تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰ - صفحه 17


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

482 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عباس نوربخش گفته:
    مدت عضویت: 912 روز

    بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش

    سلام وادب واحترام

    بی نهایت ازخدام سپاسگزارم که هستم ومیتونم بازدرمورد درسهای زندگیم دراین فایل صحبت کنم/خدایاشکرت/

    ازاستادوآقاسعیدعزیزهم سپاسگزارم وتحسینشون میکنم/

    بنده درسال 1395 این باغ زیبایی که الان داریم رو پدرم ازپدربزرگمون به ارث برده وچون زمین مشکلاتی داشت به بنده دادتا ما درستش کنیم وسهمی برای خودمان برداریم والباقی زمین روبه پدرم بدیم واین موضوع چنان چرخیدکه دونفربخاطراینکه این زمین درست نشه وبه دست همسرسابقم نرسه ازدنیارفتندحالا جریان چیه؟بله دوستان گلم پدرم بهم اعتمادکرده بودمنم چون باهمسرسابقم مشکل داشتیم هرکاری میکردم زمین بازنمیشد من دردلم میگفتم چقدربدشانسم “اما یک احساسی بهم میگفت یک حکمتی داره تااینکه درسال1399من به دروغ اومدم شمال وبرگشتنی به همسرسابقم گفتم زمین درست شده وایشان نقشه شیطانیشون رواجرا کردند وبابنده دعوا گرفتندومن که ازخانه رفتم تمام زندگی روبردندوخلاصه وقتی که مهریه رواجرا گذاشتندقاضی برگشت بهم گفت شما زمین داریدوبایدتمام مهریه خانم رونقدابدید”حالااینونمیدونست که من آه ندارم باناله سوداکنم “گفتم آقای قاضی این زمین برای دولت هست اما قاضی باکمال بی ادبی بهم گفت من موروازماست میکشم بیرو ن و..”ومن هم بااحترام بهش گفتم ماستی وجود ندارد/خخخ/خلاصه استعلامات گرفته شدودیدندبله بنده هیچ چیزندارم واین زمین هم برای دولت هست واینجا بودکه خدامیگه وقتی بنده من همه چی روبه من بسپری من برات اوکیش میکنم/قربونه خدام برم جوری برام چیدش که یک داستان بی نظیری داره که بایددرفایل صوتی یاتصویری بگم /فقط اینوبگم من توزندگیم خیلی خیلی سختی کشیدم وشکست خوردم وازنزدیکترین کسانم جوری ازپشت خنجرخوردم “اما همیشه وهمه جا به خدام متکی بودم وهستم وایمان دارم وصبرمیکنم وحتی به سایه خودم اعتمادندارم وفقط وفقط به خدام اعتماددارم چون هرآن چیزی که بخوام فقط باقلبم بخدام میگم میخوام ودرزمان ومکان مناسب جوری برام درستش میکنه که من فقط صوت میزنم وعشق میکنم ومیشه و”واقعاجهان روبه تسخیرمن درآورده /ودرآخراینوبگم من اعتقادی به شانس و ازاین حرفها ندارم من فقط به خدام اعتماددارم وفقط به الهامات احساسم گوش میدم وعمل میکنم والان چندماه ی هست که دارم روی الهامات احساسیم کارمیکنم که به راحت ترین شکل ممکن بفهمم /اینم بگم اصلا ازشکست یااشتباه کردن نمیترسم /اشتباه میکنم تجربه ای کسب میکنم وموفق میشم واین ها باعث موفقیت من درزندگیم شده وتاآخرعمرم این مسیردرست روادامه خواهم داد/دوستون دارم وبهترینهاروبراتون ازخداوندیکتا خواستارم/یاحق/

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    سمانه گفته:
    مدت عضویت: 2191 روز

    به نام خداوند هدایتگر و حمایتگرم به سمت فراوانی و نعمت

    سلام به استادانم

    10 سال پیش وارد نتورک شدیم با همسرم منتها چون قانون رو نمیدونستیم ولی بهمون گفته بودن که اینجا اگه اینکار ها رو بکنی تصاعد میزنی ما هم روی چیزی که نبود فقط در جد حرف بود حساب کردیم و وام های کلان گرفتیم و ماشین آنچنانی خریدیم و غرور اومد سراغمون و دیگه حرکت نکردیم و قسط هم نتونستیم بدیم و ماه به ماه بدهکارتر و افسرده تر و بی انگیزه تر شدیم حتی روابط من و همسرم هم دچار مشکل شد و اعتبارمون پیش افراد کمرنگ شد خلاصه جهان چک و لگد زد و این اتفاق بعد از چند وقت که مادام طلبکار و بانک و ضامن زنگ میزد ما رو به خودمون آورد و تصمیم گرفتیم که دیگه قدم قدم پیش بریم (و البته چون خیلی بهمون فشار اومده بود از خدا عاجزانه کمک خواستیم و خدا شما رو تو مسیر ما قرار داد و روز به روز بیشتر با قانون آشنا شدیم )

    خلاصه اینکه توی 8 ماه کل بدهی ها رو با افراد و بانک ها صاف کردیم و کم کم کسب و کار همسرم رونق گرفت و اعتبارمون برگشت ‌ رابطمون عالی شد و همون درسی شد که دیگه هیچوقت دنبال وام و چک و اقساط و قرض نباشیم و ثروت وارد زندگی مون شد و الان که نگاه میکنم با زندگی مون هیچ ربطی به گذشته نداریم

    خداروشکررررر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    رضا گفته:
    مدت عضویت: 1440 روز

    درود بر استاد عزیز و خانم شایسته.

    گام دهم :

    من هم قبل از اشنایی با استاد افتادم انتهای یک دره تاریک . منم میخواستم ی شبه پولدار بشم و خودم رو اثبات کنم. منم وام گرفتم و ظرف چند ساعت تو ارز دیجیتال همه رو از دست دادم.

    بعدش با استاد اشنا شدم و فایلهای استاد و کلام استاد رو باور کردم و شروع کردم به تغییر و الان در جایگاهی هستم که ارامش دارم ، ثروت دارم ، سلامتی دارم ، رابطه عالی دارم . هر انچه میخواستم ی شبه بدست بیارم با درک قانون تمامل خیلی زود به دست اوردم.

    استاد هر کسی قانون جهان رو ندونه قطعا دچار چالش میشه . به نظر من مهمترین باور در جهان باور به قانون تکامل هستش چون از همون ابتدا باعث ارامش میشه و نتایج رو میبینیم.

    شاد و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    زهرا محمد خانی گفته:
    مدت عضویت: 1251 روز

    به نام خدای بخشنده مهربان

    منو یاده پاشنه اشیلم که فک میکنم بی لیاقتی یا عزت نفس پایین باشه

    ظاهرا اینه خیلی اعتماد به نفسم بالاس ولی با درگیری با بقیه سری به فنا میرم وکنترل زهن برام سخت میشه وتوی رابطه با ادما بیشتر به جای سپاسگزاری کینهه سنگین میگیرم

    جدیدا خداجونی با دستاش بهم هدیه های سنگین تری هدیه بیشتر مسافرت خفن میده ومن باید سپاسگزارتر باشم ولی به جاش با ادما درگیر میشم

    وخودم عقل کل اهله قانون وبقیه که برگی در باد میدونم

    با اینکه اولا دختر این نفسی اسوده این تنی سالم دله شاد واین سایت واین تعهد از عشق رب بهت هس از لیاقت الهیت هست که همه دارن

    تو نمخاد نگران بقیه باشی نصیحت گر بقیه

    تو نمخاد نگران موافقت ها مخالفت های بقیه باهات باشی راه درستو پیدا کن قدم درستو وبچسب بهش

    ….

    راستش خیلی برام حرف داشت اعتقاد استادم به موفقیت به ثروتو عشق یا نعمت ها الله بختکی نیس تو برو تو راه درس این قدم هارو بردار احساس خوب کنترل زهنتو اوکی کن بعدش نعمتو میبینی تو دستت خیلی باحاله

    مدتی بود درگیر بودم دلم طبیعت میخاس وهیچ کسی پایه ای نداشتم تا اینکه رها کردمش وسعی کردم با توجه به کوچیکترین نکات مثبت وسفرنامه لذتی طلایی ببرم که بعدش مسافرت خفن دو هفته تقریبا بعدش اوکی شد ورفتیم

    صد

    هزار

    مرتبه

    شکر:)))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3245 روز

    بنام خالق یکتا ،بنام اوکه هرچه دارم از اوست

    فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ

    وَإِذَا السَّمَاء فُرِجَتْ

    وَإِذَا الْجِبَالُ نُسِفَتْ

    وَإِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ

    لِأَیِّ یَوْمٍ أُجِّلَتْ

    لِیَوْمِ الْفَصْلِ

    وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الْفَصْلِ

    پس آنگاه که ستگارگان محو شوند.

    و آنگاه که آسمان شکافته شود.

    و آنگاه که کوهها از ریشه کنده شود.

    و آنگاه که براى رسولان (براى اداى شهادت) وقت تعیین شود.

    براى چه روزى، اجل تعیین شده؟

    براى روز داورى.

    و تو چه دانى که روز داورى چیست؟

    خدایا سپاسگزارم بخاطر یه روز دیگه ویه گام دیگه از پروژهِ تغییر رو در آغوش بگیر

    سلام به استاد ارجمندم

    سلام به استاد شایسته مهربانم

    سلام به دوستان بهشتی ام

    جهان یه قاعده ای دارد ،که هیچ چیزی اتفاقی نیست وهرکسی که به شانس اعتقاد داشته باشد در جهان چک ولگد میخوره

    جهان طبق قوانین ثابتی که بر آن حاکم هست کار میکند ونتایج زندگی ما نیز حاصل قوانین وفرکانس هایی است که خودمون به جهان ارسال می‌کنیم نه شانس، نه تصادف، نه «دری به تخته خوردن».

    خیلی مواقع هست که ما در عمل براساس شانس واعتقاد به شانس عمل می‌کنیم ولی خیلی زود خدا به آدم نشون میده که مسیرت رو باید عوض کنی

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاه‌تر چه درسی از آن گرفتی؟

    (تجربه‌ی تو می‌تواند الهام‌بخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکست‌های خود را از دریچه‌ی ایمان و قانون الهی ببینند.

    موقعیتی که من تجربه کردم از دست دادن فرزندم بود ،ومن این اتفاق رو قِسمت میدیدم ،وبا این باور که خدا دوسم داره واین امتحان الهی هست ،خیلی وقتها همسر سابقم رو مقصر میدونستم وخودم وفرزندم رو قربانی

    ولی از آنطرف از همان دوران نوجوانی این باور رو داشتم که بچه ها امانتی اند دست ما وهمین باور باعث شد زیاد تو احساس بد نمونم ولی آن روزها بخاطر نداشتن عزت نفس وتایید طلبی دیگران خودم رو ناراحت نشون میدادم ولی واقعیت این بود که میدونستم جای فرزندم اون دنیا خیلی بهتر از این دنیاست

    همه اطرافیانم اون اتفاق رو بدشانسی زندگی من میدونستند ولی اون روزها با اینکه در این مسیر نبودم دلم آروم بود ،میدونستم یه حکمتی دارد واین باور هم از پدرم داشتم که در هراتفاق به ظاهر بدی ،حکمتی هست که فقط خداوند از اون آگاه هست ،بعد از اون اتفاق بارها نشانه ها جهان رو دیدم که من باید خودم تغییر کنم تا زندگی ام تغییر کند ولی من میخواستم همسرم تغییر کند تا زندگی ام تغییر کند ،به خودم میگفتم اگر او مواد رو کنار بزاره ،همه چی درست میشه ولی هرروز شرایط سخت تر میشد تا جایی که دیگه رها کردم دست از نقش ناجی بودن کشیدم ونشستم جای خودم وگفتم خدایا من تسلیمم، کمکم کن تا راه درست رو پیدا کنم ،در اثر یه اتفاقی، من که به هیچ وجه حاضر نبودم خونه وزندگی ام رو با تمام شرایط سختی که داشتم رها کنم ،در اثر اون اتفاق همه رو رها کردم ورفتم خونه پدرم ،ومدت کوتاهی بعد از اون اتفاق من به این مسیر هدایت شدم بصورت قانونی از همسرم جدا شدم ، وبا بودن در این مسیر فهمیدم که من خالق صددرصد اتفاقات وشرایط زندگی ام هستم

    فهمیدم که هیچ کس هیچ تاثیری بر زندگی من ندارد ومن قدرت تغییر دیگران رو ندارم

    فهمیدم که باید حواسم به نشانه ها باشه ویادم باشه هر اتفاق به ظاهر بد میتونه نتیجه خوبی برای من داشته باشد اگر باور کنم الخیر فی ماوقع رو،چون انسان فراموشکار هست دوباره بعد از مدتی که اوضاع خوب شد یادش میره ودچار روزمرگی‌های زندگی میشه ،بنابراین لازمه که در مسیر درست هر روز یه قدم جهت بهبود اصلاح شرایط فعلی اش به سمت بازم بهتر شدن بردارد

