این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دقیقاً همین اتفاقی که برای استاد افتاد برای من هم اتفاق افتاد!!!
من هم در سن 16 یا 17 سالگی به یک شهر دیگر برای کار کردن رفته بودم و یک بازارچه ای داخل اون شهر بود و مردم خرید وفروش میکردند و دقیقاًمثل همون اتفاق استاد دیدم یک عده ای جمع شدن من هم کنجکاو شدم و رفتم جلو!
با پسر داییم و دامادمون بودیم ؛
بعدش دیدم دارن خال بازی میکنند و ملت دارند راحت خال رو شناسایی می کنند و پول در میارن!!
وقتی زوم کردم روی بازی دیدم منم مثل اونها تشخیص میدهم!
در صورتی که به قول استاد اون افراد هم جزیی از بازی بودند!
و من کلی پول گذاشتم بار اول باختم و پسر داییم بهم گفت بیا بریم اینها کلاه بردارند!
ومن گوش ندادم وبقیه پولم رو گذاشتم و دوباره هم باختم و احساس استاد رو من درک میکنم؛
و آسمون روی سرم خراب شد!!
و من همیشه گفتم خیلی از اتفاقات زندگی من در گذشته شبیه به اتفاقاتی هست که برای استاد افتاده و این برای من خیلی عجیب هست!!
و این باور شانس هم بر میگردد به باورهای من در گذشته که باور داشتم همه چیز و همه اتفاقات دری به تخته و الله بختکی هست و ما هم برگی در باد هستیم و همین طور پیش می رویم ببینیم چی میشه!!
و همه چیز شانسی هست و همین طور پیش می رویم تاببینیم آخر داستان ما و این زندگی چی میشه و هر روز اوضاع ازقبلش خراب تر میشد و ما هم نمیدونستیم علت اصلی اتفاقات زندگی مون چی هست اصلاً!!
بعضی اعتقاد داشتند باید نماز بخونی و اینقدر عبادت کنی تا بالاخره خدا دلش به حالت بسوزه و یه حرکتی هم برای تو بزنه!!و من میرفتم اینقدر نماز میخوندم و حتی نماز قضاهای امواتم رو هم میخوندم !!
ولی میدیدم که اوضاع بهتر که نشده هیچ،بدتر هم شد!!
و نمیدونستم ساز و کار جهان به چه شکله!
هر کی توی فامیلمون یک حرکتی میزد میگفتن بابا این شانسیه !
یادمه یکی از دوستان دوران مدرسمون رفته بود یک زمینی خریده بود و از قضا بغل این زمین فرودگاه زده بودند و طی چند سال قیمت این زمین چندین برابر رشد کرده بود و این دوست من از لحاظ مالی به حدی رسیده بود که تونسته بود کلی ملک بخره و اوضاع مالیش کلاً تغییر کنه !!
و همه میگفتن بابا این آدم شانسی به این جا رسیده و به خاطر همون زمین که شانس آورد بغلش فرودگاه زدند رشد کرد و به اینجا رسید!و این محیط سمی باعث بوجود آوردن باور شانس در ما شد؛
و این روند همیشه بود تا زمانی که با این آگاهی ها آشنا شدم؛
چرا اینقدر باور اشتباه در مورد شانس دارم همیشه فکر میکردم همه چی شانسی هست طرف چقدر خوش شانسه که چنین ازدواجی کرده و طرف چقدر خوش شانسه که چنین کاری داره و…هیچ وقت فکر نمیکردم باور فرد و فرکانسهاش زندگیش را شکل میدهند
چقدر باورهای اشتباه کاش شانس بیارم در بانک برنده بشم کاش شانس بیارم در قرعه کشی برنده بشم چرا فکر میکردم شانس مهمه و وجود داره در صورتی که هیچ چیز در جهان شانسی کار نمیکنه
جهان بر پایه نظم و قانون هست و مهم باور و افکار فرکانس انسانها هست مهم اینه که خودت ببینی به چی علاقه داری و مهارت مربوطه را یاد بگیری و هر روز این مهارت را ابدیت کنی فکر یک شبه پولدار شدن و یافتن یه گونی پول را پوچ بدونی و با رشد باورها و در مسیر آموزش هر روزت را بهتر از قبل پیش بری
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
هیچ چیز شانسی و اتفاقی نیست، این قاعدهی جهان است
خوششانسی یعنی بیدار شدن از خواب غفلت با اولین ضربهی جهان یا حتی بهتر، اینکه با اولین نشانهها به خود بیایی
هر پیشنهادی که به شما وعدهی یکشبه پولدار شدن میدهد، قطعاً یک تله است که باید با سرعت از آن فرار کرد
سلام به استاد عزیزم مریم جان نازنینم و همه دوستان بینظیرم در این سایت الهی
تو کامنت قبلی که با تاخیر خیلی طولانی فک کنم 24 ساعته منتشر شد ازتون تشکر کردم بابت اینکه فایلها رو دو سه روز یه بار منتشر میکنید
اینجا میخوام اینو اضافه کنم اگر لطف کنید و یه
دد لاین دقیق برا انتشارشون بزارید خیلی خیلی بهتر میشه و یه تایم تقریبا مشخص برا انتشار کامنتها
چون منه نوعی که خیلی سرم شلوغه ولی میخوام از این اگاهیها هم عقب نمونم
خیالم راحته که مثلا هرگام فقط دو روز فرجه دارم گوش بدم کامنت بنویسم و هرکاری که باید رو انجام بدم وبعد دو روز فایل جدید میاد وهمه ی گامها روندش به همین شکله
برا کامنتهام مثلا تو فایل قبلی انتشار اخرین کامنت با کامنت بعدیش حدود 26 ساعت بود
خب کسی که میخواد بیشترکامنتهای جدیدو بخونه و زمان محدودی هم برا اینکار داره به یکباره با حجم زیادی کامنت روبرو میشه .
