این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این مدت داره کلی اتفاق خوب برام میوفته . یه اتفاقی افتاد امروز
من یه کتابی سفارش دادم .قرار بود بیاد دم در خونه . من از جلو دفتر اون شرکت هم رد شدم ولی دیگه نرفتم تو گفتم قراره بیاد دم در خونه نیاز نیست . قرار بود اون روز بیاد و من بشینم بخونم اون کتابو . رم خونه کوشیمو چک کردم دیدم قرار نیست بیاد دم در خونه باید از دفتر گرفت . سریع رفتم دفتر شرکت دیدم بسته . و کتابم همون جا موند . اولش خوب ناراحت شدم کتابی بود مربوط به کارم بهش نیاز داشتم . میخواستم اون روز بخونمش . گفتم چیکار کنم. این هم حتما هدایت خداونده . رفتم خونه و گفتم الان که کتاب ندارم . یه کاری بود نمیخواستم روش زمان بزارم . برای اجرا نوشته بودم و گذاشته بودمش کنار . البته احساس کردم خیلی خوب نیس . دیدم کاری نیست بکنم پس بیام یه نگاه به این کار بندازم . و همین باعث شد کلی ایده به ذهنم بیاد و اون کار کلی بهتر شد . اگه کتابم اومده بود میشستم میخوندمش و دیگه روی این کار کار نمیکردم و این همه ایده به ذهنم نمیرسید . صبحم راحت رفتم و کتابمو گرفتم .
یجای دیگه هم بود همش تو ذهنم بود زنگ بزنم به یه مجموعه اموزشی . اونجا اینجوری بود که استادی که من میخواستم کلا دو روز بود و وقت نداشت.
ولی من زنگ زدم و به من کفتن که اتفاقا اره داره زمانای استاد تغییر میکنه ممکنه زمانشون باز بشه . من هم گفتم پس اسم من رو هم تو لیست قرار بدید . با هدایت خداوند جلو میرم
به حس درونیت گوش کن و هر چی ازت میخواد رو انجام بده،، به الهامات اهمیت بده و بهش گوش بده. وقتی به قلبت گوش میدی زبان خداوند رو میفهمی. اگر میخوای به خواسته هات برسی ، مسیرش عمل کردن به الهامات درونی هست. تسلیم خداوند باش و قدم بردار.
این فایل نشانه ی امروز من بود که البته بار دومه که کامنت میزارم براش، چند روزی هست که به فکر ثبت نام کلاس زبان هستم ولی یکم مرددم چون میترسم،، دلیلش هم اینه که از دبیرستان تا الان سراغی ازش نگرفتم، و نگای سنم میکنم و انگار به زور میخوام به خودم بگم دیره ولی یه ندای درونی دیگه هم میگه ساکت شو و حرکت کن…..دخترمم خیلی تشویقم میکنه حتی برام پرس و جو هم کرده که کجا برم، فقط باید قدم اول رو بردارم…..
سلام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
تمرین :
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الهامات من زیاد هستند. چون تقریبا در مورد همه چیز از خداوند راهنمایی می خوام. ولی در مورد الهامی مینویسم که چند سال پیش بهم شد و عمل کردن بهش برام خیلی سخت بود. چون تو یه کامنتی در موردش نوشتم اینجا فقط یه اشاره ای می کنم. خداوند بهم الهام کرد که برو و تقاضای افزایش حقوق کن و من با هزار زحمت رفتم و این کار روانجام دادم. و متوجه شدم که من از اینکه این تقاضا رو کردم خجالت می کشم و فهمیدم من اساسا پول رو بد می دونم و شروع کردم به جاش باور مناسب ساختم و روی این باور هم کار کردم که “پول زیاد است” و جریانی از نعمت و ثروت بعدش وارد زندگیم شد.
و یک الهام دیگه ای که باز دو سال قبل بهم شد در مورد کسب و کار شخصی ام قدم اول هم بهم گفته شد. خدای بزرگم قدم اول رو برام تابستان امسال عملی کرد. در واقع قدم اول می تونست دو نوع باشه و من نوع اول رو تجربه کردم و دیدم راضیم نمیکنه و خوشم نمیاد. ولی در مورد نوع دوم علاقه ام خیلی زیاد هست ولی کم کاری می کنم و دیروز که جلسه 24 دوره روانشناسی ثروت رو کار می کردم متوجه شدم که در مورد توانایی هام در مورد اون شغل کاملا مطمئن نیستم که به عنوان کسب و کار شخصی بهم الهام شده و من باور احساس لیاقتم کم هست و باید روی این باور احساس لیاقت در مورد توانایی هام در این زمینه به دصورت جدی کار کنم و تمرکز بیشتری روش بزارم. یعنی من می ترسم و نتونستم پا روی ترس هام بزارم. در صورتی که خداوند بزرگم چند ماهی آزادی زمانی خوبی برام ایجاد کرد که کسب و کارم رو گسترش بدم ولی من کم کاری کردم که الان می فهمم که به خاطر ترس هام بوده. ولی خب من هر لحظه زندگی ام رو خلق می کنم. تصمیم گرفتم بشینم خیلی تمرکزی روی باور احساس لیاقت توانمندی هام کار کنم و ایشالا خیلی زود تا پایان همین پروژه میام و در مورد نتایجم و آزادی زمانی ای که باز برام ایجاد شده می نویسم.
در جواب به سوال پرسیده شده باید بگم که من مدتی هست که روی این موضوع کار میکنم راستش قبل از اینکه از استاد هدایت شدن رو یاد بگیرم، همیشه برام سوال میشد که چرا گاهی یک برهه زمانی در زندگی خودم و یا بقیه هست که انگار همه چیز به آسون ترین و راحت ترین و بهترین روش ممکن پیش میره. و نکته جالب هم این بود که ما پیش نمیبردیم اونهارو بلکه خودشون پیش میرفتن! شنیده بودم که خیلی ها دلیل این رو رها کردن یا اهمیت ندادن میدونستن منتها برای من خیلی منطقی نمیومد تا اینکه دلیل اصلیش رو فهمیدم و تونستم تا حدودی توی زندگیم به کارش بگیرم و با جریان خدای حکیم و مهربون همراه بشم. این روز ها سعی میکنم که به گفتهی استاد در ویدیو “مرا به نشانه ام هدایت کن” عمل کنم. یعنی سعی کنم در رابطه با کوچیک ترین مسائل ام هم خودم رو تسلیم خداوند بدونم و هر چیزی که اون سر راهم بگذاره یا به دلم بیوفته و یا الهامی دریافت کنم رو عملی کنم. این روز ها از کوچیک ترین موارد مثل اینکه دقیقاً کجا باید برم، کدوم کافه برم، چی سفارش بدم، غذا چی بگذارم، کدوم کلاس دانشگاه رو برم، چه روز هایی بیرون برم، اصلاً چیکار کنم؟ تا بزرگترین ها مثل تصمیم رفتن به شهر دیگه، کجا زندگی کردن، چه آدم هایی رو به زندگیم وارد کردن، ازش استفاده میکنم و بهشون گوش میدم. احساس میکنم روز هایی که با خداوند همراه میشم و به الهامات قلبی ام عمل میکنم، زندگی درست مثل یک بازی میمونه. یک بازی جالب و هیجانی و دوست داشتنی و پر لذت. خیلی این موضوع برام قشنگ هست
و اما کسانى که به خدا گرویدند و به او تمسک جستند به زودى [خدا] آنان را در جوار رحمت و فضلى از جانب خویش درآورد و ایشان را به سوى خود به راهى راست هدایت کند
و چگونه کفر مى ورزید با اینکه آیات خدا بر شما خوانده مى شود و پیامبر او میان شماست و هر کس به خدا تمسک جوید قطعا به راه راست هدایت شده است(101)آل عمران
سلام استاد عشق و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم در پروژه تغییر
در این دو آیه ذکر شده از کلمه اعتصام استفاده شده و اعتصام به خداوند
یعنی اینکه همیشه در مسیر خداوند باشیم و کسانی که در مسیر خداوند
باشند به راه راست هدایت میشوند وکسانی در مسیر خداوند هستند که در
هر شرایطی حالشون خوبه و این حال خوب از یه اطمینان میاد اطمینان به اینکه
خداوند در هر شرایطی بهترین مسیر را از طریق بی نهایت دستانش پیش روی ما
قرار میدهد همانطور که در داستان خدمت سربازی استاد اتفاق افتاد که چقدر زیبا
و دقیق همه چیز کنار هم قرار گرفت تا استاد در نهایت به مسیری هدایت شد برای
استاد بهترین مسیر بود.
وقتی استاد این داستان را تعریف کرد من نا خواسته یاد داستان هدایت خودم در
خدمت سربازی افتادم که بعد از پایان دوره آموزشی من از خدا خواسته بودم که
خدمتم در تهران باشه تا بتونم بعدازظهر برم خونه که هم به ورزشم برسم هم بتونم
در کنار خدمت یه کاری هم داشته باشم که یه باری رو از رو دوش خانواده بردارم
وقتی نامه تقسیم رو بهم دادن دیدم افتادم تهران اما مرکز آموزش 02 که باید 2ماه
دیگه آموزش میدیدم و با دیدن این دوره قطعا باید در یکی از مراکز آموزش در شهرستانها
مربی آموزش میشدم و احتمال اینکه در تهران خدمت کنم خیلی کم بود.
اولش یه کم ناراحت شدم ولی بعدش یه حسی بهم گفت فعلا که برای دو ماه در تهران هستی
بعدش هم خدا بزرگه
یه روز در حال آموزش دیدن بودیم که اومدن گفتن کی داوطلب میشه راننده یه تیمسار بشه
یه حسی بهم گفت دستت رو ببر بالا ولی منطق میگفت درسته با این کار تو تهران میمونی ولی
کسی که راننده همچین کسی بشه مدام باید حاضر باشه و دیگه خونه نمیتونه بره
ولی یه حس خیلی قوی میگفت دستت رو ببر بالا منم به حرفش گوش کردم.
چند نفر دیگه هم غیر از من داوطلب شدن که بعداز مصاحبه از بین همه اونها من و یه نفر
دیگه انتخاب شدیم که قرار شد فردای اون روز بریم به یگانی که قرار بود اونجا خدمت کنیم
برای مصاحبه. وقتی رفتیم برای مصاحبه او بنده خدا که همراه من بود انقدر استرس داشت
که به اون شخص مصاحبه کننده که یه سرهنگ بود بدون کلاه احترام نظامی گذاشت و این کار در ارتش یه گناه
نابخشودنیه تقریبا مطمئن بودم که من انتخاب میشم و روزی که نامه تقسیم اومد من همونجا
افتادم. من مطمئن بودم که برای من خیره و وقتی رفتم اونجا بعد از چند ساعت انتظار دیدم
یکی یکی میان هر سربازی را میبرن یه قسمتی بعدش یکی اومد گفت راننده آقای تیمسار فلانی
کیه بعدش اومدم بگم منم انگار زبونم قفل شده بود و همون حسی که اونجا گفته بود داوطلب شو
همون حس اینجا بهم گفت ساکت بمون و من باز هم گوش کردم بعدش وقتی کسی جواب نداد اون
شخص گفت کی داوطلب میشه راننده بشه و یه سرباز دیگه گفت من میام. واقعا باور کردنی نبود
چون اسم من تو سیستم به عنوان راننده اون شخص ثبت شده بود. خلاصه اینکه من به هدایت
خدای مهربان گوش کردم و کل خدمتم هر روز ظهر میرفتم خونه و هم به ورزشم میرسیدم و هم کار
میکردم خدایا صدهزار مرتبه شکرت که همیشه هدایتگر ما هستی
در حال حاضر هم چند وقتی بود تو کارم داشتم درجا میزدم و رشد نمیکردم یه حسی بهم گفت برو
تو سایت اونجا جوابتو پیدا میکنی که هدایت شدم به این پروژه الهی و خدا میدونه که چه اتفاقات
خوبی قراره وارد زندگیم بشه تا الان که خیلی عالی بوده خدایا شکرت که در مسیر به این زیبایی
قرار گرفتم.
سپاسگزار شما استاد عزیز و خانوم شایسته هستم برای این دوره الهی که آماده کردید. یاحق
به نام خدای مهربانم ..سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم راهم …
بله من هم ایت تجربه رو خیلی داشتم و در اکثر موارد بهش عمل کردم .. مثلا مواقعی که برق میرفت و ما نمیدونستیم کی میره و میاد خدا از طریق قلبم بهم میگفت مشتری هامو برای چه ساعتی بچینم که برق باشه … و یا همین پیروز به دلم افتاده بود برای همسرم نامه بنویسم و ازش تشکر کنم بابت همه ی زحمت هاش و خوبی هاش اما دلم میخواست مناسبتی داشته باشه که بعد فهمیدم دقیقا همون روز سالگرد خاستگاریمون بوده و من یادم نبوده … یا مثلا پارسال میخواستم وسیله برای میکاپ بخرم اما نمیدونستم کدوم که خدا به دلم انداخت ابرسان بخرم که بعدش یهوو اون ابرسانه خیلی گرون و کمیاب شد …
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته که همین نزدیکیها هستی…
سلام به همه دوستان عزیزم در این سایت بهشتی…
در مورد عمل کردن به الهامات و هدایت درون، بارها برای من اتفاق افتاده…. اما الهامی که چند روز پیش خیلی خیلی واضح برای من اتفاق افتاد رو براتون تعریف میکنم.
جونم براتون بگه که من یه ایرپاد خریدم اول شهریوره امسال که خیلی دوستش دارم، بعد حدوده یک ماه پیش هندزفری سمت چپش توی گوشم بود و داشتم فایل گوش میدادم و همزمان ظرف میشستم، یدفعه هندزفری از گوشم افتفد توی سینک ظرفشویی که تا نصفه آب داشت، من هم سریع از آب درش آوردم و با دستمال خشکش کردم. بعد تستش کردم دیدم خداروشکر خراب نشده…. اما یهوویی بعده سه هفته که از این ماجرا گذشت هندزفری سمت چپم از کار افتاد و دیگه وصل نشد. من اول یکم ناراحت شدم اما بعد به خودم گفتم عیب نداره حالا خوبه که سمت راستش کار میکنه با همون فایل گوش میدم… بعد حسمو خوب کردم و رفتم مدلهای جدیده ایرپاد رو از سایت دیجی کالا نگاه کردم و از یه مدل سامسونگ خوشم اومد که به خودم گفتم اگه این ایرپادم یموقع خراب بشه، دیگه سامسونگ میخرم و کاربرا از این مدل زیاد راضی بودن. بعد یه حسی بهم گفت هندزفری سمت چپ رو ببر بده تعمیر کنن، شاید تعمیر بشه. بعد یکم بهش ضربه زدم با انگشتم گفتم شاید درست بشه. کوبیدمش زمین و یهووو درش باز شد و به قول معروف دل و روده هندزفری زد بیرون…. دیدم سیمهای داخلش وصله اما متوجه نشدم چرا کار نمیکنه….
یهووویی یه حسی توی گوشم گفت ببر سشوار گرم بهش بگیر شاید درستش بشه، گفتم برو بابا سشوار بگیرم که چی بشه..؟این یه ماه پیش افتاده توی سینک ظرفشویی، بعد من الان برم سشوار بگیرم….؟ بعد با حالت اصرار گفت تو حالا ببر ضرر نداره که…شاید درست بشه… گفتم بابا ولمون کن چی میگی… سشوار چه ربطی به ایرپاد داره… گفت تو ببر به من گوش کن…
دیگه منم تسلیم شدمو رفتم سشوار گرم گرفتم به هندزفری سمت چپم و هندزفری یکم داغ شد. بعد آوردم گذاشتم توی کیسش…
یهوویی دیدم ای خدای من…. چراغ هندزفری سمت چپ هم روشن شد و چشمک زد…. خیلی باور نکردنی بود برام که با یه سشوار و عمل کردن به الهامات ایرپادم درست شد…. چون من روزی 8ساعت ازش استفاده میکنم خیلی خوشحال شدم و خداروشکر کردم که به الهامی که بهم شد عمل کردم و نتیجه خوبی داشت.
استاد این روزها خیلی خوشحالم….. هم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم هم روی دوره روانشناسی ثروت یک…. احساسم خیلی خوبه… و دارم روی تغییذ شخصیتم و نقطه ضعفهام کار میکنم…. 24 آذر تولدم بود و رفتم برای خودم لباس خریدم…. برای خودم استوری تبریک تولد گذاشتم توی واتساپ…. با اینکه 39 ساله شدم اما حس میکنم 20 سالمه…. از بس شور و شوق دارم برای رسیدنپبه خواسته هام…. کلی دوستانم و خانواده پیام تبریک برام فرستادن…. کادو بهم دادن…. این روزا فراوانی نعمت رو به خوبی لمس میکنم و پاییز امسال، بهترین پاییز عمرم بود و خیلی خوش گذشت… پول و نعمت به راحتی وارد زندگیم میشه…. به قول خودتون چرخ زندگی روونتر شده….
استاد یه تمرین خفنی هم قراره انجام بدم که اگر انجام بشه، میام و توی عقل کل ثبتش میکنم که بقیه دوستان هم ازش فیض ببرن.
از خدا میخوام هدایتم کنه در این مسیر ثابت قدم بمونم و استمرار داشته باشم. باید خیلی روی خودم کار کنم.
سپاسگذارم از استاد و همه دوستان عزیزم که با کامنتهای قشنگشون انگیزه منو بیشتر میکنن.
سلام به استاد عزیز و بقیه ی دوستانی که دارن کامنتم رو میخونن. این چند وقت خب خیلی نشانه و حس درونی بود که میگفت حالا برو سراغ فلان دوره و اونو بخر ، یا اون دوره رو کار کن و این در صورتی بود که همون دوره ای هم که داشتم روش کار میکردم رو هم تازه خرید کرده بودم و هنوز به نصف جلساتش هم نرسیده بودم و مدام نگران بودم که اکی اینهمه دوره رو که من نمیتونم باهم کار کنم و نمیشه که، ولی جالبه یکم که گذشت متوجه شدم که مثلن من الان روی جلسات 7 و 8 که مربوط به فراوانی دوره همجهت هست موندم و دارم سعی میکنم آگاهی هایی که تا اون جلسات یاد گرفتم رو مرور کنم ، بعد هدایت میشم سمت احساس لیاقت میگه اکی الان که اینقدر رهایی فلان چیزا رو حذف کن که مقایسه ها بره کنار
بعد بیا ارزش بزار برای ایده هایی که به خودت گفته میشه بعد از یه مدت بهم میگه اکی همون جلسه اول احساس لیاقت کافیه برو رو قدم دوم جلسه اول کار کن بعد اونجا من به یه مسئله ای برمیخورم ، بعد هدایت میشم سمت چت جیبیتی که منطق ترمزم رو ازش بپرسم ، بعد اون کلیییی برام توضیح میده کاملا منطقی که اقا ترمزت اینه منطقش اینه حالا چیکار کنی که درست شه وضعیتت، بعد بهم گفته شد حالا که تو این ترمزتو گفتی و فهمیدی منشاعش به کجا رسید بیا این اهرم جدید که چند هفته ست میدونی باید بنویسی و تنبلی میکنی رو بهش بگو بنویسه با تمام اون صحبتایی که قبلن بهت گفته ، گفتم اکی بیا برام اینطور و اونطور بنویس ، نمونه اهرم قبلیمم داشتم و گزاشتم که برطبق همون فرمت برام بنویسه ، اهرم نوشت اصلا من 3 4 روزه رو هوام ، نمیدونم اینهمه انرژی رو از کجا اوردم!
بعد از این همه مسیر و هدایت ، همه چیز برمیگرده به کسب و کارم و به سایتم و میرسم به این نقطه که تمرکزی تر از قبل روی فضای جدید کاریم کار کنم
بعد الان میرسم به این فایل که میگه بله عزیزم الهامات منطقی نیستن شاید به نظر تو ولی اون کسی که ایمان داره اعتماد میکنه و انجامش میده.
یکی دیگه از مواردی که به الهامم عمل کردم همین چند ماه پیش بود من دلم میخواست آثارم رو افراد بهتر و ثروتمند تری بخرن ولی نمیدونستم باید چیکار کنم ، یهو توی اینستا یک شرکتی فراخوان همکاری با مجسمه سازها رو داده بود و اون فراخوانش برام چشمک زد و گفتم توش شرکت میکنم
قبلن دو یا یک بار داخل فراخوانشون شرکت کرده بودم ولی قبولم نکرده بودن
تمام الهامات درونی این ماهم این بود که این پرتفولیویی که ازت میخواد ، این اطلاعاتی که ازت میخوادو جمع کن بنویس و شرکت کن ، انصافا هم واقعا کار زمان بری بود، خلاصه ی کلام ما نوشتیم اینو و فرستادیم و گفتن چند هفته بعد بهتون جواب میدیم ، اینا همون فردا به من پیام دادن شما قبول نشدین ، گفتم اکی باید شرکت میکردم دیگه ، همون روز یا روزای بعدش این ایده اومد که ببین با این فرمتی که نوشتی براشون بیا همون حرکتارو تو سایتت بزن برای مجسمه هات ، بیا صفحه ی پرتفولیوتم تکمیل کن دیگه با این چیزایی که اینجا نوشتی ، همش حاضر و اماده ست ، از اون روز به بعد من هر روز دارم همین ایده هارو پیاده میکنم تو سایتم
یا مثلن سفارشی که الان دستمه ، دو سال پیش حدودا یه ایده اومد که این کارتای پاسورمون که جعبه ش اینقدر داغونه رو بردارم و خودم یه چیزی براش بسازم ، اون زمانم خیلی نه بلد بودم، نه خمیر خوبی میساختم ولی خب شروع کردم ، چندین ماه بعدش شاید یک سال و خورده ای بعدش ، یه شخصی اومد و این جعبه پاسور من رو دید گفت میشه یکی برای منم بسازی و سفارش داد بهم
حتی یادمه دقیقا یک نفر دیگه ای هم زودتر از ایشون همون جعبه پاسور اولیه رو دید گفت بر ای من جعبه دستمال کاغذی بساز منم گفتم اکی و براش ساختم ، باز چندین ماه بعدش کارامو داشتم به یکی نشون میدادم میگفتم اره اینم جعبه دستماله دوستم ازم خواسته بود براش ساختم ، بعد طرف بهم گفت میتونی یکی رومیزی برای توی مهمون خونه بسازی ؟ و سفارش گرفتم.
یا پیش اومده یک اثری رو خلق کردم و چندین سال بعدش فروش رفته و همون لحظه فروش نرفته
قبلنا ناراحت میشدم که این قدر زمان میبره کارم فروش بره ولی بعد که فروشهای بیشتری رو تجربه کردم متوجه شدم خریدار مناسب هر کارم در زمان درستش میاد به سمتش ، چون کارامم همگی تک نیخه هستن برام مهمه که دست هر آدمی نره و اون فرد ادم خوبی باشه و ارزش اون اثری که دستشه رو بدونه .
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
دیروز شروع کرم به گوش دادن این فایل و تصمیم گرفتم تا جایی که بتونم پیروی کنم از ندای درونم.تا اخر شب سعی کردم و چند تا از این الهامات رو انجام دادم ،بمحض اینکه دریافت کردم گفتم چشم وهمون لحظه انجام دادم .چیزای ریز بود هاااا .اومدم سرمو گزاشتم بالش که بخوابم یدفعه شنیدم گفت برو توی دیوار اگهی بزن برای کارت و رایگان شنیون مشتری بزن . بعدش گفت یه مبلغ جزیی برای وسایلی که استفاده میکنی بگیر . میخواستم بپرم از جا برم ،دیدم یه چیزی باز درونم میگه ولش کن فردا قراره بری با سالن دارها صحبت کنی واسه کار ،اینو ببخیال شو…که خداروشکر فهمیدم نجوای شیطانه و ازونجایی که به خودم تعهد داده بودم که سریع پیروی کنم ، گفتم چشم و از جا پریدم و اگهی رو ثبت کردم .
با اینکه ذهنم میگفت کار درستی نیست مشتری بیاد خونه ، یا اینکه مگه خلی رایگان کار کنی .کی میاد پیش تو ؟شنیونکار ریخته و ازین حرفا .ولی گفتم امید بخدا میرم جلو ببینم چی میشه .شاید هم بعدا لاین گرفتم.فعلا باید برم این راهو.
به لطف خدا امروز صبح که گوشیموبرداشتم دیدم ینفر پیام داده .خوشحال شدم گفتم بببن خدا داره بهم نشونه میده که راهت درسته.بعد دیدم چند نفر دیگه هم پیام دادن .که به لطف خدا تا الان دو نفر وقت گرفتن …
ینفر هم دیشب قبل اینکه اگهی دیوار بزارم از فامیلا وقت گرفت.تا الان که شنبه اس، شدن سه تا مشتری تو این هفته .
امید بخدا میرم جلو .من فقط پیشرفتم و بالا رفتن مهارتم برام مهمه فعلا . و اصلا به فکر دستمزد نیستم.
میخوام انقدر حرفه ای بشم تو اینکار که مردم برام تبلیغ کنن .تبلیغات دهان به دهان .اونموقع پول هم خودش میاد
چه زمانی به الهامات قلبی توجه نکردی و نتیجه چه بود
من در رابطه ی با علاقم که کار تو حوزه ی ارایشگری هست ،هر موقع ایده ای به ذهنم اومد سریع سرکوب کردم ، با احساسات منفی ترس تردید و باورهای مخرب…
من تقریبا 7-8ساله که به این حوزه علاقه دارم و یوقتایی هم یه مدت دنبالش رفتم . بخاطر شرک ادامه ندادم .ترسیدم .بهانه جویی کردم دلیل و منطق اوردم که کمرم درد میکنه سیاتیک میگیرم و….
خلاصه دنبالش نرفتم تا پارسال با دوره ی عزت نفس تصمیم گرفتم که بازم شروع کنم و دیگه اگه باز ولش کنم دیگه خودمو نمیبخشم.یه مدت دوره رفتم و حالا موندم کجا کار کنم که مهارتم بالا بره و مشتری جذب کنم.
اگه من همون چند سال پیش جا نمیزدم الان کجا بودم ؟خدامیدونه فقط
من به خودم ظلم کردم.هر وقت به اون سالها فکر میکنم که چه کارهایی میتونستم و نکردم از خودم عصبانی میشم.
ولی امید بستم بخدا . این دفعه دیگه میخوام ادامه بدم و ادامه بدم .از هر جا شد شروع میکنم دوباره
خدایا شکرت
این مدت داره کلی اتفاق خوب برام میوفته . یه اتفاقی افتاد امروز
من یه کتابی سفارش دادم .قرار بود بیاد دم در خونه . من از جلو دفتر اون شرکت هم رد شدم ولی دیگه نرفتم تو گفتم قراره بیاد دم در خونه نیاز نیست . قرار بود اون روز بیاد و من بشینم بخونم اون کتابو . رم خونه کوشیمو چک کردم دیدم قرار نیست بیاد دم در خونه باید از دفتر گرفت . سریع رفتم دفتر شرکت دیدم بسته . و کتابم همون جا موند . اولش خوب ناراحت شدم کتابی بود مربوط به کارم بهش نیاز داشتم . میخواستم اون روز بخونمش . گفتم چیکار کنم. این هم حتما هدایت خداونده . رفتم خونه و گفتم الان که کتاب ندارم . یه کاری بود نمیخواستم روش زمان بزارم . برای اجرا نوشته بودم و گذاشته بودمش کنار . البته احساس کردم خیلی خوب نیس . دیدم کاری نیست بکنم پس بیام یه نگاه به این کار بندازم . و همین باعث شد کلی ایده به ذهنم بیاد و اون کار کلی بهتر شد . اگه کتابم اومده بود میشستم میخوندمش و دیگه روی این کار کار نمیکردم و این همه ایده به ذهنم نمیرسید . صبحم راحت رفتم و کتابمو گرفتم .
یجای دیگه هم بود همش تو ذهنم بود زنگ بزنم به یه مجموعه اموزشی . اونجا اینجوری بود که استادی که من میخواستم کلا دو روز بود و وقت نداشت.
ولی من زنگ زدم و به من کفتن که اتفاقا اره داره زمانای استاد تغییر میکنه ممکنه زمانشون باز بشه . من هم گفتم پس اسم من رو هم تو لیست قرار بدید . با هدایت خداوند جلو میرم
در پناه خداوند باشید
یلداتون هم مبارک
به نام خدا
درود بر استاد عزیزم
به حس درونیت گوش کن و هر چی ازت میخواد رو انجام بده،، به الهامات اهمیت بده و بهش گوش بده. وقتی به قلبت گوش میدی زبان خداوند رو میفهمی. اگر میخوای به خواسته هات برسی ، مسیرش عمل کردن به الهامات درونی هست. تسلیم خداوند باش و قدم بردار.
این فایل نشانه ی امروز من بود که البته بار دومه که کامنت میزارم براش، چند روزی هست که به فکر ثبت نام کلاس زبان هستم ولی یکم مرددم چون میترسم،، دلیلش هم اینه که از دبیرستان تا الان سراغی ازش نگرفتم، و نگای سنم میکنم و انگار به زور میخوام به خودم بگم دیره ولی یه ندای درونی دیگه هم میگه ساکت شو و حرکت کن…..دخترمم خیلی تشویقم میکنه حتی برام پرس و جو هم کرده که کجا برم، فقط باید قدم اول رو بردارم…..
خدایا میخوام برم تو دل ترسهام، یاری ام کن.
سپاسگزارم.
سلام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
تمرین :
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الهامات من زیاد هستند. چون تقریبا در مورد همه چیز از خداوند راهنمایی می خوام. ولی در مورد الهامی مینویسم که چند سال پیش بهم شد و عمل کردن بهش برام خیلی سخت بود. چون تو یه کامنتی در موردش نوشتم اینجا فقط یه اشاره ای می کنم. خداوند بهم الهام کرد که برو و تقاضای افزایش حقوق کن و من با هزار زحمت رفتم و این کار روانجام دادم. و متوجه شدم که من از اینکه این تقاضا رو کردم خجالت می کشم و فهمیدم من اساسا پول رو بد می دونم و شروع کردم به جاش باور مناسب ساختم و روی این باور هم کار کردم که “پول زیاد است” و جریانی از نعمت و ثروت بعدش وارد زندگیم شد.
و یک الهام دیگه ای که باز دو سال قبل بهم شد در مورد کسب و کار شخصی ام قدم اول هم بهم گفته شد. خدای بزرگم قدم اول رو برام تابستان امسال عملی کرد. در واقع قدم اول می تونست دو نوع باشه و من نوع اول رو تجربه کردم و دیدم راضیم نمیکنه و خوشم نمیاد. ولی در مورد نوع دوم علاقه ام خیلی زیاد هست ولی کم کاری می کنم و دیروز که جلسه 24 دوره روانشناسی ثروت رو کار می کردم متوجه شدم که در مورد توانایی هام در مورد اون شغل کاملا مطمئن نیستم که به عنوان کسب و کار شخصی بهم الهام شده و من باور احساس لیاقتم کم هست و باید روی این باور احساس لیاقت در مورد توانایی هام در این زمینه به دصورت جدی کار کنم و تمرکز بیشتری روش بزارم. یعنی من می ترسم و نتونستم پا روی ترس هام بزارم. در صورتی که خداوند بزرگم چند ماهی آزادی زمانی خوبی برام ایجاد کرد که کسب و کارم رو گسترش بدم ولی من کم کاری کردم که الان می فهمم که به خاطر ترس هام بوده. ولی خب من هر لحظه زندگی ام رو خلق می کنم. تصمیم گرفتم بشینم خیلی تمرکزی روی باور احساس لیاقت توانمندی هام کار کنم و ایشالا خیلی زود تا پایان همین پروژه میام و در مورد نتایجم و آزادی زمانی ای که باز برام ایجاد شده می نویسم.
به نام خدای بخشنده و مهربون
در جواب به سوال پرسیده شده باید بگم که من مدتی هست که روی این موضوع کار میکنم راستش قبل از اینکه از استاد هدایت شدن رو یاد بگیرم، همیشه برام سوال میشد که چرا گاهی یک برهه زمانی در زندگی خودم و یا بقیه هست که انگار همه چیز به آسون ترین و راحت ترین و بهترین روش ممکن پیش میره. و نکته جالب هم این بود که ما پیش نمیبردیم اونهارو بلکه خودشون پیش میرفتن! شنیده بودم که خیلی ها دلیل این رو رها کردن یا اهمیت ندادن میدونستن منتها برای من خیلی منطقی نمیومد تا اینکه دلیل اصلیش رو فهمیدم و تونستم تا حدودی توی زندگیم به کارش بگیرم و با جریان خدای حکیم و مهربون همراه بشم. این روز ها سعی میکنم که به گفتهی استاد در ویدیو “مرا به نشانه ام هدایت کن” عمل کنم. یعنی سعی کنم در رابطه با کوچیک ترین مسائل ام هم خودم رو تسلیم خداوند بدونم و هر چیزی که اون سر راهم بگذاره یا به دلم بیوفته و یا الهامی دریافت کنم رو عملی کنم. این روز ها از کوچیک ترین موارد مثل اینکه دقیقاً کجا باید برم، کدوم کافه برم، چی سفارش بدم، غذا چی بگذارم، کدوم کلاس دانشگاه رو برم، چه روز هایی بیرون برم، اصلاً چیکار کنم؟ تا بزرگترین ها مثل تصمیم رفتن به شهر دیگه، کجا زندگی کردن، چه آدم هایی رو به زندگیم وارد کردن، ازش استفاده میکنم و بهشون گوش میدم. احساس میکنم روز هایی که با خداوند همراه میشم و به الهامات قلبی ام عمل میکنم، زندگی درست مثل یک بازی میمونه. یک بازی جالب و هیجانی و دوست داشتنی و پر لذت. خیلی این موضوع برام قشنگ هست
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَهٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَیَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا ﴿175﴾نساء
و اما کسانى که به خدا گرویدند و به او تمسک جستند به زودى [خدا] آنان را در جوار رحمت و فضلى از جانب خویش درآورد و ایشان را به سوى خود به راهى راست هدایت کند
وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلَى عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللَّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ
و چگونه کفر مى ورزید با اینکه آیات خدا بر شما خوانده مى شود و پیامبر او میان شماست و هر کس به خدا تمسک جوید قطعا به راه راست هدایت شده است(101)آل عمران
سلام استاد عشق و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم در پروژه تغییر
در این دو آیه ذکر شده از کلمه اعتصام استفاده شده و اعتصام به خداوند
یعنی اینکه همیشه در مسیر خداوند باشیم و کسانی که در مسیر خداوند
باشند به راه راست هدایت میشوند وکسانی در مسیر خداوند هستند که در
هر شرایطی حالشون خوبه و این حال خوب از یه اطمینان میاد اطمینان به اینکه
خداوند در هر شرایطی بهترین مسیر را از طریق بی نهایت دستانش پیش روی ما
قرار میدهد همانطور که در داستان خدمت سربازی استاد اتفاق افتاد که چقدر زیبا
و دقیق همه چیز کنار هم قرار گرفت تا استاد در نهایت به مسیری هدایت شد برای
استاد بهترین مسیر بود.
وقتی استاد این داستان را تعریف کرد من نا خواسته یاد داستان هدایت خودم در
خدمت سربازی افتادم که بعد از پایان دوره آموزشی من از خدا خواسته بودم که
خدمتم در تهران باشه تا بتونم بعدازظهر برم خونه که هم به ورزشم برسم هم بتونم
در کنار خدمت یه کاری هم داشته باشم که یه باری رو از رو دوش خانواده بردارم
وقتی نامه تقسیم رو بهم دادن دیدم افتادم تهران اما مرکز آموزش 02 که باید 2ماه
دیگه آموزش میدیدم و با دیدن این دوره قطعا باید در یکی از مراکز آموزش در شهرستانها
مربی آموزش میشدم و احتمال اینکه در تهران خدمت کنم خیلی کم بود.
اولش یه کم ناراحت شدم ولی بعدش یه حسی بهم گفت فعلا که برای دو ماه در تهران هستی
بعدش هم خدا بزرگه
یه روز در حال آموزش دیدن بودیم که اومدن گفتن کی داوطلب میشه راننده یه تیمسار بشه
یه حسی بهم گفت دستت رو ببر بالا ولی منطق میگفت درسته با این کار تو تهران میمونی ولی
کسی که راننده همچین کسی بشه مدام باید حاضر باشه و دیگه خونه نمیتونه بره
ولی یه حس خیلی قوی میگفت دستت رو ببر بالا منم به حرفش گوش کردم.
چند نفر دیگه هم غیر از من داوطلب شدن که بعداز مصاحبه از بین همه اونها من و یه نفر
دیگه انتخاب شدیم که قرار شد فردای اون روز بریم به یگانی که قرار بود اونجا خدمت کنیم
برای مصاحبه. وقتی رفتیم برای مصاحبه او بنده خدا که همراه من بود انقدر استرس داشت
که به اون شخص مصاحبه کننده که یه سرهنگ بود بدون کلاه احترام نظامی گذاشت و این کار در ارتش یه گناه
نابخشودنیه تقریبا مطمئن بودم که من انتخاب میشم و روزی که نامه تقسیم اومد من همونجا
افتادم. من مطمئن بودم که برای من خیره و وقتی رفتم اونجا بعد از چند ساعت انتظار دیدم
یکی یکی میان هر سربازی را میبرن یه قسمتی بعدش یکی اومد گفت راننده آقای تیمسار فلانی
کیه بعدش اومدم بگم منم انگار زبونم قفل شده بود و همون حسی که اونجا گفته بود داوطلب شو
همون حس اینجا بهم گفت ساکت بمون و من باز هم گوش کردم بعدش وقتی کسی جواب نداد اون
شخص گفت کی داوطلب میشه راننده بشه و یه سرباز دیگه گفت من میام. واقعا باور کردنی نبود
چون اسم من تو سیستم به عنوان راننده اون شخص ثبت شده بود. خلاصه اینکه من به هدایت
خدای مهربان گوش کردم و کل خدمتم هر روز ظهر میرفتم خونه و هم به ورزشم میرسیدم و هم کار
میکردم خدایا صدهزار مرتبه شکرت که همیشه هدایتگر ما هستی
در حال حاضر هم چند وقتی بود تو کارم داشتم درجا میزدم و رشد نمیکردم یه حسی بهم گفت برو
تو سایت اونجا جوابتو پیدا میکنی که هدایت شدم به این پروژه الهی و خدا میدونه که چه اتفاقات
خوبی قراره وارد زندگیم بشه تا الان که خیلی عالی بوده خدایا شکرت که در مسیر به این زیبایی
قرار گرفتم.
سپاسگزار شما استاد عزیز و خانوم شایسته هستم برای این دوره الهی که آماده کردید. یاحق
به نام خدای مهربانم ..سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم راهم …
بله من هم ایت تجربه رو خیلی داشتم و در اکثر موارد بهش عمل کردم .. مثلا مواقعی که برق میرفت و ما نمیدونستیم کی میره و میاد خدا از طریق قلبم بهم میگفت مشتری هامو برای چه ساعتی بچینم که برق باشه … و یا همین پیروز به دلم افتاده بود برای همسرم نامه بنویسم و ازش تشکر کنم بابت همه ی زحمت هاش و خوبی هاش اما دلم میخواست مناسبتی داشته باشه که بعد فهمیدم دقیقا همون روز سالگرد خاستگاریمون بوده و من یادم نبوده … یا مثلا پارسال میخواستم وسیله برای میکاپ بخرم اما نمیدونستم کدوم که خدا به دلم انداخت ابرسان بخرم که بعدش یهوو اون ابرسانه خیلی گرون و کمیاب شد …
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته که همین نزدیکیها هستی…
سلام به همه دوستان عزیزم در این سایت بهشتی…
در مورد عمل کردن به الهامات و هدایت درون، بارها برای من اتفاق افتاده…. اما الهامی که چند روز پیش خیلی خیلی واضح برای من اتفاق افتاد رو براتون تعریف میکنم.
جونم براتون بگه که من یه ایرپاد خریدم اول شهریوره امسال که خیلی دوستش دارم، بعد حدوده یک ماه پیش هندزفری سمت چپش توی گوشم بود و داشتم فایل گوش میدادم و همزمان ظرف میشستم، یدفعه هندزفری از گوشم افتفد توی سینک ظرفشویی که تا نصفه آب داشت، من هم سریع از آب درش آوردم و با دستمال خشکش کردم. بعد تستش کردم دیدم خداروشکر خراب نشده…. اما یهوویی بعده سه هفته که از این ماجرا گذشت هندزفری سمت چپم از کار افتاد و دیگه وصل نشد. من اول یکم ناراحت شدم اما بعد به خودم گفتم عیب نداره حالا خوبه که سمت راستش کار میکنه با همون فایل گوش میدم… بعد حسمو خوب کردم و رفتم مدلهای جدیده ایرپاد رو از سایت دیجی کالا نگاه کردم و از یه مدل سامسونگ خوشم اومد که به خودم گفتم اگه این ایرپادم یموقع خراب بشه، دیگه سامسونگ میخرم و کاربرا از این مدل زیاد راضی بودن. بعد یه حسی بهم گفت هندزفری سمت چپ رو ببر بده تعمیر کنن، شاید تعمیر بشه. بعد یکم بهش ضربه زدم با انگشتم گفتم شاید درست بشه. کوبیدمش زمین و یهووو درش باز شد و به قول معروف دل و روده هندزفری زد بیرون…. دیدم سیمهای داخلش وصله اما متوجه نشدم چرا کار نمیکنه….
یهووویی یه حسی توی گوشم گفت ببر سشوار گرم بهش بگیر شاید درستش بشه، گفتم برو بابا سشوار بگیرم که چی بشه..؟این یه ماه پیش افتاده توی سینک ظرفشویی، بعد من الان برم سشوار بگیرم….؟ بعد با حالت اصرار گفت تو حالا ببر ضرر نداره که…شاید درست بشه… گفتم بابا ولمون کن چی میگی… سشوار چه ربطی به ایرپاد داره… گفت تو ببر به من گوش کن…
دیگه منم تسلیم شدمو رفتم سشوار گرم گرفتم به هندزفری سمت چپم و هندزفری یکم داغ شد. بعد آوردم گذاشتم توی کیسش…
یهوویی دیدم ای خدای من…. چراغ هندزفری سمت چپ هم روشن شد و چشمک زد…. خیلی باور نکردنی بود برام که با یه سشوار و عمل کردن به الهامات ایرپادم درست شد…. چون من روزی 8ساعت ازش استفاده میکنم خیلی خوشحال شدم و خداروشکر کردم که به الهامی که بهم شد عمل کردم و نتیجه خوبی داشت.
استاد این روزها خیلی خوشحالم….. هم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم هم روی دوره روانشناسی ثروت یک…. احساسم خیلی خوبه… و دارم روی تغییذ شخصیتم و نقطه ضعفهام کار میکنم…. 24 آذر تولدم بود و رفتم برای خودم لباس خریدم…. برای خودم استوری تبریک تولد گذاشتم توی واتساپ…. با اینکه 39 ساله شدم اما حس میکنم 20 سالمه…. از بس شور و شوق دارم برای رسیدنپبه خواسته هام…. کلی دوستانم و خانواده پیام تبریک برام فرستادن…. کادو بهم دادن…. این روزا فراوانی نعمت رو به خوبی لمس میکنم و پاییز امسال، بهترین پاییز عمرم بود و خیلی خوش گذشت… پول و نعمت به راحتی وارد زندگیم میشه…. به قول خودتون چرخ زندگی روونتر شده….
استاد یه تمرین خفنی هم قراره انجام بدم که اگر انجام بشه، میام و توی عقل کل ثبتش میکنم که بقیه دوستان هم ازش فیض ببرن.
از خدا میخوام هدایتم کنه در این مسیر ثابت قدم بمونم و استمرار داشته باشم. باید خیلی روی خودم کار کنم.
سپاسگذارم از استاد و همه دوستان عزیزم که با کامنتهای قشنگشون انگیزه منو بیشتر میکنن.
سلام به استاد عزیز و بقیه ی دوستانی که دارن کامنتم رو میخونن. این چند وقت خب خیلی نشانه و حس درونی بود که میگفت حالا برو سراغ فلان دوره و اونو بخر ، یا اون دوره رو کار کن و این در صورتی بود که همون دوره ای هم که داشتم روش کار میکردم رو هم تازه خرید کرده بودم و هنوز به نصف جلساتش هم نرسیده بودم و مدام نگران بودم که اکی اینهمه دوره رو که من نمیتونم باهم کار کنم و نمیشه که، ولی جالبه یکم که گذشت متوجه شدم که مثلن من الان روی جلسات 7 و 8 که مربوط به فراوانی دوره همجهت هست موندم و دارم سعی میکنم آگاهی هایی که تا اون جلسات یاد گرفتم رو مرور کنم ، بعد هدایت میشم سمت احساس لیاقت میگه اکی الان که اینقدر رهایی فلان چیزا رو حذف کن که مقایسه ها بره کنار
بعد بیا ارزش بزار برای ایده هایی که به خودت گفته میشه بعد از یه مدت بهم میگه اکی همون جلسه اول احساس لیاقت کافیه برو رو قدم دوم جلسه اول کار کن بعد اونجا من به یه مسئله ای برمیخورم ، بعد هدایت میشم سمت چت جیبیتی که منطق ترمزم رو ازش بپرسم ، بعد اون کلیییی برام توضیح میده کاملا منطقی که اقا ترمزت اینه منطقش اینه حالا چیکار کنی که درست شه وضعیتت، بعد بهم گفته شد حالا که تو این ترمزتو گفتی و فهمیدی منشاعش به کجا رسید بیا این اهرم جدید که چند هفته ست میدونی باید بنویسی و تنبلی میکنی رو بهش بگو بنویسه با تمام اون صحبتایی که قبلن بهت گفته ، گفتم اکی بیا برام اینطور و اونطور بنویس ، نمونه اهرم قبلیمم داشتم و گزاشتم که برطبق همون فرمت برام بنویسه ، اهرم نوشت اصلا من 3 4 روزه رو هوام ، نمیدونم اینهمه انرژی رو از کجا اوردم!
بعد از این همه مسیر و هدایت ، همه چیز برمیگرده به کسب و کارم و به سایتم و میرسم به این نقطه که تمرکزی تر از قبل روی فضای جدید کاریم کار کنم
بعد الان میرسم به این فایل که میگه بله عزیزم الهامات منطقی نیستن شاید به نظر تو ولی اون کسی که ایمان داره اعتماد میکنه و انجامش میده.
یکی دیگه از مواردی که به الهامم عمل کردم همین چند ماه پیش بود من دلم میخواست آثارم رو افراد بهتر و ثروتمند تری بخرن ولی نمیدونستم باید چیکار کنم ، یهو توی اینستا یک شرکتی فراخوان همکاری با مجسمه سازها رو داده بود و اون فراخوانش برام چشمک زد و گفتم توش شرکت میکنم
قبلن دو یا یک بار داخل فراخوانشون شرکت کرده بودم ولی قبولم نکرده بودن
تمام الهامات درونی این ماهم این بود که این پرتفولیویی که ازت میخواد ، این اطلاعاتی که ازت میخوادو جمع کن بنویس و شرکت کن ، انصافا هم واقعا کار زمان بری بود، خلاصه ی کلام ما نوشتیم اینو و فرستادیم و گفتن چند هفته بعد بهتون جواب میدیم ، اینا همون فردا به من پیام دادن شما قبول نشدین ، گفتم اکی باید شرکت میکردم دیگه ، همون روز یا روزای بعدش این ایده اومد که ببین با این فرمتی که نوشتی براشون بیا همون حرکتارو تو سایتت بزن برای مجسمه هات ، بیا صفحه ی پرتفولیوتم تکمیل کن دیگه با این چیزایی که اینجا نوشتی ، همش حاضر و اماده ست ، از اون روز به بعد من هر روز دارم همین ایده هارو پیاده میکنم تو سایتم
یا مثلن سفارشی که الان دستمه ، دو سال پیش حدودا یه ایده اومد که این کارتای پاسورمون که جعبه ش اینقدر داغونه رو بردارم و خودم یه چیزی براش بسازم ، اون زمانم خیلی نه بلد بودم، نه خمیر خوبی میساختم ولی خب شروع کردم ، چندین ماه بعدش شاید یک سال و خورده ای بعدش ، یه شخصی اومد و این جعبه پاسور من رو دید گفت میشه یکی برای منم بسازی و سفارش داد بهم
حتی یادمه دقیقا یک نفر دیگه ای هم زودتر از ایشون همون جعبه پاسور اولیه رو دید گفت بر ای من جعبه دستمال کاغذی بساز منم گفتم اکی و براش ساختم ، باز چندین ماه بعدش کارامو داشتم به یکی نشون میدادم میگفتم اره اینم جعبه دستماله دوستم ازم خواسته بود براش ساختم ، بعد طرف بهم گفت میتونی یکی رومیزی برای توی مهمون خونه بسازی ؟ و سفارش گرفتم.
یا پیش اومده یک اثری رو خلق کردم و چندین سال بعدش فروش رفته و همون لحظه فروش نرفته
قبلنا ناراحت میشدم که این قدر زمان میبره کارم فروش بره ولی بعد که فروشهای بیشتری رو تجربه کردم متوجه شدم خریدار مناسب هر کارم در زمان درستش میاد به سمتش ، چون کارامم همگی تک نیخه هستن برام مهمه که دست هر آدمی نره و اون فرد ادم خوبی باشه و ارزش اون اثری که دستشه رو بدونه .
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
بنام خالق زیبایی ها
کامنت چهارم از قسمت 9
وای چقدر پیروی از الهامات جذابه…
دیروز شروع کرم به گوش دادن این فایل و تصمیم گرفتم تا جایی که بتونم پیروی کنم از ندای درونم.تا اخر شب سعی کردم و چند تا از این الهامات رو انجام دادم ،بمحض اینکه دریافت کردم گفتم چشم وهمون لحظه انجام دادم .چیزای ریز بود هاااا .اومدم سرمو گزاشتم بالش که بخوابم یدفعه شنیدم گفت برو توی دیوار اگهی بزن برای کارت و رایگان شنیون مشتری بزن . بعدش گفت یه مبلغ جزیی برای وسایلی که استفاده میکنی بگیر . میخواستم بپرم از جا برم ،دیدم یه چیزی باز درونم میگه ولش کن فردا قراره بری با سالن دارها صحبت کنی واسه کار ،اینو ببخیال شو…که خداروشکر فهمیدم نجوای شیطانه و ازونجایی که به خودم تعهد داده بودم که سریع پیروی کنم ، گفتم چشم و از جا پریدم و اگهی رو ثبت کردم .
با اینکه ذهنم میگفت کار درستی نیست مشتری بیاد خونه ، یا اینکه مگه خلی رایگان کار کنی .کی میاد پیش تو ؟شنیونکار ریخته و ازین حرفا .ولی گفتم امید بخدا میرم جلو ببینم چی میشه .شاید هم بعدا لاین گرفتم.فعلا باید برم این راهو.
به لطف خدا امروز صبح که گوشیموبرداشتم دیدم ینفر پیام داده .خوشحال شدم گفتم بببن خدا داره بهم نشونه میده که راهت درسته.بعد دیدم چند نفر دیگه هم پیام دادن .که به لطف خدا تا الان دو نفر وقت گرفتن …
ینفر هم دیشب قبل اینکه اگهی دیوار بزارم از فامیلا وقت گرفت.تا الان که شنبه اس، شدن سه تا مشتری تو این هفته .
امید بخدا میرم جلو .من فقط پیشرفتم و بالا رفتن مهارتم برام مهمه فعلا . و اصلا به فکر دستمزد نیستم.
میخوام انقدر حرفه ای بشم تو اینکار که مردم برام تبلیغ کنن .تبلیغات دهان به دهان .اونموقع پول هم خودش میاد
بنام خالق زیبایی ها قسمت سوم
چه زمانی به الهامات قلبی توجه نکردی و نتیجه چه بود
من در رابطه ی با علاقم که کار تو حوزه ی ارایشگری هست ،هر موقع ایده ای به ذهنم اومد سریع سرکوب کردم ، با احساسات منفی ترس تردید و باورهای مخرب…
من تقریبا 7-8ساله که به این حوزه علاقه دارم و یوقتایی هم یه مدت دنبالش رفتم . بخاطر شرک ادامه ندادم .ترسیدم .بهانه جویی کردم دلیل و منطق اوردم که کمرم درد میکنه سیاتیک میگیرم و….
خلاصه دنبالش نرفتم تا پارسال با دوره ی عزت نفس تصمیم گرفتم که بازم شروع کنم و دیگه اگه باز ولش کنم دیگه خودمو نمیبخشم.یه مدت دوره رفتم و حالا موندم کجا کار کنم که مهارتم بالا بره و مشتری جذب کنم.
اگه من همون چند سال پیش جا نمیزدم الان کجا بودم ؟خدامیدونه فقط
من به خودم ظلم کردم.هر وقت به اون سالها فکر میکنم که چه کارهایی میتونستم و نکردم از خودم عصبانی میشم.
ولی امید بستم بخدا . این دفعه دیگه میخوام ادامه بدم و ادامه بدم .از هر جا شد شروع میکنم دوباره
و میدونم اگه با تمام وجودم بخوامش بدستش میارم .