    سپاسگزارم از استاد عزیزم واز سعید عزیز که این تجربیات قشنگ رو با ما به اشتراک گذاشتند

    عاشقتونم ……

    در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2021 روز

    به نام خدای آرامش در دل طوفان‌ها

    سلام استاد عزیز و مهربونم

    این قسمت از صحبت‌هاتون برام عین مرور یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های زندگیم بود…

    این تجربه از زندگیم باعث شد که ازون تجربه به ظاهر تلخ،یک امید و یک توکلی در دلم بیشتر زنده بشه و ایمان بیارم به اون خدایی که در دل عمیق ترین طوفان ها هم دستتو می گیره و رهات نمی کنه

    یادم اومد به اون روزایی که بارداری پنج‌ماهم ناموفق شد و دکترا می‌خواستن منو بفرستن برای آزمایش ژنتیک تا بفهمن دقیقاً مشکل جنین چی بوده…

    ولی نمی‌دونم چرا، با اینکه ظاهرش خیلی تلخ بود، یه آرامش عجیبی تو دلم بود.

    اون موقع دقیقاً جلسه‌ی چهارم از قدم پنجم رو گوش می‌دادم. تا نوبتم برسه، تو مطب نشسته بودم و صدای شما تو گوشم بود که می‌گفتید:

    «هر اتفاقی، حتی اگه ظاهراً تلخ باشه، درواقع خدا داره تو رو از مسیر اشتباه به خواسته‌ی واقعیت هدایت می‌کنه…»

    و همین باعث شد اون جمله‌ی دکتر که گفت باید بارداریت رو ختم کنی، منو از پا نندازه.

    آره گریه کردم، یه ساعت شاید بیشتر… ولی ته دلم یه سکوت شیرین بود، یه اطمینان از اینکه خدا کنارمه.

    اون سال فشار از طرف خانواده‌ی همسرم زیاد بود. مدام کنایه می‌شنیدم که «تو چرا پسر نمیاری؟» و من، با اینکه درونم زخمی بود، یه انگیزه‌ی عجیبی داشتم که فقط با ایمانم به خدا ثابت کنم که همه‌چیز به دست اونه، نه به دست دارو و دکتر.

    حتی از ته دل از خدا خواستم که این بچه سالم باشه و پسر، تا نشون بده خودش تعیین‌کننده‌ست…

    ولی نتیجه درست برعکسش شد. نه‌تنها بچه مشکل داشت، بلکه دختر هم بود.

    اون موقع فکر می‌کردم شاید خدا منو نشنیده، ولی حالا می‌فهمم اون اتفاق در واقع جواب دعای من بود، فقط با زبانی متفاوت.

    بعد از اون، تصمیم گرفتم مسیرم رو از «اثبات به دیگران» به «ایمان به خدا» تغییر بدم.

    یاد گرفتم صدای ذهنِ سرزنشگر رو خاموش کنم و فقط با خدا حرف بزنم.

    یاد گرفتم هرچی هست از خودم شروع بشه.

    یه روز که از زبان شما شنیدم:

    «اگه باور کنی ژنتیک باعث میشه، یعنی ایمان داری یه چیز دیگه از خدا قوی‌تره!»

    اون لحظه یه جرقه تو وجودم روشن شد. رفتم و همه‌ی اون سونوگرافی‌ها و برگه‌ها رو پاره کردم. انگار با اون حرکت، یه عهد جدید بستم بین خودم و خدا.

    بعد از یه سال، دوباره تصمیم گرفتم باردار بشم…

    اما این بار با یه ایمان دیگه، با یه آرامش عمیق که از درونم می‌جوشید.

    می‌دونستم خدا خودش هدایتگره و این بار من فقط باید تسلیم عشقش باشم.

    وقتی باردار شدم، یه صدای لطیف تو دلم می‌گفت:

    «هیچ‌کس جز همسرت نباید از این ماجرا باخبر بشه.»

    و من با اینکه گاهی ترس سراغم می‌اومد، بازم دلم به اون صدا قرص بود.

    تا اینکه پنج‌ماهم شد و رفتم برای سونوگرافی.

    اون لحظه دلم یه اضطراب قشنگ داشت. موبایلم رو برداشتم تا یه آیه بخونم و دلِ لرزونم آروم بشه.

    قرآن رو باز کردم و انگشتم بی‌اختیار روی سوره‌ی ابراهیم وایساد…

    احساس کردم نوری از امید و ایمان تو دلم روشن شد.

    رو به همسرم گفتم:

    «به قرآن قسم، این بچه سالمه و پسره!»

    و همسرم لبخند زد و گفت: «از حرفات بوی یقین میاد…»

    جالب اینکه شب قبلش شما یه فایل گذاشته بودید که اولش از حضرت یحیی گفتید؛ از بشارت پسری که خدا به زکریا داد…

    از همون لحظه دلم مطمئن بود که خدا هم بشارت منو داده.

    و وقتی اون روز دکتر با لبخند گفت:

    «مژده بده، بچه‌ت سالمه و پسره!»

    اشک‌هام سرازیر شد…

    اما این بار نه از درد، از شکر.

    احساس کردم خدا با صدای بلند بهم گفت:

    «دیدی دخترم؟ اگه ایمان بیاری، من برایت کوه‌ها را هم جابه‌جا می‌کنم.»

    الان که به اون روزها نگاه می‌کنم، می‌فهمم اون شکست ظاهری در واقع تمرین اعتماد بود.

    خدا اول یادم داد چطور تو طوفان شنا کنم، بعد موج نعمت رو فرستاد.

    و اگه اون تجربه‌ی سخت نبود، شاید هنوز از ترسِ نگاهِ دیگران زندگی می‌کردم، نه از عشقِ خدا

    استاد عزیز، ازتون صمیمانه سپاسگزارم که شنای قبل از طوفان رو به من یاد دادید.

    و خدایا… سپاسگزارم ازت که با هر «درد» در واقع به من رحمتی تازه دادی

    الهی صدهزاران مرتبه شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    سید حسن گفته:
    مدت عضویت: 1338 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت استاد گرامی و همه همراهان هم فرکانسی

    من از تغییر خودم بگم که

    یک شانس همیشه می‌دانستم و هر زمان که فکر میکردم

    چطور افراد در زندگی تغییر کردن که

    این همه نتیجه مالی گرفتن

    همیشه این باور را داشتم که خدا اگر رو کنه همه چیز زیر و رو میشود

    و این باور همیشه این را تایید میکرد که اگر من هر کاری بکنم نمیتونم موفق بشوم

    و تا خدا رو نکنه هیچ اتفاقی نمی‌افتد و همیشه شانسی می‌دانستم

    ولی از زمانی که ابن باور رو تغییر دادم که هیچ چیز شانسی شانسی نیست

    زندگی برام تغییر کرد

    نتیجه مالی وارد زندگی شد

    نتیجه روابط تغییر کرد

    نتیجه زندگی در شرایط بد تغییر کرد رسید به شرایط عالی

    همه چیز عالی پیش میرود

    و اینکه من خالق زندگی خودم هستم را هر روز خداوند بیشتر بهم ثابت میکند

    الهاماتی میشود که اگر عمل کنم نتیجه عالی چندین برابر افزایش می‌یابد

    درست در پنج ماه پیش ابهامی شد که باید سکه بخرم

    خرید نکردم به الهامی ک بهم شد

    الان سکه دوبرابر شده

    این الهام را من اقدام نکردم

    ولی درسی شد که خداوند همیشه خیر و برکتش را برای من هدایت میکند

    من خودم آن را اقدام نکردم

    و اینکه درسی شد که

    شانسی نبوده که بهم الهام شده

    طبق خواسته من الهامی شد

    و باید آن قدم برداشته میشد

    چون قدم را برنداشتم آن خواسته به تعویق افتاد

    حالا درسی شد که تغییر را مدام باید در خودم ایجاد کنم

    و این فایل کلی بهم کمک کرد تا بتونم بیشتر به الهامات توجه کنم

    خدایا شکرت

    و صدای خدا را در ذهنم واضح تر بشنوم

    خدایا سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1894 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    ای زیباترین نامی که ،با‌یادت ،قلبم آرام می گیرد .

    الا بذکر الله مطمئن القلوب

    با یاد تو که هر آنچه دارم از توست .

    خلاصه گفتگو استاد با سعید جان

    من بیزینس کتونی داشتم و از آلمان کتونی وارد می‌کردم،یه تایمی اتفاق افتاد که ما روی شرط‌بندی تو مسیرم قرار گرفت که از این مسیر میشه پولدار شد.

    هی ادامه دادم هی ادامه دادم تا کل سرمایه ام و داراییم رفت.

    پول پیشه خونه پدرم رو هم باخت دادم و کلاً رفتم زیر صفر و و بایه بدهی سنگین،و اون پول قرض بودش و باید اون پولو جور می‌کردم.

    این قضیه که میگی اول نشانه‌ها میادش،نباید این کارو انجام بدی،نباید ادامه بدی.

    حالا آخر سر این سنگ را خود جهان برمی‌داره می‌زنه تو سرت که،مسیری که داری میری اشتباهه،

    باید تغییر کنی.

    اونجا بود که من همه چی رو کار کردم،

    حدود سه ماه بود که باروی فایل‌هاتون کار می‌کردم،و استارت یک بیزینس دیگه برام خورد.

    و بعد از گذشت 3 سال توی جایگاه بیزینسی خودم،توی شغلی که دارم جایگاه اول ایران رو داریم.

    نمایندگی 7 برند اروپایی رو داریم،به جنس وارد می‌کنیم بدون اینکه سرمایه اصلاً بخوابونیم توی کار.

    خداوند یکی از دستاشو توی زندگیمون قرار داده که به صورت اعتباری بهمون جنس میده،و توی بازار ایران هم به صورت اعتباری جنس را می‌فروشیم.

    قبل از اینکه بار برسه ،یک سری از بارها پیش فروش میشه.

    پاسخ استاد:

    این مثال شرط‌بندی و قمار خیلی مثال واضحی است که،جهان نشونه ها رو میده ولی آدم درک نمی‌کنه.

    کلاً یه قاعده‌ای داره بازی جهان ،هیچ چیزی اتفاقی نیست.

    یعنی هر کسی که به شانس و اتفاق،اعتقاد داشته باشه،تو این جهان چک و لگد می‌خوره.

    مثلاً میگه ما شانس نداشتیم اگه شانسمون بگیره.

    کسانی که به شانس اعتقاد دارند و زندگیشون بر پایه،شانس می‌زارند،این‌ها حتماً چک و لگدها رو می‌خورند.

    به خاطر اینکه قانون جهان،مگه اینجوریه که بگیم شانسی،امروز خورشید طلوع نکنه،شانسی زمین به جای اینکه،اینوری بچرخه،اینوری بچرخه.

    شانسی جاذبه از دست بره قدرتش از دست بره.

    مگه جهان اینجوری عمل می‌کنه.

    مگه ما برق کشی می‌کنیم خونمون رو،شانسی ممکنه الکترون‌ها از این سیم پرواز کنند،برن یه جای دیگه .

    مگه ما شانسی داریم کار می‌کنیم؟

    کجای جهان داره شانسی کار می‌کنه،که ما فکر می‌کنیم که شانس،وجود داره.

    مگه کسی می‌تونست با شانسی یه موبایل درست کنه.

    مگه با شانس و اتفاق جهان می‌تونست اصلاً وجود داشته باشه.

    شما به هر قسمتی که از جهان نگاه کنی،هرچی که داره کار می‌کنه،قانون داره کار می‌کنه.

    ما میگیم اگر طبق قانون عمل کنیم سوخت مناسب داشته باشیم سرویس مناسب داشته باشیم مسیر درست بریم ماشین درست کار می‌کنه.

    ولی خیلی موقع‌ها هست،ما تو عمل،بر اساس شانس و اعتقاد به شانس عمل می‌کنیم.

    ولی خیلی خیلی خدا زود به آدم نشون میده.

    کتاب پنیررا خونده بودم و فقط می‌دونستم که این مسیری که توش هستم،کلوپ بازی‌های کامپیوتری این هر چقدر بگذره من ضعیف‌تر می‌شم،و جای پیشرفتم نداری و علاقه خاصی هم ندارم و دیگه پر شدم از این داستان و می‌خوام یه تجربه دیگه داشته باشم و می‌خوام پیشرفت کنم.

    این برای من هیچ چیزی نداره برای یادگیری،چون من هرچی که می‌خواستم رو یاد گرفتم.

    و فقط می‌دونستم که باید برم یه کاری رو شروع کنم.

    و اینکه دیگه کار چی باشه و کجا باشه و چه جوری باشه…

    تجربه خانواده همسرم این بود که ما رفتیم بندرعباس وضعمون خوب شده.

    ما همین رو فقط شنیده بودیم،هیچی هم نمی‌دونستم که بندرعباس کجا هست هیچی.

    فقط می‌گفتند اونجا پول ریخته.

    به من گفتم بریم بندر عباس کارو شروع کنیم.

    خلاصه ما بلیط قطار گرفتیم و رفتیم بندرعباس،من و برادر خانومم.

    و رفتیم لب دریا دیدیم که یه ملتی جمع شدن نشستن،یکی اون وسط نشسته با ورق داره پاسور داره بازی می‌کنه و شرط بندی می‌کنند.

    بعد من گفتم اینکه میگم بندرعباس پول ریخته،منظورشون اینه این بابا اصلاً یه عالمه پول داره می‌خواد پولشو،خرج کنه.

    توی ذهنم این بود که دیگه این قسمت از پولدار شدنه و من الان پولدار میشم.

    و بعد اومدم کل پولی که داشتم برای اومسافرته،قرار بود سوغاتی هم بگیرم.

    و کل پولم رو گذاشتم روی زمین و گفتم من می‌خوام بازی کنم.

    و تو بازی کل پولای ما رفت.

    برادر خانمم کل پولاشو گذاشت و تو دفعه اول کل پول‌های اون هم رفت.

    و این یک بازی تیمی بود و اینا مردم را فریب می‌دادند،که نشون بدهند خیلی ساده می‌تونی پول ببری در صورتی که اون‌ها آدم‌های غریبه نبودن از تیم خودشون بودن.

    توی کمتر از دو ساعت ،من و برادر خانمم کل داراییمون رو دادیم رفت.

    خلاصه اونجا خیلی غصه خوردم،یه موقعی هست آدم،درس‌هاش رو با اولین چک و لگد می‌گیره.

    و خیلی غصه خوردم که من توی کمتر از دو ساعت که آورده بودم که بیزینس بزنم از دست دادم.

    همون موقع به خودم گفتم که تا ابد حتی یک ریال،من روی هیچ چیزی شرط‌بندی نمی‌کنم.

    که بیام به صورت جدی شرط بندی کنم روی یک موضوعی تا ابد این کارو نمی‌کنم.

    و همون موقع رو کردم به خدا گفتم،

    خدایا من تعهد میدم که تا ابد این کار را نکنم

    و بعدش هیچ وقت این کارو نکردم .

    یه سری درس‌ها درد داره ،ولی اگر باعث بشه که آدم مسیرش رو درست کنه،خیلی منفعت داره.

    و بعد از اون هم دیگه،هدایت شدم به قوانین جهان که اصلاً خدا چیزی رو شانسی که خلق نکرده که شانسی دو تا مهره رو بندازم بالا جفت 6 بیارم پولدار بشم.

    من باید خودم خلق کنم،اصلا داستان زندگی شانسی نیست.

    چقدر خوبه که آدم،اولاً قانون جهان را درک کنه

    دوماکه اولین با ضربه‌ها،بیدار بشه.

    و مسیر درست رو بره و و واقعاً هم هیچ چیزی شانسی نیست تصادفی نیست.

    که یه اتفاقی می‌افته،یه دری به تخته بخوره .

    هیچی شانسی اتفاق نمی‌افته بنابراین خلق زندگیمون هم شانسی نیست.

    من قبلاً هم در مورد ترفند پونزی هم گفتم،هر وعده‌ای که به شما میگه می‌تونی ،یه دفعه پولدار بشی ،هر وعده‌ای با هر خلاقیتی که دوستان می‌ذارن،برای اینکه وعده رو موجه کنند،این یک تله است و سراغش نرید.

    سعید چقدر خوب تونسته ذهنشو کنترل کنه،که تنه تنها پول خودش رو کلاً از دست داده ،پول بابا هم از دست داده.

    و باز تونسته خودشو پیدا کنه و بعد از چند سال برسه نفر اول جزو بهترین‌های برند فروش کفش اورجینال بشن.

    که آدم بتونه توی همچین شرایطی بتونی خودش رو پیدا کنه و بتونه برگرده به بازی.

    ولی اینکه سعید تونسته بعد از این ضربه،باز بلند شه و بعد از 3 سال فقط،بتونه به جایی برسه به لطف الله،که اینقدرموفق باشه.

    خدایاسپاس برای گام 10پروژه

    هر وعده‌ای که

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1667 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    تمام اتفاقات مالی من چه آنهایی که فهمیدم و تغییر کردم و چه آنهایی که تغییر نکردم و ضرر و زیان فراوان دیدم ،نشانه بود.

    شکست مالی که داشتم نتیجه بود و قبل از آن نشانه ها آمده بود و بخاطر ضعف نفسم و احساس نتوانستن رها نکرده بودم حالا چه شریک رو و چه کار رو.

    بدون شک اتفاقات رو خودمون رقم میزنیم،خدا که با یکی دوست نیست به او بده و با یکی لج باشه و نده

    همه عملکرد ماست(البته اینو الان که چندین ساله با استاد هستم درک کردم و قبلا به شانس و بد بیاری و کلی عوامل دیگه ربط میدادم)

    استاد عزیزم سپاسگزارم از شما بخاطر این همه آگاهی که به ما دادی

    سپاسگزارم از استاد شایسته عزیز

    خدا همه چیزِ،هیچ چیزی غیر خدا وجود نداره

    جهان رو فرمانروایی میکنه

    قانون شکرگزاریه،توجه و تمرکز بر خواسته ها و زیباییها است.قانون تکامل است.قانون کنترل ذهن است.

    اما اولین چیز همون توحید و ایمان ،یعنی بدانیم این خالق ما رو جانشین کرده تا هر چه می‌خواهیم بسازیم.

    تمام چیزهایی که ساختیم خودمون بودیم و باز هم هستیم.

    پس آگاهانه می‌سازم هر آنچه میخواهم.

    آنقدر در سایت میمانم و رشد میکنم تا همه اتفاقات خواسته برام بیفتد

    در یک کلام بتوانم ذهنم را تحت امر خود در بیاورم.

    الهی شکرت

    استاد عزیز سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 124 رای:
  10. -
    مهدی لطفی گفته:
    مدت عضویت: 299 روز

    به نام آگاه ترین هدایتگر، رب العالمین

    گاهی اوقات در حین راه رفتن و یا سکوت در گوشه ی به این فکر میکنم… واقعا چرا من فکر میکردم با یه بشگن قراره یه گونی پول بیفته جلوی پام… چرا فکر میکردم با خرید رمز ارز و دلار و سهام میشه در کوتاه ترین زمان ممکن به سودهای زیاد و خوشبختی رسید… چرا من فکر میکردم قراره از یه جایی یه شخصی از من خوشش بیاد و بگه بیا این همه پول برای تو و زندگی باهاش بساز… چرا من فکر میکردم برم تو دشت و کوه و بیابون یهو یه صندوقچه گنج قراره پیدا کنم و زندگیمو بسازم…. چرا من به این کلمه شانس قدرت داده بودم.. چرا من خودم مچل این واژه و اصطلاحی که از دهن خیلی ها بیرون میومد کرده بوده… چراااااااااااااا

    خیلی وقت بود داشتم بهش بی محلی میکردم و کم کم فهمیدم چرت و پرتی بیش نیست…

    حالا دیگه پشیزی برام ارزش نداره..حالا هر کی میگه ایول عجب خوش شانسی و یا طرف چه شانسی داشت میخندم و رد میشم و میرم…

    تو این چند وقت فهمیدم همه چیز دست خداست… من مسیرو طی میکنیم و همه چی رو سپردیم دست خودش…. دیگه این چرت و پرت ها معنی نداره….

    این واژه بدشانسی حسابی پیر مارو درآورد… حسابی گوش مالیمون داد .. در صورتی که داستان چیزی دیگه بوده

    وقتی به دفترم نگاه میکنم… وقتی به خواسته هام که نوشتم نگاه میکنم.. وقتی زندگی نامه استاد رو نگاه میکنم… جوابش یچیزه…. کلید ساخت زندگی خودمون رو خدا داده دستمون… من بلد نبودم ازش استفاده کنم… شاه کلیدی بوده و من بی خبر بودم…

    اما کم کم دارم یاد میگیرم چطور ازش استفاده کنم و خداروشکر نتایجی هم گرفتم که میتونم بگم بدیهی هستش و تمام.

    مخلص کلام اینجاست که بارها استاد گفته: تو جاده ی آسفالته دست کن تو جیبات و سوت بزن و برو

    و بقیه مسائل رو بسپار به خدا.. چجوری و چگونگی حل شدن مسائل با خود خداست

    استاد ممنونم از تمام آموزش هاتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 103 رای: