این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته ی عزیزم،استاد من مرضیه ابراهیمی هستم،تووی اینستاگرام برای بخش اول کامنت من رو برای اون بخش پین کردی،خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم و اینو نشونه ایی دیدم که در مسیر درست هستم،وقتی باور کردم که خداوند از طریق احساس آرامش،نشانه های کوچک،الهامات قلبی و زیبایی های ساده ی زندگی با من صحبت میکنه،این پین شدن کامنت من برای بخش اول کتاب شما نشونه ایی دیدم که خداوند داره با من صحبت میکنه و اینجوری بهم میگه که مسیرم درسته
استاد دوست دارم برای بخش دوم کتابتون،روی همون فایل کامنتشو بنویسم،و از احساسم براتون بنویسم که چقدر حسم شبیه پرنده ایی شده که آهسته آهسته بالهاشو باز و بسته میکنه و داره زیر آسمون خدا از مسیرش لذت میبره،واقعا همون حس رو دارم،بزودی اینستاگراممو نصب میکنم و براتون مینویسم
خدایا شکرت بابت استاد شایسته ی عزیزم،که حضورش تووی زندگیم باعث شده که انگیزه م،شور و اشتیاقم هر روز بیشتر بشه برای به صلح رسیدن با خودم و خدای خودم…
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
استاد من سال 1400 با گرفتن وامی از بانک و مقداری پول قرض از کارفرمای قبلیم،وارد بورس دلار شدم با این امید که قسط بانک و قرض کارفرمامو میتونم با سودی که هر ماه تووی بورس نصیبم میشه رو میدم،خب ماه اول اون سود اومد و من خوشحال،ماه دوم خبر رسید که اون شرکت اصلا یادم نمیاد که تووی چه کشوری بوده،به مشکل برخورده فعلا خبری از واریزی سود نیست،اونموقع با اون پولم راحت میتونستم یه پراید مدل پایین تر بخرم،گفتم پول رو میزارم تووی بورس و از سودش ماشین هم میخرم،خلاصه هر چی خیالبافی کردم بعد از یک ماه تبدیل به خاکستر شد،خدایا حالا سود نخواستم،اصل رو رفته وام بوده،اون پولم که مال کارفرما بوده،چیکار کنم،جریان رو برای کارفرمام گفتم و اون پول رو بهم بخشید،مونده بود قسط وام که باید میدادم،قسط وام رو یکی پس از دیگری به بانک پرداخت کردم و وام رو بعد از سه سال فکر میکنم صفر کردم و اونجا بود که دیگه قسم خوردم تحت هیچ شرایطی پولمو ندم جایی که باهاش برام کار کنه،بخواد سودی بهم بده،و دیگه هیچوقت چنین کاری رو نکردم،خدا میدونه چقدر بهم پیشنهاد شد،اما پول تووی بورس نزاشتم
خب یه بار دیگه به یه شکل دیگه باز پیشنهاد شد ارز دیجیتال بخرم،چون قبلش زخم خورده بودم،این دفعه دیگه گفتم نمیام ریسک کنم کل سرمایه مو بزارم،مثلا اگه اونموقع ده میلیون داشتم،یک میلیون ارز خریدم،به امید اینکه باز سود میکنم،و اونم هیچ شد،گوشیم عوض شد اکانتم پرید دیگه بیخیال شده بودم،همین دو،سه ماه پیش وقتی داشتم روی دوره همجهت با جریان خداوند کار میکردم،نشونه اومد که میتونم وارد حسابم بشم،و وارد شدم،اون یک میلیون و شده بود حدود یک میلیون هشتصد تومن،که چون ظرف باورهام سوراخ بود،اصلا یادم نمیاد چجوری پولش رفت
و من تصمیم گرفتم هیچوقت دیگه نه وام بگیرم،نه قرض کنم،نه پولمو شرط بندی کنم،نه پولمو بدم دسته کسی باهاش کار کنه و بهم سود بده،البته اینم آروم آروم شکل گرفت،چون من بعد از اون وام باز وام گرفتم،که باز یکی از نتایج دوره هم جهت با جریان خداوند بود که همه ی وام هامو ده ماه قبل از سررسید همشونو خداوند از طریق یکی از دستانش برام صفر کرد.
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست.
میخوام در مورد آلارم های تغییر کردن بگم و اینکه آدمی که اگاه باشه می تونه جلوی فاجعه رو بگیره پ البته تغییر کنه و دامن نزنه به اتفاق های بد،،
چن روزی بودش که خیلی بی حال بودم، و انگار که بی انگیزه و البته که پر از ترس، ترس های پوچ و بیهوده که ذهن خوراکشه بدترین حالت رو بیاره جلوی چشمت، و بگه دیگه تمومه و تو دیگه نمیتونی کاری انجام بدی…
اما به لطف آموزش های شما استاد عزیز و البته این پروژه تغییر رو در آغوش بگیر و جلسه دو احساس لیاقت تونستم خودمو جمع جور کنم و اجازه ندم اون حال خرابی ادامه دار بشه،…
از وقتی که حال خرابی من شروع شد اولین آلارم بی حالی شدید بدنم و معده درد بود، بعد دعوا های الکی با همسرم و ناراحتی بدنی همسرم، بعد اینا بچه ام شبا اصلا خوب نمی خوابید و نمیذاشت ما هم بخوابیم، بچه ای که توی این حدود یکساله که به دنیا اومده اصلا بی خوابی نداشته اما به محض حال خرابی من اونم بی خواب شده بود،
دو، سه شب پیش به خودم اومدم و گفتم همه اینا دلیل حال خرابی منه، اولین کاری که کردم احساس عجز ناتوانی در برابر خدا کردم و به قول حضرت موسی گفتم خدابا من به خودم ظلم کردم خودت همه چیز رو ردیف کن، خودت هدایتم کن و پناهم باش، دومین مورد گوش دادن عمیق تر فایل ها و کامنت خوندن در سایت، سومین مورد رفتارم رو با خانواده و همسرم عوض کردن و با انرژی بالا می رفتم خونه و باهاشون بازی می کردم،
این سایت و این مسیر خیلی کمک کننده اس خدا کنه همیشه تنت سلامت باشه استاد
حالا اتفاقی که افتاد طی این چند روزه،
یک پولی که دو سه هفته بود منتظر بودم واریز بشه واریز شد، خودم خیلی سرحال شدم و خبری از بی حالی و معده درد نیست، همسرم خیلی حالش عالی شد، پسرم دیشب از 11.5 شب خوابش برد تا 9.5 صبح بدون اینکه بیدار بشه فقط یکبار برای شیر خوردن بیدار شد، امیدم و انگیزه ام بیشتر شده و امیدوارم بتونم در مسیر ثابت قدم باشم و سپاس گذار همین حال خوب و مسیرم باشم
قبل از آشنایی با استاد و این آگاهی ها ، من کسی بودم که فکر میکردم شانس عامل تاثیر گذار تو زندگی ماست ..
ولی واقعا وقتی نشستم و فکر کردم و از زندگی خودم بارها و بارها مثال هایی دیدم که عملا گزینه شانس هیچ تاثیری و هیچ تاثیری تو زندگی ما نداره ..
این موضوع شانس و رسیدن به این باور که تاثیری در زندگی ما نداره ، تنها زمانی برای ما مشخص میشه که بشینیم و ارتباط نظم جهان و دقت اونو به خودمون بگیم ، حرکت سیارات و کیهان و نجوم و دقت مثال زدنی نظم اون ها ، برای من مثال خوبی بود که در رندگی هیچ چیز شانسی نیست و هر اتفاقی برای « بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ » : به سبب کارهائی که پیشتر کردهاند هست و بعد از اینکه این موضوع و باور کردیم و پذیرفتیم ، باید به این باور برسیم که هیچ چیزی یک شبه ایجاد نمیشه و راهی که سریع و یک شبه برای ما یک کیسه پول بندازن پایین ، اصلا وجود نداره و قانون خداوند اینه که فرکانس های ما زمانی میبره تا برسم به اون حد که اتفاقات و نتایج رخ بدن ..
همه چیز در این دنیا با طی کردن تکامل رخ میده و به ما یادآوری میکنه که باید با صبر و کنترل ذهن و تقوا در مسیر درست حرکت کنیم تا نتایج هم بیاد ..
وقتی ما باور داریم که هیچ چیز شانسی وجود نداره و برای رسیدن به خواسته هامون باید تکامل و طی کنیم ، عملا بیشتر اعتماد میکنیم به جریان زندگی و قانون خداوند ..
همه چیز در این دنیا بر پایه تکامل هست ..
– آفرینش زمین و آسمان
– کاشت بذر و رسیدن به برداشت محصول
– بالغ شدن انسان
– ساخته شدن هر وسیله ای
– کسب یک مهارت و دانش
– تبدیل شدن غذا به انرژی در بدن انسان
و …
با درک موضوع تکامل :
– دیگه عجله نمیکنیم و صبورتر میشیم
– تضادها رو رحمتی میبینیم از سمت خداوند که اومدن خواسته هامون و واضح تر کنند
– به خداوند و قانون بدون تغییر اون اعتماد میکنیم
– دنبال این نیستیم که قانون تغییر کنه و با ما هماهنگ بشه و دنبال این هستیم که ما بر اساس قانون عمل کنیم
به نظرم برای خود من اینجوری بوده که هر وقت بیشتر درکم از قانون خداوند که « من خالق زندگی خودم هستم با کانون توجه ام و احساس خوب = اتفاقات خوب » بیشتر شده ، اتفاقات هم برای من راحت تر و روان تر رخ داده ..
زمانی که مقاومت داشتم یا میخواستم به شیوه خودم ، زودتر و سریعتر و با دور زدن قانون به خیال خودم ، برسم به خواسته هام ، به همون نسبت هم جهان بهم اجازه نداده و ضربه های محکمی بهم زده ..
بر عکس جاهایی که پذیرفتم نتایج ما بر اساس تغییر دیدگاه ما « لاجرم » رخ میده و وارد زندگیمون میشه ، راحت تر رسیدم به خواسته هام و رها تر شدم ..
مثال از خودم : یادم میاد سالها قبل ، وقتی از کاری که داشتم که فکر میکردم مجبور به استعفا شدم و اینو یه شکست میدیدم و اینکه فکر میکردم دنیا به آخر رسیده ..
ولی همون اتفاق و تضاد باعث شد برای من خیر و خوشی ایجاد بشه و وارد کاری شدم با شرایط بهتر ، در آمد بیشتر ، انسان های عالی تر ، محل کار بهتر ..
وقتی عمیق تر فکر کردم دیدم من چون درخواست داشتم که خدایا شرایط کاری منو بهبود بده ، اون تضاد به ظاهر بد برای من پیش اومده بود و من که معتقد بودم بد شانس هستم ، شانس و عامل موثر میدیدم در این اتفاق و هیچ وقت نگفتم به خودم که چجوری میشه :
از دست دادن اون کار و بد شانسی دونست و با تغییر دیدگاه و نشان دادن کمی ذره ای ایمان ، شرایط برای تو بهتر شد ، گفتی این خوش شانسی منه ..
من ؟
اصلا در دنیا منی وجود نداره ؟
قانون که مال خداست ..
کارها هم که داره خدا انجام میده ..
پس من واقعا معنی نداره ..
یعنی این همه تضاد در یک اتفاق مگه میشه ؟
مگه میشه هم خوش شانسی باشه ، هم بد شانسی ؟
مگه میشه انقدر این جهان ، بدون نظم باشه که یک اتفاق مشخص کنه مسیر زندگی منو به خودش شانسی با بد شانسی ؟
یعنی این همه نظم در جهان ، ربط داره به شانس ؟!
قطعا جواب برام « نه » هستند ..
یک نه از جنس اینکه ، ذهن همیشه میخواد با جواب های ساده و قابل فهم و دلایل پوچ ، به من بگه ، دلیل اتفاقات و نتایج شانس هست ..
« شانس فقط نوع نگرش و باورها و عمل ما در اتفاقات هست »
چون در واقع هیچ شانسی وجود نداره و همه چیز بر پایه فرکانس ها و باورهای ماست ..
برای خودم چند نمونه از آیاتی در قرآن و مثال آوردم ، در مورد اینکه هیچ چیز در این دنیا شانسی نیست و همه ما نتیجه باورهامون و دقیق و بی نقض دریافت میکنیم و به این پذیرش میرسیم که من در این نقطه و این جایگاهی که هستم ، فقط خودم باعث خوب و بد شدن این نتایج شدم و هیچ عامل بیرونی دیگه ای از جمله شانس تاثیری در شرایط من نداشته و نخواهد داشت :
+ سوره زلزال ، آیات 7 و 8
« فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهٍ خَیرًا یَرَهُ
وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ »
« هر کس هم وزن ذرهای کار نیک انجام دهد، آن را خواهد دید و هر کس هم وزن ذرهای کار بد انجام دهد ، آن را خواهد دید »
توضیح :
هیچ چیز تصادفی نیست، هر ارتعاش ( فکر، نیت، عمل ) بازتاب دارد .
هر نتیجهای در زندگی ، پاسخ طبیعی انرژی و نیتی است که خودمان فرستادهایم .
از موقعیتهایی که من در زندگی فکر میکردم شکست یا بدشانسیه اما بعدها فهمیدم که نشانه خدا بوده و لطفی بوده که جهان در حق من کرده اما اون زمان اصلاً این رو درک نمیکردم اینه که من در سن 24 سالگی در اولین رابطه عاطفی که تجربه کردم بسیار خوشحال بودم و فکر میکردم که خیلی اتفاق مهم و جذابی در زندگیم اما چون اولین رابطهی عاطفی بود که داشتم و بسیار بیتجربه بودم وجههای زیادی رو نمیدیدم و چشمم رو روی عیبهای بیشماری که در اون فرد و در کیفیت رابطه وجود داشت رو نمیدیدم تا اینکه ایشون خیلی زود در اوج عاشقی من مهاجرت کردند و با اینکه به من هم میگفتند که مهاجرت کن من دوست نداشتم که به اون کشور برم یا دوست نداشتم به این دلیل که یک نفر رو دوست دارم فقط برم اعتماد به نفسم توی این زمینه برای خودم بالا بود اما درد جدایی هم بسیار بود خوب طبیعتاً اون زمان خیلی تلخ بود و من روزهای سختی رو میگذروندم اما بعد که تونستم باهاش کنار بیام و به زندگیم ادامه بدم و هدفهای خودم رو پیگیری کنم وارد رابطه عاطفی دیگهای شدم که الان هزار بار خدا را شکر میکنم که اون اتفاق افتاد جهان من و اون دوست عزیز رو از هم دور کرد و من یه جورایی شاید به اجبار از اونا رابطه عاطفی دل کندم به دلیل دوری، بعدش روی خودم کار کردم بیشتر خودمو شناختم بیشتر علایق خودم رو شناختم با دورههای استاد بهتر فهمیدم که چه رابطه عاطفی رو میخوام خودم رو بیشتر شناختم اعتماد به نفسم رو بالاتر بردم با اینکه روزهای سختی رو میگذروندم و مدتها تنها بودم اما میدونستم که این تنهایی درسته و من باید به صورت لیزری تمرکز بزارم و کار کنم روی خودم روی مهمترین رابطه ما در جهان که رابطه خودمون با خودمونه و رابطه خودمون با خداونده کار کردم یک یگانگی بهتری پیدا کردم درک بیشتری پیدا کردم خواستههای خودم رو بیشتر فهمیدمو جهان من رو هدایت کرد به یک رابطه فوق العاده که الان وقتی مقایسش میکنم با اون رابطه گذشته بینهایت راضیترم بسیار بسیار هماهنگترم با ایشون و خیلی خواستههای بیشتری از من پاسخ داده میشه در این رابطه و باعث رشد و پیشرفته همدیگه میشیم.
اما خب من در اون زمان این رو نمیدیدم البته همیشه آدم آروم و با آرامشی بودم و همون موقع هم به خودم میگفتم که حتماً خیریتی درش هست چون این چیزی بود که از کودکی پدرم هم در خونه ما استفاده میکرد و میگفت که اگر چیزی رخ میده حتماً خیره و منم سعی میکردم اینا رو به خودم بگم ولی خب در اون لحظه آدم نمیتونه به شکل عالیتری درک کنه این رو اما واقعاً واقعاً خیلی خوشحالم از اینکه اون رابطه به اون شکل که با احترام تمام شد و من هدایت شدم به یک انسان نازنینتر و حتی همین الان هم اگر ایشون از زندگی من بره حتماً فرد هماهنگتری با من در رابطه میاد و خوشحالتر و راضیتر خواهم بود این رو درون خودم ایجاد کردم ولی هر لحظه که این رو هم به خودم میگم رابطه اکنون من بسیار با کیفیتتر میشه.
سلام و درود خدمت استاد عزیزم، مریم بانوی نازنینم،و تمام عزیزان حاضر در اینجا ،بازم منم لطیف،
من از وقتی ک اینجام.واقعا دارم با تلاش و پشتکار و بقول استاد،با جهاد اکبر دارم پیش میرم.و الان شش ماهی میشه افتادم توو تضادهایی ک بصورت عملی دارم امتحان پس میدم،چقد قشنگ من با این شبها و روزا دست و پنجه نرم میکنم و از هر کدومشون یه کتاب درس میگیرم،
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
بله ولی چون من حس ششم خیلی قوی دارم، اکثر مواقع من چالشها رو فورا درسشو میگیرم و آدرسش رو میفهمم از سمت خداست،اما همینطور ک در گام دوم این تمرین نوشتم اخیرا من با خانواده ای آشنا شدم ک ویژگی های مشکل سایکوپت داشتن.و من از سمت اونا خیلی آسیب دیدم،و البته مدتهاست با استفاده از آگاهی های استاد عباس منش من واقعا دریافت کردم ک علت هر اتفاقی خودمم،برای همین ذره ای اون خانواده رو مقصر نمیدونم.
میخام درسهام رو بگم.
برای همین میگم من الان دیگه افتادم توو دور عملی کردن آگاهی هایی ک یاد گرفتم،خیلی دوس دارم تک تک نتایجم رو بگم ولی انگار هنوز توفیق نصیبم نشده،
و اما درس هایی ک من گرفتم.
که همه چیز موقتی ست،هیچ چیز همیشگی وجود ندارد،وقت ما محدوده،همه ی ما آدمها در حال تغییر هستیم،برای همین هیچ چیزی همیشگی نیس،ما همه آدم هستیم،و جهان درونی ما مملو از غیر قابل پیش بینی ها و موقتی هاست،
همه ی ما رفتارهایی را تجربه میکنیم ک بستگی ب حال درونمان دارد…
اتفاقات اخیر درسی داد که چقدر رفتار ما در شکل دادن رفتار دیگران نقش دارد،اگر میدانستیم در بسیاری از مواقع تلاش هایمان را برای مدتی قطع میکردیم،و از دور به زندگیمان با صبوری نگاه میکردیم،
درس گرفتم که ، رودر رو شدن با حقایق زندگیمون ما را نمیکشد، اما امیدهای واهی که ما در آدمها جستجو میکنیم میتواند یواش یواش ما را افسرده کند،
یاد گرفتم هیچ آدمی در دنیا نمی تواند بیشتر از خودمان امن باشد،
هیچ آدمی نمیتواند بیشتر از خودمان پناهمان شود،پناهگاه همیشگی که دائمی است و همیشه پذیرای ماست خودمان هستیم،ما آنقدر باید باخودمان خلوت کنیم تا خود را از درونمان پیدا کنیم.
ترس هامون رو ک بشناسیم و بپذیریم به آغوش امن درونمان برمیگردیم.
ما نمی توانیم از آدمها توقع داشته باشیم،
مانمیتوانیم از آدمها درخواست مراقبت از خودمون داشته باشیم،
مانمیتوانیم انتظار درک شدن از سمت دیگران رو داشته باشیم،
فایل خیلی قشنگ بود خیلی عالی بود لذت بردم از اینکه آدم بتونه ذهنش رو کنترل کنه بارها بارها برای من این اتفاق افتاده و در شرایطی قرار گرفتم که باید ذهنم رو کنترل میکردم و زمانی که تونستم کنترل کنم بعدها نتایج خیلی خوبی گرفتم ، اما از اونجایی که انسان فراموشکاره ، باید همیشه روی این موضوع کار کنه
اینه که مهمترین بخش داستانه یعنی کنترل ذهن اگه این قضیه درست بشه و آدم بتونه تو شرایط ناجالب با جهت دادن افکارش به احساس بهتری برسه اون وقتی که میشه گفت تقوا پیشه کرده یعنی ذهنش رو کنترل کرده و قطعاً شرایط و اتفاقات خوبی را تجربه خواهد کرد
سعید جان بهت تبریک میگم آفرین به تو خیلی خوب ذهنتو کنترل کردی و واقعاً من جای تو نبودم لی تا حدودی میتونم حدس بزنم که چقدر فشار روت بوده اون که به خاطر اشتباه حرص یا طمع در اون شرایط سخت قرار بگیری خیلی سخته مطمئنم خیلی سخته
اما نکته اصلی ماجرا اینه که هر کسی نمیتونه تو این شرایط ذهن خودش رو کنترل کنه ، اجازه نده که نجواهای شیطان ناامیدش کنه ، تسلیم نشه و درعوض بتونه رو خودش کار کنه به خودش احساس مهم بودن بده ، احساس ارزشمندی بده و به خودش بگه هر کسی ممکنه که اشتباه کنه و اگر من اشتباه کردم خودم را میبخشم ولی سعی میکنم از این به بعد ازش درس بگیرم و راه درست رو انتخاب کنم
و قطعاً آقا سعید شما راه درست رو انتخاب کردی و خودت رو بخشیدی که تونستی این همه نتایج عالی رو رقم بزنی
تحسینت میکنم هم بخاطر اینکه ذهنتو خیلی خوب کنترل کردی ، هم به خاطر اینکه با کار کردن روی باورهات تونستی یه نگاه دیگه ای داشته باشی به اتفاقات و نتایج فوقالعادهای رو رقم بزنی ، تبریک میگم بهت
این اتفاق برای منم افتاده فکر کنم 18 ، 19 سال پیش بود دوستم اومد به من گفت شرکت ایران خودرو نیرو میگیره بیا با هم بریم ثبت نام کنیم و روز مصاحبه فلان روزه یه آدرسی هم داده بودن که ساعت فلان درب شماره فلان باید اونجا باشید ، اون موقعها سن خیلی کمی داشتم رفیقم گفت بیا با هم شرکت کنیم مبلغی هم نمیشه که فوقش از دستمون رفت اصلاً مهم نیست اما اگه اوکی باشه میریم استخدام ایران خودرو میشیم ، آقا ما هم که ذهن خیلی فقیری داشتیم گوش دادیم و پول رو واریز کردیم و در اون تاریخ خاص و اون زمان خاص و اون مکان خاص رفتیم وقتی رسیدیم دیدیم کلی آدم اونجا وایسادن ه همه دنبال کار میگردن جا هست و بچه نیست به هر اکیپی آدرس یه دربی رو داده بودن و کلی آدم پولشون رفت و اونجا فهمیدیم که اینم ترفند پونزی بود در مقیاس کوچکتر البته که این درس عبرت نشد و من یکی دو بار دیگه ام با توجه به مداری که توش بودم گول خورده بودما خلاصه پولم رفته بود
و خدا را هزاران بار سپاسگزارم ، الان در مداری قرار گرفتم که این نوع اتفاقات رو ملاقات نمیکنم یعنی از اون وقتی که فهمیدم مه چیز تکامل میخواد من یه قانون تکاملی وجود داره دیگه یه همچین پیشنهادهایی که بهم بشه یا با این دست اتفاقات مواجه بشم فقط با یه لبخند ازش رد میشم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت مه همیشه هدایتم میکنی و بهم راه حل ها و مسیر رو بهم میگی
امیدوارم همه ما بتونیم خوب رو خودمون کار کنیم و از خدا بخوایم که هدایتمون کنه ، حرص و طمع نداشته باشیم و در شرایط به ظاهر ناجالب بتونیم ذهنمون را کنترل کنیم
اول اینم بگم که ممنونم ازتون که به یادم اوردید این تجربه تلخ و احمقانه رو قبل از آشنایی با شما و این مسیر (چون تو کامنت گام 9 گفته بودم که تا قبل سال 94 که با شما آشنا بشم، همچین اتفاقات دهن صاف کن و ضربه های مهلک از جهان نخورده بودم، و فراموش کرده بودم که چه بلاهایی و از چه برهه هایی از زندگیم سرم اومده)، بهش برخورده بودم سال 87 الی 89 فکر میکنم، و در تهران بزرررگ و اون بالا بالاهااای تهران : ) بام تهران، سعادت آباد، فرحزادی، صادقیه و الی ما شاء الله! : )
چون تو اون دو سه سالی که تهران بودم و اتفاقا دقیقا تو درگیری ها و تظاهرات ها و داستان های 88 و اینها هم بود و من تا خرتناق عین خر تو باتلاق رفته بودم و خدا چقدر دوسم داشت که بالاخره فهمیدم و به خودم اومدم و به طرز شاید معجزه آسایی از این منجلاب خودمو کشیدم بیرون، البته جالبه که بدونید دعای مادرمم پشتش بود : ) یعنی قشنگ یادمه که مادرم و خانواده و دوست و آشنا همه ملت کلی تو سر خودشون زده بودن که کاری کنن برگردم و برگردیم یعنی! : ) چون این سیستما مخصوصا گلد کوئست که دیگه پادشاه این داستانا بود تو ایران و البته منطقه و آسیا مخصوصا خاورمیانه خودمون، کلا اینطوری بود که پای خانواده و دوست و آشنا و هر نزدیکانی رو میکشید وسط و بیس و بناش روی ارتباطات نزدیک بود، بخاطر اعتماد و زودتر گول خوردن ملت، داستانشو مفصل توی دوره احساس لیاقت فکر میکنم توضیح دادم، شایدم رو فایل رایگان بود نمیدونم یادم نیست دقیق.
گفتم دعای مادر پشتش بود که من برگردم و از خر شیطون بیام پایین، یادمه رفته بود یه سفر مشهد و کلی دعا کرده بود و نذر و نیاز که من و ما : ))) برگردیم! با کلی داستان که واسه من و خانوادم و فامیل پیش اومده بود و نگم براتون..!
ولی اینم بگم بدونید جالبه که اینقدررر اعتماد و ایمان رسوخ ناپذیر پشتش بود که ما یعنی بیشتر من، نمیفهمیدیم اصلا!! : | که چقدر گول خوردیم و اصن سیستم اشتباهه!!! یعنی واقعا به سیستم آموزشیشون و نحوه آموزش ها و پکیج و ارتباطات گرفتن و.. شون تحسین برانگیز و واقعا چیز عجیبی بود واسه خودش و شاهکاری بود انصافا واسه خودش! و همین میشد که ملت نمیفهمیدن از کجا خوردن! و تا خرتناق رفتیم تو باتلاق تا اینکه خدای عالم با چک و لغد های محکم و خرد کننده فهموندمون و البته گفتم جالب بود برام وقتی به خودم اومدم و دیدم چقدر اشتباه کردم که مصادف شده بود با دعای مادرم و برگشتنم به دیار خودم همانا و آشنا شدن با تنها عشق زندگیم همانا! و میتونم بگم محکم ترین دلیلی که منو نگه داشت و پا و دلمو گیر انداخت که بمونم و برنگردم دیگه به اون منجلاب تهران و گلد کوئست، همین اتفاق زندگیم بود و آشنایی با عشقم (که خاک عالم بر سرم یه عشق دیرینه و چندین ساله رو از دست دادم بازم با اشتباه احمقانه دیگری!) که بخدا تو افسانه ها هم پیدا نمیشه چنین عشقی و صفایی و رابطه و زندگی ای، هر موقع سریال یوزار سیف یوسف پیامبر رو میبینم و عشق یعقوب نبی و حضرت یوسف رو و همینطور زلیخا و یوسف رو، ناخودآگاه اشکام جاری میشه و غم عالم هوار میشه رو سرم، چی بگم!! خدا کمکم کنه بتونم فراموش کنم یا معجزه ای بشه و برگردیم به هم، یا..
نمیدونم..!!! -_-
خلاصه اون شد یکی از درس های مهم و بزرگ زندگیم که دیگه عبرت گرفتم و هرگز گول هیچ سیستم دیگه ای رو نخوردم و یا قبل از اینکه پام باز بشه به یه ترفند مزخرف و جدید دیگه ای، مطلع بشم و واردش نشم. خدارو هزاران مرتبه شکر که دیگه درگیر چنین چیزهایی نشدم تو زندگیم و خدا هدایتم کرده همیشه.
اولش یا تا لحظات آخر قبل از بیرون کشیدن پام از منجلاب گلد کوئِست، میگم اینقدر اعتقاد و ایمان راسخ داشتیم که هیچ خدایی رو بنده نبودیم!! فکر میکردیم خود خدا نشستس راس هرم و ما داریم در مسیر رشد و موفقیت حرکت میکنیم و هیچکسم ما رو نمیفهمه و ما باید تا لحظه مرگ فقط ادامه بدیم هرچی که شده! : )))
اما بعدها فهمیدم یعنی بعد از خروج، فهمیدم که چقدر خوب شد برام و چقدر خدا دوسم داشت که شرایط جوری شد که بکشم بیرون و رها کنم این داستان رو.
و بعد از آشنایی با عشق زندگیم و پیگیر زندگی شدن و رشد و پیشرفت و ادامه تحصیل دادن و کارای مختلف رفتن و زحمت کشیدن و تو سال 94 که دانشگام تمام شده بود، با این مسیر الهی و شگفت انگیز و استاد آشنا شدنم و اتفاقات عالی رخ دادن و بازم حرکت کردنم و با دل ترس ها رفتنم و مهاجرت به شهری که عشقم زندگی میکرد توش..
بعدها با توضیحات استاد و اطلاعاتی که بدست میاوردم و داستان های زندگی استاد، یادم میاد که چقدر متوجه خیلی چیزا میشدم تو زندگیم و دلیل چیزهایی رو میفهمیدم..
یادمه دو سه باری هم نزدیک بود بازم تو تله بیفتم از این سیستمای هرمی و یه شبه پولدار شدن و اینها، که چون هم عبرت گرفته بودم از گلد کوئِست و هم آگاه شده بودم از آگاهی های استاد و اطلاعاتی که میداد، که نهایتا واردشون نشدم و متضرر نشدم مثل قبل.
استاد لای پرانتز اینو هم اضافه کنم که چطور آدم یادش میره و فراموش کار میشه انسان..
چقدررر من اط صحبتا و آگاهیای شما و اطلاعاتی که دادین توی برنامه هاتون استفاده کردم تو زندگیم و هم بانی خیر و برکت برای خودم بوده هم برای دیگران، جالبه ب یکیش اشاره کنم که توی همین مدت کوتاه چند وقت اخیر بازم تکرار شد واسم، و اونم فقط معرفی سوسک کش پمادی امحا بوده! : ) استاد باورت میشه همین یه موضوع ساده چقدر من بارها بخاطرش شکرگزار بودم و به کسایی هم که مشکل داشتند با سوسک و حشرات موزی خزنده و چرنده مخصوصا سوسک و مورچه و اینجور چیزا، باعث شده کلی دعام کنن و شما رو؟؟ این تجربه مال همین فاصله کوتاه یکی دو ماهه اخیر شایدم کمتر باشه ها، اونوقت من داشتم فکر میکردم که چقدررر آخه من احمق بودم که ناشکری کردم و از کوره در رفتم و اثر جالبی نگذاشتم از خودم و دری وری گفتم و ناشکری کردم و با دوستان هم شاید کم لطفی و بی مهری کردم. خدا منو ببخشه.
استاد تو همین مدت کوتاه چند روزه که گفتم هم چیزهای زیادی دستگیرم شد و نشانه هایی دیدم و اون بازی فوق العاده رو هم داشتم تجربه میکردم که بهش اشاره کردم رو گام 9، و هم با تجربیاتی که سر و کار داشتم و افرادی غریبه که یکیش یه مغازه ساندویچ فروشی بود یه جوون هم سن و سال خودم که نشسته بودم تو مغازش و گپ و گفتی هم باهم داشتیم، که تا داشت ساندویچ آماده میکرد من یکی دو باری دیدم سوسک از رو میز و گوشه و کنار گاهی یه سلام احوال پرسی ای میکنن! و میرن، موقع حساب کردن بهش گفتم داداش یه چیزی میگم ولی ناراحت نشی شایدم نمیدونی و بی اطلاعی ازش، گفت جانم چی مثلا؟ گفتم راستش من چند باری سوسک دیدم رو میز و اینور اونور مغازه، و اینا واسه کارت و حرفه و شخصیتت خوب نیست، گفت چی بگم میدونم! ولی بخدا هرکاری کردم هر روشی امتحان کردم نشده و نمیرن از شرشون راحت شم، مجبورم تحمل کنم یا حتی اگرم میمیرن جنازشون تو دید باشه یا هی مجبور شم برم با خاک اندازی چیزی جمع کنم بریزم بیرون..
گفتم دادااااش خیالت تخت، این کاری که میگم رو انجام بده اگه ریشه کن نشدن بیا فوحش بده بهم! : )
خلاصه وقتی حرفی با اطمینان و ایمان زده میشه و چشمات دروغ نمیگن و از فرکانسی که میفرستی راستی درستی و صداقت موج میزنه، این میشه که طرف مسخت میشه و بهت اعتماد میکنه، این دوستمون مخارج بسیار زیادی رو متحمل شده بود استاد با قیمتهای گزاف و البته خدا داند چقدر دروغ و ریا و کلک که با آدمای نااهل سر و کار داشته و بهش چپوندن سوسک کش و چیزای مختلف و آشغال! خلاصه راهنماییش کردمو رفتم تا چند روزی مدام مسیرم بهش میخورد و بهش سر میزدم و ازشم ساندویچ میخریدم، و این خودش شد یه آشنایی و دوستی ساده و زیبا و قشنگ که کلی هم دعای خیر و احساس و فرکانس خوب و زیبا پشتش بود و بهم گفت خدا خیر بده بهت که این مشکل اساسی رو از من حل کردی، حتی جنازه سوسکا هم نمیبینیم منو خانومم و بچه هام و مشتری هام، اونوقت من تو دلم فقط یاد شما میفتادم و این مسیر زیبا و پر خیر و برکت و این آگاهیا و تشکر و سپاسگزاری از شما و خدای عالم. و تهه دلم فقط منتظر بودم تا روزی بهم بگه یا نشونه ای ببینم یا شهودم بهم بگه که باید شمارو معرفی کنم بهش. چون من بارها برای اینجور احساساتم منتظر بودم تا خدا بهم اجازه بده که شمارو معرفی کنم به کسی، همینطوری من از روی خودم هیچوقت اینکارو نمیکنم، و البته که تا الان شده دفعات انگشت شماری که شما رو معرفی کردم به هر بنده ای که نشونه ای دریافت کردم از خدا و یا شهودم بهم گفته که معرفی کن. اونوقت فقط یک کلام گفتم یا نوشتم واسش رو برگه یا گوشیش، abasmanesh.com
استاد یه چیزی میخوام بگم، تو همین مدت کوتاه و رفتاری که داشتم باورت میشه چقدر ریش و موهام سفید شد؟ بخدا قسم که قبلش اطمینان دارم اینطور نبودم! توی همین مدت کوتاه چند روزه این مدت، که گفتم از کوره در رفته بودم و خواستم حتی یوزر و ایمیلم رو نابود کنم با پسور رندوم دادن و چشم بسته که دیگه دور سایتو همه چیو خط بکشم نیام دیگه تو این مسیر، و ناشکری کرده بودم و از عصبانیت دری وری میگفتم به خودم، و از اینکه دل شما و دوستان رو رنجوندم، داشتم با خدای خودم حرف میزدم و البته که بارها و بارها ازبس حرص خوردم و خودخوری کردم، و از ناراحتی، یه آن به خودم اومدم تو آینه ریش و موهام که بلند شده بود رو نگاه کردم دیدم یا خدا اینا کجا بوده چقدر یهو ریش و موی سفید دراوردم، ولی تا قبلش هم همینطور بود و همیشه میدیدم ریشم و موهام رو و جلو چشام بودم همیشه اما اثری از اینا نبود..
خدایا ممنونم که منو میفهمونی و تو مسیر نگه میداری
خدایا ممنونم که منو بنده شکرگزارت آفریدی و اجازه دادی شکرگزار باشم
خدایا ممنونم که به دلم مهر و موم نزدی و از هدایت شدگان هستم!
خدایا ممنونم که چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، و قلب و شهود و احساس و گفتار برای درک کردن و به زبان آوردن و دریافت الهامات بهم دادی..
زندگی کنم و با ایمان ،اعتماد و توکل به تو قدم بردارم .
سلام به استاد بزرگوارم و مریم بانوی عزیزم
و همه دوستانم که خوش
می درخشند در این معبدگاه عشق و نورِهدایت های الهی
خداروشاکروسپاسگزارم از بودن در بهشتی که هر لحظه سعی می کنم
آگاهانه آن را خلق کنم ، چون اختیار تام دارم تا انتخاب کنم
زمان چگونه برایم بگذرد .
شانسی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هر چه که در زندگیم رقم خورده تا به امروز مسئولیت صددرصد آن به عهده خودم و انتخاب هایم بوده، حال آگاهانه یا ناآگاهانه .
از وقتی قدم هایم را متعهدانه تر برداشتم و گوش هایم را بیشتر تیز کردم و قلب و ذهنم را به روی صحبت های استاد که حکم کلید اسرارها در زندگیم بودند ،با عشق گشودم ،وجود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفت مانند زمینی که شخم
زده می شود برای کاشت گلهای زیبا و معطر فصلی و بعد کاشت بزرها و کمکم جوانه زدن و از بوی این بهشتی که حاصل دست خودت بوده ، تمام فضا را عطرآگین می سازی ،
و من از نو شروع کردم به بازسازی و تولدی دوباره برای شکوفائی از جنس توحید اینکه از ب بسم الله ات خداوند باشد تا اول و آخر هر چیز،
چقدر سبکبال و رها و آزاد شدم
آرامش سهم قلبم شد و دیگر فقط سعی کردم سهمونقش خود را در اینمسیرجادویی با تمام تاروپودم
درک کنم و شکرگزاری شد
نجات دهنده زندگیم ،وقتی از صبح که بیدار می شوم و با عشق
داشته ها را می بینم می گویم
واقعا این همه زیبایی از زمین و آسمان و دوروبرم و این امکانات ،وسایل، سلول به سلول داشته های معنوی و مادی و بودن در این مسیر و این سایت همه شانسی بوده یا نه منِ
مریم تغییر کردم از درون تا چشمانم
چشمانی دیگر شوند و ببینند
متعد بودن چه پاداش هایی برایم به ارمغان آورده یا این رابطه عالی
و عاشقانه و رابطه اجتماعی عالی با دیگران که همه را بندگان خداوند بدانی و دلت نخواهد خاری به پای
کسی برود و برای همه عاقبت به خیری طلب کنی و همه را کُل بدانی
چه آنهایی که در زندگیت هستند و چه آنها که به هر دلیلی دیگر
رابطه ای نداری اما تو برای گشایش قلبت برایشان نور می فرستی و این نور را به سراسر کره زمین پخش
می کنی و خودت دوباره و دوباره لبریز می شوی از نور پروردگارت
اینها همه از توحیدی بودن
سرچشمه گرفته است .
ذهنی که به هیچ چیز جز رشدوپیشرفت در تمام
زمینه ها فکر نمی کند و بازوپاک است چون هرلحظه آن را تربیت
می کنی و قلبی که می گشایی برای دریافت هدایت ها تا آگاهانه قدم از قدم برداری و خود خالق هر لحظه زیبای زندگیت هستی و این یعنی
یک زندگیه باکیفیت که بر مدار فرکانس های زیبایت شکل می گیرد
و تو همیشه بیداری را در لحظه تجربه می کنی و آن را در مورد خودت و دیگران به شانس و اقبال و هرچیزی شبیه به این گره نمی زنی
بلکه با رعایت قوانین زیبای الهی
پیش می روی و نتایج آن را هرچه که هست با آغوشی باز پذیرا هستی
که بی شک نتایج معجزه وار خواهد بود و همه آن را تجربه کرده ایم .
خدایا این کلمات چطور و با چه قدرتی در ذهنم جاری کردی و من با قدرتی که در انگشتانم قرار دادی به رشته تحریر در آوردم ،معجزه هست
خدایا همه چیز در وجود و زندگیه
من دَم از معجزات تو می زنند ،
به هر جا که نگاه می کنم ،سخاوتمندی تو را می بینم، مهربانیت ،بخشندگیت و لطف تو را
شاهد هستم …..
در پناه رب العالمین هر لحظه شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عشق بهتون.
سلام ،به خانم شایسته واستاد عزیزم، که علاوه برمحصولات ارزشمند،
این پروژه الهی را آماده کردند،باعشق،و اخلاص سپاسگزار شما استاد توحیدی ام هستم،
برکتی که برای من داشت ،تعهد دادم پیاده روی صبحگاهی داشته باشم،
خدارا شکر انجام میدم،وچه لذتی داره،
چقدر منو شکر گذار تر کرده،وقتی کوه،درخت،چمن وپرواز پرنده ها را مورد توجه قرار میدم، دلم شاد میشه،
وحالم خوبه،
اما موضوع قسمت 10،تغییر رادواغوش بگیر،
تجربه تلخ اما درس عبرت داری ،دارم ،سال 99،
همسر، سابقم با
شرکت هرمی بیز همکاری زیادی داشت،واون افراد از شهر های مختلف می امدن،می اوردشان ،خونه خودمان،
هرچه خودش گفت،گوش نکردم چون دروغگو بودنش برام ثابت شده بود،
اما یکی از ان افراد که جوان بود ،ومی گفت هرچه میام شمارامیبینم وغذای دست پخت شمارا می خورم،یاد مادرم ،می افتم ومی خواهم شما هم خیری از این نتورک مارکتینگ ببری، وحتی پیامک وپرینت سود های خودش را نشانم داد مرا فریب دا د، هرچی فرزندم گفت مامان این ها سروته یک کرباس هستند،پدرم دروغگو هست،دوستانش هم مثل خودش هستند،
در رودربایستی ،به دلیل عزت نفس پایین،قرار گرفتم وچند بار رفتم جلسه ها،وبه فرموده استاد ،ترفند اصلی را یکی از افراد اجرا کرد،وبه من گفت حالا که اعتماد نمیکنی،یک بار امتحان کن،اگر ضرر کردی،من پولت راپس می دم،
من هم با اون شرط لفظی قبول کردم،وخدا راشکر در کارت بانکی مقدار 3میلیون یا5 میلیون تومان پول وپول زیادی نبود،وآنرا بردن،بعد چند هفته یک کارتن بسته پستی امد جلو در وباز کردم گفتند،اینها قیمت 5 میلیون هست ،شما بفروشی 2یا3 میلیون سود می کنی،ومن هم به چند نفر پیشنهاد تست وخوردن ،قهوه گانو درما،وچیز های دیگر را دادم ،خوردن ،اما نخریدن، ونکته جالب ان فردی که قول داد اگر من ضرر کردم پولم راپس می دهد،گوشی اش را خاموش کرد،ومن هم تا 2سال اورا ندیدم،
ولی درس ش راگرفتم ،که همان ترفند الفردو پنزی معروف است ،اما تحت عنوان های دیگر وبه شکل های دیگر،بعد از چندین نفر دیگر مرا دعودت کردن ،ولی خوشبختانه نپذیرفتم،وحتی از زندگی الوده به دروغ وترفند ورابطه سمی هم خارج شدم واکنون زندگی بسیار عالی وحال خوب دارم ،خدارااااااااخیلی شکرگزار هستم،
همه مان در پناه حق سلامت،شاد،شاکر،وثروتمندباشیم خدا نگهدار،
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته ی عزیزم،استاد من مرضیه ابراهیمی هستم،تووی اینستاگرام برای بخش اول کامنت من رو برای اون بخش پین کردی،خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم و اینو نشونه ایی دیدم که در مسیر درست هستم،وقتی باور کردم که خداوند از طریق احساس آرامش،نشانه های کوچک،الهامات قلبی و زیبایی های ساده ی زندگی با من صحبت میکنه،این پین شدن کامنت من برای بخش اول کتاب شما نشونه ایی دیدم که خداوند داره با من صحبت میکنه و اینجوری بهم میگه که مسیرم درسته
استاد دوست دارم برای بخش دوم کتابتون،روی همون فایل کامنتشو بنویسم،و از احساسم براتون بنویسم که چقدر حسم شبیه پرنده ایی شده که آهسته آهسته بالهاشو باز و بسته میکنه و داره زیر آسمون خدا از مسیرش لذت میبره،واقعا همون حس رو دارم،بزودی اینستاگراممو نصب میکنم و براتون مینویسم
خدایا شکرت بابت استاد شایسته ی عزیزم،که حضورش تووی زندگیم باعث شده که انگیزه م،شور و اشتیاقم هر روز بیشتر بشه برای به صلح رسیدن با خودم و خدای خودم…
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
استاد من سال 1400 با گرفتن وامی از بانک و مقداری پول قرض از کارفرمای قبلیم،وارد بورس دلار شدم با این امید که قسط بانک و قرض کارفرمامو میتونم با سودی که هر ماه تووی بورس نصیبم میشه رو میدم،خب ماه اول اون سود اومد و من خوشحال،ماه دوم خبر رسید که اون شرکت اصلا یادم نمیاد که تووی چه کشوری بوده،به مشکل برخورده فعلا خبری از واریزی سود نیست،اونموقع با اون پولم راحت میتونستم یه پراید مدل پایین تر بخرم،گفتم پول رو میزارم تووی بورس و از سودش ماشین هم میخرم،خلاصه هر چی خیالبافی کردم بعد از یک ماه تبدیل به خاکستر شد،خدایا حالا سود نخواستم،اصل رو رفته وام بوده،اون پولم که مال کارفرما بوده،چیکار کنم،جریان رو برای کارفرمام گفتم و اون پول رو بهم بخشید،مونده بود قسط وام که باید میدادم،قسط وام رو یکی پس از دیگری به بانک پرداخت کردم و وام رو بعد از سه سال فکر میکنم صفر کردم و اونجا بود که دیگه قسم خوردم تحت هیچ شرایطی پولمو ندم جایی که باهاش برام کار کنه،بخواد سودی بهم بده،و دیگه هیچوقت چنین کاری رو نکردم،خدا میدونه چقدر بهم پیشنهاد شد،اما پول تووی بورس نزاشتم
خب یه بار دیگه به یه شکل دیگه باز پیشنهاد شد ارز دیجیتال بخرم،چون قبلش زخم خورده بودم،این دفعه دیگه گفتم نمیام ریسک کنم کل سرمایه مو بزارم،مثلا اگه اونموقع ده میلیون داشتم،یک میلیون ارز خریدم،به امید اینکه باز سود میکنم،و اونم هیچ شد،گوشیم عوض شد اکانتم پرید دیگه بیخیال شده بودم،همین دو،سه ماه پیش وقتی داشتم روی دوره همجهت با جریان خداوند کار میکردم،نشونه اومد که میتونم وارد حسابم بشم،و وارد شدم،اون یک میلیون و شده بود حدود یک میلیون هشتصد تومن،که چون ظرف باورهام سوراخ بود،اصلا یادم نمیاد چجوری پولش رفت
و من تصمیم گرفتم هیچوقت دیگه نه وام بگیرم،نه قرض کنم،نه پولمو شرط بندی کنم،نه پولمو بدم دسته کسی باهاش کار کنه و بهم سود بده،البته اینم آروم آروم شکل گرفت،چون من بعد از اون وام باز وام گرفتم،که باز یکی از نتایج دوره هم جهت با جریان خداوند بود که همه ی وام هامو ده ماه قبل از سررسید همشونو خداوند از طریق یکی از دستانش برام صفر کرد.
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست.
دوستون دارم
بنام تنها مالک و فرمانروای هستی
سلام بر استاد عزیزم و تمامی دوستان
میخوام در مورد آلارم های تغییر کردن بگم و اینکه آدمی که اگاه باشه می تونه جلوی فاجعه رو بگیره پ البته تغییر کنه و دامن نزنه به اتفاق های بد،،
چن روزی بودش که خیلی بی حال بودم، و انگار که بی انگیزه و البته که پر از ترس، ترس های پوچ و بیهوده که ذهن خوراکشه بدترین حالت رو بیاره جلوی چشمت، و بگه دیگه تمومه و تو دیگه نمیتونی کاری انجام بدی…
اما به لطف آموزش های شما استاد عزیز و البته این پروژه تغییر رو در آغوش بگیر و جلسه دو احساس لیاقت تونستم خودمو جمع جور کنم و اجازه ندم اون حال خرابی ادامه دار بشه،…
از وقتی که حال خرابی من شروع شد اولین آلارم بی حالی شدید بدنم و معده درد بود، بعد دعوا های الکی با همسرم و ناراحتی بدنی همسرم، بعد اینا بچه ام شبا اصلا خوب نمی خوابید و نمیذاشت ما هم بخوابیم، بچه ای که توی این حدود یکساله که به دنیا اومده اصلا بی خوابی نداشته اما به محض حال خرابی من اونم بی خواب شده بود،
دو، سه شب پیش به خودم اومدم و گفتم همه اینا دلیل حال خرابی منه، اولین کاری که کردم احساس عجز ناتوانی در برابر خدا کردم و به قول حضرت موسی گفتم خدابا من به خودم ظلم کردم خودت همه چیز رو ردیف کن، خودت هدایتم کن و پناهم باش، دومین مورد گوش دادن عمیق تر فایل ها و کامنت خوندن در سایت، سومین مورد رفتارم رو با خانواده و همسرم عوض کردن و با انرژی بالا می رفتم خونه و باهاشون بازی می کردم،
این سایت و این مسیر خیلی کمک کننده اس خدا کنه همیشه تنت سلامت باشه استاد
حالا اتفاقی که افتاد طی این چند روزه،
یک پولی که دو سه هفته بود منتظر بودم واریز بشه واریز شد، خودم خیلی سرحال شدم و خبری از بی حالی و معده درد نیست، همسرم خیلی حالش عالی شد، پسرم دیشب از 11.5 شب خوابش برد تا 9.5 صبح بدون اینکه بیدار بشه فقط یکبار برای شیر خوردن بیدار شد، امیدم و انگیزه ام بیشتر شده و امیدوارم بتونم در مسیر ثابت قدم باشم و سپاس گذار همین حال خوب و مسیرم باشم
در پناه الله یکتا شاد و پیروز باشید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیز و همه دوستان گرامی
قبل از آشنایی با استاد و این آگاهی ها ، من کسی بودم که فکر میکردم شانس عامل تاثیر گذار تو زندگی ماست ..
ولی واقعا وقتی نشستم و فکر کردم و از زندگی خودم بارها و بارها مثال هایی دیدم که عملا گزینه شانس هیچ تاثیری و هیچ تاثیری تو زندگی ما نداره ..
این موضوع شانس و رسیدن به این باور که تاثیری در زندگی ما نداره ، تنها زمانی برای ما مشخص میشه که بشینیم و ارتباط نظم جهان و دقت اونو به خودمون بگیم ، حرکت سیارات و کیهان و نجوم و دقت مثال زدنی نظم اون ها ، برای من مثال خوبی بود که در رندگی هیچ چیز شانسی نیست و هر اتفاقی برای « بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ » : به سبب کارهائی که پیشتر کردهاند هست و بعد از اینکه این موضوع و باور کردیم و پذیرفتیم ، باید به این باور برسیم که هیچ چیزی یک شبه ایجاد نمیشه و راهی که سریع و یک شبه برای ما یک کیسه پول بندازن پایین ، اصلا وجود نداره و قانون خداوند اینه که فرکانس های ما زمانی میبره تا برسم به اون حد که اتفاقات و نتایج رخ بدن ..
همه چیز در این دنیا با طی کردن تکامل رخ میده و به ما یادآوری میکنه که باید با صبر و کنترل ذهن و تقوا در مسیر درست حرکت کنیم تا نتایج هم بیاد ..
وقتی ما باور داریم که هیچ چیز شانسی وجود نداره و برای رسیدن به خواسته هامون باید تکامل و طی کنیم ، عملا بیشتر اعتماد میکنیم به جریان زندگی و قانون خداوند ..
همه چیز در این دنیا بر پایه تکامل هست ..
– آفرینش زمین و آسمان
– کاشت بذر و رسیدن به برداشت محصول
– بالغ شدن انسان
– ساخته شدن هر وسیله ای
– کسب یک مهارت و دانش
– تبدیل شدن غذا به انرژی در بدن انسان
و …
با درک موضوع تکامل :
– دیگه عجله نمیکنیم و صبورتر میشیم
– تضادها رو رحمتی میبینیم از سمت خداوند که اومدن خواسته هامون و واضح تر کنند
– به خداوند و قانون بدون تغییر اون اعتماد میکنیم
– دنبال این نیستیم که قانون تغییر کنه و با ما هماهنگ بشه و دنبال این هستیم که ما بر اساس قانون عمل کنیم
به نظرم برای خود من اینجوری بوده که هر وقت بیشتر درکم از قانون خداوند که « من خالق زندگی خودم هستم با کانون توجه ام و احساس خوب = اتفاقات خوب » بیشتر شده ، اتفاقات هم برای من راحت تر و روان تر رخ داده ..
زمانی که مقاومت داشتم یا میخواستم به شیوه خودم ، زودتر و سریعتر و با دور زدن قانون به خیال خودم ، برسم به خواسته هام ، به همون نسبت هم جهان بهم اجازه نداده و ضربه های محکمی بهم زده ..
بر عکس جاهایی که پذیرفتم نتایج ما بر اساس تغییر دیدگاه ما « لاجرم » رخ میده و وارد زندگیمون میشه ، راحت تر رسیدم به خواسته هام و رها تر شدم ..
مثال از خودم : یادم میاد سالها قبل ، وقتی از کاری که داشتم که فکر میکردم مجبور به استعفا شدم و اینو یه شکست میدیدم و اینکه فکر میکردم دنیا به آخر رسیده ..
ولی همون اتفاق و تضاد باعث شد برای من خیر و خوشی ایجاد بشه و وارد کاری شدم با شرایط بهتر ، در آمد بیشتر ، انسان های عالی تر ، محل کار بهتر ..
وقتی عمیق تر فکر کردم دیدم من چون درخواست داشتم که خدایا شرایط کاری منو بهبود بده ، اون تضاد به ظاهر بد برای من پیش اومده بود و من که معتقد بودم بد شانس هستم ، شانس و عامل موثر میدیدم در این اتفاق و هیچ وقت نگفتم به خودم که چجوری میشه :
از دست دادن اون کار و بد شانسی دونست و با تغییر دیدگاه و نشان دادن کمی ذره ای ایمان ، شرایط برای تو بهتر شد ، گفتی این خوش شانسی منه ..
من ؟
اصلا در دنیا منی وجود نداره ؟
قانون که مال خداست ..
کارها هم که داره خدا انجام میده ..
پس من واقعا معنی نداره ..
یعنی این همه تضاد در یک اتفاق مگه میشه ؟
مگه میشه هم خوش شانسی باشه ، هم بد شانسی ؟
مگه میشه انقدر این جهان ، بدون نظم باشه که یک اتفاق مشخص کنه مسیر زندگی منو به خودش شانسی با بد شانسی ؟
یعنی این همه نظم در جهان ، ربط داره به شانس ؟!
قطعا جواب برام « نه » هستند ..
یک نه از جنس اینکه ، ذهن همیشه میخواد با جواب های ساده و قابل فهم و دلایل پوچ ، به من بگه ، دلیل اتفاقات و نتایج شانس هست ..
« شانس فقط نوع نگرش و باورها و عمل ما در اتفاقات هست »
چون در واقع هیچ شانسی وجود نداره و همه چیز بر پایه فرکانس ها و باورهای ماست ..
برای خودم چند نمونه از آیاتی در قرآن و مثال آوردم ، در مورد اینکه هیچ چیز در این دنیا شانسی نیست و همه ما نتیجه باورهامون و دقیق و بی نقض دریافت میکنیم و به این پذیرش میرسیم که من در این نقطه و این جایگاهی که هستم ، فقط خودم باعث خوب و بد شدن این نتایج شدم و هیچ عامل بیرونی دیگه ای از جمله شانس تاثیری در شرایط من نداشته و نخواهد داشت :
+ سوره زلزال ، آیات 7 و 8
« فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهٍ خَیرًا یَرَهُ
وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ »
« هر کس هم وزن ذرهای کار نیک انجام دهد، آن را خواهد دید و هر کس هم وزن ذرهای کار بد انجام دهد ، آن را خواهد دید »
توضیح :
هیچ چیز تصادفی نیست، هر ارتعاش ( فکر، نیت، عمل ) بازتاب دارد .
هر نتیجهای در زندگی ، پاسخ طبیعی انرژی و نیتی است که خودمان فرستادهایم .
———————————————————————–
+ سوره شوری، آیه 30
« وَما أَصابَکُم مِّن مُّصیبَهٍ فَبِما کَسَبَت أَیدِیکُم وَیَعفُوا عَن کَثیرٍ »
« و هر مصیبتی که به شما میرسد، به سبب دستاورد اعمال خود شماست، و خدا از بسیاری درمیگذرد »
توضیح :
یعنی هیچ رخدادی «اتفاقی» نیست ، همه بازتاب رفتار، باور یا تصمیمات ماست .
———————————————————————–
+ سوره رعد، آیه 11
« إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم »
« خدا حال هیچ قومی را دگرگون نمیکند مگر آن که آنان خودشان را دگرگون کنند »
+ توضیح :
تغییر فرکانس درونی (افکار، احساس، باور) شرط تغییر واقعیت بیرونی است ،
———————————————————————–
+ سوره اسراء، آیه 7
« إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا »
« اگر نیکی کنید، به خود نیکی کردهای و اگر بدی کنید، به زیان خود کردهاید »
توضیح :
همهی انرژیها به خود انسان بازمیگردد ، «نیکی» و «بدی» ارتعاشی است که خود ما به جهان میفرستیم و پاسخ آن را میگیریم .
———————————————————————–
استاد جان ممنون از شما برای وقت و انرژی که برای تهیه این فایل های ارزشمند میزارین
امیدوارم شاگرد خوبی براتون باشم
خدارو شکر میکنم اینجا هستم و یاد میگیرم
دوستون دارم
ارادتمند
تمرین:
سلام و عرض ادب خدمت استاد و دوستان عزیز
از موقعیتهایی که من در زندگی فکر میکردم شکست یا بدشانسیه اما بعدها فهمیدم که نشانه خدا بوده و لطفی بوده که جهان در حق من کرده اما اون زمان اصلاً این رو درک نمیکردم اینه که من در سن 24 سالگی در اولین رابطه عاطفی که تجربه کردم بسیار خوشحال بودم و فکر میکردم که خیلی اتفاق مهم و جذابی در زندگیم اما چون اولین رابطهی عاطفی بود که داشتم و بسیار بیتجربه بودم وجههای زیادی رو نمیدیدم و چشمم رو روی عیبهای بیشماری که در اون فرد و در کیفیت رابطه وجود داشت رو نمیدیدم تا اینکه ایشون خیلی زود در اوج عاشقی من مهاجرت کردند و با اینکه به من هم میگفتند که مهاجرت کن من دوست نداشتم که به اون کشور برم یا دوست نداشتم به این دلیل که یک نفر رو دوست دارم فقط برم اعتماد به نفسم توی این زمینه برای خودم بالا بود اما درد جدایی هم بسیار بود خوب طبیعتاً اون زمان خیلی تلخ بود و من روزهای سختی رو میگذروندم اما بعد که تونستم باهاش کنار بیام و به زندگیم ادامه بدم و هدفهای خودم رو پیگیری کنم وارد رابطه عاطفی دیگهای شدم که الان هزار بار خدا را شکر میکنم که اون اتفاق افتاد جهان من و اون دوست عزیز رو از هم دور کرد و من یه جورایی شاید به اجبار از اونا رابطه عاطفی دل کندم به دلیل دوری، بعدش روی خودم کار کردم بیشتر خودمو شناختم بیشتر علایق خودم رو شناختم با دورههای استاد بهتر فهمیدم که چه رابطه عاطفی رو میخوام خودم رو بیشتر شناختم اعتماد به نفسم رو بالاتر بردم با اینکه روزهای سختی رو میگذروندم و مدتها تنها بودم اما میدونستم که این تنهایی درسته و من باید به صورت لیزری تمرکز بزارم و کار کنم روی خودم روی مهمترین رابطه ما در جهان که رابطه خودمون با خودمونه و رابطه خودمون با خداونده کار کردم یک یگانگی بهتری پیدا کردم درک بیشتری پیدا کردم خواستههای خودم رو بیشتر فهمیدمو جهان من رو هدایت کرد به یک رابطه فوق العاده که الان وقتی مقایسش میکنم با اون رابطه گذشته بینهایت راضیترم بسیار بسیار هماهنگترم با ایشون و خیلی خواستههای بیشتری از من پاسخ داده میشه در این رابطه و باعث رشد و پیشرفته همدیگه میشیم.
اما خب من در اون زمان این رو نمیدیدم البته همیشه آدم آروم و با آرامشی بودم و همون موقع هم به خودم میگفتم که حتماً خیریتی درش هست چون این چیزی بود که از کودکی پدرم هم در خونه ما استفاده میکرد و میگفت که اگر چیزی رخ میده حتماً خیره و منم سعی میکردم اینا رو به خودم بگم ولی خب در اون لحظه آدم نمیتونه به شکل عالیتری درک کنه این رو اما واقعاً واقعاً خیلی خوشحالم از اینکه اون رابطه به اون شکل که با احترام تمام شد و من هدایت شدم به یک انسان نازنینتر و حتی همین الان هم اگر ایشون از زندگی من بره حتماً فرد هماهنگتری با من در رابطه میاد و خوشحالتر و راضیتر خواهم بود این رو درون خودم ایجاد کردم ولی هر لحظه که این رو هم به خودم میگم رابطه اکنون من بسیار با کیفیتتر میشه.
سلام و درود خدمت استاد عزیزم، مریم بانوی نازنینم،و تمام عزیزان حاضر در اینجا ،بازم منم لطیف،
من از وقتی ک اینجام.واقعا دارم با تلاش و پشتکار و بقول استاد،با جهاد اکبر دارم پیش میرم.و الان شش ماهی میشه افتادم توو تضادهایی ک بصورت عملی دارم امتحان پس میدم،چقد قشنگ من با این شبها و روزا دست و پنجه نرم میکنم و از هر کدومشون یه کتاب درس میگیرم،
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
بله ولی چون من حس ششم خیلی قوی دارم، اکثر مواقع من چالشها رو فورا درسشو میگیرم و آدرسش رو میفهمم از سمت خداست،اما همینطور ک در گام دوم این تمرین نوشتم اخیرا من با خانواده ای آشنا شدم ک ویژگی های مشکل سایکوپت داشتن.و من از سمت اونا خیلی آسیب دیدم،و البته مدتهاست با استفاده از آگاهی های استاد عباس منش من واقعا دریافت کردم ک علت هر اتفاقی خودمم،برای همین ذره ای اون خانواده رو مقصر نمیدونم.
میخام درسهام رو بگم.
برای همین میگم من الان دیگه افتادم توو دور عملی کردن آگاهی هایی ک یاد گرفتم،خیلی دوس دارم تک تک نتایجم رو بگم ولی انگار هنوز توفیق نصیبم نشده،
و اما درس هایی ک من گرفتم.
که همه چیز موقتی ست،هیچ چیز همیشگی وجود ندارد،وقت ما محدوده،همه ی ما آدمها در حال تغییر هستیم،برای همین هیچ چیزی همیشگی نیس،ما همه آدم هستیم،و جهان درونی ما مملو از غیر قابل پیش بینی ها و موقتی هاست،
همه ی ما رفتارهایی را تجربه میکنیم ک بستگی ب حال درونمان دارد…
اتفاقات اخیر درسی داد که چقدر رفتار ما در شکل دادن رفتار دیگران نقش دارد،اگر میدانستیم در بسیاری از مواقع تلاش هایمان را برای مدتی قطع میکردیم،و از دور به زندگیمان با صبوری نگاه میکردیم،
درس گرفتم که ، رودر رو شدن با حقایق زندگیمون ما را نمیکشد، اما امیدهای واهی که ما در آدمها جستجو میکنیم میتواند یواش یواش ما را افسرده کند،
یاد گرفتم هیچ آدمی در دنیا نمی تواند بیشتر از خودمان امن باشد،
هیچ آدمی نمیتواند بیشتر از خودمان پناهمان شود،پناهگاه همیشگی که دائمی است و همیشه پذیرای ماست خودمان هستیم،ما آنقدر باید باخودمان خلوت کنیم تا خود را از درونمان پیدا کنیم.
ترس هامون رو ک بشناسیم و بپذیریم به آغوش امن درونمان برمیگردیم.
ما نمی توانیم از آدمها توقع داشته باشیم،
مانمیتوانیم از آدمها درخواست مراقبت از خودمون داشته باشیم،
مانمیتوانیم انتظار درک شدن از سمت دیگران رو داشته باشیم،
ما خودمان برای خودمان کافی هستیم.
بنام الله مهربان
سلام به استاد عباس منش نازنین و خانم شایسته عزیز
سلام به همه دوستان بینظیرم
فایل خیلی قشنگ بود خیلی عالی بود لذت بردم از اینکه آدم بتونه ذهنش رو کنترل کنه بارها بارها برای من این اتفاق افتاده و در شرایطی قرار گرفتم که باید ذهنم رو کنترل میکردم و زمانی که تونستم کنترل کنم بعدها نتایج خیلی خوبی گرفتم ، اما از اونجایی که انسان فراموشکاره ، باید همیشه روی این موضوع کار کنه
اینه که مهمترین بخش داستانه یعنی کنترل ذهن اگه این قضیه درست بشه و آدم بتونه تو شرایط ناجالب با جهت دادن افکارش به احساس بهتری برسه اون وقتی که میشه گفت تقوا پیشه کرده یعنی ذهنش رو کنترل کرده و قطعاً شرایط و اتفاقات خوبی را تجربه خواهد کرد
سعید جان بهت تبریک میگم آفرین به تو خیلی خوب ذهنتو کنترل کردی و واقعاً من جای تو نبودم لی تا حدودی میتونم حدس بزنم که چقدر فشار روت بوده اون که به خاطر اشتباه حرص یا طمع در اون شرایط سخت قرار بگیری خیلی سخته مطمئنم خیلی سخته
اما نکته اصلی ماجرا اینه که هر کسی نمیتونه تو این شرایط ذهن خودش رو کنترل کنه ، اجازه نده که نجواهای شیطان ناامیدش کنه ، تسلیم نشه و درعوض بتونه رو خودش کار کنه به خودش احساس مهم بودن بده ، احساس ارزشمندی بده و به خودش بگه هر کسی ممکنه که اشتباه کنه و اگر من اشتباه کردم خودم را میبخشم ولی سعی میکنم از این به بعد ازش درس بگیرم و راه درست رو انتخاب کنم
و قطعاً آقا سعید شما راه درست رو انتخاب کردی و خودت رو بخشیدی که تونستی این همه نتایج عالی رو رقم بزنی
تحسینت میکنم هم بخاطر اینکه ذهنتو خیلی خوب کنترل کردی ، هم به خاطر اینکه با کار کردن روی باورهات تونستی یه نگاه دیگه ای داشته باشی به اتفاقات و نتایج فوقالعادهای رو رقم بزنی ، تبریک میگم بهت
این اتفاق برای منم افتاده فکر کنم 18 ، 19 سال پیش بود دوستم اومد به من گفت شرکت ایران خودرو نیرو میگیره بیا با هم بریم ثبت نام کنیم و روز مصاحبه فلان روزه یه آدرسی هم داده بودن که ساعت فلان درب شماره فلان باید اونجا باشید ، اون موقعها سن خیلی کمی داشتم رفیقم گفت بیا با هم شرکت کنیم مبلغی هم نمیشه که فوقش از دستمون رفت اصلاً مهم نیست اما اگه اوکی باشه میریم استخدام ایران خودرو میشیم ، آقا ما هم که ذهن خیلی فقیری داشتیم گوش دادیم و پول رو واریز کردیم و در اون تاریخ خاص و اون زمان خاص و اون مکان خاص رفتیم وقتی رسیدیم دیدیم کلی آدم اونجا وایسادن ه همه دنبال کار میگردن جا هست و بچه نیست به هر اکیپی آدرس یه دربی رو داده بودن و کلی آدم پولشون رفت و اونجا فهمیدیم که اینم ترفند پونزی بود در مقیاس کوچکتر البته که این درس عبرت نشد و من یکی دو بار دیگه ام با توجه به مداری که توش بودم گول خورده بودما خلاصه پولم رفته بود
و خدا را هزاران بار سپاسگزارم ، الان در مداری قرار گرفتم که این نوع اتفاقات رو ملاقات نمیکنم یعنی از اون وقتی که فهمیدم مه چیز تکامل میخواد من یه قانون تکاملی وجود داره دیگه یه همچین پیشنهادهایی که بهم بشه یا با این دست اتفاقات مواجه بشم فقط با یه لبخند ازش رد میشم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت مه همیشه هدایتم میکنی و بهم راه حل ها و مسیر رو بهم میگی
امیدوارم همه ما بتونیم خوب رو خودمون کار کنیم و از خدا بخوایم که هدایتمون کنه ، حرص و طمع نداشته باشیم و در شرایط به ظاهر ناجالب بتونیم ذهنمون را کنترل کنیم
خدایا شکرت برای این همه آگاهی فوق العاده
بله، 《گلد کوئِست!》: )))
اول اینم بگم که ممنونم ازتون که به یادم اوردید این تجربه تلخ و احمقانه رو قبل از آشنایی با شما و این مسیر (چون تو کامنت گام 9 گفته بودم که تا قبل سال 94 که با شما آشنا بشم، همچین اتفاقات دهن صاف کن و ضربه های مهلک از جهان نخورده بودم، و فراموش کرده بودم که چه بلاهایی و از چه برهه هایی از زندگیم سرم اومده)، بهش برخورده بودم سال 87 الی 89 فکر میکنم، و در تهران بزرررگ و اون بالا بالاهااای تهران : ) بام تهران، سعادت آباد، فرحزادی، صادقیه و الی ما شاء الله! : )
چون تو اون دو سه سالی که تهران بودم و اتفاقا دقیقا تو درگیری ها و تظاهرات ها و داستان های 88 و اینها هم بود و من تا خرتناق عین خر تو باتلاق رفته بودم و خدا چقدر دوسم داشت که بالاخره فهمیدم و به خودم اومدم و به طرز شاید معجزه آسایی از این منجلاب خودمو کشیدم بیرون، البته جالبه که بدونید دعای مادرمم پشتش بود : ) یعنی قشنگ یادمه که مادرم و خانواده و دوست و آشنا همه ملت کلی تو سر خودشون زده بودن که کاری کنن برگردم و برگردیم یعنی! : ) چون این سیستما مخصوصا گلد کوئست که دیگه پادشاه این داستانا بود تو ایران و البته منطقه و آسیا مخصوصا خاورمیانه خودمون، کلا اینطوری بود که پای خانواده و دوست و آشنا و هر نزدیکانی رو میکشید وسط و بیس و بناش روی ارتباطات نزدیک بود، بخاطر اعتماد و زودتر گول خوردن ملت، داستانشو مفصل توی دوره احساس لیاقت فکر میکنم توضیح دادم، شایدم رو فایل رایگان بود نمیدونم یادم نیست دقیق.
گفتم دعای مادر پشتش بود که من برگردم و از خر شیطون بیام پایین، یادمه رفته بود یه سفر مشهد و کلی دعا کرده بود و نذر و نیاز که من و ما : ))) برگردیم! با کلی داستان که واسه من و خانوادم و فامیل پیش اومده بود و نگم براتون..!
ولی اینم بگم بدونید جالبه که اینقدررر اعتماد و ایمان رسوخ ناپذیر پشتش بود که ما یعنی بیشتر من، نمیفهمیدیم اصلا!! : | که چقدر گول خوردیم و اصن سیستم اشتباهه!!! یعنی واقعا به سیستم آموزشیشون و نحوه آموزش ها و پکیج و ارتباطات گرفتن و.. شون تحسین برانگیز و واقعا چیز عجیبی بود واسه خودش و شاهکاری بود انصافا واسه خودش! و همین میشد که ملت نمیفهمیدن از کجا خوردن! و تا خرتناق رفتیم تو باتلاق تا اینکه خدای عالم با چک و لغد های محکم و خرد کننده فهموندمون و البته گفتم جالب بود برام وقتی به خودم اومدم و دیدم چقدر اشتباه کردم که مصادف شده بود با دعای مادرم و برگشتنم به دیار خودم همانا و آشنا شدن با تنها عشق زندگیم همانا! و میتونم بگم محکم ترین دلیلی که منو نگه داشت و پا و دلمو گیر انداخت که بمونم و برنگردم دیگه به اون منجلاب تهران و گلد کوئست، همین اتفاق زندگیم بود و آشنایی با عشقم (که خاک عالم بر سرم یه عشق دیرینه و چندین ساله رو از دست دادم بازم با اشتباه احمقانه دیگری!) که بخدا تو افسانه ها هم پیدا نمیشه چنین عشقی و صفایی و رابطه و زندگی ای، هر موقع سریال یوزار سیف یوسف پیامبر رو میبینم و عشق یعقوب نبی و حضرت یوسف رو و همینطور زلیخا و یوسف رو، ناخودآگاه اشکام جاری میشه و غم عالم هوار میشه رو سرم، چی بگم!! خدا کمکم کنه بتونم فراموش کنم یا معجزه ای بشه و برگردیم به هم، یا..
نمیدونم..!!! -_-
خلاصه اون شد یکی از درس های مهم و بزرگ زندگیم که دیگه عبرت گرفتم و هرگز گول هیچ سیستم دیگه ای رو نخوردم و یا قبل از اینکه پام باز بشه به یه ترفند مزخرف و جدید دیگه ای، مطلع بشم و واردش نشم. خدارو هزاران مرتبه شکر که دیگه درگیر چنین چیزهایی نشدم تو زندگیم و خدا هدایتم کرده همیشه.
اولش یا تا لحظات آخر قبل از بیرون کشیدن پام از منجلاب گلد کوئِست، میگم اینقدر اعتقاد و ایمان راسخ داشتیم که هیچ خدایی رو بنده نبودیم!! فکر میکردیم خود خدا نشستس راس هرم و ما داریم در مسیر رشد و موفقیت حرکت میکنیم و هیچکسم ما رو نمیفهمه و ما باید تا لحظه مرگ فقط ادامه بدیم هرچی که شده! : )))
اما بعدها فهمیدم یعنی بعد از خروج، فهمیدم که چقدر خوب شد برام و چقدر خدا دوسم داشت که شرایط جوری شد که بکشم بیرون و رها کنم این داستان رو.
و بعد از آشنایی با عشق زندگیم و پیگیر زندگی شدن و رشد و پیشرفت و ادامه تحصیل دادن و کارای مختلف رفتن و زحمت کشیدن و تو سال 94 که دانشگام تمام شده بود، با این مسیر الهی و شگفت انگیز و استاد آشنا شدنم و اتفاقات عالی رخ دادن و بازم حرکت کردنم و با دل ترس ها رفتنم و مهاجرت به شهری که عشقم زندگی میکرد توش..
بعدها با توضیحات استاد و اطلاعاتی که بدست میاوردم و داستان های زندگی استاد، یادم میاد که چقدر متوجه خیلی چیزا میشدم تو زندگیم و دلیل چیزهایی رو میفهمیدم..
یادمه دو سه باری هم نزدیک بود بازم تو تله بیفتم از این سیستمای هرمی و یه شبه پولدار شدن و اینها، که چون هم عبرت گرفته بودم از گلد کوئِست و هم آگاه شده بودم از آگاهی های استاد و اطلاعاتی که میداد، که نهایتا واردشون نشدم و متضرر نشدم مثل قبل.
استاد لای پرانتز اینو هم اضافه کنم که چطور آدم یادش میره و فراموش کار میشه انسان..
چقدررر من اط صحبتا و آگاهیای شما و اطلاعاتی که دادین توی برنامه هاتون استفاده کردم تو زندگیم و هم بانی خیر و برکت برای خودم بوده هم برای دیگران، جالبه ب یکیش اشاره کنم که توی همین مدت کوتاه چند وقت اخیر بازم تکرار شد واسم، و اونم فقط معرفی سوسک کش پمادی امحا بوده! : ) استاد باورت میشه همین یه موضوع ساده چقدر من بارها بخاطرش شکرگزار بودم و به کسایی هم که مشکل داشتند با سوسک و حشرات موزی خزنده و چرنده مخصوصا سوسک و مورچه و اینجور چیزا، باعث شده کلی دعام کنن و شما رو؟؟ این تجربه مال همین فاصله کوتاه یکی دو ماهه اخیر شایدم کمتر باشه ها، اونوقت من داشتم فکر میکردم که چقدررر آخه من احمق بودم که ناشکری کردم و از کوره در رفتم و اثر جالبی نگذاشتم از خودم و دری وری گفتم و ناشکری کردم و با دوستان هم شاید کم لطفی و بی مهری کردم. خدا منو ببخشه.
استاد تو همین مدت کوتاه چند روزه که گفتم هم چیزهای زیادی دستگیرم شد و نشانه هایی دیدم و اون بازی فوق العاده رو هم داشتم تجربه میکردم که بهش اشاره کردم رو گام 9، و هم با تجربیاتی که سر و کار داشتم و افرادی غریبه که یکیش یه مغازه ساندویچ فروشی بود یه جوون هم سن و سال خودم که نشسته بودم تو مغازش و گپ و گفتی هم باهم داشتیم، که تا داشت ساندویچ آماده میکرد من یکی دو باری دیدم سوسک از رو میز و گوشه و کنار گاهی یه سلام احوال پرسی ای میکنن! و میرن، موقع حساب کردن بهش گفتم داداش یه چیزی میگم ولی ناراحت نشی شایدم نمیدونی و بی اطلاعی ازش، گفت جانم چی مثلا؟ گفتم راستش من چند باری سوسک دیدم رو میز و اینور اونور مغازه، و اینا واسه کارت و حرفه و شخصیتت خوب نیست، گفت چی بگم میدونم! ولی بخدا هرکاری کردم هر روشی امتحان کردم نشده و نمیرن از شرشون راحت شم، مجبورم تحمل کنم یا حتی اگرم میمیرن جنازشون تو دید باشه یا هی مجبور شم برم با خاک اندازی چیزی جمع کنم بریزم بیرون..
گفتم دادااااش خیالت تخت، این کاری که میگم رو انجام بده اگه ریشه کن نشدن بیا فوحش بده بهم! : )
خلاصه وقتی حرفی با اطمینان و ایمان زده میشه و چشمات دروغ نمیگن و از فرکانسی که میفرستی راستی درستی و صداقت موج میزنه، این میشه که طرف مسخت میشه و بهت اعتماد میکنه، این دوستمون مخارج بسیار زیادی رو متحمل شده بود استاد با قیمتهای گزاف و البته خدا داند چقدر دروغ و ریا و کلک که با آدمای نااهل سر و کار داشته و بهش چپوندن سوسک کش و چیزای مختلف و آشغال! خلاصه راهنماییش کردمو رفتم تا چند روزی مدام مسیرم بهش میخورد و بهش سر میزدم و ازشم ساندویچ میخریدم، و این خودش شد یه آشنایی و دوستی ساده و زیبا و قشنگ که کلی هم دعای خیر و احساس و فرکانس خوب و زیبا پشتش بود و بهم گفت خدا خیر بده بهت که این مشکل اساسی رو از من حل کردی، حتی جنازه سوسکا هم نمیبینیم منو خانومم و بچه هام و مشتری هام، اونوقت من تو دلم فقط یاد شما میفتادم و این مسیر زیبا و پر خیر و برکت و این آگاهیا و تشکر و سپاسگزاری از شما و خدای عالم. و تهه دلم فقط منتظر بودم تا روزی بهم بگه یا نشونه ای ببینم یا شهودم بهم بگه که باید شمارو معرفی کنم بهش. چون من بارها برای اینجور احساساتم منتظر بودم تا خدا بهم اجازه بده که شمارو معرفی کنم به کسی، همینطوری من از روی خودم هیچوقت اینکارو نمیکنم، و البته که تا الان شده دفعات انگشت شماری که شما رو معرفی کردم به هر بنده ای که نشونه ای دریافت کردم از خدا و یا شهودم بهم گفته که معرفی کن. اونوقت فقط یک کلام گفتم یا نوشتم واسش رو برگه یا گوشیش، abasmanesh.com
استاد یه چیزی میخوام بگم، تو همین مدت کوتاه و رفتاری که داشتم باورت میشه چقدر ریش و موهام سفید شد؟ بخدا قسم که قبلش اطمینان دارم اینطور نبودم! توی همین مدت کوتاه چند روزه این مدت، که گفتم از کوره در رفته بودم و خواستم حتی یوزر و ایمیلم رو نابود کنم با پسور رندوم دادن و چشم بسته که دیگه دور سایتو همه چیو خط بکشم نیام دیگه تو این مسیر، و ناشکری کرده بودم و از عصبانیت دری وری میگفتم به خودم، و از اینکه دل شما و دوستان رو رنجوندم، داشتم با خدای خودم حرف میزدم و البته که بارها و بارها ازبس حرص خوردم و خودخوری کردم، و از ناراحتی، یه آن به خودم اومدم تو آینه ریش و موهام که بلند شده بود رو نگاه کردم دیدم یا خدا اینا کجا بوده چقدر یهو ریش و موی سفید دراوردم، ولی تا قبلش هم همینطور بود و همیشه میدیدم ریشم و موهام رو و جلو چشام بودم همیشه اما اثری از اینا نبود..
خدایا ممنونم که منو میفهمونی و تو مسیر نگه میداری
خدایا ممنونم که منو بنده شکرگزارت آفریدی و اجازه دادی شکرگزار باشم
خدایا ممنونم که به دلم مهر و موم نزدی و از هدایت شدگان هستم!
خدایا ممنونم که چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، و قلب و شهود و احساس و گفتار برای درک کردن و به زبان آوردن و دریافت الهامات بهم دادی..
خدایا شکرت ممنونم
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام و مهر فراوان به استاد عزیزم
به استاد شایسته نازنین
و دوستان گل گلابم
الهی که حال دل همه تون نورانی و خوش باشه
با گوش دادن فایل
کل زندگی من از سال 96 تا همین دوسال پیش برام مرور شد
کلام حقِ شما
هر وعده ای که به شما میگه قراره یک شبه ثروتمند بشین با هر اسم ظاهری و خلاقیتی که درش به کار رفته یک تله است وسلام
استاد این جمله باید حک بشه روی مغزمون
اصلا باید چاپ بشه روی دیوار جلوی چشمم مون
من دوتا تجربه دارم از اینکه تاپیک که میخام بگم
اتفاق اول برمیگرده به سال 96 که همسرم با یک فرد بسیار موجه آشنا شد
و ایشون پیشنهاد صادرات دادن
کاری که اصلا در حوزه ی تخصصی همسرم نبود
این طور که سرمایه از شما و کار از من
اون روزها من خیلی موافق این موضوع نبودم
اما همسرم که شرایط مالی بسیار خوبی داشت و کلی ثروت خلق کرده بود
پاشو کرده بود تو یه کفش که میخاد پیشرفت کنه
و مخالفت های من هم فایده ای نداشت
ایشون کل سرمایه خودش و چندصد میلیونی که از دوست و همکار قرص گرفته بود رو سپرد به اون شخص
جالبی قضیه اینه که اصلا اسم شرط بندی و قمار رو نداشت
اما در ماهیت و عمل همون جیزی بود که استاد میگفت
ترفند پونزی
ما حتی سودهایی که میکردیم رو هم دریافت نمیکردیم تا اصل سرمایه بیشتر بشه
و خب نتیجه مشخصه
هیچ چیزی شانسی بدست نمیاد
سرمایه ای نزدیک یه یک میلیارد همش صفر شد
و گفتن یه واسطه ای این وسط پول رو کلاه برداری کرده
در واقع ما صفر نشدیم
ما هزاران درجه زیر صفر رسیدیم
کلی بدهی به دوست و آشنای همکار
چک های ضمانتی که داده بودیم
و مهم تر از همه آبرو و اعتباری که داشت نابود میشد
توی این جریان ما کل سرمایه مون ماشین زمین ارثی پدری همه طلاها و پس انداز مون صفر شد
اون موقع تازه با شما آشنا شده بودیم سال 99_1400
با ته مونده ی پولی که از فروش زمین مونده بود
روانشناسی ثروت 1 رو خریده بودیم
به امید پولدار شدن یک شبه
اون زمان از لحاظ فرکانسی واقعا توی در و دیوار بودیم
و اون احساس نیاز به پول هر بار احساس مارو بدتر میکرد
و شرایط هم هی بدتر میشد
اما ما فکر میکردیم که داریم روی خودمون کار میکنیم
استاد ما از اون اتفاق ،از اون همه چک و لگدی که جهان به ما زده بود بیدار نشده بودیم
باورتون میشه!!!یعنی تا این حددددد
چون از لحاظ فرکانسی در جایگاه بدی بودیم
و به همین دلیل تصمیم های اشتباه بزرگتری میگرفتیم
اتفاق دوم هم اواخر بیماری پندامیک بود
که همسرم باز با یک شخص بسیار و موجه و قدرتمند از لحاظ جایگاه آشنا شد
ایشون قرار شد برای ما یک مدرک و مجوزی درست کنه که به واسطه ی اون قرار بود اتفاقات بسیار خوبی برای ما بیفته
من باز هم احساس خوبی نداشتم و موافق نبودم اما اون شرایط سخت انقدر به من هم فشار اورده بود
که من هم این بار در این تصمیمات اشتباه دخیل بودم
از کم هی شروع شد جالب این بود که ایشون از ما مبالغ کم رو درخواست میکرد مثلا میگفت برای فلان کار فلان امضا لازم هست
اون هم به دلار
ما هم هی خرد خرد میدادیم
تازه با استاد هم آشنا شده بودیم و کار هم میکردیم روی خودمون
اما واقعا احساس من بد بود
این ماجراها همین طور ادامه داشت
ما بازهم پول قرض کردیم به اضافه ی پول هایی که خودمون درآمد داشتیم
تا اینکه 1401 شد و جهان خیلی محکم دیوار بتنی رو برسر ما خراب کرد
من توی اون داستان بود که متوجه شرک خودم شدم
من تمام زندگیم رو سپرده بودم به یک بنده تا اون من
رو به همه ی خواسته هام برسونه و به اندازه ی خدا روش حساب باز کرده بودم ….
.
من نقطه ی عطف زندگیم همونجابود
توی اون برهه بود که استغفار کردم و از خداوند خواستم دستم رو بگیره
خیلی محکم چسبیدم به سایت و آموزه ها
یادمه مهرماه 1401 بود که اینترنت کشور قطع بود
اما من فقط با با فایل های شما 24 ساعت زندگی میکردم
من ایمانم رو به اندازه ی ذره ای نشون دادم و خداوند هزاران قدم برای من برداشت
در ها رو باز کرد
درسته پول بسیار زیادی رو از دست دادیم
اما همیشه به همسرم گفتم اگر بهای شرکی که ما داشتیم این مبالغ بوده ،من با جان و دلم از اون پول ها میگذرم
بعد از اون اتفاق من با مفهومی به نام توحید آشنا شدم
و نقطه ی شروعش همونجا بود
و همچنان ادامه داره
اون اتفاق ،اون باوری که ساختم
در خیلی از زمان ها و مشکلات و چالش ها
به من کمک کرده که ایمان رو نشون بدم
به خداوند
و به اهرم رنج و لذت برای من تبدیل شده
هر جفت این اتفاقات در ماهیت عمل وقتی بهش فکر میکنم،
توی همین کتگوری که استاد فرمودن قرار میگیره
که من شانسی و تصادفی پولدار بشم یا یه اتفاقی یک شبه زندگی منو تغییر میده
در این مورد ما جزو اون دسته ای بودیم که بسیار کتک خورمون ملس بود
ما زیر این چرخ دنده ها در حال له شدن بودیم که فهمیدیم باید تغییر کنیم
خیلی تقلاها کردیم
اما همه ی این ها به ما درس زندگی داد
بعد از اون، هم تصمیم های اشتباه داشتیم و هم تصمیم های درست
در واقع این موضوع هم تکامل خودش رو باید طی کنه
این حرف شما واقعا برای من حجت شد
چطور این همه اتفاقات توی زندگی ما می افته و ما نمیگیم که شانسیه و یا تصادفیه
اما در مورد ثروتمند شدن این باور انگار چسبیده که خب حالا فلانی شانس داشت
به زندگی شخصی خودم که نگاه میکنم از اول ازدواج واقعا یک روند تکاملی رو طی کردیم و به جاهای خوبی رسیده بودیم
اما نمیدونم چرا براش یک سقف محدودیت در نظر گرفتیم
انگار خب تا اینجا که اوکی شده ،اما از این حد بیشترش باید به روش دیگه امتحان کنیم
در صورتی که همون مسیر بود
وما اگاهی لازم رو نداشتیم
تمام اون تصمیمات اشتباه ریشه داشت در یک باور محدود کننده
باور کمبود
اینکه نعمت ها کم هستن
و یا زمان ما کمه
الان تا جوون هستیم باید به این خواسته ها برسیم
10 سال دیگه چه فایده ای داره
این کمبود ما رو وارد چرخه ی تصمیمات اشتباه کرد
که امیدوارم خداوند کمکم کنه و همیشه یادم بمونه حرف شما رو در این جلسه
که هر وعده ای که میخاد من رو یک شبه پولدار کنه
یا هر وعده ای که میگه الان فقط فرصت داری
من رو به قعر دره بدبختی میبره
سپاس گزارم از استادِ جانم
من دارم توی این پروژه تغییرات خودم رو میبینم و با خودم میگم زهرا شد تو داری تغییر میکنی و سپاس گزار خداوندم برای این صراط المستقیم
در پناه حق
خدایا صبح که با عشقِ تو
چشمانم باز می شوند و نور روشنایی
روزت را که می بینم ،قلبم باز
می شود و وجودم لبریزاز آرامش،
که فرصتی دارم تا زندگی را با تمام
لحظه هایش ،عاشقانه و آگاهانه با فهم و درکِ واضح
هدایت های زیبایت
زندگی کنم و با ایمان ،اعتماد و توکل به تو قدم بردارم .
سلام به استاد بزرگوارم و مریم بانوی عزیزم
و همه دوستانم که خوش
می درخشند در این معبدگاه عشق و نورِهدایت های الهی
خداروشاکروسپاسگزارم از بودن در بهشتی که هر لحظه سعی می کنم
آگاهانه آن را خلق کنم ، چون اختیار تام دارم تا انتخاب کنم
زمان چگونه برایم بگذرد .
شانسی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هر چه که در زندگیم رقم خورده تا به امروز مسئولیت صددرصد آن به عهده خودم و انتخاب هایم بوده، حال آگاهانه یا ناآگاهانه .
از وقتی قدم هایم را متعهدانه تر برداشتم و گوش هایم را بیشتر تیز کردم و قلب و ذهنم را به روی صحبت های استاد که حکم کلید اسرارها در زندگیم بودند ،با عشق گشودم ،وجود و زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفت مانند زمینی که شخم
زده می شود برای کاشت گلهای زیبا و معطر فصلی و بعد کاشت بزرها و کمکم جوانه زدن و از بوی این بهشتی که حاصل دست خودت بوده ، تمام فضا را عطرآگین می سازی ،
و من از نو شروع کردم به بازسازی و تولدی دوباره برای شکوفائی از جنس توحید اینکه از ب بسم الله ات خداوند باشد تا اول و آخر هر چیز،
چقدر سبکبال و رها و آزاد شدم
آرامش سهم قلبم شد و دیگر فقط سعی کردم سهمونقش خود را در اینمسیرجادویی با تمام تاروپودم
درک کنم و شکرگزاری شد
نجات دهنده زندگیم ،وقتی از صبح که بیدار می شوم و با عشق
داشته ها را می بینم می گویم
واقعا این همه زیبایی از زمین و آسمان و دوروبرم و این امکانات ،وسایل، سلول به سلول داشته های معنوی و مادی و بودن در این مسیر و این سایت همه شانسی بوده یا نه منِ
مریم تغییر کردم از درون تا چشمانم
چشمانی دیگر شوند و ببینند
متعد بودن چه پاداش هایی برایم به ارمغان آورده یا این رابطه عالی
و عاشقانه و رابطه اجتماعی عالی با دیگران که همه را بندگان خداوند بدانی و دلت نخواهد خاری به پای
کسی برود و برای همه عاقبت به خیری طلب کنی و همه را کُل بدانی
چه آنهایی که در زندگیت هستند و چه آنها که به هر دلیلی دیگر
رابطه ای نداری اما تو برای گشایش قلبت برایشان نور می فرستی و این نور را به سراسر کره زمین پخش
می کنی و خودت دوباره و دوباره لبریز می شوی از نور پروردگارت
اینها همه از توحیدی بودن
سرچشمه گرفته است .
ذهنی که به هیچ چیز جز رشدوپیشرفت در تمام
زمینه ها فکر نمی کند و بازوپاک است چون هرلحظه آن را تربیت
می کنی و قلبی که می گشایی برای دریافت هدایت ها تا آگاهانه قدم از قدم برداری و خود خالق هر لحظه زیبای زندگیت هستی و این یعنی
یک زندگیه باکیفیت که بر مدار فرکانس های زیبایت شکل می گیرد
و تو همیشه بیداری را در لحظه تجربه می کنی و آن را در مورد خودت و دیگران به شانس و اقبال و هرچیزی شبیه به این گره نمی زنی
بلکه با رعایت قوانین زیبای الهی
پیش می روی و نتایج آن را هرچه که هست با آغوشی باز پذیرا هستی
که بی شک نتایج معجزه وار خواهد بود و همه آن را تجربه کرده ایم .
خدایا این کلمات چطور و با چه قدرتی در ذهنم جاری کردی و من با قدرتی که در انگشتانم قرار دادی به رشته تحریر در آوردم ،معجزه هست
خدایا همه چیز در وجود و زندگیه
من دَم از معجزات تو می زنند ،
به هر جا که نگاه می کنم ،سخاوتمندی تو را می بینم، مهربانیت ،بخشندگیت و لطف تو را
شاهد هستم …..
در پناه رب العالمین هر لحظه شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عشق بهتون.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
بنام تنها رزاقم وعاشقانه شکر گذارش هستم،
سلام ،به خانم شایسته واستاد عزیزم، که علاوه برمحصولات ارزشمند،
این پروژه الهی را آماده کردند،باعشق،و اخلاص سپاسگزار شما استاد توحیدی ام هستم،
برکتی که برای من داشت ،تعهد دادم پیاده روی صبحگاهی داشته باشم،
خدارا شکر انجام میدم،وچه لذتی داره،
چقدر منو شکر گذار تر کرده،وقتی کوه،درخت،چمن وپرواز پرنده ها را مورد توجه قرار میدم، دلم شاد میشه،
وحالم خوبه،
اما موضوع قسمت 10،تغییر رادواغوش بگیر،
تجربه تلخ اما درس عبرت داری ،دارم ،سال 99،
همسر، سابقم با
شرکت هرمی بیز همکاری زیادی داشت،واون افراد از شهر های مختلف می امدن،می اوردشان ،خونه خودمان،
هرچه خودش گفت،گوش نکردم چون دروغگو بودنش برام ثابت شده بود،
اما یکی از ان افراد که جوان بود ،ومی گفت هرچه میام شمارامیبینم وغذای دست پخت شمارا می خورم،یاد مادرم ،می افتم ومی خواهم شما هم خیری از این نتورک مارکتینگ ببری، وحتی پیامک وپرینت سود های خودش را نشانم داد مرا فریب دا د، هرچی فرزندم گفت مامان این ها سروته یک کرباس هستند،پدرم دروغگو هست،دوستانش هم مثل خودش هستند،
در رودربایستی ،به دلیل عزت نفس پایین،قرار گرفتم وچند بار رفتم جلسه ها،وبه فرموده استاد ،ترفند اصلی را یکی از افراد اجرا کرد،وبه من گفت حالا که اعتماد نمیکنی،یک بار امتحان کن،اگر ضرر کردی،من پولت راپس می دم،
من هم با اون شرط لفظی قبول کردم،وخدا راشکر در کارت بانکی مقدار 3میلیون یا5 میلیون تومان پول وپول زیادی نبود،وآنرا بردن،بعد چند هفته یک کارتن بسته پستی امد جلو در وباز کردم گفتند،اینها قیمت 5 میلیون هست ،شما بفروشی 2یا3 میلیون سود می کنی،ومن هم به چند نفر پیشنهاد تست وخوردن ،قهوه گانو درما،وچیز های دیگر را دادم ،خوردن ،اما نخریدن، ونکته جالب ان فردی که قول داد اگر من ضرر کردم پولم راپس می دهد،گوشی اش را خاموش کرد،ومن هم تا 2سال اورا ندیدم،
ولی درس ش راگرفتم ،که همان ترفند الفردو پنزی معروف است ،اما تحت عنوان های دیگر وبه شکل های دیگر،بعد از چندین نفر دیگر مرا دعودت کردن ،ولی خوشبختانه نپذیرفتم،وحتی از زندگی الوده به دروغ وترفند ورابطه سمی هم خارج شدم واکنون زندگی بسیار عالی وحال خوب دارم ،خدارااااااااخیلی شکرگزار هستم،
همه مان در پناه حق سلامت،شاد،شاکر،وثروتمندباشیم خدا نگهدار،