار داشتم عمرم رو معامله می‌کردم، نه نیروی کارم رو.

    ترس اما محاصره‌ام کرده بود.

    ترس از بیکاری.

    ترس از حرف مردم.

    ترس از اینکه «اگه بیام بیرون، بعدش چی؟»

    با خودم می‌گفتم:

    «آخه تو چی داری؟

    اگه بیای بیرون، از کجا بیاری؟

    اگه نشد چی؟»

    و مدت‌ها با همین ترس‌ها زندگی کردم…

    اما یک روز، یه چیزی درونم شکست.

    یه فشار درونی که دیگه تحملش نکردم.

    دیگه حاضر نبودم برای زنده موندن، خودم رو بمیرونم.

    استعفا دادم.

    همون لحظه که اومدم بیرون…

    نه امنیتی بود

    نه برنامه‌ای

    نه تضمینی

    فقط یک خالی بزرگ

    و یک ایمان خیلی خیلی خیلی ظریف…

    در حد یک جرقه.

    ولی همون جرقه کافی بود.

    بعد از اون، آروم‌آروم حسم شروع کرد راه بیدار شدن رو نشونم بده.

    ایده مغازه…

    مسیرش…

    آدم‌هایی که کمک کردند…

    فکرهایی که قبلاً به ذهنم نمی‌رسید…

    قفل‌هایی که بی‌صدا باز شدند…

    همه چیز، کم‌کم، مثل یک پازل شروع کرد به کنار هم قرار گرفتن.

    گاهی با سرعت

    گاهی با مکث

    اما رو به جلو.

    و امروز…

    من همون کسی هستم که یک روز فکر می‌کرد «اگه از اونجا بیام بیرون نابود می‌شم».

    ولی حالا می‌بینم:

    اون استعفا سقوط نبود

    شروع پرواز بود.

    می‌فهمم خدا گاهی نعمت‌ها رو از ما نمی‌گیره…

    بلکه قفس‌ها رو می‌شکنه.

    ما فقط از صداش می‌ترسیم.

    الان مغازه من فقط یک کسب‌وکار نیست…

    یک یادآوریه.

    یادآوری اینکه:

    وقتی به ندای درونت «آره» می‌گی،

    جهان میاد دستت رو می‌گیره.

    قدم به قدم.

    آروم.

    اما دقیق.

    این مسیر تازه شروع شده…

    اما این بار،

    من از کمبود حرکت نمی‌کنم.

    از ایمان حرکت می‌کنم.

    از این یقین که:

    من در جهان فراوانی خدا زندگی می‌کنم.

    و هر چی از دست رفت،

    نه چیزی از من کم کرد

    نه سهم من را برداشت—

    فقط من را از جایی که «نبودم» کند

    تا ببرتم به جایی که «بودم».

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  9. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3040 روز

    سلام و درود به استادای گرامی و دوستان عزیزم.

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    مثالی در مورد روابط:

    من در گذشته روابطی رو تجربه کردم که اون زمان دوست داشتم به ازدواج منتهی بشه ولی نشد و بعد احساس شکست عشقی میکردم و ناراحت بودم. اما الان که به اون افراد فکر میکنم میبینم اونا اصلا مناسب من نبودن چه خوب شد که نشد. اون موقع فکر میکردم اون افراد رو دوست دارم ولی الان میبینم اون دوست داشتن یا بیشتر وابستگی بوده یااینکه یک احساس زودگذر بوده بدون شناخت کافی از اون افراد.

    بعد از اون تجارب بیشتر رو خودم کار کردم و رابطه ای رو جذب کردم که با روابط قبلیم قابل مقایسه نیست و بینهایت خدا رو شاکرم.

    الان سعی میکنم از تجارب گذشته ام درس بگیرم و برای رابطه‌ای که الان دارم استفاده کنم. وابسته و محتاج این نباشم که طرف مقابلم حال منو خوب کنه یا ازش بخوام تغییر کنه و اون برای من کاری انجام بده که من به خواسته‌ای برسم.

    نه واقعا من خودم فقط میتونم حال خودمو خوب کنم و فقط خودم میتونم با کار کردن روی باورهای درونی خودم به خواسته هام برسم.

    مخصوصا باور احساس ارزشمندی و لیاقت

    مثالی در مورد کسب و کار:

    چند سال پیش توسط یک شاگرد مجازی جذب بازاریابی شبکه‌ای به اسم بیز شدم. دقیقا اونجا فقط بشدت انگیزه میدادن که در کوتاه مدت میتونی ثروت عظیمی بسازی و به هیچ عنوان یک کلمه راجع به قانون تکامل صحبت نمیکردن. منم بخاطر باورای نادرست که در مورد کسب و کار خودم داشتم و باور نداشتم از کار خودم میتونم پول بسازم وارد این داستان شدم و بزور منو مجبور کردن که یک میلیون تومن خرید کنم که اون موقع برام پول زیادی بود. اما بعد از یکی دو ماه دیدم بدرد نمیخوره و هیچ سودی به حالم نداره. برگشتم و تقریبا نصف جنسی رو پس دادم. نه تنها سود نکردم بلکه ضرر هم کردم.

    از اون موقع به بعد باز هم پیشنهاد کارهای شبکه ای بهم شده ولی دیگه پشت دستمو داغ کردم که به هیچ عنوان حتی فکرشم نکنم. جالبه انقدر با ترفندهای مخفی مخ آدم رو میخوان بزنن و وانمود کنن که این بازاریابی شبکه‌ای نیست یا این با بقیه بازاریابی های شبکه‌ای فرق داره. ولی من دیگه فکر نمی‌کنم که گول بخورم.

    حالا یه مثال جالب دیگه هم در مورد یک خریدی که داشتم بزنم:

    پارسال یکی از سلبریتی های اینستا یک کرمی رو معرفی کرد به اسم ثمین که ادعا می‌کرد تمام لک ها و تمام چروک های صورت رو محو میکنه و تا 5 سال نیازی به هیچی نداری و بهترین جایگزین بوتاکسه و بجای هزینه بالای بوتاکس که کلی ضرر هم داره بیا این کرم رو بخر هم ارزونتره هم عوارض نداره. یعنی جوری این کرم رو معرفی می‌کرد و از معجزاتش داستان سرایی می‌کرد که من واقعا باور کردم. گرچه ته دلم یه حسی بود که می‌گفت واقعی نیست.

    خلاصه من به این سلبریتی اعتماد کردم و دچار حرص و طمع شدم که زود نتیجه بگیرم و یکی دو ماهه تمام چروک‌ها و لکهام از بین بره.

    ولی واقعا هیچگونه تاثیری نداشت. هنوزم همون لک ها و چروک‌ها روی پوستم هست ولی باهاش راحت شدم و برام اونقدرا هم محسوس نیست و دیگه دنبال این چیزا نیستم.

    ان شاءالله در زمان مناسب به روش مناسب و ساده هدایت میشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1586 روز

      سلام و درود به سلما جان!

      واقعا همینجور….هست…منم چند سال قبل از طرف یه شخص نزدیکم که اون شخص از طرف دوستاش بود رفتیم توی بازاریابی..

      و چقدر اونجا توی روابطم مسکل پیش اومد.واقعا خدا بهمون رحم کرد..

      و منیکه مقاومت میکردم..ولی شخص نزدیکم مدام میگفت بیا بیا..

      واقعا هر جا راجع به حرص زدن طمع کردن میرسه من حالم بد میشه‌‌.

      الان بیزنس من ساخت دستکش زنانه هست…

      هر چقدر توی این ندتی که دارم تمرکزی روش کار میکنم..میبینم چقدر لذت بردم.‌چقدر غلبه بر ترس انجام دادم.‌چقدر شخصیتم رشد کرد..

      چقدر نترس تر شدم..

      چکارهایی رو انجام دادم..

      واقعا سلما جان….

      تو مسیر درست…اصلا ره یه شبه پولدار شدن نیست..

      فقط لذت و رشد شخصیتی و مهارتی هست..

      دستکش نرگس از روز گذشته وارد مسیرهای عالی شده‌.

      من به لطف خداوند تونستم به سایز بندی برسونمش…اونم توی 6 ورژن دستکش

      همه این مدت از خداوند تسکر میکنم که همه لطف خودش بود تا من به این مسیر هدایت بشم..

      الان میدونم و دارم بیشتر درک میکنم….

      برای یه ثروتمند شدن واقعی باید همجوره بها بدم…

      بها فقط توی پول ساختن نیست بلکه همجوره باید بها داد..

      پی ریزی دستکشم خیلی قوی تر از عملکردهای گذشته ام بود..

      و هر لحظه سپاسگزار خداوندم…

      من نرگس!باید محصولی تولید کنم..که خودم باورش کنم..

      باید بهش؟احساس لیاقت داشته باشم!

      باید همجوره احساسات خوب راجع بهش داشته باشم!

      مگه میشه جنسی رو ارائه کنی..و چیزی ازش ندونی..

      بنظر من دلیل موفق نشدن..اینه…همه شدن ربات..فقط میخان پول در بیارن.‌ولی هیچ شناختی نسبت به محصولشون ندارن..

      بهمین دلیل همیشه سردرگم و ناراضین از کارهایی که انجام میدن..

      من الان طعم یه کارافرین شدن رو میچشم!!

      چون مثل یه بچه این دستکش رو پروروندم…و من باید بتونم احساس لیاقت خوبی رو راجع بهش بسازم تا بجاهای خیلی خوبی برسه!

      با بدو بدو و تقلا بجایی نخواهی رسید..مخصوصا توی این بازار یابیها..که فقط دروغ محضه..

      آبرو موفقعیت رسیدن از بیین بردن..و اون حرفهایی که میزنن.

      تو میتونی..

      تو فلانی…

      و هزاران چرت و پرتهایی بدون عمل…

      مرسی ممنونم..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        سلما مصدق گفته:
        مدت عضویت: 3040 روز

        سلام نرگس جان سپاسگزارم از پاسخ زیبات

        خیلی خوشحالم که دوستان فوق‌العاده و آگاهی مثل شما دارم خدایا شکرت.

        این برای من خیلی ارزشمنده.

        واقعا از شنیدن داستان بیزنست و قدم‌هایی که برمیداری و دستاوردهات لذت بردم.

        کارآفرین شدنت مبارک باشه!

        چقدر خوب قانون تکامل رو درک کردی آفرین به شما

        بله واقعا این جملاتت کلیدهای طلایی هستن و مطمئنم که نیاز بوده من بشنوم تا برام مرور بشه:

        موفقیت فقط لذت و رشد شخصیتی و مهارتی هست.

        باید محصولی تولید کنم که خودم باورش کنم.

        باید بهش احساس لیاقت داشته باشم!

        باید همجوره احساسات خوب راجع بهش داشته باشم!

        مگه میشه جنسی رو ارائه کنی و چیزی ازش ندونی؟

        یک دنیا سپاس

        امیدوارم بازم خبر موفقیتهات رو بشنوم.

        ان شاءالله دستکش نرگس بزودی توی بازار عرضه بشه و منم بخرم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1586 روز

          مرسی دوست عزیزم ..

          سلما جان امروز دستانی از خداوند بازم برای قدمهای بعدی بهم هدایت شده..

          انشالله میام از نتایجم توی روزهای اینده میگم!

          هیچ خوشبختی مثل این نیست هر روز بفکر پیشرفت و بهتر شدن باشی..

          و این بهبودها همیشه باید استمرار داشته باشه..

          و گوش بزنگ نشانها و رفتن به مدار بالا…

          خداوند را سپاسگزارم که هر چیزی که بدست اورده ام توی این مدتی که دارم تمرکزی روی بیزنسم کار میکنم.

          همه لطف این سایت الهی و در نهایت لطف پروردگار بوده..

          هیچ کردیتی به عقل خودم نمیدم..

          چون اگه عقل من میدونست به مدت 10 سال توی در دیوار نبود..

          همه بخاطر عملکردن به قانون الهی اونم در مسیر درست و خوب پابرجا بودن..

          دوستتدارم سلما جان..از اینکه دارییم همگی بسمت رشد و پیشرفتمون حرکت میکنیم خوشحالیم ..مخصوصا افرادی که نتایجشونو بازگو میکنن..

          هر چقدر تو سایت فعال باشیم..هم به خودمون و هم به دوستانمون دارییم این مسیر درست و بجا رو گسترش میدییم…

          در پناه خداوند بزرگ میسپارمت..

          دستان الهی اومده تو راهم و از من تقاضا کرد که بهت کمک میکنم..

          و این صحبتو از زبان استاد توی جلسه آخر عزت نفس شنیدم..که منم این مسیر رو پذیرا باشم.نمیدونم میخاد چی بشه…

          فقط میدونم باید بهش عمل کنم.

          الحمدالله رب العالمین…..

          پیش بسوی دستکش پارچه ایی کشی زنانه کاربردی نرگس”

          به امید بهترینها!!!

          با سایز بندی و طراحی و دوخت بهبود یافته…

          همراه با یه پک زیبا ..که محل قرارگیری ابن دستکش هست..

          و تمام حل مسائلش از بهترین و ساده ترین شکل ممکن دوخت و طراحی شده…

          میام زیباییها و نتایج دستکشامو با این بهشتم به اشتراک میزارم..

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 3192 روز

    یکی دیگه از مثال‌هایی که من می‌تونم بزنم 7 سال پیش وقتی داشتن از سر کار میومدم گشت ارشاد منو گرفت،منی که هیچ وقت تو دوران دانشجوییم نه به لباسم گیر داده بودن نه پوشش نامناسبی داشتم برای بیرون رفتن و همیشه یه بچه مثبت به تمام معنا بودم وقتی که در تهران درسم تموم شد برگشتم قم و در پروژه ساختمانی شروع به کار کردم یه روز که از سر کار میومدم با همه اینکه پوششم کاملاً مناسب بود بوت پوشیده بودم و مانتوی خیلی بلند اما نمی‌دونم چرا اون روز گشت ارشاد منو گرفت و چون ازشون فیلم گرفتم که داشتن افراد دیگه‌ای رو کتک می‌زدن منو یه شب به بازداشت انتقال دادن برای اینکه حالم بد نباشه و بتونم ذهنمو کنترل کنم اون شب کلی ورزش کردم و شروع کردم به تمرکز کردن تجسم کردن که فردا یک قاضی خوب اونجا خواهد بود و همه چیز به نفع من میشه تازه اون موقع دوره کشف قوانین زندگی رو خریده بودم فرداش که رفتم دادگاه یک قاضی کت شلواری که در محیط قم اصلاً معمول نیست اونجا بود و بسیار شبیه پدرم بود و خیلی رفتارش دوستانه و پدرانه بود و گشت ارشاد رو مقصر دونست و گفت چرا فیلم گرفتی گفتم به خاطر اینکه به شما نشون بدم که اون‌ها داشتند افراد رو کتک می‌زدند چون اگر می‌گفتم شما باور نمی‌کردید این بود که اون قاضی رضایت من رو جلب کرد از گشت ارشاد و دو تا از نیروهای اونها رو هم اخراج کردن اما این تضادی بود برای منی که همیشه تو زندگیم بچه مثبت بودم و سرم پی کار و تحصیل بود و باعث شد که یک هفته به این فکر کنم که من دیگه هیچ وقت دلم نمی‌خواد توی این شهر بمونم و اون تضاد یا اون اتفاق به ظاهر بد برای من شجاعت و دلیری رو ایجاد کرد که تونستم با اون دلیری و اطمینان به تهران مهاجرت کنم و بعد به یک استان سرسبز که گیلان هست و اون اوایل بعد از مهاجرتم انقدر اتفاق خوب می‌افتاد توی همون ماه و روزای اول که باعث شده بود دعا کنم اون کسایی که منو گرفتن و تازه قبل از اینکه از قم مهاجرت کنم یه بار براشون یه گلدون بردم که شما بیشتر از من به زیبایی نیاز دارید و بهتره که این گلدون اینجا باشه.بسیار از این اتفاق در زندگیم راضی و خوشنود هستم چون همون موقع که این اتفاق افتاد نشستم برای خودم اهرم رنج و لذت رو نوشتم و مطمئن شدم که این شهر برای من اصلاً مناسب نیست و خدا را شکر توی این 6 سالی که مهاجرت کردم خیلی خیلی راضیم و همه اتفاقاتی که در بخش لذت نوشته بودم درتمرین اهرم رنج و لذتم تفاق افتاده و بیش از اون چیزی که فکر می‌کردم و عدو شد سبب خیر چون خدا خواست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: