این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خوب من تقریبا خیلی چیزا بود که عاشقش بودم و بخاطر حرف مردم مخصوصا پدرم رهاش کردم
یکی خیاطی هستش
من خیلی خیاطی دوسدارم و هر بار خواستم برم سمتش پدرم گفت بعد اون همه درس خوندن حالا میخوای بری خیاطی و من با وجود علاقه ای که داشتم نرفتم کلاس
یکی از چیزای که حتی بیشتراز خیاطی بهش علاقه داشتم کشاورزی هستش
بخاطر حرکت نکردن و بازم حرف مردم نرفتم سمتش
اقدام عملی برای کشاورزی
مطالعه درباره این کار و و رو باورهام کار کنم
درباره کشاورزی من یه تجربه بی نظیر هم داشتم یه تابستون تو حیاط پدرم یه باغچه زیبا ساختم و محصولات کشاورزی. پرورش دادم از جمع کردن سنگ های زمین
تا نرم کردن خاک با بیل
فنس کشیدن دور زمینم
بذر کاشتن و مرکله به مرحله آب دادنش
رویش بذرها اینقدر شگفت انگیز بود که حد نداشت
استاد انگار بیشترین لذت از زندگیم همون تابستون بردم
آرامش و رهایی
وقتی ناراحت بودم با حرس کردن باغچه آروم میشدم
اصلا یه دنیای نابی بودا
رویش اولین گل
چقدر عکس میگرفتم ازشون
و محصولاتی که بدست آوردم و عالی بود
یه خاطره خوب ساختم برا پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر عزیزم
و از خدا یاری میخوام با هدایت به این کارکاری کنه من به رشد جهان کمک کنم و موفق باشم
علاقه آتشین یا آن کار رویایی درزندگی شما چیست که قلبا میدانید که باید به سمتش حرکت کنید؟
اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
علاقه آتیشن من از بچگی ورزش بوده و هست
اما طی چند سال گذشته هروقت میومدم که به درآمد زاییی از علاقه ام داشته باشم یادم میفتاد که استادهای خود من درآمد چشمگیری نداشتن و همین الگوها باعث شده بود من از مربیگری دوری کنم و یا اگر مربیگیری میکردم کار دومم و با درآمد خیلی کم چندین سال بود که همین طور پیش میرفت ترس از درآمد کم نگرانی از آینده که مربیگری در کشور ما فایدهای نداره و از این قبیل فکرها بود که بلورهای من خراب بود وهمیشه دنبال کارهایی بودم بخاطر درآمد و ثروتمند شدن که بازم هم نمیشد چندین کار عوض کردم اما بازم نشد تا رسیدم به محصول ثروت یک که به کلی منو و باورهای عوض کرد نزدیک به دوسال هست که دارم روی خودم کار میکنم و الان درآمدم فقط شده از این طریق مربیگیری و خداروشکر
این ترسها باعث شد من سالها عقب بیفتم و وقت عمرمم هم بگذره
ان علاقه اتشین یا اون کار رؤیایی در زندگی شما چیست؟ قلبا میدونید باید به سمتش حرکت کنید اما ترس از بی پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از اینده ی مبهم جلوی شما رو گرفته و باعث شده ان را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت ان علاقه بردارید چیست؟
تا اونجایی که یادم میاد از همون اوایل، همیشه در هر موقعیتی که بودم، نهایت استفاده در حد درک خودم رو انجام دادم، خدا رو شکر موفق هم بودم. خواسته هایی که داشتم رو جامه ی عمل پوشوندم. ولی به علت کمالگرایی، ترس از شکست، بی پولی، اهمیت دادن به حرف دیگران، اون جور که دوست داشتم نتونستم مولد پول باشم و ثروت خلق کنم. دوست دارم بدون حساب و کتاب برای خودم خرید کنم، مسافرت های دور. کشورها، ادمها، زندگیهای متفاوت رو تجربه کنم.
ارام ارام دارم به سوی این اهدافم هدایت میشم، اون رو با تمام وجودم حس میکنم، ولی هنوز موانع بزرگی، که همون سرچشمه اش شرک هست رو در وجودم حمل میکنم، دارم تلاش میکنم تا این گاری سنگین رو سبک کنم، در حدی که عملگرا باشم نتیجه اش رو میبینم، ریشه ی شرک خیلی در عین حال که ساده به نظر میرسه، مبهم و پیچیده هم هست. رها بودن و تسلیم بودن نتیجه توحیدی فکر کردن و عمل کردن هست، در این مسیر خودشناسی، اگه عاشق خودم باشم، و برای خودم قدم بردارم میتونم موفق تر عمل کنم، بزرگترین پاشنه اشیل من، که جدیدا بهش پی بردم، حامی بودن، دلسوزی بیش از حد هست که باعث وابستگی میشه و هم خودم عقب میفتم و چه بسا که مانع پیشرفت دیگران هم بشم. به پرندگان غذا ندیم چون باعث نابودی انها میشویم.
این روزها بیشتر تلاش میکنم تا توحیدی عمل کنم، فکر کنم، رهاتر باشم، به رزاق بودن خدا ایمانم رو بیشتر کنم.
اهدنا الصراط المستقیم.
الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من که خداروشکر 3 سالی هست که کار مورد علاقم رو دارم به صورت فول تایم انجام میدم ولی هنوزم که هنوزه با اینکه هر ماه از این سه سال کلی نتایج داشتم اونم مالی بازم میترسم که اگر این ماه نشد چی
بارها این ترسه بهم غلبه کرده اومدم مثل بقیه یه سری ایده های ترند رو انجام بدم ولی درجا خفه شده چون واقعا دوست نداشتم حتی یک ثانیه اون ایده رو انجام بدم
ولی خب این مسیر رو من باحال خوب و لذت صد درصدی هم نتونستم انجام بدم
همش ترسها و مقایسه ها و هزاران باور اشتباه گوشه ذهنم بوده
حتی نتایج خفنیم که گرفتم هنوزم که هنوزه هیچ حسابشون میکنم و میگم چیزی نیستن اینا
ولی الان تو این لحظه اگر بخوام اون ترسا رو بیخیال بشم همین کاری که روزانه دارم میکنم رو با حس خوب تر انجام میدم
یعنی اون باورهای فراوانی جلسه 7 و 8 همجهت رو به یاد میارم ، یا موفقیت هایی که کسب کردم تو این 4 5 ساله ، تا جایی که یادم بیاد
اولین اقرام کوچک عملی هم که باید انجام بدم ، دوست دارم با یک وبسلیتی همکاری داشته باشم که برای همکار شدن باهاشون من باید پرتفولیوم رو تکمیل کنم ، این چند روز هی عقب انداختم گفتم چه فایده دوبار بهشون پرتفولیو دادی جوابت رو اصلا ندادن ولی خب به عناوین مختلف تا میاد یادم بره هی این کاره میاد جلو چشمم انگار که میگه منو تکمیل کن و فرم همکاری رو بفرست
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی های توحیدی
سپاسگزارم از الله مهربان که امروزم بهم فرصت زیستن داد تا خوب زندگی کنم و کمک کنم دنیا جای بهتری برای زیستن باشه
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین سپاسگزارم از سخاوتمندی استاد عباس منش عزیزم
وقتی نتایج دوستانم رو میشنوم آسان شدن ،یادم میاد
یادم میاد که میتونه انقدر آسان و با لذت پیش بره ،جهان میتونه سریع جواب بده و البته آسان جلو بره.
استاد راجب آسان شدن برای آسانی ها زیاد صحبت کردن و انصافا هم من تجربشو دارم اما ذهن خطاکارم دائما درحال فراموشی هست و اگر این مداومت نباشه خدا میدونه به کدام تاریکی و نجواهای محدودکننده منو میخواد میبره.
خدایا سپاسگزارم که هدایتم کردی به این مسیر من تاابد سپاسگزار این نعمت بزرگت، هستم
مریم جون عزیزم سپاسگزارم که پروژه تغییر را درآغوش بگیر رو برامون تدوین کردی ، این یادآوری چقدر به دردم خورد تو این روزها
خدایا شکرت که با پروژه روزشمار تحول زندگی این استمرار و این مداومت رو بهم آموزش دادی ، کمکم کن تا دراین مسیر توحیدی ثابت قدم بمونم
راستش من عاشق اینم که شغلی داشته باشم که آزادی زمانی و مکانی و استقلال مالی برام داشته باشه
که بی وقفه به خوندن و نوشتن و گوش کردن این فایل ها بپردازم و با همکارانی در ارتباط باشم که تو این مسیر باشن و بتونیم مدام باهم راجب قوانین صحبت کنیم و به این شیوه زندگی کنیم ، اینجوری از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم
وقتی که دارم فایل گوش میدم و مینویسم و میخونم اصلا زمان نمیفهمم اصلا گشنم نمیشه و اصلا چیزی حواسمو پرت نمیکنه ، میتونم بی وقفه گوش کنم و بنویسم و تو رویا هام غرق باشم ، واقعا نمیدونم چه کاری هست که بتونه این شرایطو برام فراهم کنه شاید نوشتن کتاب از فایل ها باشه هرچیزی که هست تنها در مورد شنیدن و نوشتن و گوش کردن و زندگی کردن همراه بااین آگاهی هاست که من عاشقشم
البته مدیریت یک مجموعه و کاری که الان دارم انجام میدم هم چیزی هست که من دوسش دارم اما عاشق اگه باشم ، بله عاشق ماندن در فضای این آگاهی ها هستم که خسته و گشنه و تشنه نمیشم و متوجه زمان و مکان و نیازهای مادی دیگم نمیشم ، خداهدایتم کنه به مسیری که انقدر زمان داشته باشم تا تمام مدت بتونم غرق این آگاهی های توحیدی باشم
خیلی لذت بردم از گوش کردن این فایل ،بیشتر از پنج 6 بار گوش کردم و قلبمو باز کرد و بهم کلی انرژی دادو باورهامو قوی تر کرد که میشه نشانه هارو دید و تغییر کرد میشه کار به چک و لگد نرسیده رو به جلو حرکت کرد
سپاسگزارم مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم به سمت درک و دریافت این آگاهی ها.
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
روی باور فراوانی ت که میتونی کار کنی! این که دیگه وسیله, ابزار و پول و کارفرما نمیخواد، روی حس خوب با یادآوری پروژه های گذشته ت مثل لگال، سایت سجام، صد میلیون،سفر سرعین میتونی کار کنی
جهان تو تغییر میکنه
ادامه بده شک نکن مشتری مثل مانا و نان باران و حتی بهتر، زیاده م. و تمام دوستان ش هست،میشه،راحته
ادامه بده
به اینجا که رسید نوشتنها، این هدایت اومد و جایی خوندم که:«زن فرعون تصمیم گرفت که عوض شود، و پسر نوح تصمیمی برای عوض شدن نداشت…! اولی همسر یک طغیانگر بود،و دومی پسر یک پیامبر…برای عوض شدن هیچ بهانه ای قابل قبول نیست، این خودت هستی که تصمیم می گیری تا عوض شوی!»
خدایا شکرت که هم آگاهی میدی هم هدایت میکنی هم مهر تایید میزنی و قلبمو محکم میکنی
خدایا شکرت که اسونم کردی و هدایت هات رو براحتی دریافت کردم ممنونم
مگه تو کوچیکی؟
تو مگه ادعات نمیشه که بالغی؟!
خوب وقتی به امباپه یه حرفی رو میزنه مربی, میگه مثلا باید اینطوری تمرین کنی این میزان به این شکل تا به اون هدفه برسی
اون بالغه و انجام ش میده و مربی روی بالا رفتن کیفیت و رسیدن به هدفش کار میکنه انرژی رو صرف اون میکنه و زود میرسه چون مسیر مستقیم داره می ره
خدا وقتی به تو میگه تغییر کن
فراوانی رو کار کن… نیا بجاش به کمبودهات و ترس و نگرانی از نرسیدن فکر/تمرکز کن
وقتی میگه تو لایقی کاملی …نیا خودت رو سرزنش کن که من حتما خوب کار نمیکنم که نشده، که نرسیدم… مگه مدارکت به این راحتی آماده نشد مگه مشتری مثل مانا قبلا داشتی مگه اونهمه پول نقد و … قبل میومد ب حسابت ؟ اینها مگر تغییر نتیجه نیست؟ چرا انگ میچسبونی به خودت و دنیا و قانون و …
وقتی میگه تو این قدم ها رو برای مهاجرت بردار بعدیاشو من میگم؛ من انجام میدم … تو چرا انجام نمیدی
خدا/جهان/قانون باید تمام انرژی که میتونه صرف شاهکار رسیدنت بکنه داره خرج تعلیم و تربیت تو میکنه که سروقت حاضر بشی برا تمرین؟! تمرین کنی؟ زیر کار در نری!!!
تو وقتی میتونی درس تخصصی برداری
تنبلی و کوتاهی از سرناامیدی و باور نداشتن به امکانپذیری میکنی، جهان مجبوره روی درس های پیش نیاز تو کار کنه
تا به راهت بیاره که کارها یی رو که فراهم شدی انجام بدی؟!
مثل بچه آدم
مثل یه ادم بالغ
رفتار کن
عمل کن
تا انرژی صرف پیشرفت تو بشه نه خرج هل دادنت برای تاااازه شروع مسیر
این پتانسیل رو همه ما داریم
همه میتونیم در هر سنی در هر سنی به این موفقیت هایی که اینجا اونجا میبینی حسرت میخوری برسیم
از زندگی میتونی لذت ببری بدون دردسر و از دست دادن فرصت، ثروتمند و آزاد زندگی کنی
نه تنها اااااینقدر نگرانی و دردسر ایجاد نکن
بلکه با سعادتمند شدنت جهان رو گسترش بده خودت
اصلا خودت شادتر راضی تر زندگی کن
فک کن خدا میگه نشده تا حالا بنده ای از من هدایت و اجابت بخواد و اینقدر راحت مدیریتش کنم
خدا اینو درباره تو میتونه بگه؟
نه!
تو انجام نمیدی! وقتی هدایتت میکنه فراهمت میکنه تو باور نمیکنی اجابت میکنه، تو خودت فستجیبوا لی نمیکنی خودتو! با شک با نگرانی و ناامیدی و تنبلی از سر ناامیدی
بزار خدا درباره ت بگه این خودش اصلا تو مسیر درست هست نمیخواد روش کار کنی، نمیخواد هلش بدی فقط آماده دریافته
این پتانسیل ها رو همه ما داریم اگر بیدار بشیم
شیرین تو میتونی مثل تمام دوروبری های م. الان زندگی کنی اگر انرژی جهانو صرف هل دادنت نکنی، تو حرکت کن تا جهان بجای پشت سرت و هل دادنت بیفته جلوت جایزه و پاداش بچینه که تو برداری
تو میتونی از همین امروز حرکت کنی هدف داشته باش#هدف قدم هایی که میتونم امروز بردارم نگران اونایی که ذهنم میگه نداری و … نباشم که از حرکت بایستم امروز رو انجام بدم بقیه ش با همون خدایی که اون همه کار برام انجام داده و شاهکار کرده
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان اول سپاسگذارم از آگاهی های خوبتون و جواب تمرین فایل 8 مینویسم من در مورد این موضوع که به چه چیزی بیشتر از همه علاقه دارم مدت های طولانی که دارم فکر میکنم از خداوند خیلی سوال کردم امیدوارم که به جواب این سوالم برسم اما یک گزینه بنظرم میتونه باشه اینه من به ساختمان های زیبا، معماری شهر، رشد پیشرفت شهر خیلی اهمیت میدم یعنی ایده ها درمورد ساختار بافت شهر به ذهنم میرسه وقتی میبینم شهردار برای آبادانی شهر تلاش میکنه و انجام میده خیلی خوش حال میشم میبینم پارک های جدید میسازه خیابون های جدید زیرگذر، خیابونا آسفالت میکنه جاهای کهنه و قدیمی درست میکنه کلا عاشق زیبایی های بصری شهریم اما هنوز به درک عمیق اون علاقه آتشین که بخاطرش متوجه گذر زمان نشم نرسیدم انشالله بزودی خداوند منو هدایت خواهد کرد و متوجه اون علاقه شدید خود خواهم شد و اگر دقیق متوجه بشم به سمتش حرکت خواهم کرد میدونم خدا همیشه باهامه و کمکم میکنه جواب سوال بعدی تمرین من اقدام عملی که الان میتونم کنم سعی کنم به خداوند نزدیک بشم آرامش پیدا کنم صبور باشم تسلیم باشم رها باشم و ازش درخواست کنم به من درک و فهمی عطا کنه و اونقد هدایتم کنه و نشونه بفرسته تا متوجه اون علاقه پنهان درونم که رسالتمه بشم و وقتی یقین پیدا کردم و مطمئن شدم با توکل به خدا قدم بردارم
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار وهمه شما دوستان وخانواده عزیزم در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
سپاسگزارم ازخداوند مهربان که یک روز دیگر اجاز زندگی کردن در این دنیایی پراز از زیبایی رو داده به من .
تا یک زندگی رویایی دیگر برای خودم خلق کنم وطبق قوانین جهان هستی وقتی حالم خوبه خداوند منو هدایت میکنه و در مدار خداوند هستم
استاد عزیز من عشق و علاقه شدیدی به تجارت دارم و برای همین دوسال است که دارم روی خودم کار میکنم و حتی اقدام به گرفتن کارت بازرگانی کردم تا بتوانم شرکت خودمو به ثبت برسونم ولی اولین قدمی که منو هل داد به سمت این کار اینکه وجود خداوند رو در خودم احساس میکردم همیشه الگوهای بزرگ مثل آقای عسگر اولادی و مثل تاجران بزرگ ایلان ماسک بیل گیتس را الگو میگرفتم و میگفتم همون خدای که به اونها الهام و هدایتشان کرد همون خدا من ار هم هدایت خواهد کرد و میکند همون خدا آیه ها را به من میدهد که تونستم برای تجارت به چین و دبی سفر کنم و غیر از این نبوده
و ترسی که پول ندارم یا بلد نیستم اون پوله هم در آخرین ساعات به من رسید طلبی که داشتم واریز شد به من و من این سفر ماجراجویانه را که هم دوست داشتم دنیارو ببینم و هم ثروت خلق کنم را در خودم به وجود آوردم وچقدر این سفر لذت بخش بود الان هر وقت که لازم باشه با یک تماس دعوت نامه به من میدن و من به راحتی به این دوکشور سفر میکنم ولی در این سفر تجاری خیلی مشکلات هم بود من در یکی از ایستگاههای قطار یک ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم یعنی خود مامور قطار اشتباه فهمید ولی من به جای ناراحت شدن گفتم خدا میخواد یه چیزی به من بگه این از طرف خداست چون اشتباه پیاده شدن قطار همان و چند ساعت عقب افتادن از کارت را در بر داشت ولی چون ذهنمو آرم کردم و کارو به خدا سپردم چند تا مامور قطار باهم منو بردن به ایستگاه برگشت قطار و اینو از طرف خدا دونستم و در ادامه چه دوستان شاد و خندان و ثروتمندی خداوند به من داد که حالا هر وقت که بخوام برای من به راحتی دعوت نامه میفرستند و من به راحتی ویزای چین برام صادر میشه چون با دعوت نامه ویزا به راحتی داده میشه حالا هر کشوری که باشه واین همه نعمت رو من از فضل بی نهایت خداوند میدانم خدایا بی نهایت شکرت
اولین قدم متعهدانه من یاد گیری زبان انگلیسی است چون همه از دم چه چین چه دبی انگلیسی صحبت میکردن خدایا کمکم کن تا به راحتی این پرسه (زبان انگلیسی)رو یاد بگیرم من که قدمو برداشتم خدایا کمکم کن تا متعهدانه جلو برم خدایا من بدونه هدایت تو نمیتونم باز هم میخواهم راحتر از این همه چیز پیش بره تو میدونی و برام میچینی
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
کار رویایی من بیزینس آنلاین در بستر سایت یا اینستاگرام است که صبح ها که پا میشم مشغول آن و فعالیت بر روی پیجم تا شب باشم و با همسرم هم همکاری کنم و احساس می کنم این کار کاری است که برایش آفریده شده ام چراکه خیلی منظم و متعهد به کارم و بسیار توانمند در انجام امور هستم و صداقت و خوش قولی من و مدیریت مالی من تو این مورد خیلی به مسیری که داخلش هستم کمک می کند تا در مدار ثروت و خلق رویاهایم باشم اما ترمزی که باعث شده است تا قدم برندارم ترس از آینده مبهم و نتیجه ندادن است و اینکه ترمز دیر شدن است که الگوهای زیادی هستند که در سن من تازه شروع کردند و چه بسا انگیزه و اراده قوی و ایمان از خودشون نشون دادند و پاداش اقدام خودشون رو گرفتند ایمان واقعی به خداوند باشد نه در حرف من باید عمل کنم وگرنه ایمان ندارم اگر عمل کنم خداوند درهای بسیاری را به رویم باز می کند و همونطوری که در گذشته فقط با اقدام من استقلال مالی را به راحتی به من بخشید الان هم به اراده من بستگی دارد تا به راحتی بتوانم خلق ثروت کنم.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
اولین اقدام عملی من تنظیم برنامه مجدد برای فعالیت روتین بر ارتقا محتوا اینستاگرام و سایت است و ایده پردازی برای پیج کاری ارائه خدمات من است و اینکه مراحل اولیه را به راحتی انجام دهم و حتما طبق بزنامه جلو بروم تا نتیجه دلخواهم را بگیرم .
تنظیم اهرم رنج و لذت مجدد جهت قدم برداشتن وانگیزه قوی برای ادامه دادن است و همچنین روتین تمرین نگه داشتن احساس خوبمو بالا بردن مدار خودم با بهبود شخصیتم و باورهایم د جهت خواسته ای که دارم.
اگه با من ببندی … یکی از این دوتا راه بیشتر برات ندارم … !
یا هرچی که خواستی رو بهت می دم …
یا بهتر و قشنگ تر از اون چیزایی که خواستی رو نصیبت می کنم …
رب من !
من با تو بستم …
چون حالا یاد گرفتم به جاى پرسیدن ((چرا من؟)) بگم : ((سپاسگزارم، که منو براى این درس انتخاب کردی …))
و دیگه نمى ترسم از راه هاى ناشناخته،
چون با تو بستم …
صبرم حالا دیگه شبیه جنگ نیست، شبیه پروازه ، شبیه اعتمادِ پرنده ایه که بالشو باز می کنه بدون اینکه بدونه باد از کجا مى وزه چون ایمان داره که تو، نگهش مى داری…
مدت هاست که بعد از نماز صبح میام کنار دریا و روزمو با دریا شروع می کنم
تا قبل از اینکه هوا خنک بشه هر روز صبح می رفتم توی آب و طلوع خورشید رو از توی آب می دیدم ولی الان مدتیه تن به آب نزدم…
دبی، امروز هوای جادویی و اسرار آمیزی داشت مه غلیظی دریا رو پوشونده ، انگار سقف آسمون کوتاه شده ، چقدر این هوا رو دوست دارم
همیجوری که مه داشت از روی گوشیم رد می شد شروع کردم به نوشتن ستاره قطبی امروز :
“خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه هدایت می شم به افکار،افراد،اتفاقات،شرایط موقعیت ها و آگاهی هایی که باعث میشه احساس شادی،شور و شوق و اشتیاق،رضایت،ارزشمندی،بی نیازی،آزادی،عشق،سپاسگذاری و خوشبختی در وجودم بیشترُبیشترُبیشتر بشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم به خاطر اینکه با قدرت،تسلط و مهارت بالا ، تمام توان ذهنیم صرف بودن در احساس خوب،لذت بردن از مسیر و بی نیازی از من دون الله میشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه به شکل شگفت انگیزی همه چیز راحت،آسان و لذتبخش پیش میره”
بریم مشهد،خیابان نواب صفوی،نواب صفوی8 ، لاواکافی ، یه مغازه خالی بدون آب و فاضلاب باسقف بلند و کرکره برقی و در ریلی …
طرحم برای دکور این بود که : دیوار ها رو مشکی کنم ، دوتا تصویر بزرگ روی دیوار چپ و راست نقاشی بشه و دیواری که قرار بود پشت کانتر قرار بگیره لوگوی خودم رو بزرگ نقاشی کنم زیرشم بنویسم : مرکز تخصصی قهوه
میز کانتر و صندلی ها که از مغازه قبلی بود، فقط باید نصب می شد ، تجهیزات و ظروف هم که داشتم
مسئله ای که می موند آب و فاضلاب بود
با خودم گفتم کاری که می تونم انجام بدم و می دونم باید چکار کنم اینه که نقاشیو شروع کنم
به مرور می فهمم که باید برای آب و فاضلاب چکار کرد
با آقای سلطانی که توی مغازه قبلی آشنا شده بودم و در حوزه نقاشی گرافیتی تخصص داشت تماس گرفتم و ایشون اومد کار نقاشی رو شروع کرد
یه روز که داشتیم نقاشی می کردیم ، حاج آقای نجات ، صاحب مغازه ، یه پیرمرد ساده و دوست داشتنی ، اومد داخل ، با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و گفت: چرا در و دیوار و مشکی کردی ؟! یه رنگ روشن می زدی …! مردم دلشون می گیره که …!
بهش گفتم : حاجی ! قهوه پول عشقه …!
رنگ مشکی هم رنگ عشقه …. رنگ چشای مهربونت …! اونایی که قهوه خورن رنگ مشکی دوست دارن …!
به نشانه تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت: خیره انشاء الله…
گفت : ما خیلی دوندگی کردیم که آب و فاضلاب مغازه وصل بشه ولی هربار یه سنگی جلوی پای ما می گذارن …!
فعلا برای اینکه آب داشته باشی با این همسایه که رستوران داره صحبت کردم قبول کرد که از مغازه خودش یه لوله آب برات بکشه … ولی برای فاضلاب دیگه نمی دونم …!
گفتم: خدا خیرت بده نمی دونی چه باری از روی دوشم برداشتی … برای فاضلاب هم خدا بزرگه درست می شه ، فوقش یه سطل می گذارم و هر دفعه خالی می کنم ، چون من زیاد مصرف آب ندارم ، فقط برای شستن فنجان قهوه و نظافت مغازه آب می خوام…
خلاصه به این شکل مسئله آب حل شد و همسایه بقلی شماره یه لوله کش رو داد و باهاش تماس گرفتم و با علی آقای لوله کش آشنا شدم …
باهاش قرار گذاشتم و اومد مغازه
یه جوون لاغر اندام ، با صدای زیر و لهجه لاتی مشهدی …باصفا …
ازش پرسیدم : چه خبر ؟ چکار می کنی؟کجا هستی؟
گفت : تو حوزه تاسیسات ساختمان کار می کنه
پرسیدم : الان کجا هستی؟
گفت: الان که فعلا زندان هستم ، اومدم مرخصی …!
پرسیدم چرا زندان؟
گفت: هیچی بابا … الکی الکی افتادم زندان… نزدیک 400 لیتر مشروب اعلا توی خونه انداخته بودم ، این رفیقای نامرد لوم دادن ، مامورا هم سر ظهر ریختن توی خونه،هم منو بردن ، هم آشو بردن هم جاشو …
گفتم: حالا راستشو بگو…! جنس خوب دست مردم می دادی یا نه ؟
گفت: به جان سید قرار بود 4 لیتر مشروب بندازم،فقط برای مصرف خودم … به جای 4 تا صندوق یک نیسان انگور فرستاده بودن،دیدم چه انگور مجلسی و دانه درشت و خوشمزه اییه ، کل بار نیسان رو خریدم و مشروب انداختم ، گفتم : هرکی این مشروب رو بخوره دعام می کنه ….
گفتم : آفرین به تو که جنس خوب دست مردم می دی ، منم جنس عالی دست مردم می دم ، هرکی یه بار از دست من قهوه خورد ، دیگه نمی تونه جای دیگه قهوه بخوره …!
علی آقای قصه ما چند روزی از زندان مرخصی گرفته بود تا به مادرش سر بزنه … که من باهاش تماس گرفتم …
مغازه جزء یک مجتمع تجاری بود که داشتن می ساختن و چون مغازه حاشیه خیابان بود قبل از تمام شدن ساخت مجتمع تحویل داده بودن
در همین حین که علی آقا مشغول لوله کشی آب بود ، به ذهنم رسید که برم با مدیر ساخت مجتمع صحبت کنم ، ببینم می گذاره لوله فاضلاب را از مغازه وصل کنم به چاه فاضلاب مجتمع؟
بالاخره موفق شدم پیداش کنم و جریان مغازه رو بهش گفتم و اون هم خیلی راحت و آسون قبول کرد که دیوار مغازه رو سوراخ کنم و لوله بکشم تا چاه فاضلاب مجتمع
خداروشکر مسئله فاضلاب هم حل شد
علی آقا با کمال محبت و شوق فراوان همه کارای مغازه از لوله کشی آب ، نزدیک صد متر فاضلاب توی ارتفاع حدود 7متر ، برق کاری ، جوشکاری ، نقاشی
گرفته تا نصب سینک ظرفشویی و تمیزکاری مغازه همه رو کمکم انجام داد
میز کانتر و قفسه و صندلی ها و بقیه وسایل هم که از مغازه قبلی داخل مجتمع بود همه اش رو آوردم و همه چیز آماده شد برای افتتاحیه …
دستمزد علی آقای گلمون رو آماده کرده بودم که بهش بدم ، ولی بهم زنگ زد و گفت:
نمیتونه بیاد مغازه باید بره زندان ، شماره کارت مادرش رو داد تا به حساب مادرش واریز کنم .
تا قبل از این که با علی آقا آشنا بشم نمی دونستم که خدا چه دست قدرتمندی از خودش رو وارد زندگیم کرده ، قلبش رو برام مهربون کرده بود تا کمکم کنه همه کارها انجام بشه….
سلام اقای روحانی صبح بخیر خواهشا بنویسید ادامه داستان رو من هر روز سر میزنم به ایمیل هام ولی از شما خبری نیست لطفا بنویسید خیلی کمکم کرده رفتارتون و درس هاتون تو بیزنس و زندگی خواهش میکنم ممنون میشم اقای روحانی من شما رو دنبال میکنم خیلی وقته و خیلی کامنتهاتون برام درس داشته و منو امید وار نگه داشته که ادامه بدم لطفا این مسیر رو ادامه بدین
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خوب من تقریبا خیلی چیزا بود که عاشقش بودم و بخاطر حرف مردم مخصوصا پدرم رهاش کردم
یکی خیاطی هستش
من خیلی خیاطی دوسدارم و هر بار خواستم برم سمتش پدرم گفت بعد اون همه درس خوندن حالا میخوای بری خیاطی و من با وجود علاقه ای که داشتم نرفتم کلاس
یکی از چیزای که حتی بیشتراز خیاطی بهش علاقه داشتم کشاورزی هستش
بخاطر حرکت نکردن و بازم حرف مردم نرفتم سمتش
اقدام عملی برای کشاورزی
مطالعه درباره این کار و و رو باورهام کار کنم
درباره کشاورزی من یه تجربه بی نظیر هم داشتم یه تابستون تو حیاط پدرم یه باغچه زیبا ساختم و محصولات کشاورزی. پرورش دادم از جمع کردن سنگ های زمین
تا نرم کردن خاک با بیل
فنس کشیدن دور زمینم
بذر کاشتن و مرکله به مرحله آب دادنش
رویش بذرها اینقدر شگفت انگیز بود که حد نداشت
استاد انگار بیشترین لذت از زندگیم همون تابستون بردم
آرامش و رهایی
وقتی ناراحت بودم با حرس کردن باغچه آروم میشدم
اصلا یه دنیای نابی بودا
رویش اولین گل
چقدر عکس میگرفتم ازشون
و محصولاتی که بدست آوردم و عالی بود
یه خاطره خوب ساختم برا پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر عزیزم
و از خدا یاری میخوام با هدایت به این کارکاری کنه من به رشد جهان کمک کنم و موفق باشم
سلام درود خدمت استاد
علاقه آتشین یا آن کار رویایی درزندگی شما چیست که قلبا میدانید که باید به سمتش حرکت کنید؟
اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
علاقه آتیشن من از بچگی ورزش بوده و هست
اما طی چند سال گذشته هروقت میومدم که به درآمد زاییی از علاقه ام داشته باشم یادم میفتاد که استادهای خود من درآمد چشمگیری نداشتن و همین الگوها باعث شده بود من از مربیگری دوری کنم و یا اگر مربیگیری میکردم کار دومم و با درآمد خیلی کم چندین سال بود که همین طور پیش میرفت ترس از درآمد کم نگرانی از آینده که مربیگری در کشور ما فایدهای نداره و از این قبیل فکرها بود که بلورهای من خراب بود وهمیشه دنبال کارهایی بودم بخاطر درآمد و ثروتمند شدن که بازم هم نمیشد چندین کار عوض کردم اما بازم نشد تا رسیدم به محصول ثروت یک که به کلی منو و باورهای عوض کرد نزدیک به دوسال هست که دارم روی خودم کار میکنم و الان درآمدم فقط شده از این طریق مربیگیری و خداروشکر
این ترسها باعث شد من سالها عقب بیفتم و وقت عمرمم هم بگذره
مهری
به نام خالق مهربان
سلام.
ان علاقه اتشین یا اون کار رؤیایی در زندگی شما چیست؟ قلبا میدونید باید به سمتش حرکت کنید اما ترس از بی پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از اینده ی مبهم جلوی شما رو گرفته و باعث شده ان را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت ان علاقه بردارید چیست؟
تا اونجایی که یادم میاد از همون اوایل، همیشه در هر موقعیتی که بودم، نهایت استفاده در حد درک خودم رو انجام دادم، خدا رو شکر موفق هم بودم. خواسته هایی که داشتم رو جامه ی عمل پوشوندم. ولی به علت کمالگرایی، ترس از شکست، بی پولی، اهمیت دادن به حرف دیگران، اون جور که دوست داشتم نتونستم مولد پول باشم و ثروت خلق کنم. دوست دارم بدون حساب و کتاب برای خودم خرید کنم، مسافرت های دور. کشورها، ادمها، زندگیهای متفاوت رو تجربه کنم.
ارام ارام دارم به سوی این اهدافم هدایت میشم، اون رو با تمام وجودم حس میکنم، ولی هنوز موانع بزرگی، که همون سرچشمه اش شرک هست رو در وجودم حمل میکنم، دارم تلاش میکنم تا این گاری سنگین رو سبک کنم، در حدی که عملگرا باشم نتیجه اش رو میبینم، ریشه ی شرک خیلی در عین حال که ساده به نظر میرسه، مبهم و پیچیده هم هست. رها بودن و تسلیم بودن نتیجه توحیدی فکر کردن و عمل کردن هست، در این مسیر خودشناسی، اگه عاشق خودم باشم، و برای خودم قدم بردارم میتونم موفق تر عمل کنم، بزرگترین پاشنه اشیل من، که جدیدا بهش پی بردم، حامی بودن، دلسوزی بیش از حد هست که باعث وابستگی میشه و هم خودم عقب میفتم و چه بسا که مانع پیشرفت دیگران هم بشم. به پرندگان غذا ندیم چون باعث نابودی انها میشویم.
این روزها بیشتر تلاش میکنم تا توحیدی عمل کنم، فکر کنم، رهاتر باشم، به رزاق بودن خدا ایمانم رو بیشتر کنم.
اهدنا الصراط المستقیم.
الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین.
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من که خداروشکر 3 سالی هست که کار مورد علاقم رو دارم به صورت فول تایم انجام میدم ولی هنوزم که هنوزه با اینکه هر ماه از این سه سال کلی نتایج داشتم اونم مالی بازم میترسم که اگر این ماه نشد چی
بارها این ترسه بهم غلبه کرده اومدم مثل بقیه یه سری ایده های ترند رو انجام بدم ولی درجا خفه شده چون واقعا دوست نداشتم حتی یک ثانیه اون ایده رو انجام بدم
ولی خب این مسیر رو من باحال خوب و لذت صد درصدی هم نتونستم انجام بدم
همش ترسها و مقایسه ها و هزاران باور اشتباه گوشه ذهنم بوده
حتی نتایج خفنیم که گرفتم هنوزم که هنوزه هیچ حسابشون میکنم و میگم چیزی نیستن اینا
ولی الان تو این لحظه اگر بخوام اون ترسا رو بیخیال بشم همین کاری که روزانه دارم میکنم رو با حس خوب تر انجام میدم
یعنی اون باورهای فراوانی جلسه 7 و 8 همجهت رو به یاد میارم ، یا موفقیت هایی که کسب کردم تو این 4 5 ساله ، تا جایی که یادم بیاد
اولین اقرام کوچک عملی هم که باید انجام بدم ، دوست دارم با یک وبسلیتی همکاری داشته باشم که برای همکار شدن باهاشون من باید پرتفولیوم رو تکمیل کنم ، این چند روز هی عقب انداختم گفتم چه فایده دوبار بهشون پرتفولیو دادی جوابت رو اصلا ندادن ولی خب به عناوین مختلف تا میاد یادم بره هی این کاره میاد جلو چشمم انگار که میگه منو تکمیل کن و فرم همکاری رو بفرست
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی های توحیدی
سپاسگزارم از الله مهربان که امروزم بهم فرصت زیستن داد تا خوب زندگی کنم و کمک کنم دنیا جای بهتری برای زیستن باشه
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین سپاسگزارم از سخاوتمندی استاد عباس منش عزیزم
وقتی نتایج دوستانم رو میشنوم آسان شدن ،یادم میاد
یادم میاد که میتونه انقدر آسان و با لذت پیش بره ،جهان میتونه سریع جواب بده و البته آسان جلو بره.
استاد راجب آسان شدن برای آسانی ها زیاد صحبت کردن و انصافا هم من تجربشو دارم اما ذهن خطاکارم دائما درحال فراموشی هست و اگر این مداومت نباشه خدا میدونه به کدام تاریکی و نجواهای محدودکننده منو میخواد میبره.
خدایا سپاسگزارم که هدایتم کردی به این مسیر من تاابد سپاسگزار این نعمت بزرگت، هستم
مریم جون عزیزم سپاسگزارم که پروژه تغییر را درآغوش بگیر رو برامون تدوین کردی ، این یادآوری چقدر به دردم خورد تو این روزها
خدایا شکرت که با پروژه روزشمار تحول زندگی این استمرار و این مداومت رو بهم آموزش دادی ، کمکم کن تا دراین مسیر توحیدی ثابت قدم بمونم
راستش من عاشق اینم که شغلی داشته باشم که آزادی زمانی و مکانی و استقلال مالی برام داشته باشه
که بی وقفه به خوندن و نوشتن و گوش کردن این فایل ها بپردازم و با همکارانی در ارتباط باشم که تو این مسیر باشن و بتونیم مدام باهم راجب قوانین صحبت کنیم و به این شیوه زندگی کنیم ، اینجوری از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم
وقتی که دارم فایل گوش میدم و مینویسم و میخونم اصلا زمان نمیفهمم اصلا گشنم نمیشه و اصلا چیزی حواسمو پرت نمیکنه ، میتونم بی وقفه گوش کنم و بنویسم و تو رویا هام غرق باشم ، واقعا نمیدونم چه کاری هست که بتونه این شرایطو برام فراهم کنه شاید نوشتن کتاب از فایل ها باشه هرچیزی که هست تنها در مورد شنیدن و نوشتن و گوش کردن و زندگی کردن همراه بااین آگاهی هاست که من عاشقشم
البته مدیریت یک مجموعه و کاری که الان دارم انجام میدم هم چیزی هست که من دوسش دارم اما عاشق اگه باشم ، بله عاشق ماندن در فضای این آگاهی ها هستم که خسته و گشنه و تشنه نمیشم و متوجه زمان و مکان و نیازهای مادی دیگم نمیشم ، خداهدایتم کنه به مسیری که انقدر زمان داشته باشم تا تمام مدت بتونم غرق این آگاهی های توحیدی باشم
خیلی لذت بردم از گوش کردن این فایل ،بیشتر از پنج 6 بار گوش کردم و قلبمو باز کرد و بهم کلی انرژی دادو باورهامو قوی تر کرد که میشه نشانه هارو دید و تغییر کرد میشه کار به چک و لگد نرسیده رو به جلو حرکت کرد
سپاسگزارم مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم به سمت درک و دریافت این آگاهی ها.
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
ادامه بده*
روی باور فراوانی ت که میتونی کار کنی! این که دیگه وسیله, ابزار و پول و کارفرما نمیخواد، روی حس خوب با یادآوری پروژه های گذشته ت مثل لگال، سایت سجام، صد میلیون،سفر سرعین میتونی کار کنی
جهان تو تغییر میکنه
ادامه بده شک نکن مشتری مثل مانا و نان باران و حتی بهتر، زیاده م. و تمام دوستان ش هست،میشه،راحته
ادامه بده
به اینجا که رسید نوشتنها، این هدایت اومد و جایی خوندم که:«زن فرعون تصمیم گرفت که عوض شود، و پسر نوح تصمیمی برای عوض شدن نداشت…! اولی همسر یک طغیانگر بود،و دومی پسر یک پیامبر…برای عوض شدن هیچ بهانه ای قابل قبول نیست، این خودت هستی که تصمیم می گیری تا عوض شوی!»
خدایا شکرت که هم آگاهی میدی هم هدایت میکنی هم مهر تایید میزنی و قلبمو محکم میکنی
وقتی واقعا بخوام میشه، پس الانم همینه شیرین استپ نکن شک نکن
ببین چه حس خوبی داری از رشد روند پورتفولیوت
خدایا شکرت که اسونم کردی و هدایت هات رو براحتی دریافت کردم ممنونم
مگه تو کوچیکی؟
تو مگه ادعات نمیشه که بالغی؟!
خوب وقتی به امباپه یه حرفی رو میزنه مربی, میگه مثلا باید اینطوری تمرین کنی این میزان به این شکل تا به اون هدفه برسی
اون بالغه و انجام ش میده و مربی روی بالا رفتن کیفیت و رسیدن به هدفش کار میکنه انرژی رو صرف اون میکنه و زود میرسه چون مسیر مستقیم داره می ره
خدا وقتی به تو میگه تغییر کن
فراوانی رو کار کن… نیا بجاش به کمبودهات و ترس و نگرانی از نرسیدن فکر/تمرکز کن
وقتی میگه تو لایقی کاملی …نیا خودت رو سرزنش کن که من حتما خوب کار نمیکنم که نشده، که نرسیدم… مگه مدارکت به این راحتی آماده نشد مگه مشتری مثل مانا قبلا داشتی مگه اونهمه پول نقد و … قبل میومد ب حسابت ؟ اینها مگر تغییر نتیجه نیست؟ چرا انگ میچسبونی به خودت و دنیا و قانون و …
وقتی میگه تو این قدم ها رو برای مهاجرت بردار بعدیاشو من میگم؛ من انجام میدم … تو چرا انجام نمیدی
خدا/جهان/قانون باید تمام انرژی که میتونه صرف شاهکار رسیدنت بکنه داره خرج تعلیم و تربیت تو میکنه که سروقت حاضر بشی برا تمرین؟! تمرین کنی؟ زیر کار در نری!!!
تو وقتی میتونی درس تخصصی برداری
تنبلی و کوتاهی از سرناامیدی و باور نداشتن به امکانپذیری میکنی، جهان مجبوره روی درس های پیش نیاز تو کار کنه
تا به راهت بیاره که کارها یی رو که فراهم شدی انجام بدی؟!
مثل بچه آدم
مثل یه ادم بالغ
رفتار کن
عمل کن
تا انرژی صرف پیشرفت تو بشه نه خرج هل دادنت برای تاااازه شروع مسیر
این پتانسیل رو همه ما داریم
همه میتونیم در هر سنی در هر سنی به این موفقیت هایی که اینجا اونجا میبینی حسرت میخوری برسیم
از زندگی میتونی لذت ببری بدون دردسر و از دست دادن فرصت، ثروتمند و آزاد زندگی کنی
نه تنها اااااینقدر نگرانی و دردسر ایجاد نکن
بلکه با سعادتمند شدنت جهان رو گسترش بده خودت
اصلا خودت شادتر راضی تر زندگی کن
فک کن خدا میگه نشده تا حالا بنده ای از من هدایت و اجابت بخواد و اینقدر راحت مدیریتش کنم
خدا اینو درباره تو میتونه بگه؟
نه!
تو انجام نمیدی! وقتی هدایتت میکنه فراهمت میکنه تو باور نمیکنی اجابت میکنه، تو خودت فستجیبوا لی نمیکنی خودتو! با شک با نگرانی و ناامیدی و تنبلی از سر ناامیدی
بزار خدا درباره ت بگه این خودش اصلا تو مسیر درست هست نمیخواد روش کار کنی، نمیخواد هلش بدی فقط آماده دریافته
این پتانسیل ها رو همه ما داریم اگر بیدار بشیم
شیرین تو میتونی مثل تمام دوروبری های م. الان زندگی کنی اگر انرژی جهانو صرف هل دادنت نکنی، تو حرکت کن تا جهان بجای پشت سرت و هل دادنت بیفته جلوت جایزه و پاداش بچینه که تو برداری
تو میتونی از همین امروز حرکت کنی هدف داشته باش#هدف قدم هایی که میتونم امروز بردارم نگران اونایی که ذهنم میگه نداری و … نباشم که از حرکت بایستم امروز رو انجام بدم بقیه ش با همون خدایی که اون همه کار برام انجام داده و شاهکار کرده
هدف من امروز حرکت کردنه تا جهان بیفته جلوم
نوید دنیای قشنگتر
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان اول سپاسگذارم از آگاهی های خوبتون و جواب تمرین فایل 8 مینویسم من در مورد این موضوع که به چه چیزی بیشتر از همه علاقه دارم مدت های طولانی که دارم فکر میکنم از خداوند خیلی سوال کردم امیدوارم که به جواب این سوالم برسم اما یک گزینه بنظرم میتونه باشه اینه من به ساختمان های زیبا، معماری شهر، رشد پیشرفت شهر خیلی اهمیت میدم یعنی ایده ها درمورد ساختار بافت شهر به ذهنم میرسه وقتی میبینم شهردار برای آبادانی شهر تلاش میکنه و انجام میده خیلی خوش حال میشم میبینم پارک های جدید میسازه خیابون های جدید زیرگذر، خیابونا آسفالت میکنه جاهای کهنه و قدیمی درست میکنه کلا عاشق زیبایی های بصری شهریم اما هنوز به درک عمیق اون علاقه آتشین که بخاطرش متوجه گذر زمان نشم نرسیدم انشالله بزودی خداوند منو هدایت خواهد کرد و متوجه اون علاقه شدید خود خواهم شد و اگر دقیق متوجه بشم به سمتش حرکت خواهم کرد میدونم خدا همیشه باهامه و کمکم میکنه جواب سوال بعدی تمرین من اقدام عملی که الان میتونم کنم سعی کنم به خداوند نزدیک بشم آرامش پیدا کنم صبور باشم تسلیم باشم رها باشم و ازش درخواست کنم به من درک و فهمی عطا کنه و اونقد هدایتم کنه و نشونه بفرسته تا متوجه اون علاقه پنهان درونم که رسالتمه بشم و وقتی یقین پیدا کردم و مطمئن شدم با توکل به خدا قدم بردارم
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار وهمه شما دوستان وخانواده عزیزم در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
سپاسگزارم ازخداوند مهربان که یک روز دیگر اجاز زندگی کردن در این دنیایی پراز از زیبایی رو داده به من .
تا یک زندگی رویایی دیگر برای خودم خلق کنم وطبق قوانین جهان هستی وقتی حالم خوبه خداوند منو هدایت میکنه و در مدار خداوند هستم
استاد عزیز من عشق و علاقه شدیدی به تجارت دارم و برای همین دوسال است که دارم روی خودم کار میکنم و حتی اقدام به گرفتن کارت بازرگانی کردم تا بتوانم شرکت خودمو به ثبت برسونم ولی اولین قدمی که منو هل داد به سمت این کار اینکه وجود خداوند رو در خودم احساس میکردم همیشه الگوهای بزرگ مثل آقای عسگر اولادی و مثل تاجران بزرگ ایلان ماسک بیل گیتس را الگو میگرفتم و میگفتم همون خدای که به اونها الهام و هدایتشان کرد همون خدا من ار هم هدایت خواهد کرد و میکند همون خدا آیه ها را به من میدهد که تونستم برای تجارت به چین و دبی سفر کنم و غیر از این نبوده
و ترسی که پول ندارم یا بلد نیستم اون پوله هم در آخرین ساعات به من رسید طلبی که داشتم واریز شد به من و من این سفر ماجراجویانه را که هم دوست داشتم دنیارو ببینم و هم ثروت خلق کنم را در خودم به وجود آوردم وچقدر این سفر لذت بخش بود الان هر وقت که لازم باشه با یک تماس دعوت نامه به من میدن و من به راحتی به این دوکشور سفر میکنم ولی در این سفر تجاری خیلی مشکلات هم بود من در یکی از ایستگاههای قطار یک ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم یعنی خود مامور قطار اشتباه فهمید ولی من به جای ناراحت شدن گفتم خدا میخواد یه چیزی به من بگه این از طرف خداست چون اشتباه پیاده شدن قطار همان و چند ساعت عقب افتادن از کارت را در بر داشت ولی چون ذهنمو آرم کردم و کارو به خدا سپردم چند تا مامور قطار باهم منو بردن به ایستگاه برگشت قطار و اینو از طرف خدا دونستم و در ادامه چه دوستان شاد و خندان و ثروتمندی خداوند به من داد که حالا هر وقت که بخوام برای من به راحتی دعوت نامه میفرستند و من به راحتی ویزای چین برام صادر میشه چون با دعوت نامه ویزا به راحتی داده میشه حالا هر کشوری که باشه واین همه نعمت رو من از فضل بی نهایت خداوند میدانم خدایا بی نهایت شکرت
اولین قدم متعهدانه من یاد گیری زبان انگلیسی است چون همه از دم چه چین چه دبی انگلیسی صحبت میکردن خدایا کمکم کن تا به راحتی این پرسه (زبان انگلیسی)رو یاد بگیرم من که قدمو برداشتم خدایا کمکم کن تا متعهدانه جلو برم خدایا من بدونه هدایت تو نمیتونم باز هم میخواهم راحتر از این همه چیز پیش بره تو میدونی و برام میچینی
یا حق
سلام به استاد عزیزم و خانواده عزیز عباس منش
به نام خدا
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
کار رویایی من بیزینس آنلاین در بستر سایت یا اینستاگرام است که صبح ها که پا میشم مشغول آن و فعالیت بر روی پیجم تا شب باشم و با همسرم هم همکاری کنم و احساس می کنم این کار کاری است که برایش آفریده شده ام چراکه خیلی منظم و متعهد به کارم و بسیار توانمند در انجام امور هستم و صداقت و خوش قولی من و مدیریت مالی من تو این مورد خیلی به مسیری که داخلش هستم کمک می کند تا در مدار ثروت و خلق رویاهایم باشم اما ترمزی که باعث شده است تا قدم برندارم ترس از آینده مبهم و نتیجه ندادن است و اینکه ترمز دیر شدن است که الگوهای زیادی هستند که در سن من تازه شروع کردند و چه بسا انگیزه و اراده قوی و ایمان از خودشون نشون دادند و پاداش اقدام خودشون رو گرفتند ایمان واقعی به خداوند باشد نه در حرف من باید عمل کنم وگرنه ایمان ندارم اگر عمل کنم خداوند درهای بسیاری را به رویم باز می کند و همونطوری که در گذشته فقط با اقدام من استقلال مالی را به راحتی به من بخشید الان هم به اراده من بستگی دارد تا به راحتی بتوانم خلق ثروت کنم.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
اولین اقدام عملی من تنظیم برنامه مجدد برای فعالیت روتین بر ارتقا محتوا اینستاگرام و سایت است و ایده پردازی برای پیج کاری ارائه خدمات من است و اینکه مراحل اولیه را به راحتی انجام دهم و حتما طبق بزنامه جلو بروم تا نتیجه دلخواهم را بگیرم .
تنظیم اهرم رنج و لذت مجدد جهت قدم برداشتن وانگیزه قوی برای ادامه دادن است و همچنین روتین تمرین نگه داشتن احساس خوبمو بالا بردن مدار خودم با بهبود شخصیتم و باورهایم د جهت خواسته ای که دارم.
درپناه حق باشید.
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت هشتم
“علی آقا”
لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّـهِ
اگه با من ببندی … یکی از این دوتا راه بیشتر برات ندارم … !
یا هرچی که خواستی رو بهت می دم …
یا بهتر و قشنگ تر از اون چیزایی که خواستی رو نصیبت می کنم …
رب من !
من با تو بستم …
چون حالا یاد گرفتم به جاى پرسیدن ((چرا من؟)) بگم : ((سپاسگزارم، که منو براى این درس انتخاب کردی …))
و دیگه نمى ترسم از راه هاى ناشناخته،
چون با تو بستم …
صبرم حالا دیگه شبیه جنگ نیست، شبیه پروازه ، شبیه اعتمادِ پرنده ایه که بالشو باز می کنه بدون اینکه بدونه باد از کجا مى وزه چون ایمان داره که تو، نگهش مى داری…
مدت هاست که بعد از نماز صبح میام کنار دریا و روزمو با دریا شروع می کنم
تا قبل از اینکه هوا خنک بشه هر روز صبح می رفتم توی آب و طلوع خورشید رو از توی آب می دیدم ولی الان مدتیه تن به آب نزدم…
دبی، امروز هوای جادویی و اسرار آمیزی داشت مه غلیظی دریا رو پوشونده ، انگار سقف آسمون کوتاه شده ، چقدر این هوا رو دوست دارم
همیجوری که مه داشت از روی گوشیم رد می شد شروع کردم به نوشتن ستاره قطبی امروز :
“خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه هدایت می شم به افکار،افراد،اتفاقات،شرایط موقعیت ها و آگاهی هایی که باعث میشه احساس شادی،شور و شوق و اشتیاق،رضایت،ارزشمندی،بی نیازی،آزادی،عشق،سپاسگذاری و خوشبختی در وجودم بیشترُبیشترُبیشتر بشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم به خاطر اینکه با قدرت،تسلط و مهارت بالا ، تمام توان ذهنیم صرف بودن در احساس خوب،لذت بردن از مسیر و بی نیازی از من دون الله میشه
خیلی خوشحال و راضی و سپاسگذارم از اینکه به شکل شگفت انگیزی همه چیز راحت،آسان و لذتبخش پیش میره”
بریم مشهد،خیابان نواب صفوی،نواب صفوی8 ، لاواکافی ، یه مغازه خالی بدون آب و فاضلاب باسقف بلند و کرکره برقی و در ریلی …
طرحم برای دکور این بود که : دیوار ها رو مشکی کنم ، دوتا تصویر بزرگ روی دیوار چپ و راست نقاشی بشه و دیواری که قرار بود پشت کانتر قرار بگیره لوگوی خودم رو بزرگ نقاشی کنم زیرشم بنویسم : مرکز تخصصی قهوه
میز کانتر و صندلی ها که از مغازه قبلی بود، فقط باید نصب می شد ، تجهیزات و ظروف هم که داشتم
مسئله ای که می موند آب و فاضلاب بود
با خودم گفتم کاری که می تونم انجام بدم و می دونم باید چکار کنم اینه که نقاشیو شروع کنم
به مرور می فهمم که باید برای آب و فاضلاب چکار کرد
با آقای سلطانی که توی مغازه قبلی آشنا شده بودم و در حوزه نقاشی گرافیتی تخصص داشت تماس گرفتم و ایشون اومد کار نقاشی رو شروع کرد
یه روز که داشتیم نقاشی می کردیم ، حاج آقای نجات ، صاحب مغازه ، یه پیرمرد ساده و دوست داشتنی ، اومد داخل ، با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و گفت: چرا در و دیوار و مشکی کردی ؟! یه رنگ روشن می زدی …! مردم دلشون می گیره که …!
بهش گفتم : حاجی ! قهوه پول عشقه …!
رنگ مشکی هم رنگ عشقه …. رنگ چشای مهربونت …! اونایی که قهوه خورن رنگ مشکی دوست دارن …!
به نشانه تعجب ابروهاشو بالا انداخت و گفت: خیره انشاء الله…
گفت : ما خیلی دوندگی کردیم که آب و فاضلاب مغازه وصل بشه ولی هربار یه سنگی جلوی پای ما می گذارن …!
فعلا برای اینکه آب داشته باشی با این همسایه که رستوران داره صحبت کردم قبول کرد که از مغازه خودش یه لوله آب برات بکشه … ولی برای فاضلاب دیگه نمی دونم …!
گفتم: خدا خیرت بده نمی دونی چه باری از روی دوشم برداشتی … برای فاضلاب هم خدا بزرگه درست می شه ، فوقش یه سطل می گذارم و هر دفعه خالی می کنم ، چون من زیاد مصرف آب ندارم ، فقط برای شستن فنجان قهوه و نظافت مغازه آب می خوام…
خلاصه به این شکل مسئله آب حل شد و همسایه بقلی شماره یه لوله کش رو داد و باهاش تماس گرفتم و با علی آقای لوله کش آشنا شدم …
باهاش قرار گذاشتم و اومد مغازه
یه جوون لاغر اندام ، با صدای زیر و لهجه لاتی مشهدی …باصفا …
ازش پرسیدم : چه خبر ؟ چکار می کنی؟کجا هستی؟
گفت : تو حوزه تاسیسات ساختمان کار می کنه
پرسیدم : الان کجا هستی؟
گفت: الان که فعلا زندان هستم ، اومدم مرخصی …!
پرسیدم چرا زندان؟
گفت: هیچی بابا … الکی الکی افتادم زندان… نزدیک 400 لیتر مشروب اعلا توی خونه انداخته بودم ، این رفیقای نامرد لوم دادن ، مامورا هم سر ظهر ریختن توی خونه،هم منو بردن ، هم آشو بردن هم جاشو …
گفتم: حالا راستشو بگو…! جنس خوب دست مردم می دادی یا نه ؟
گفت: به جان سید قرار بود 4 لیتر مشروب بندازم،فقط برای مصرف خودم … به جای 4 تا صندوق یک نیسان انگور فرستاده بودن،دیدم چه انگور مجلسی و دانه درشت و خوشمزه اییه ، کل بار نیسان رو خریدم و مشروب انداختم ، گفتم : هرکی این مشروب رو بخوره دعام می کنه ….
گفتم : آفرین به تو که جنس خوب دست مردم می دی ، منم جنس عالی دست مردم می دم ، هرکی یه بار از دست من قهوه خورد ، دیگه نمی تونه جای دیگه قهوه بخوره …!
علی آقای قصه ما چند روزی از زندان مرخصی گرفته بود تا به مادرش سر بزنه … که من باهاش تماس گرفتم …
مغازه جزء یک مجتمع تجاری بود که داشتن می ساختن و چون مغازه حاشیه خیابان بود قبل از تمام شدن ساخت مجتمع تحویل داده بودن
در همین حین که علی آقا مشغول لوله کشی آب بود ، به ذهنم رسید که برم با مدیر ساخت مجتمع صحبت کنم ، ببینم می گذاره لوله فاضلاب را از مغازه وصل کنم به چاه فاضلاب مجتمع؟
بالاخره موفق شدم پیداش کنم و جریان مغازه رو بهش گفتم و اون هم خیلی راحت و آسون قبول کرد که دیوار مغازه رو سوراخ کنم و لوله بکشم تا چاه فاضلاب مجتمع
خداروشکر مسئله فاضلاب هم حل شد
علی آقا با کمال محبت و شوق فراوان همه کارای مغازه از لوله کشی آب ، نزدیک صد متر فاضلاب توی ارتفاع حدود 7متر ، برق کاری ، جوشکاری ، نقاشی
گرفته تا نصب سینک ظرفشویی و تمیزکاری مغازه همه رو کمکم انجام داد
میز کانتر و قفسه و صندلی ها و بقیه وسایل هم که از مغازه قبلی داخل مجتمع بود همه اش رو آوردم و همه چیز آماده شد برای افتتاحیه …
دستمزد علی آقای گلمون رو آماده کرده بودم که بهش بدم ، ولی بهم زنگ زد و گفت:
نمیتونه بیاد مغازه باید بره زندان ، شماره کارت مادرش رو داد تا به حساب مادرش واریز کنم .
تا قبل از این که با علی آقا آشنا بشم نمی دونستم که خدا چه دست قدرتمندی از خودش رو وارد زندگیم کرده ، قلبش رو برام مهربون کرده بود تا کمکم کنه همه کارها انجام بشه….
و این قصّه سری دراز دارد…
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
سلام اقای روحانی صبح بخیر خواهشا بنویسید ادامه داستان رو من هر روز سر میزنم به ایمیل هام ولی از شما خبری نیست لطفا بنویسید خیلی کمکم کرده رفتارتون و درس هاتون تو بیزنس و زندگی خواهش میکنم ممنون میشم اقای روحانی من شما رو دنبال میکنم خیلی وقته و خیلی کامنتهاتون برام درس داشته و منو امید وار نگه داشته که ادامه بدم لطفا این مسیر رو ادامه بدین