تو کامنت گام 9 درباره ی هدایتم به این کلاس نقاشی مفصل توضیح داده بودم والان فقط میخوام حس الانمو براتون بگم
استاد من دیروز اولین جلسه کلاس نقاشیم بود
بالاخره وارد این ترسم شدم و انجامش دادم
ووقتی اون کلاس تموم شد هزاران بار خداروشکر کردم که منو هدایت کرد به این کلاس به این استاد و این موسسه
چه مرد محترم متبحر با ادب مهربان و بزرگواری استادی بنام در کار خودش
چه خوب که به این ندای درونی گوش دادم و الان فقط با یه بار رفتن کاملا برام اشکارشد که چه هدایت نابی رو بش عمل کردم
استاد اون خس شوق و ذوقی که شما همیشه دربارش میگید رو من الان دارم
دیشب تا برسم خونه مثله بچه ای که یه اسباب بازی مورد علاقشو براش خریدی رو پام بند نبودم راه میرفتم ولی حس میکردم رو ابرهام و همش لبخند به لبم بود
اون زمانی که پروانه داوری رو گرفتم خیلی خوشحال شدم ولی الان میفهمم اون یه حس غرور و رضایت از بدست اوردن یه مدرک معتبر بوده نه شور وشوق واقعی
ولی حس دیشب من یه حس سبکی و پرواز بود یه حسی که دلم میهواست همه رو دراغوش بکشم بدون اینکه برام مهم باشه چگونه قضاوت میشم
استاد وقتی کنار دست استاد نقاشیم نشسته بودم واون داشت اصول اولیه طراحی رو برام میکشید وتوضیح میداد
نفهمیدم چه جوری زمان تموم شد تمام اون یکساعت وخورده ای اون میکشید و من محو بودم فقط گاهی صدای ارومشو میشنیدم و به خودم میومدم که سعیده کجایی ؟ باید اینارو یاد بگیری و خودتم بکشی
اون قلمی که تو دستش به ارومی میرقصید و ترسیم میکرد
برام زیباترین تصویری بود که تا حالا دیدم
یه آن گفتم سعیده دیگه وسط جسارتت ایستادی
بکش و برقص و بخون وشاد باش
این مسیریه که پایانی نداره و تااخرین لحظه عمرت باید بری
وای استاد نمیدونید چه سکوتی چه لذتی چه ارامشی بود موقعی که استادم طرحها رو میکشید
رها و بدون واهمه و من فقط محو شده بودم مسخ شده بودم اصلا نمیتوتم حس اون دقایق رو بگم
ولی اون شور وشوقی که شما همیشه تو فایلهاتون ازش صحبت میکنید وهربار میگید برید دنبال عشق وعلاقتون اون کاری که زمان ومکانو حس نکنید
رو من تازه حسش کردم
والان راصیم خیلی حالم خوبه اگه همین الان همه چی تموم بشه من اون حس رو حس کردم
و زندگیش کردم و براهمین حسرتی ندارم دیگه
اصلا چیزایی که نوشتم مربوط به این فایل نبود ولی حالم انقدر عالیه که اصلا نمیتونم به تاپیک این حلسه فک کنم وچیزی رو بیاد بیاورم
خواستم ازتون تشکر کنم که انقدر این جمله رو هربار تو فایلاتون گفتید
شور وشوق
عشق و علاقه
که منو وادار کردید برم ببینم چی عشقمه و اون حس چیه ؟
حسی که الان دارمو باهیچ چیز تو این دنیا عوض نمیکنم همونطوری که این قوانین وشما واین سایتو
وخدارو هزاران بارشاکرم که منوهدایت کرد به سمت کار مورد علاقم و همه چیه این مسیرم خودش داره برام چیدمان میکنه و میگه کجابرم چیکار کنم و….
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
سال 96من مزایده یه مدرسه برنده شدم که مدیرش خیلی سخت گیری بود به همه چیز گیر میداد و به من خیلی استرس میداد من برای فرار از این شرایط ناحیه ام عوض کردم و رفتم تو ناحیه دیگه فعالیت کردم که درها به روی من باز شد
سال 98منذقراربود با برادرم برم خونه بابام که زد و همسرم کرونا گرفت خیلی از این قضیه ناراحت شدم اما نهایت این شد که دو هفته مرخصی با حقوق بهش دادن و ماهم رفتیم خونه بابام هم رفتیم شمال کلی هم ریکاوری شدیم
سال 1401همکارا میگفتند که اداره داره نیروی حق تدریسی میگیره رفتم پرسجو کردم کسی چیزی نمیگفت یه حسی بهم گفت برو اداره کل پیش ریس، منم هم گوش کردم و تمام مدارک و مهارتهام گذاشتم تو پوشه و بردم اما ریس خیلی برخورد بدی با من داشت که با خودم تصمیم گرفتم که نیازی به استخدام رسمی ندارم من کارم توسعه میدم و برای خودم کار میکنم و….
من هرات زندگی میکنم و هفت هشت سال پیش ک تازه با شما اشنا شده بودم بعد سه ماه کارکردن روی خودم ی موقعیتی پیش اومد ک من برای اولین بار سفر رو تجربه کنم و همراه بابا بریم کابل. اقا خیلی خوشحال بودم و چون شخصیت شیطونی داشتم کلی ب خودم رسیدم ک کابل رفتم اینو بپوشم اینطوری بگردم و… . ما رفتیم کابل و روز دوم رسیدن ما اونجا، وقتی رفتیم برای گشت و گذار توی شهر و بازارچه های کابل و ی قسمتی اقایی منو دیدن و گفتن صورت شما جوش داره و ما دارویی داریم ک زودی خوب میشه برای همیشه و منم دختر ساده ک تاحالا تجربهی سفر نداشته و فقط ب فکر قروفرش بوده رفتم تو مغازش . اقا ی کرم معمولی اورد و کلی زردچوبه قاطیش کرد و داد بهم و گفت اینقد پولش میشه و من تموم پولای خودمو دادم هیچ از باباهم پول خاستم ک بابا وقتی فهمید قضیه چیه سروصدا راه انداخت. از بابا ک اقا این نمیفهمه چرا کلاه میذاری سرش از اون اقا ک ما موادمونو قاطی کرم کردیم پولش اینقده. یک سروصدای وحشتناکی شد و بابا از شدت عصبانیتش میگف بابا این خره نمیفهمه تاحالا سفر نکرده و ندیده و… و من اینقده ترسیده بودم و غرورم له شده بود ک فقط بلند شدم و رفتم با گریه. بابا بود ک کلی حرف بارم میکرد و بدترین کارش این بود منو با کسی مقایسه کرده بود ک ازش خوشم نمیومد و حسودی هم بهش داشتم! همش میگف فلانی برای سفر خوبه زرنگه و.. تو چی هیچی نمیفهمی و ال بل.
اقا ی هفته کابل بودیم و اون بدترین روزای زندگیم و بدترین سفر عمرم شد.چون باعث شده بود اعتمادبهنفس من له بشه و کلی واگویه های ذهنی بد داشته باشم و بترسم از انجام هرکاری و این چند سال زمان برد تا بتونم ازش درس عبرت بگیرم و بگذرم.
خلاصه ک استادجان منم قسم خوردم ک دیگه تا وقتی زنده هستم ازین مدل ادما دیدم فرار کنم و متوجهی ادما توی مکان های جدید باشم و تحقیق کنم در مورد خرید ها و کارهایی ک میخام بکنم.
الان ب لطف الله مهربان حالم خیلی خوبه و دارم کارهای بزرگی انجام میدم.
استاد قشنگم در مورد پیگیری کارهام بگم کار این روزای من چون فعلا ایده و راهکاری ندارم برای کسب وکارم و ادامهی اون.. معرفی ایدهام ب ده نفر و صحبت در مورد اونه .من فقط ب افراد مورد نظرم پیام میدم و از ایدهام میگم و فقط میخام ک کاری کرده باشم و بیکار نباشم.
دیشب یکی از افراد جوابمو دادن و امشب ساعت نه و نیم همراه اونا میتینگ دارم از برنامهی زوم. خداروشکر
و بسیار هدایتی و لطف پرودگار ب ی سایت و اپی معرفی شدم ک میتونم با معرفی پروژهای ک دارم و نوشتن چیزهایی ک توی ذهنمه ان شاءالله خلق ثروت داشته باشم. من نمیدونم چطوری میشه ولی دیشب اکانت خودمو ساختم و کلی متن در مورد کارکردش خوندم و چون اپ جدیدی هستش بالای 99درصد خارجی ها هستند. مهمترین بخشش اینکه من کششی سمتش احساس کردم و گفتم خودشه من میتونم از دل نوشته هام و خیلی چیزای دیگه ثروت خلق کنم و…
و دیگه دنبال سرمایهگذار نیستم چون خودم پولی ندارم میخام با معرفی ایدهام توی اون سایت و کانکشنی ک داره بتونم تکامل خودمو طی کنم و مطمئن هستم مسیر علاقم بیشتر مشخص میشه.
ازتون خیلی ممنونم استاد قشنگم و بانو شایستهی مهربونم و دوستان نهایت عزیزم.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان هم مسیرم
مسیر شکل گیری باور نادرست که همه چی شانسی هست و تو هیچ تاثیری تو خلق زندگیت نداری از کجا در ذهن من جا گرفت
این باور که اگر شانس داشته باشی میتونی ازدواج خوبی داشته باشی از مشتریهام خیلی شنیدم از افراد خانوادم زیاد شنیدم از افرادی که سن بالایی داشتند با تجربه بودند و من اونها رو قبول داشتم باااااارها شنیدم رفته تو ناخوداگاه ذهنم جا گرفته همین الان به مشتریم که دختر زیبایی داره از زیبایی و ادب دخترش تعریف میدم میگه خوشگل باشه چه فایده خدا کنه شانس داشته باشه
بارها هرکس بچه دار میشد میگفتم بچه پسره یا دختر شکل باباشه یا مامانش بهم میگفتند چه فرقی میکنه خدا کنه شانس داشته باشه
بارها پدرم برای اجاره خونه هایی که داشت میگفت از شانس بد من یه مستاجر درست و حسابی برای خونه من نمیاد
بارها تو مدرسه بهم میگفتند اگر شانس داشته باشی فلان معلم فلان کلاس فلان سوال و امتحان رو که خوبه میتونی داشته باشی
حالا هروقت میگفتم خوب چیکار کنم شانس دار بشم میگفتند فلانی بی هنره ، بی حیاست ، ظالمه ، گردن کلفته ،عوضیه و شانس داره منم که این ویژکی ها کاملا برخلاف ذات وجودیم بود کاملا ناامید بودم که بتونم تغییری تو شرایط زندکیم و خلق خواسته هام داشته باشم و در واقع بی هدف مثل برگی در باد بودم که از فضل خدا هدایت شدم به این اگاهی ها و درک کردم که من خالق زندگی خودمم و دارم سعی میکنم با باورهای درست از مسیر درست خالق زیبای زندگی خودم بشم
تو همین روزها هم این باوره که اگر شانس داشته باشی به اون خواستت میرسی رو زیاد میشنوم که نشونه واضحی هست که این باور داره تو ناخوداگاه ذهن من کار میکنه که دارم میشنومش و باید حسابی رو این باور نادرست که چسبیده به ذهنم کار کنم
با ایمان باور کنم که من مسئول تمام اتفاقات زندگیمم چه خوب چه بد من دارم با باورهام خلق میکنم سعی میکنم با قران خوندن با تقویت باورهای توحیدیم با توکل و ایمان به خداوند با شکرگزار بودن با ارامش و بودن در مسیر درست خواسته هام رو خیلی طبیعی و ساده و اسون خلق کنم و ایمان در من تکاملی و قدم به قدم داره ساخته میشه
خدایا صدهزار مرتبه شکرت تو مسیر تغییر افکار و رفتارم تنها نیستم خدا کمکم میکنه تا شخصیتم رو رشد بدم که دیگه لاجرم خودبه خود نعمتهای بی نهایت خداوند رو دریافت کنم انشاالله
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟ دو سال پیش بود که شروع کردم به یاد گرفتن ارزهای دیجیتال بنظر میومد پول خوبی داخلش هست و راحت میشه پولدار شد. دو سه ماه تلاش کردم تا یاد بگیرم در همین حین بود که یه کانال تلگرام که سیگنال خوبی راجب ارزها میداد برای خرید فروش گفت که یک پروژه هست که یه ارز رو در یه تاریخ مشخص میخری در عرض چند روز ده برابر میشه و پولت رو ده برابر میتونی بدست بیاری. وعده خیلی خوبی بود چیزهایی هم که میگفت کاملا منطقی بود. بنابراین رفتم همه پساندازم رو برداشتم یخورده پول هم قرض کردم که توی این پروژه شرکت کنم بعد که پولم چند برابر شد هم پولی که قرض گرفته بودم رو بدم هم با پول چند برابر شده خودم بتونم یه کاری انجام بدم. موقعی که میخواستم پولم رو وارد این پروژه کنم نشونه میومد که انگار اینکار درست نیست اما من گوش نکردم و پولم رو وارد کردم. دقیقا بعد یه روز فهمیدم که این پروژه کلاهبرداری بوده و کل پولم رفته و من مونده بودم و بدهیهام. بعدش پلیس فتا هم رفتم اما نتونستن کاری کنن و کل پول رفت. من چند ماه کار کردم و بدهیام رو پرداخت کردم اما یه درس بزرگ گرفتم دیگه هیچ وقت وارد ارز دیجیتال و اینجور چیزها نشم و فریب یک شبه چند برابر شدن پولم رو نخورم کلا ارز دیجیتال بدرد نمیخوره و آدم باید با تلاش خودش به ثروت برسه و موفق بشه. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
آری من در 18 سالگی شرایط به شدت بدی داشتم و از نظر روحی اصلا حالم خوب نبود و نمیتونستم خوب پیش برم! درس هام رو هم نمیتونستم خوب پیش ببرم – برادرم سرباز بود و من باید به بزینس پدرم کمک میکردم و این هم باعث شده بود که من بیشتر در شرایط بد غرق بشم!
نه میتونستم دبیرستانم رو ادامه بدم و نه اینکه میتونستم به پدرم کمک کنم و بزینسش رو پیش ببرم – کلا در یک سردرگمی بزرگی غرق شده بوده!
بالاخره با قانون جذب آشنا شدم و تونستم که اروم اروم خودم رو پیش بکشم!
بعد از مدت ها گوش کردن در دوره یکی از اساتید دیگه تونستم قبول کنم که من میتونم روانشناس بشم! و بعد شکر خدا میتونم رو خودم کار کنم و پیش برم!
شکر الله با تلاش فراوان تونستم که رو خودم کار کنم و تصمیم بگیرم که خودم رو همین طوری که هست دوست داشته باشم! و مهم تر از همه تونستم خدا رو در وجودم حس کنم و بعد به این نتیجه رسیدم که حوزه ی مورد علاقه ی من روانشناسی هست!
پس پر قدرت ادامه دادم و شکر الله تلاش کردم که پیگیر تحصیلم باشم و دیپلمم رو بگیرم – اون هم دیپلم تجربی! و بعد شکر خدا تونستم با کلی از کتاب دهم و یازدهم و دوازدهم پیش برم و همشون رو در بزرگسالان پاس کنم!
شکر الله دیپلمم رو گرفتم و رفتم دانشگاه برای روانشناسی ثبت نام کردم!
شکر الله همزمان تونستم با کنترل احساسم در بزینس پدرم هم کمک حالش باشم و ازش پول بگیرم! و پیش پدرم کار کنم!
شکر الله الان با توجه به پروفایل سایت می بینید که من فارغ التحصیل شدم و همچنین اینکه تونستم با پول هایی که پیش پدرم کار میکردم لب تاپ و تبلت و گوشی و بادز و ساعت بگیرم و روندم رو عالی ادامه بدم! در کنار تحصیلات دانشگاهیم هم برنامه نویسی یاد گرفتم ی مقدار و همچنین اینکه پریمیر رو یاد گرفتم و الانم با فتوشاپ میخوام که مسیرم رو در حیطه شروع علایقم استارت بزنم!
تا چند مدت دیگه باید برم سربازی و بعدش هم از ثروت که قراره بسازم لذت میبرم!
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
معلولیت جسمی ام همیشه میگفتم چقدر من بدشانس بودم که از بین این همه افراد سالم در خانواده و جامعه من معلول بدنیا اومدم
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
ولی همیشه این معلولیت باعث شده من بهتر عمل کنم و بخواهم به خودم نشان بدهم من در هر زمینه ای بخواهم میتونم عالی باشم و من میتونم انسان درستی باشم من میتونم شاگرد زرنگ کلاس و درس و مدرسه و دانشگاه باشم من میتونم سرکار برم و درآمد داشته باشم و هر چه دوست دارم برای خودم بخرم من میتونم همسری مهربان و عالی باشم و من میتونم کارمندی عالی باشم من میتونم فرزندی عالی باشم و من میتونم آموزه های عالی استاد عباسمنش را یاد بگیرم و بهترین خودم باشم و من میتونم کسب و کار خودم را راه اندازی کنم
من میتونم هنرهایی را که دوست دارم یاد بگیرم تا به آنچه علاقه دارم را پیدا کنم و تمرکزی روی آن مورد کار کنم و بهترین خودم باشم به خودم و مسیرم افتخار کنم
و تمامی موارد بالا را ادامه دادم و مسیر را رفتم و الان در حدی بهترین خودم هستم ولی خیلی جا دارد با آموزه های استاد بهتر بشم و از خداوند یاری میخواهم که در مسیر مرا یاری دهد تا نسخه ی عالیتری از خودم و موفقیتهایی برای خودم به اجرا بگذارم
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین
در دنیا هیچ چیز شانسی کار نمیکنه که ما بخواهیم بر اساس شانس عمل کنیم و هرگز شانسی کارها درست نمیشه هیچ چیز شانسی نیست
مثل مثالی که استاد تجربه شون توضیح دادند و باعث شد سر شرط بندی ،تمام موجودیشون رو در شرط بندی از دست بدهند
و دوستمون که تونست با فهمیدن اینکه هیچ چیز با شرط بندی درست نمیشه و بیزینس خودش زد و براساس قوانین هستی که اجرا کرد و موفق شد
در جهان هیچ چیز شانسی نیست و همه ی جهان براساس نظم و قائده بنا شده و رعایت قوانین جهان هستی باعث پیشرفت میشه
اگر به چیزهای مثبت اطرافت توجه کنی و شکر گزار باشی و شاد باشی و هر لحظه مهارت تخصیص خودت را بهبود ببخشید و دست از به روز کردن مهارتت بر نداری و برای کارت و خودت ارزش قایل باشی آنوقت ارزشی را خلق میکنی که نسخه خودت هست و هیچکس ازش ندارد و موفقیت را در بر خواهی گرفت
به نام خداوند بخشاینده مهربان
باسلام خدمت استاد عباسمنش وهمه دوستان واعضاءسایت
قسمت 10 پروژوه تغییر را در آغوش بگیر
دقیقاً همین اتفاقی که برای استاد افتاد برای من هم اتفاق افتاد!!!
من هم در سن 16 یا 17 سالگی به یک شهر دیگر برای کار کردن رفته بودم و یک بازارچه ای داخل اون شهر بود و مردم خرید وفروش میکردند و دقیقاًمثل همون اتفاق استاد دیدم یک عده ای جمع شدن من هم کنجکاو شدم و رفتم جلو!
با پسر داییم و دامادمون بودیم ؛
بعدش دیدم دارن خال بازی میکنند و ملت دارند راحت خال رو شناسایی می کنند و پول در میارن!!
وقتی زوم کردم روی بازی دیدم منم مثل اونها تشخیص میدهم!
در صورتی که به قول استاد اون افراد هم جزیی از بازی بودند!
و من کلی پول گذاشتم بار اول باختم و پسر داییم بهم گفت بیا بریم اینها کلاه بردارند!
ومن گوش ندادم وبقیه پولم رو گذاشتم و دوباره هم باختم و احساس استاد رو من درک میکنم؛
و آسمون روی سرم خراب شد!!
و من همیشه گفتم خیلی از اتفاقات زندگی من در گذشته شبیه به اتفاقاتی هست که برای استاد افتاده و این برای من خیلی عجیب هست!!
و این باور شانس هم بر میگردد به باورهای من در گذشته که باور داشتم همه چیز و همه اتفاقات دری به تخته و الله بختکی هست و ما هم برگی در باد هستیم و همین طور پیش می رویم ببینیم چی میشه!!
و همه چیز شانسی هست و همین طور پیش می رویم تاببینیم آخر داستان ما و این زندگی چی میشه و هر روز اوضاع ازقبلش خراب تر میشد و ما هم نمیدونستیم علت اصلی اتفاقات زندگی مون چی هست اصلاً!!
بعضی اعتقاد داشتند باید نماز بخونی و اینقدر عبادت کنی تا بالاخره خدا دلش به حالت بسوزه و یه حرکتی هم برای تو بزنه!!و من میرفتم اینقدر نماز میخوندم و حتی نماز قضاهای امواتم رو هم میخوندم !!
ولی میدیدم که اوضاع بهتر که نشده هیچ،بدتر هم شد!!
و نمیدونستم ساز و کار جهان به چه شکله!
هر کی توی فامیلمون یک حرکتی میزد میگفتن بابا این شانسیه !
یادمه یکی از دوستان دوران مدرسمون رفته بود یک زمینی خریده بود و از قضا بغل این زمین فرودگاه زده بودند و طی چند سال قیمت این زمین چندین برابر رشد کرده بود و این دوست من از لحاظ مالی به حدی رسیده بود که تونسته بود کلی ملک بخره و اوضاع مالیش کلاً تغییر کنه !!
و همه میگفتن بابا این آدم شانسی به این جا رسیده و به خاطر همون زمین که شانس آورد بغلش فرودگاه زدند رشد کرد و به اینجا رسید!و این محیط سمی باعث بوجود آوردن باور شانس در ما شد؛
و این روند همیشه بود تا زمانی که با این آگاهی ها آشنا شدم؛
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست
چرا اینقدر باور اشتباه در مورد شانس دارم همیشه فکر میکردم همه چی شانسی هست طرف چقدر خوش شانسه که چنین ازدواجی کرده و طرف چقدر خوش شانسه که چنین کاری داره و…هیچ وقت فکر نمیکردم باور فرد و فرکانسهاش زندگیش را شکل میدهند
همیشه میگفتم چی میشد منم شانس داشتم و پولدار بودم و….
چقدر باورهای اشتباه کاش شانس بیارم در بانک برنده بشم کاش شانس بیارم در قرعه کشی برنده بشم چرا فکر میکردم شانس مهمه و وجود داره در صورتی که هیچ چیز در جهان شانسی کار نمیکنه
جهان بر پایه نظم و قانون هست و مهم باور و افکار فرکانس انسانها هست مهم اینه که خودت ببینی به چی علاقه داری و مهارت مربوطه را یاد بگیری و هر روز این مهارت را ابدیت کنی فکر یک شبه پولدار شدن و یافتن یه گونی پول را پوچ بدونی و با رشد باورها و در مسیر آموزش هر روزت را بهتر از قبل پیش بری
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
هیچ چیز شانسی و اتفاقی نیست، این قاعدهی جهان است
خوششانسی یعنی بیدار شدن از خواب غفلت با اولین ضربهی جهان یا حتی بهتر، اینکه با اولین نشانهها به خود بیایی
هر پیشنهادی که به شما وعدهی یکشبه پولدار شدن میدهد، قطعاً یک تله است که باید با سرعت از آن فرار کرد
بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیزم مریم جان نازنینم و همه دوستان بینظیرم در این سایت الهی
تو کامنت قبلی که با تاخیر خیلی طولانی فک کنم 24 ساعته منتشر شد ازتون تشکر کردم بابت اینکه فایلها رو دو سه روز یه بار منتشر میکنید
اینجا میخوام اینو اضافه کنم اگر لطف کنید و یه
دد لاین دقیق برا انتشارشون بزارید خیلی خیلی بهتر میشه و یه تایم تقریبا مشخص برا انتشار کامنتها
چون منه نوعی که خیلی سرم شلوغه ولی میخوام از این اگاهیها هم عقب نمونم
خیالم راحته که مثلا هرگام فقط دو روز فرجه دارم گوش بدم کامنت بنویسم و هرکاری که باید رو انجام بدم وبعد دو روز فایل جدید میاد وهمه ی گامها روندش به همین شکله
برا کامنتهام مثلا تو فایل قبلی انتشار اخرین کامنت با کامنت بعدیش حدود 26 ساعت بود
خب کسی که میخواد بیشترکامنتهای جدیدو بخونه و زمان محدودی هم برا اینکار داره به یکباره با حجم زیادی کامنت روبرو میشه .
تو کامنت گام 9 درباره ی هدایتم به این کلاس نقاشی مفصل توضیح داده بودم والان فقط میخوام حس الانمو براتون بگم
استاد من دیروز اولین جلسه کلاس نقاشیم بود
بالاخره وارد این ترسم شدم و انجامش دادم
ووقتی اون کلاس تموم شد هزاران بار خداروشکر کردم که منو هدایت کرد به این کلاس به این استاد و این موسسه
چه مرد محترم متبحر با ادب مهربان و بزرگواری استادی بنام در کار خودش
چه خوب که به این ندای درونی گوش دادم و الان فقط با یه بار رفتن کاملا برام اشکارشد که چه هدایت نابی رو بش عمل کردم
استاد اون خس شوق و ذوقی که شما همیشه دربارش میگید رو من الان دارم
دیشب تا برسم خونه مثله بچه ای که یه اسباب بازی مورد علاقشو براش خریدی رو پام بند نبودم راه میرفتم ولی حس میکردم رو ابرهام و همش لبخند به لبم بود
اون زمانی که پروانه داوری رو گرفتم خیلی خوشحال شدم ولی الان میفهمم اون یه حس غرور و رضایت از بدست اوردن یه مدرک معتبر بوده نه شور وشوق واقعی
ولی حس دیشب من یه حس سبکی و پرواز بود یه حسی که دلم میهواست همه رو دراغوش بکشم بدون اینکه برام مهم باشه چگونه قضاوت میشم
استاد وقتی کنار دست استاد نقاشیم نشسته بودم واون داشت اصول اولیه طراحی رو برام میکشید وتوضیح میداد
نفهمیدم چه جوری زمان تموم شد تمام اون یکساعت وخورده ای اون میکشید و من محو بودم فقط گاهی صدای ارومشو میشنیدم و به خودم میومدم که سعیده کجایی ؟ باید اینارو یاد بگیری و خودتم بکشی
اون قلمی که تو دستش به ارومی میرقصید و ترسیم میکرد
برام زیباترین تصویری بود که تا حالا دیدم
یه آن گفتم سعیده دیگه وسط جسارتت ایستادی
بکش و برقص و بخون وشاد باش
این مسیریه که پایانی نداره و تااخرین لحظه عمرت باید بری
وای استاد نمیدونید چه سکوتی چه لذتی چه ارامشی بود موقعی که استادم طرحها رو میکشید
رها و بدون واهمه و من فقط محو شده بودم مسخ شده بودم اصلا نمیتوتم حس اون دقایق رو بگم
ولی اون شور وشوقی که شما همیشه تو فایلهاتون ازش صحبت میکنید وهربار میگید برید دنبال عشق وعلاقتون اون کاری که زمان ومکانو حس نکنید
رو من تازه حسش کردم
والان راصیم خیلی حالم خوبه اگه همین الان همه چی تموم بشه من اون حس رو حس کردم
و زندگیش کردم و براهمین حسرتی ندارم دیگه
اصلا چیزایی که نوشتم مربوط به این فایل نبود ولی حالم انقدر عالیه که اصلا نمیتونم به تاپیک این حلسه فک کنم وچیزی رو بیاد بیاورم
خواستم ازتون تشکر کنم که انقدر این جمله رو هربار تو فایلاتون گفتید
شور وشوق
عشق و علاقه
که منو وادار کردید برم ببینم چی عشقمه و اون حس چیه ؟
حسی که الان دارمو باهیچ چیز تو این دنیا عوض نمیکنم همونطوری که این قوانین وشما واین سایتو
وخدارو هزاران بارشاکرم که منوهدایت کرد به سمت کار مورد علاقم و همه چیه این مسیرم خودش داره برام چیدمان میکنه و میگه کجابرم چیکار کنم و….
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
بنام خدای یکتا
سلام استاد عزیز و مریم جان
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
سال 96من مزایده یه مدرسه برنده شدم که مدیرش خیلی سخت گیری بود به همه چیز گیر میداد و به من خیلی استرس میداد من برای فرار از این شرایط ناحیه ام عوض کردم و رفتم تو ناحیه دیگه فعالیت کردم که درها به روی من باز شد
سال 98منذقراربود با برادرم برم خونه بابام که زد و همسرم کرونا گرفت خیلی از این قضیه ناراحت شدم اما نهایت این شد که دو هفته مرخصی با حقوق بهش دادن و ماهم رفتیم خونه بابام هم رفتیم شمال کلی هم ریکاوری شدیم
سال 1401همکارا میگفتند که اداره داره نیروی حق تدریسی میگیره رفتم پرسجو کردم کسی چیزی نمیگفت یه حسی بهم گفت برو اداره کل پیش ریس، منم هم گوش کردم و تمام مدارک و مهارتهام گذاشتم تو پوشه و بردم اما ریس خیلی برخورد بدی با من داشت که با خودم تصمیم گرفتم که نیازی به استخدام رسمی ندارم من کارم توسعه میدم و برای خودم کار میکنم و….
در پناه خداوند شاد باشید
به نام خداوند بخشنده و بسیار مهربان
اوه اوه استادجان یاده ی خاطرهی بسیار وحشتناک افتادم ک الان خندمم میگیره بهش فک میکنم.
من هرات زندگی میکنم و هفت هشت سال پیش ک تازه با شما اشنا شده بودم بعد سه ماه کارکردن روی خودم ی موقعیتی پیش اومد ک من برای اولین بار سفر رو تجربه کنم و همراه بابا بریم کابل. اقا خیلی خوشحال بودم و چون شخصیت شیطونی داشتم کلی ب خودم رسیدم ک کابل رفتم اینو بپوشم اینطوری بگردم و… . ما رفتیم کابل و روز دوم رسیدن ما اونجا، وقتی رفتیم برای گشت و گذار توی شهر و بازارچه های کابل و ی قسمتی اقایی منو دیدن و گفتن صورت شما جوش داره و ما دارویی داریم ک زودی خوب میشه برای همیشه و منم دختر ساده ک تاحالا تجربهی سفر نداشته و فقط ب فکر قروفرش بوده رفتم تو مغازش . اقا ی کرم معمولی اورد و کلی زردچوبه قاطیش کرد و داد بهم و گفت اینقد پولش میشه و من تموم پولای خودمو دادم هیچ از باباهم پول خاستم ک بابا وقتی فهمید قضیه چیه سروصدا راه انداخت. از بابا ک اقا این نمیفهمه چرا کلاه میذاری سرش از اون اقا ک ما موادمونو قاطی کرم کردیم پولش اینقده. یک سروصدای وحشتناکی شد و بابا از شدت عصبانیتش میگف بابا این خره نمیفهمه تاحالا سفر نکرده و ندیده و… و من اینقده ترسیده بودم و غرورم له شده بود ک فقط بلند شدم و رفتم با گریه. بابا بود ک کلی حرف بارم میکرد و بدترین کارش این بود منو با کسی مقایسه کرده بود ک ازش خوشم نمیومد و حسودی هم بهش داشتم! همش میگف فلانی برای سفر خوبه زرنگه و.. تو چی هیچی نمیفهمی و ال بل.
اقا ی هفته کابل بودیم و اون بدترین روزای زندگیم و بدترین سفر عمرم شد.چون باعث شده بود اعتمادبهنفس من له بشه و کلی واگویه های ذهنی بد داشته باشم و بترسم از انجام هرکاری و این چند سال زمان برد تا بتونم ازش درس عبرت بگیرم و بگذرم.
خلاصه ک استادجان منم قسم خوردم ک دیگه تا وقتی زنده هستم ازین مدل ادما دیدم فرار کنم و متوجهی ادما توی مکان های جدید باشم و تحقیق کنم در مورد خرید ها و کارهایی ک میخام بکنم.
الان ب لطف الله مهربان حالم خیلی خوبه و دارم کارهای بزرگی انجام میدم.
استاد قشنگم در مورد پیگیری کارهام بگم کار این روزای من چون فعلا ایده و راهکاری ندارم برای کسب وکارم و ادامهی اون.. معرفی ایدهام ب ده نفر و صحبت در مورد اونه .من فقط ب افراد مورد نظرم پیام میدم و از ایدهام میگم و فقط میخام ک کاری کرده باشم و بیکار نباشم.
دیشب یکی از افراد جوابمو دادن و امشب ساعت نه و نیم همراه اونا میتینگ دارم از برنامهی زوم. خداروشکر
و بسیار هدایتی و لطف پرودگار ب ی سایت و اپی معرفی شدم ک میتونم با معرفی پروژهای ک دارم و نوشتن چیزهایی ک توی ذهنمه ان شاءالله خلق ثروت داشته باشم. من نمیدونم چطوری میشه ولی دیشب اکانت خودمو ساختم و کلی متن در مورد کارکردش خوندم و چون اپ جدیدی هستش بالای 99درصد خارجی ها هستند. مهمترین بخشش اینکه من کششی سمتش احساس کردم و گفتم خودشه من میتونم از دل نوشته هام و خیلی چیزای دیگه ثروت خلق کنم و…
و دیگه دنبال سرمایهگذار نیستم چون خودم پولی ندارم میخام با معرفی ایدهام توی اون سایت و کانکشنی ک داره بتونم تکامل خودمو طی کنم و مطمئن هستم مسیر علاقم بیشتر مشخص میشه.
ازتون خیلی ممنونم استاد قشنگم و بانو شایستهی مهربونم و دوستان نهایت عزیزم.
دوستون دارم
در پناه حق باشید.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان هم مسیرم
مسیر شکل گیری باور نادرست که همه چی شانسی هست و تو هیچ تاثیری تو خلق زندگیت نداری از کجا در ذهن من جا گرفت
این باور که اگر شانس داشته باشی میتونی ازدواج خوبی داشته باشی از مشتریهام خیلی شنیدم از افراد خانوادم زیاد شنیدم از افرادی که سن بالایی داشتند با تجربه بودند و من اونها رو قبول داشتم باااااارها شنیدم رفته تو ناخوداگاه ذهنم جا گرفته همین الان به مشتریم که دختر زیبایی داره از زیبایی و ادب دخترش تعریف میدم میگه خوشگل باشه چه فایده خدا کنه شانس داشته باشه
بارها هرکس بچه دار میشد میگفتم بچه پسره یا دختر شکل باباشه یا مامانش بهم میگفتند چه فرقی میکنه خدا کنه شانس داشته باشه
بارها پدرم برای اجاره خونه هایی که داشت میگفت از شانس بد من یه مستاجر درست و حسابی برای خونه من نمیاد
بارها تو مدرسه بهم میگفتند اگر شانس داشته باشی فلان معلم فلان کلاس فلان سوال و امتحان رو که خوبه میتونی داشته باشی
حالا هروقت میگفتم خوب چیکار کنم شانس دار بشم میگفتند فلانی بی هنره ، بی حیاست ، ظالمه ، گردن کلفته ،عوضیه و شانس داره منم که این ویژکی ها کاملا برخلاف ذات وجودیم بود کاملا ناامید بودم که بتونم تغییری تو شرایط زندکیم و خلق خواسته هام داشته باشم و در واقع بی هدف مثل برگی در باد بودم که از فضل خدا هدایت شدم به این اگاهی ها و درک کردم که من خالق زندگی خودمم و دارم سعی میکنم با باورهای درست از مسیر درست خالق زیبای زندگی خودم بشم
تو همین روزها هم این باوره که اگر شانس داشته باشی به اون خواستت میرسی رو زیاد میشنوم که نشونه واضحی هست که این باور داره تو ناخوداگاه ذهن من کار میکنه که دارم میشنومش و باید حسابی رو این باور نادرست که چسبیده به ذهنم کار کنم
با ایمان باور کنم که من مسئول تمام اتفاقات زندگیمم چه خوب چه بد من دارم با باورهام خلق میکنم سعی میکنم با قران خوندن با تقویت باورهای توحیدیم با توکل و ایمان به خداوند با شکرگزار بودن با ارامش و بودن در مسیر درست خواسته هام رو خیلی طبیعی و ساده و اسون خلق کنم و ایمان در من تکاملی و قدم به قدم داره ساخته میشه
خدایا صدهزار مرتبه شکرت تو مسیر تغییر افکار و رفتارم تنها نیستم خدا کمکم میکنه تا شخصیتم رو رشد بدم که دیگه لاجرم خودبه خود نعمتهای بی نهایت خداوند رو دریافت کنم انشاالله
خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید و شرط تا ابد
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟ دو سال پیش بود که شروع کردم به یاد گرفتن ارزهای دیجیتال بنظر میومد پول خوبی داخلش هست و راحت میشه پولدار شد. دو سه ماه تلاش کردم تا یاد بگیرم در همین حین بود که یه کانال تلگرام که سیگنال خوبی راجب ارزها میداد برای خرید فروش گفت که یک پروژه هست که یه ارز رو در یه تاریخ مشخص میخری در عرض چند روز ده برابر میشه و پولت رو ده برابر میتونی بدست بیاری. وعده خیلی خوبی بود چیزهایی هم که میگفت کاملا منطقی بود. بنابراین رفتم همه پساندازم رو برداشتم یخورده پول هم قرض کردم که توی این پروژه شرکت کنم بعد که پولم چند برابر شد هم پولی که قرض گرفته بودم رو بدم هم با پول چند برابر شده خودم بتونم یه کاری انجام بدم. موقعی که میخواستم پولم رو وارد این پروژه کنم نشونه میومد که انگار اینکار درست نیست اما من گوش نکردم و پولم رو وارد کردم. دقیقا بعد یه روز فهمیدم که این پروژه کلاهبرداری بوده و کل پولم رفته و من مونده بودم و بدهیهام. بعدش پلیس فتا هم رفتم اما نتونستن کاری کنن و کل پول رفت. من چند ماه کار کردم و بدهیام رو پرداخت کردم اما یه درس بزرگ گرفتم دیگه هیچ وقت وارد ارز دیجیتال و اینجور چیزها نشم و فریب یک شبه چند برابر شدن پولم رو نخورم کلا ارز دیجیتال بدرد نمیخوره و آدم باید با تلاش خودش به ثروت برسه و موفق بشه. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
آری من در 18 سالگی شرایط به شدت بدی داشتم و از نظر روحی اصلا حالم خوب نبود و نمیتونستم خوب پیش برم! درس هام رو هم نمیتونستم خوب پیش ببرم – برادرم سرباز بود و من باید به بزینس پدرم کمک میکردم و این هم باعث شده بود که من بیشتر در شرایط بد غرق بشم!
نه میتونستم دبیرستانم رو ادامه بدم و نه اینکه میتونستم به پدرم کمک کنم و بزینسش رو پیش ببرم – کلا در یک سردرگمی بزرگی غرق شده بوده!
بالاخره با قانون جذب آشنا شدم و تونستم که اروم اروم خودم رو پیش بکشم!
بعد از مدت ها گوش کردن در دوره یکی از اساتید دیگه تونستم قبول کنم که من میتونم روانشناس بشم! و بعد شکر خدا میتونم رو خودم کار کنم و پیش برم!
شکر الله با تلاش فراوان تونستم که رو خودم کار کنم و تصمیم بگیرم که خودم رو همین طوری که هست دوست داشته باشم! و مهم تر از همه تونستم خدا رو در وجودم حس کنم و بعد به این نتیجه رسیدم که حوزه ی مورد علاقه ی من روانشناسی هست!
پس پر قدرت ادامه دادم و شکر الله تلاش کردم که پیگیر تحصیلم باشم و دیپلمم رو بگیرم – اون هم دیپلم تجربی! و بعد شکر خدا تونستم با کلی از کتاب دهم و یازدهم و دوازدهم پیش برم و همشون رو در بزرگسالان پاس کنم!
شکر الله دیپلمم رو گرفتم و رفتم دانشگاه برای روانشناسی ثبت نام کردم!
شکر الله همزمان تونستم با کنترل احساسم در بزینس پدرم هم کمک حالش باشم و ازش پول بگیرم! و پیش پدرم کار کنم!
شکر الله الان با توجه به پروفایل سایت می بینید که من فارغ التحصیل شدم و همچنین اینکه تونستم با پول هایی که پیش پدرم کار میکردم لب تاپ و تبلت و گوشی و بادز و ساعت بگیرم و روندم رو عالی ادامه بدم! در کنار تحصیلات دانشگاهیم هم برنامه نویسی یاد گرفتم ی مقدار و همچنین اینکه پریمیر رو یاد گرفتم و الانم با فتوشاپ میخوام که مسیرم رو در حیطه شروع علایقم استارت بزنم!
تا چند مدت دیگه باید برم سربازی و بعدش هم از ثروت که قراره بسازم لذت میبرم!
به نام خداوند بخشنده مهربان
تمرین
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
معلولیت جسمی ام همیشه میگفتم چقدر من بدشانس بودم که از بین این همه افراد سالم در خانواده و جامعه من معلول بدنیا اومدم
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
ولی همیشه این معلولیت باعث شده من بهتر عمل کنم و بخواهم به خودم نشان بدهم من در هر زمینه ای بخواهم میتونم عالی باشم و من میتونم انسان درستی باشم من میتونم شاگرد زرنگ کلاس و درس و مدرسه و دانشگاه باشم من میتونم سرکار برم و درآمد داشته باشم و هر چه دوست دارم برای خودم بخرم من میتونم همسری مهربان و عالی باشم و من میتونم کارمندی عالی باشم من میتونم فرزندی عالی باشم و من میتونم آموزه های عالی استاد عباسمنش را یاد بگیرم و بهترین خودم باشم و من میتونم کسب و کار خودم را راه اندازی کنم
من میتونم هنرهایی را که دوست دارم یاد بگیرم تا به آنچه علاقه دارم را پیدا کنم و تمرکزی روی آن مورد کار کنم و بهترین خودم باشم به خودم و مسیرم افتخار کنم
و تمامی موارد بالا را ادامه دادم و مسیر را رفتم و الان در حدی بهترین خودم هستم ولی خیلی جا دارد با آموزه های استاد بهتر بشم و از خداوند یاری میخواهم که در مسیر مرا یاری دهد تا نسخه ی عالیتری از خودم و موفقیتهایی برای خودم به اجرا بگذارم
خداوندا سپاس هزاران سپاس
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین
در دنیا هیچ چیز شانسی کار نمیکنه که ما بخواهیم بر اساس شانس عمل کنیم و هرگز شانسی کارها درست نمیشه هیچ چیز شانسی نیست
مثل مثالی که استاد تجربه شون توضیح دادند و باعث شد سر شرط بندی ،تمام موجودیشون رو در شرط بندی از دست بدهند
و دوستمون که تونست با فهمیدن اینکه هیچ چیز با شرط بندی درست نمیشه و بیزینس خودش زد و براساس قوانین هستی که اجرا کرد و موفق شد
در جهان هیچ چیز شانسی نیست و همه ی جهان براساس نظم و قائده بنا شده و رعایت قوانین جهان هستی باعث پیشرفت میشه
اگر به چیزهای مثبت اطرافت توجه کنی و شکر گزار باشی و شاد باشی و هر لحظه مهارت تخصیص خودت را بهبود ببخشید و دست از به روز کردن مهارتت بر نداری و برای کارت و خودت ارزش قایل باشی آنوقت ارزشی را خلق میکنی که نسخه خودت هست و هیچکس ازش ندارد و موفقیت را در بر خواهی گرفت
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید