این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام از تجربه خودم مثال میزنم که مربوط میشه به 3 سال پیش جایی که من میخواستم به رشته تربیت بدنی برم برای دبیرستان و تازه به ورزش علاقه مند شده بودم و اصلا آمادگی جسمانی نداشتمو معدلمم نمیتونست کاری بکنه و اینم بگم که برای اینکه شما به رشته تربیت بدنی برین باید آزمون عملی آمادگی جسمانی بدین و من خیلی میترسیدمو حتی خود مدرسه هم به من گفتند که برم ی جایه دیگه ثبت نام کنم ولی من میخواستم قدرت ایمان به خداوندو بیشتر باور کنمو به خدا گفتم که من به تو اطمینان دارمو خودت برام درستش کن و من نمیدونستم چجوری اما به خودش سپردمو وظیفه منم ایمان بهش بود، نتیجه چی شد ؟ دقیقا همون سالی که من خواستم برم به اون رشته آزمون عملی ورودی لغو شدو سال بعد من برگشت و من به راحتی به رشته مورد علاقه م رفتم و خیلی از خداوند سپاسگزارم ، وتا تقریباً یک هفته قبل من ایستاده بودم و شروع به تغییر نمیکردم چونکه قبلا مسیر اشتباهیو رفته بودمو خیلی انگیزمو از دست دادم ولی بازم به لطف خداوند هدایت شدم به دوره فوقالعاده تغییر را در آغوش بگیر که کاملا آماده دریافت این موضوعات به لطف خداوند هستمو درکشون میکنم و به توکل خدا ادامه میدمو آرام آرام به تمام اهدافم میرسم و اینبار عقب نمیکشم.
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر که تنها قدرت حاکم بر جهان هستی است.
درود بر استاد عباسمنش بزرگوار و عزیز.
درود بر خانوم شایسته عزیز و همه دوستان همفرکانسی و محترم .
یادم میاد چند سال پیش که تازه از استان فارس اومده بودم تالش و تقریبا با دست خالی پول زیادی نداشتم زندگیمو تازه تغییر داده بودم تازه ازدواج مجدد کرده بودم و تقریباً بخاطر تغییر شغل و تغییر زندگی و تغییر لوکیشن ، همه اطرافیانم با من کات بودن فقط پدر و مادرم بودن اونم واسه متلک گفتن بیشتر نقش داشتن توی زندگیم .
همسرم یه خونه داشت توی قزوین و یه ارثیه 380 تومنی بهش رسیده بود و بهش پیشنهاد دادم خونه شو بفروشه تا با کل پول بتونیم دو هزار متر زمین بخریم اونم گوش کرد و همین کارو انجام دادیم پولی دیگه نداشتیم و من خودم دست تنها شروع کردم به کار کردن دو تا ظرف آب بیست لیتری داشتم که آب از رودخونه که 5 متر پایین بود می آوردم و هر روز با حمایت همسرم که تو میتونی باریکلا ماشالا کار میکردم بعد یادمه شبها که از مغازه میومدیم ساعت 3 و 4 شب تازه مینشستیم یه دفتر و خودکار و مداد رنگی داشتیم برا خودمون طراحی یه باغ ویلا میکردیم خیلی اونم مبتدی مثل بچه های کلاس دوم سوم ابتدایی .
اونم جوری بود که زمین یکم قِناس بود و وقتی ردیفهای درختها رو میکشیدیم چند تا ردیف ناقص میوفتاد اینقد هر شب این کار میکردیم با شوق و ذوق که اصلا زیر چشمامون پف داشت .
یه ویلا هم کشیده بودیم که انتهای باغ بود چون تهش میخورد به یه رودخونه دائمی پر آب و از اونجا دریا هم مشرف بود .
خیلی جالب بود اصلا از قانون جذب و تصویر سازی چیزی نمیدونستیم تا بعد ها با استاد آشنا شدیم که قبلا توی کامنتها در موردش گفتم ، بعد فهمیدیم نادانسته طبق یه قانونی عمل کردیم و الان 5 سال گذشته و من یه باغ 5 ساله پر از درختان میوه دارم به لطف خداوند و حمایت همسرم که بازم به لطف خدا از اول تا الان همه رو خودم انجام دادم. یه سوئیت داریم که بخاطر هدایت خداوند و همین قوانین ساختیم و از اجاره نشینی دراومدیم .
الان در حال ساخت یه ویلای لاکچری هستم لب رودخانه و در حال سرامیک کردن آشپزخانه هستم اونم جایی که 5 سال پیش با ذوق وشوق توی دفتر بارها و بارها کشیده بودیم .
دیشب که این فایل رو با همسرم شنیدیم دوباره اینو به یاد آوردیم و دفترمونو آوردیم و دوباره شروع کردم به نوشتن با ذوق اونم این بار واسه هدف مهاجرت به سوئد کشوری که دلمون واسش پر میکشه و لوازمی که واسه سفر میخوایم رو لیست کردیم با وجودی که خبری نیست و هنوز شرایط مناسبش رو نداریم اما خدا رو که داریم خداوند کمک میکنه شرایط تغییر میکنه مثل کل گذشته من که تغییر کرده روزهایی بوده که هیچ خبری نبوده اما تغییر کرده و بهتر شده یه بهبود دائمی و زیبا .
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد عباسمنش و بانو مریم عزیز و دستاندرکاران سایت و همراهان گرامی
در سه جا بود که من کارهایی را کردم که از دید خودم و دیگران کاری بسیار دشوار بود ولی ایمانم به انجام شدنش و نیز شور و اشتیاق سوزانی که برای آن داشتم مرا به یاری الله ربالعالمین به نتیجه رساند:
1. در دورهی کارشناسی بود که در سال آخر همزمان با درس خواندنم دلم میخواست که مستقل شوم و دیگر از پدر و مادر پول نگیرم. رو کردم به خدا و بهش گفتم: خدایا پروردگارا تو چطور دلت میاد که من هنوز هم جلوی پدر و مادرم دست دراز کنم؟ و به خدا که یک هفته نشد که استادی که پروژهی خودم را نزد ایشان میگذراندم، مرا برای دریافت مواد شیمیایی لازم به دانشکدهی داروسازی فرستاد. در آنجا مسئول آزمایشگاهی که قرار بود برای مواد شیمیایی با توصیهی استادم به ایشان مراجعه کنم گفتند که مواد لازم را ندارند ولی، به یک کمککار در آزمایشگاه شیمیدارویی نیازمند هستند و من که دهنم باز مانده بود، بیدرنگ پذیرفتم و از همان فردای آنروز مشغول به کار شدم. کارش را برام تازگی داشت و برای همین هم برام جذاب بود و حسابی به کار چسبیده بودم. البته لابهلای کارهام، به پروژهی تحصیلیم نیز میرسیدم. خلاصه، پس از دو یا سه ماه، همان مسئول آزمایشگاه به دلیل یک بیماری گوارشی مزمن بستری شد و به مدت سه ماه نیامد و بار دوتا آزمایشگاه افتاد روی دوش من بهطوری که دیگه نمیتونستم برای اجرا و پیگیری پروژهام کاری انجام بدم.
یادم میاد یه روز استادم به آزمایشگاه شیمی دارویی دانشکده داروسازی زنگ زد و من گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای استادم خشکم زد. ایشان میگفت که از گذشته گفتهاند که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه! سرانجام من داستان را برای ایشان تعریف کردم ولی نپذیرفتند و تاکید کردند که هرجور که شده باید تا دو ماه دیگر کار پروژهام را به پایان برسانم والا رد میشم!
منم به ناچار پذیرفتم و هر جور بود کار را به خوبی به پایان رساندم. یادم میاد روزی که قرار بود برای ارائهی مطالب جلوی استاد و دانشجویان سخنرانی کنم، چنان خوش درخشیدم که استادم جلوی همهی دانشجویان از جایشان بلند شدند و مرا تشویق کردند و گفتند که مانند یک دانشجوی کارشناسی ارشد که دارد از پایاننامهی خود دفاع میکند ماهرانه و مستدل سخن گفتهام و تمامی اسلایدهای من را مورد تایید قرار دادند و نمرهی بیست بهم دادند.
یا یادم میاد که در دورهی دکتری تخصصی و در مرحلهی پایاننامه بود که کارم به بنبست خورده بود. جوری که استاد من هم نمیتوانست در حل آن به من کمک کند. با ناامیدی به خانه آمدم و تصمیم گرفتم که کار را که محاسباتی بود را در خانه و با کامپیوتر خودم ادامه بدم. سه ماه بود که به در بسته میخوردم ولی شبانهروزتلاش میکردم. تا اینکه توسط یکی از همکلاسیهایم با میزگردی بینالمللی برای آن کار آشنا شدم. در میزگرد موضوع را مطرح کردم و در حین ناباوری، استادی از دانشگاه هاروارد به نام لازاریدیس که یکی از بزرگان آن کار بود پیدا شد و پذیرفت که به من کمک کند. وای خدا! نمیدونید اون روز چقدر ذوقزده بودم. ایشان به من میگفت که چرا چنین کار سنگینی را برای پایاننامه گرفتم و من در پاسخ میگفتم که استادم مرا ناچار کرده که این موضوع باشه و چون رئیس دانشکده هستند، دیگه، زورشان میچربد! سرانجام پس از هفت ماه که هر روز با کمک همان استاد دانشگاه هاروارد کار کردم، توانستم پایاننامه را بهخوبی به پایان برسانم.
یا برای بار سوم، وقتی کسب و کارم را چهار سال پیش آغاز کردم( من از کودکی به پول درآوردن بسیار علاقهمند بودم و اگر فشار خانواده نبود، شاید درس نمیخواندم)، پولی نداشتم و برای آغاز کار آنرا از همسرم و همار ایشان قرض گرفتم. ولی، چون شور و شوق وصف ناپذیری داشتم، در کمتر از ده روز توانستم قرض خودم را بپردازم. همه چیز در دوسال اول خوب پیش میرفت ولی پس از مدتی که فکر کردم به قله رسیدهام و البته آموزشپذیر نبودم، شور و هیجانم را از دست دادم و مسیر رکود و پسرفت را پیمودم.
الان که خوب فکر میکنم میبینم که استاد درست میگویند و من میبایست هر روز و در هر روز بارها و بارها آنموفقیتها را به یاد آورم تا آتش خواستن و اشتیاق سوزانم دوباره شعلهور شود و این کار را تا پایان عمر ادامه دهم که در حین پیمودن مسیر موفقیت از این دنیا بروم.
استاد از شما و مریم بانوی بزرگوار و بر و بچههای سایت و حاضرین در این مسیر سپاسگزارم و خدا را برای اینکه مرا در این مسیر زیبای آگاهی و رشد و شکوفایی و هدایت قرار داده است سپاس بیکران دارم.
سلام استاد عزیز متشکرم از این فایل های آگاهی دهندتون
این فایل ، فایل هدایتی من بود که بهش الهام شدم البته قبلا گوش کرده بودم ولی الان انگار یک فایل متفاوت بود برام
و با شنیدن حرف های منصوره اشک توی چشمام جمع شد
و اینقدر حس میکنم که می خوام با تمام وجودم تغییر کنم می خوام آزادی زمانی و مکانی و مالی داشته باشم که به این فایل هدایت شدم خدایا شکرت همین که اشک توی چشمام جمع شدم فهمیدم که این فایل قطعا هدایتی هست
راجب تمرین این قسمت
سوال : بزرگترین و عجیب ترین موفقیتی که در گذشته با این خالص و شور و شوق و بدون توجه به منطق “چطور” به دست آوردید؟
وقتی خیلی بچه بودم داییم یک موشک چوبی بهم داده بود و اون موقع عاشق درست کردن این جور چیزا بودم. ولی اون مراحلی که توی تصویر کشیده با قطعات چوبی یکی نبود و من اولش خیلی ناامید شدم ولی خیلی زیاد دلم می خواست درستش کنم برای همین سعی کردم با دیدن عکس خود موشک روی جلد اون کارتُش درستش کنم و به طور خیلی عجیبی انجام شد که خودمم مونده بودم که چطور انجامش دادم .
توی کلاس زبانم، ما داشتیم روی یک انیمیشن کار میکردیم و معلمم از من خواسته بود که یک قسمت از انیمیشن دیالوگ هاش رو حفظ کنم . خب من تقریبا تمام اون قسمت های که کار کرده بودیم رو بلد بودم و حتی بدون تمرین هم می تونستم حفظی بگم ولی قسمتی که جلسه قبلش ما کار کرده بودیم رو من زیاد تمرین نکرده بودم و اتفاقا سخت ترین قسمت انیمیشن هم بود و من اینقدر شور و شوق داشتم برای حفظ کردن قسمت ها بدون هیچ ترس و استرسی نشستم و توی یک روز تمرین کردم( دقیقا همون روزی که کلاس زبان داشتم) و آخر کلاس تمام دیالوگ هارو و به طور خیلی عجیبی بدون هیچ اشتباهی گفتمش و حتی بین دیالوگ ها نفس هم کم نیاوردم و وقتی گفتمش خودمم هم مونده بودم که چطور اینکار رو انجام دادم .
خب من خیلی عاشق کلیپ درست کردن بودم و خیلی دوست داشتم کار با کپ کات رو یاد بگیرم ولی خب هیچ زمینه ای نداشتم و حتی هیچ ویدیو آموزشی رو هم ندیده بودم و فقط می خواستم یادش بگیرم و همین که خواستمش ، دانلودش کردم و روزها با ذوق کار میکردم و طوری شد که توش حرفه ای شدم طوری که دوستام سوالاتشون رو از من میپرسیدن
سوال : امروز در کجای زندگی تان ( کاری، مالی،روابط) ایستاده اید که احساس می کنید شور و شوق و ایمان گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره بیاد بیاوردید؟
قبلا خیلی شور و شوق زیادی برای کسب درآمد داشتم و چند باری هم موفق شدم ولی الان احساس می کنم دیگه اون شور شوق رو ندارم
و حتی توی زمینه کلیپ سازی خیلی وقته که هیچ ادیتی درست نکردم خیلی دوست دارم از طریق کلیپ سازی کسب درآمد کنم و احساس میکنم اگر اون شور شوق رو داشته باشم می تونن دوباره و بهتر از قبل انجامش بدم ( از وقتی که خواستم با یک برنامه جدید کار کنم تنبلی کردم و دو سالی شده که سمتش نرفتم)
سلام استاد عزیزم ، استاد خوبم شکر که شما رو دارم وجود خود شما و سایت بی نظیر شما یک نعمت بزرگ هست که هر روز سعی میکنم شکرگزار اون باشم خدا رو شکر میکنم از این بابت که در مدار آگاهی هستم و میخوام آگاهی خودم رو بیشتر کنم چرا که توی این مدتی که با شما و سایت شما آشنا شدم و آگاهی من بیشتر شده خیلی چیزا در من تغییر کرده و زندگی من بهتر از قبل شده
من عاشق این پروژه هستم عاشق شنیدن صدای دوستانم و اتفاق های خوبی که براشون افتاده هستم و مدام از خدا میخوام کمکم کنه که منم همینقدر تغییر کنم منم مثل دوستان متعهد باشم به این مسیر و ادامه بدم
در جواب سوال اول ، رشته من گرافیک بوده توی دانشگاه و یکی از درس های ما طراحی آناتومی بدن انسان بود و برای من خیلی سخت بود و در پایان ترم برای گرفتن نمره باید 18 تا طراحی تأیید شده از سمت استاد رو آماده میکردم و من شاید در طول ترم 2 تا دونه طراحی تأیید شده داشتم و به شدت نگران بودم چون اگر اون درس رو پاس نمیکردم پنج ترمه میشدم و سخت بود برام ، و استادی هم که باهاش داشتم از نظر من خیلی جدی و تند حرف میزد تقریبا دو جلسه فقط مونده بود و فرصت بسیار محدود من صبح قبل از این که برم دانشگاه یکی از فایل های استاد که در مورد ملا صدرا بود البته دقیق یادم نیست همون فایل بود یا یه فایل دیگه گوش کردم و به خدا گفتم به خودت توکل میکنم خودت کمکم کن که استاد با من مهربان بشه گفتم خدایا خودت طرح هامو تأیید کن یکی یکی با ایمان رفتم سر کلاس باورم نمیشد اون روز انقدر استادم به من توجه کرد با من مهربان بود گفت تو امروز چقدر کارت خوب شده چقدر خوب طراحی میکنی و من توی همون دو جلسه 18 تا طراحیم به راحتی تأیید شد و اون درس رو پاس کردم ، این فایل و این سوال استاد یادآوری کرد برای من که اون زمان من از چه قانونی استفاده کردم و کارم انجام شد از همون میتونم دوباره استفاده کنم برای خواسته الآنم
سوال دوم در مورد خواسته الان من هست که دوست دارم مستقل باشم درآمد خوب داشته باشم مشتری های زیادی رو داشته باشم و همون ایمان و همون شور شوقی که اون روز داشتم و کارم درست شد دوباره اون رو به دست بیارم و توکل کنم به خدا خدایا شکرت ، دوستان خوبم در پناه خدا باشید
من هم با دست خالی توی ی محله کوچک مغازه رو اجازه و شروع کردم خیلی مغازه خالی بود اوایل و دوره تکامل رو دارم طی میکنم وقتی خسته میشم ویس های شما انگار راهنمای منه و بهم میگه الان چکار کنم
ناگفته نماند ک ورد زبانم اینه که خدایا من نمیدونم تو بدون بگو و هربار هدایت میشم ب سمت شما
و انگار اون ویس برای امروز منه درصورتی که شاید چند روز قبل چند بار گوش داده بودم و این نکته رو درش دریافت نمیکردم
الان چند وقتی که در کارم تغییری رشدی نمی دیدم ذهنم خیلی منفی شده بود و انگار هیچی رو نمیدیدم
با اینکه توی 10ماه مغازه خالی من که فقط با دو رگال زمینی کوچک و 3قفسه و تعداد کمی رگال دیواری شروع شد و من لباس هارو جوری میچیدم که مثلاً سه تا تی شرت رو روی یک رگال و سه تای دیگه جای دیگه فقط پر بنظر بیاد
الان پر شده و کلی جنس متنوع دارم و بعضی وقتها نمیدونم کجا بذارم ی وسیله رو
چشمم بسته شد و خسته شدم
الان با راهنمایی شما و صحبت هایی ک انگار برای من بود
برگشتم و به قبل فکر کردم نوشتم و مینوستم
که رشد همراهتوئه و برای توئه خدا میخواد که تو بزرگ بشی پس افکار منفی رو از خودت دور کن و همچنان مشتاق ادامه بده یاد روزی بیوفته ک چقدر ذوق داشتی برای اون مغازه کوچیک و خالی
با سلام خدمت استاد عزیز و مریم دوست داشتنی و دوستان همفرکانسی ام
من یک تجربه از خواسته ای که داشتم ولی رهاش کرده بودم و به طرز معجزه آسایی اتفاق افتاد
من از همسرم جدا شده بودم و همراه دخترم در منزل پدرم زندگی می کردم در یک اتاق چهارمتری
بعد از پنج سال ، طبقه بالای پدرم یک سوییت با کمک برادرم ساختم و رفتم طبقه سوم
اوایل پدرم حالش خوب بود اما به مرور ایشون ناتوان تر شدن و بعد 15 سال بیمار شدن و یکبار در بیمارستان بستریشون کردیم و کمی حالشون بهتر شد مرخص شدن و اومدن خونه
یک روز بعد از مرخصی حال پدرم بد شد و گفت من دارم می میرم بگید دو تا معتمد بیاد من وصیت میخوام بکنم ـ
دو تا معتمد اومدن و پدرم گفتن که طبقه سوم برای من هست و پدرم اون طبقه رو به عنوان یک سوم از داراییشون به من بخشیدن و هبه کردن
یعنی در عرض یک روز من صاحب خونه شدم
و پدرم یک هفته بعد فوت کردن
من یادم اومد که همیشه ایمان داشتم اگر مسئله ای برای پدرم پیش بیاد ،من در امنیت و آرامش خواهم بود
حتی وقتی همکارانم منو می ترسوندن که اگه اتفاقی برای پدرت بیفته با یک بچه میخواهی چیکار کنی و من همیشه می گفتم زندگی میکنم و هیچوقت ترس نداشتم و ایمانی توی وجودم بود که به من آرامش می داد
وقتی تو مدار باشی خدا راهها رو برات باز میکنه از جایی که اصلا فکرشم نمیکنی
ایمان و باور و اعتقاد مسیر رو برات روشن میکنه و به خواسته ات میرسونه
در مورد موضوعی که استاد گفتندکجا با دست خالی و اینکه همه میگفتن نمیشه ، واسه ی شما شد،میخوام تجربمو بگم که رد پام باشه واسه چند وقته دیگم…
این تجربه خیلی کوچکه ولی واسم ارزشمنده،چند سالی بود که میدیدم فرشهای خونم به شدت قدیمی شده ولی بدلیل تنگدستی فراوان ،اصلا نمیتونستم به خرید فرش جدید فکر کنم.
تا اینکه یروز خواهرزادم خونمون بود گفت خاله فرشاتو عوض کن.بااینکه خیلی کم سن و سال بود.گفتم نمیتونم ،گفت تلویزیون که تبلیغ میکنه فلان جا با روزی فلان، برو ازونجا بخر خب…اینو که گفت واقعا احساس کردم یه جرقه تو سرم زده شد .
نمیدونم چند روز بعد بود که رفتم هر چی فرش فروشی میشناختم رفتم .خدا میدونه بدون یک قرون پول.عکس فرش مورد علاقم روگزاشتم بکگراند گوشیم.شاید با خودتون بگین وای ذهن یه ادم تا چه حد میتوپه فقیر باشه و خندتون بگیره.ولی من با تمام وجودم فرش نو میخواستم.و نمیدونم بعد چند وقت بود ولی میدونم که یه مدت کوتاهی بود که خدا لطف کرد و پولی که فکر میکردم دیگه سوخته و رفته ،برگشت بهمون ، نه دقیقا همون مبلغ، نزدیک چهار برابر بیشتر…
البته با اون پول ماشین خریدیم. و یه مقدار جزیی ازون پول زیاد اومد که یادمه از یک سوم پول فرش هم کمتر بود، و هر چه همسرم مقاومت میکرد و میگفت نمیشه من گوش نمیدادم .چون واقعا مثل نفس کشیدن ، این خواستم برام مهم بود.
خدا لطف کرد و یکی از اشناها چک داد با همون مبلغ جزیی که داشتم فرش نو خریدم.
من میدونم هر چی که میخوام باید همینجوری با جدیت پیگیری کنم و به چطور و چجوری ش فکر نکنم ، ولی بازم در دام شیطان میفتم.
ازین موارد ریز زیاد دارم که با جدیت یه چیزی رو میخواستم و بدستش اوردم با دست خالی ،یا از جایی که فکرشو نمیکردم پولش جور شده.بیشتر تو همین وسایل خونه بوده.
چند وقته دلم میخواد خونمو عوض کنم .باز هم با مخالفت شدید همسرم مواجه شدم و اینکه میگه چجوری ،از کجا، میگه با کدوم عقل همچین فکری کردی،داری چرت میگی ، و این جور حرفا.
یوقتایی میگم راست میگه ،ولی باز به خودم میگم واسه خدا چه فرقی میکنه فرش ده میلیونی به من بده یا خونه ی میلیاردی…
ولی راستش هنوز جرات نکردم برم خونه ببینم ، و از خدا میخوام بهم این جرات رو بده که باز هم با تمام وجودم این خواسته رو بخوام .مثل نفس کشیدن برام مهم باشه ،اونوقته که یه حرکتی میزنم.
سلام عزیزم امیدوارم هرکجا هستید حالتون خوب باشه ،داستان شما جالب بود این جسارت شما و قدم برداشتن شما باعث شد به خواسته هاتون برسید ، برای خرید خونه هم واقعا فقط کافیه برید خونه نگاه کنید قیمت بپرسید خودتون رو توی اون خونه ها تصور کنید با جزییات مطمئن باشید از طریقی راه براتون باز میشه که فکرشم نمیکنید ، پسر دایی منم همین طوری خونه خرید اصلا پول نداشتن اما فقط میرفتن بنگاه های مختلف و خونه های مختلف میدیدن تا این که یه خونه به دلشون خیلی نشست و سپردن به خدا و بیخیالش شدن در مدت زمان کوتاهی صاحب اون خونه شدن ، شما هم به زودی صاحب خونه جدیدی میشین توکل به خدا
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان هم فرکانسی عزیزم
یادم میاد که چند سال پیش که هیچ کار و درآمدی نداشتم، همش با خودم تصور میکردم که من یه کار خوب با محیط کاری عالی و همکارای فوق العاده دارم و مبلغ هایی که به ذهنم منطقی میومد رو مینوشتم که مثلا خداروشکر من به فلان درآمد رسیدم
هیچ کاری گیرم نمیومد با وجود تلاش های فراوونم! اما ایمان داشتم که یه روز میشه و یه روز اون درآمده شروع میشه
اولین بار شروع کردم با شور و اشتیاق فراوون برای دوختن گل سینه
فروش نداشتم اما با علاقه زیاد میدوختم و از کارهام لذت میبردم، عکاسیشون رو انجام میدادم و هر بار لذت میبردم
فکر کنم یکی دوتا سفارش گرفته بودم و روش کار میکردم، میدوختم و اواسط کارم بود که یه کار گیرم اومد
هیچ ربطی به این گل سینه هایی که خلق میکردم نداشت اما من بالاخره میخواستم کار کنم!
اوایل کار وحشت کرده بودم چون هیچ کاری بلد نبودم و با خودم میگفتم مگه میشه همه اینارو یاد گرفت و انقدر بی نقص همه رو انجام داد؟!
صاحب کارم میگفت نگران نباش پله پله یاد میگیری تو هم استاد این کار میشی اما من اینجوری بودم که مگه میشه!
سعی میکردم تو ذهنم تکرار کنم که تو باهوشی، اولشه طبیعیه که زمان ببره یاد بگیری طبیعیه که همه رو یجا نمیتونی تو ذهنت ثبت کنی، نگران نباش و ادامه بده بالاخره روون میشی
میومدم تو دفترم مینوشتم و از خدا میخواستم راه رو بهم نشون بده که چیکار کنم کارا برام راحت تر بشه
از درآمد ناچیزی که داشتم و خدا رو بابتش شاکر بودم مینوشتم و هر بار کم کم مبلغ رو توی ذهنم بالا میبردم که به فلان مبلغ میرسم
من 4 سال اونجایی که بودم کار کردم و میتونم بگم استاد کاری بودم که میکردم! شاید تو دل ماجرا آدم متوجه این موضوع نشه اما الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم من پله پله با طی کردن تکاملم واقعا تو کارم حرفه ای شده بودم
تنهایی از پس همه اش برمیومدم فقط زمان و ایمان بالا نیاز بود که خداروشکر تقویتش کرده بودم و داشتمش
درآمدم؟ آخرین باری که دفتر چند سال پیشم رو باز کردم دیدم من از اونموقعی که اولین درآمدم رو داشتم و شکرگزاری میکردم و هر بار مقدارش رو بالاتر میبردم و مینوشتم چقدر تغییر ایجاد شده!
درآمدم سه برابر که هیچ 6 برابر شده بود!
شاید همون اول اگه بهم میگفتن تو قراره این مبلغ رو به دست بیاری باورم نمیشد اما با گوش دادن مکرر با فایل ها و کار کردن روی باورهام تونسته بودم اون مبلغ رو بالاتر ببرم
یادمه فایل های درآمد خود را سه برابر کن و چندین و چند بار گوش داده بودم و تمریناتش رو هم دقیق انجام میدادم
چقدر خوب که الان اینا دوباره برام یادآوری شد چون من الان شغلم رو تغیر دادم و توی این کار جدید هم باز خیلی وارد نیستم
یادمه روز اول که همین یه ماه پیش بود رفتم سرکار اولش اینجوری بودم که بابا اینا خیلی حرفه ای هستن من کجا اینا کجا!
یادم رفته بود خودم یه بار این مسیر رو طی کردم و بازم میتونم همونو تکرار کنم! اما منصوره عزیز و صحبت های استاد عزیزم توی این فایل کمکم کرد تا به یاد بیارم که نباید بترسم، نباید اعتماد به نفسم رو از دست بدم چون همون مسیره اما توی یه فضای متفاوت
باز هم طبیعیه که من هنوز خیلی حرفه ای نباشم چون اول کارمه، یاد میگیرم و منم قراره مثل اونا حتی بهتر از همکارام حرفه ای بشم و سرعت عملم بالا باشه و درآمد داشته باشم و درآمدم بالا باشه
همونطور که توی این یه ماه تونستم خیلی کارم رو بهبود ببخشم و نسبت به روز اولم خیلی بهترم پس بازم میتونم بهتر و بهتر کنم کارم رو
من چند وقتی هست که روی موضوع باور های ثروت کار نکردم و شاید هم بخاطر همینه که ورودی مالی من صفر شده و حتی اینجایی هم که کار میکنم بهم گفتن تا دو ماه قرار نیست هیچ درآمدی داشته باشی و باید به کار واقف بشی بعد!
من میتونستم زودتر هم از کاری که میکنم پول دریافت کنم! اما کار نکردن روی باور های ثروت ساز باعث شده من متوقف بشم توی این موضوع
اما خداروشکر راه رو بلدم فقط کافیه به یاد بیارم و روش کار کنم
خدایا شکرت که مسیر رو برام روشن میکنی و راه رو نشونم میدی و بهم میگی چیکار کنم تا همه چی بهتر بشه
سلام به استاد عزیزم،خانوم شایسته و همه دوستان و همراهان که همیشه در همه لحظات خوندن کامنت ها و ردپای شما بهم انگیزه ادامه دادن میده
در این روزها من دقیقا دارم یک تغییر بزرگ رو در زندگیم رغم میزنم و تک به تک با فایل های این مجموعه دارم پیش میرم. من بدون هیچ ترسی چند روز پیش با دست خالی مهاجرت کردم به تهران چون نشونههاشو دیدم توی زندگیم به قول استاد برای موفقیت باید الگوهای درستی رو ببینی تا بفهمی میشود من اومدم تهران تا الگوهای بیشتری رو ببینم و بدون هیچ ترسی و بدون هیچ سرمایهای اومدم تهران تا به صورت عملی ایمانم رو نشون بدم. تا به خودم ثابت کنم که بابا تو اصلا نیازی نیست بترسییی تو فقط به حرف خدا گوش کن فقط عمل کن. وقتی اومدم تهران جایی نداشتم برای زندگی پولی هم نداشتم برای خونه اجاره کردن اما فقط یک چیز داشتم که میدونستم در تاریک ترین لحظات چراغ منه
اونم امیدم به خدای مهربانه
میدونستم اگه بهش بگم از خاک برام سقف میسازه تا زندگی کنم.
بچه ها این حرفا برای گذشته نیست
برای همین چند هفته ی اخیره
من تک تک فایلای این پروژه رو دارم گوش میکنم و فقط یک کار ساده میکنم اونم عمل کردن و پای در راه گذاشتن
هیچی نمیپرسم فقط گوش میکنم که خدا چی میگه
مرور میکنم هر لحظهای که توی زندگیم خدا نجاتم داده
منو هر لحظه هدایت میکنه به شرایط بهتر و بهتر
به کار ساده تر و زیبا تر و قشنگ تر
نمیدونم چطور فقط اتفاق میفته
از تویی که داری این متنو میخونی یک درخواست دارم عمل کن به چیزی که بهت الهام میشه
پشت دیوار عمل کردن خیلی مناظر قشنگی هست
خیلی اتفاقات قشنگی هست که هیچکس تا وقتی قدم برنداره نمیبینتشون
تو یک نعمت بزرگ داری اونم اینه که زندهای و نفس میکشی
همین کافیه بقیشو خدا درست میکنه برات
من مطمئنم اخر این پروژه اتفاقات قشنگتری برام میفته که خودمم نمیتونم تصورشو بکنم چون همین چیزی که الان هستم رو نمیتونستم تصور کنم سه هفته پیش
بخدا سه هفته پیش یک جای دیگه ای بودم هیچ ربطی به الانم نداشت فقط توی سه هفته که واقعی تصمیم به تغییر گرفتم همه چیز عوض شد. ببین سه هفته دیگه کجام
از الان خوشحالم براش :)
خدایا شکرت
استاد عزیزم ممنونم ازت برای این همه آگاهی خالص و نابی که داری بهمون منتقل میکنی.
بنام خداوند مهربان.
سلام از تجربه خودم مثال میزنم که مربوط میشه به 3 سال پیش جایی که من میخواستم به رشته تربیت بدنی برم برای دبیرستان و تازه به ورزش علاقه مند شده بودم و اصلا آمادگی جسمانی نداشتمو معدلمم نمیتونست کاری بکنه و اینم بگم که برای اینکه شما به رشته تربیت بدنی برین باید آزمون عملی آمادگی جسمانی بدین و من خیلی میترسیدمو حتی خود مدرسه هم به من گفتند که برم ی جایه دیگه ثبت نام کنم ولی من میخواستم قدرت ایمان به خداوندو بیشتر باور کنمو به خدا گفتم که من به تو اطمینان دارمو خودت برام درستش کن و من نمیدونستم چجوری اما به خودش سپردمو وظیفه منم ایمان بهش بود، نتیجه چی شد ؟ دقیقا همون سالی که من خواستم برم به اون رشته آزمون عملی ورودی لغو شدو سال بعد من برگشت و من به راحتی به رشته مورد علاقه م رفتم و خیلی از خداوند سپاسگزارم ، وتا تقریباً یک هفته قبل من ایستاده بودم و شروع به تغییر نمیکردم چونکه قبلا مسیر اشتباهیو رفته بودمو خیلی انگیزمو از دست دادم ولی بازم به لطف خداوند هدایت شدم به دوره فوقالعاده تغییر را در آغوش بگیر که کاملا آماده دریافت این موضوعات به لطف خداوند هستمو درکشون میکنم و به توکل خدا ادامه میدمو آرام آرام به تمام اهدافم میرسم و اینبار عقب نمیکشم.
در پناه خداوند موفق و سربلند باشید.
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر که تنها قدرت حاکم بر جهان هستی است.
درود بر استاد عباسمنش بزرگوار و عزیز.
درود بر خانوم شایسته عزیز و همه دوستان همفرکانسی و محترم .
یادم میاد چند سال پیش که تازه از استان فارس اومده بودم تالش و تقریبا با دست خالی پول زیادی نداشتم زندگیمو تازه تغییر داده بودم تازه ازدواج مجدد کرده بودم و تقریباً بخاطر تغییر شغل و تغییر زندگی و تغییر لوکیشن ، همه اطرافیانم با من کات بودن فقط پدر و مادرم بودن اونم واسه متلک گفتن بیشتر نقش داشتن توی زندگیم .
همسرم یه خونه داشت توی قزوین و یه ارثیه 380 تومنی بهش رسیده بود و بهش پیشنهاد دادم خونه شو بفروشه تا با کل پول بتونیم دو هزار متر زمین بخریم اونم گوش کرد و همین کارو انجام دادیم پولی دیگه نداشتیم و من خودم دست تنها شروع کردم به کار کردن دو تا ظرف آب بیست لیتری داشتم که آب از رودخونه که 5 متر پایین بود می آوردم و هر روز با حمایت همسرم که تو میتونی باریکلا ماشالا کار میکردم بعد یادمه شبها که از مغازه میومدیم ساعت 3 و 4 شب تازه مینشستیم یه دفتر و خودکار و مداد رنگی داشتیم برا خودمون طراحی یه باغ ویلا میکردیم خیلی اونم مبتدی مثل بچه های کلاس دوم سوم ابتدایی .
اونم جوری بود که زمین یکم قِناس بود و وقتی ردیفهای درختها رو میکشیدیم چند تا ردیف ناقص میوفتاد اینقد هر شب این کار میکردیم با شوق و ذوق که اصلا زیر چشمامون پف داشت .
یه ویلا هم کشیده بودیم که انتهای باغ بود چون تهش میخورد به یه رودخونه دائمی پر آب و از اونجا دریا هم مشرف بود .
خیلی جالب بود اصلا از قانون جذب و تصویر سازی چیزی نمیدونستیم تا بعد ها با استاد آشنا شدیم که قبلا توی کامنتها در موردش گفتم ، بعد فهمیدیم نادانسته طبق یه قانونی عمل کردیم و الان 5 سال گذشته و من یه باغ 5 ساله پر از درختان میوه دارم به لطف خداوند و حمایت همسرم که بازم به لطف خدا از اول تا الان همه رو خودم انجام دادم. یه سوئیت داریم که بخاطر هدایت خداوند و همین قوانین ساختیم و از اجاره نشینی دراومدیم .
الان در حال ساخت یه ویلای لاکچری هستم لب رودخانه و در حال سرامیک کردن آشپزخانه هستم اونم جایی که 5 سال پیش با ذوق وشوق توی دفتر بارها و بارها کشیده بودیم .
دیشب که این فایل رو با همسرم شنیدیم دوباره اینو به یاد آوردیم و دفترمونو آوردیم و دوباره شروع کردم به نوشتن با ذوق اونم این بار واسه هدف مهاجرت به سوئد کشوری که دلمون واسش پر میکشه و لوازمی که واسه سفر میخوایم رو لیست کردیم با وجودی که خبری نیست و هنوز شرایط مناسبش رو نداریم اما خدا رو که داریم خداوند کمک میکنه شرایط تغییر میکنه مثل کل گذشته من که تغییر کرده روزهایی بوده که هیچ خبری نبوده اما تغییر کرده و بهتر شده یه بهبود دائمی و زیبا .
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد عباسمنش و بانو مریم عزیز و دستاندرکاران سایت و همراهان گرامی
در سه جا بود که من کارهایی را کردم که از دید خودم و دیگران کاری بسیار دشوار بود ولی ایمانم به انجام شدنش و نیز شور و اشتیاق سوزانی که برای آن داشتم مرا به یاری الله ربالعالمین به نتیجه رساند:
1. در دورهی کارشناسی بود که در سال آخر همزمان با درس خواندنم دلم میخواست که مستقل شوم و دیگر از پدر و مادر پول نگیرم. رو کردم به خدا و بهش گفتم: خدایا پروردگارا تو چطور دلت میاد که من هنوز هم جلوی پدر و مادرم دست دراز کنم؟ و به خدا که یک هفته نشد که استادی که پروژهی خودم را نزد ایشان میگذراندم، مرا برای دریافت مواد شیمیایی لازم به دانشکدهی داروسازی فرستاد. در آنجا مسئول آزمایشگاهی که قرار بود برای مواد شیمیایی با توصیهی استادم به ایشان مراجعه کنم گفتند که مواد لازم را ندارند ولی، به یک کمککار در آزمایشگاه شیمیدارویی نیازمند هستند و من که دهنم باز مانده بود، بیدرنگ پذیرفتم و از همان فردای آنروز مشغول به کار شدم. کارش را برام تازگی داشت و برای همین هم برام جذاب بود و حسابی به کار چسبیده بودم. البته لابهلای کارهام، به پروژهی تحصیلیم نیز میرسیدم. خلاصه، پس از دو یا سه ماه، همان مسئول آزمایشگاه به دلیل یک بیماری گوارشی مزمن بستری شد و به مدت سه ماه نیامد و بار دوتا آزمایشگاه افتاد روی دوش من بهطوری که دیگه نمیتونستم برای اجرا و پیگیری پروژهام کاری انجام بدم.
یادم میاد یه روز استادم به آزمایشگاه شیمی دارویی دانشکده داروسازی زنگ زد و من گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای استادم خشکم زد. ایشان میگفت که از گذشته گفتهاند که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه! سرانجام من داستان را برای ایشان تعریف کردم ولی نپذیرفتند و تاکید کردند که هرجور که شده باید تا دو ماه دیگر کار پروژهام را به پایان برسانم والا رد میشم!
منم به ناچار پذیرفتم و هر جور بود کار را به خوبی به پایان رساندم. یادم میاد روزی که قرار بود برای ارائهی مطالب جلوی استاد و دانشجویان سخنرانی کنم، چنان خوش درخشیدم که استادم جلوی همهی دانشجویان از جایشان بلند شدند و مرا تشویق کردند و گفتند که مانند یک دانشجوی کارشناسی ارشد که دارد از پایاننامهی خود دفاع میکند ماهرانه و مستدل سخن گفتهام و تمامی اسلایدهای من را مورد تایید قرار دادند و نمرهی بیست بهم دادند.
یا یادم میاد که در دورهی دکتری تخصصی و در مرحلهی پایاننامه بود که کارم به بنبست خورده بود. جوری که استاد من هم نمیتوانست در حل آن به من کمک کند. با ناامیدی به خانه آمدم و تصمیم گرفتم که کار را که محاسباتی بود را در خانه و با کامپیوتر خودم ادامه بدم. سه ماه بود که به در بسته میخوردم ولی شبانهروزتلاش میکردم. تا اینکه توسط یکی از همکلاسیهایم با میزگردی بینالمللی برای آن کار آشنا شدم. در میزگرد موضوع را مطرح کردم و در حین ناباوری، استادی از دانشگاه هاروارد به نام لازاریدیس که یکی از بزرگان آن کار بود پیدا شد و پذیرفت که به من کمک کند. وای خدا! نمیدونید اون روز چقدر ذوقزده بودم. ایشان به من میگفت که چرا چنین کار سنگینی را برای پایاننامه گرفتم و من در پاسخ میگفتم که استادم مرا ناچار کرده که این موضوع باشه و چون رئیس دانشکده هستند، دیگه، زورشان میچربد! سرانجام پس از هفت ماه که هر روز با کمک همان استاد دانشگاه هاروارد کار کردم، توانستم پایاننامه را بهخوبی به پایان برسانم.
یا برای بار سوم، وقتی کسب و کارم را چهار سال پیش آغاز کردم( من از کودکی به پول درآوردن بسیار علاقهمند بودم و اگر فشار خانواده نبود، شاید درس نمیخواندم)، پولی نداشتم و برای آغاز کار آنرا از همسرم و همار ایشان قرض گرفتم. ولی، چون شور و شوق وصف ناپذیری داشتم، در کمتر از ده روز توانستم قرض خودم را بپردازم. همه چیز در دوسال اول خوب پیش میرفت ولی پس از مدتی که فکر کردم به قله رسیدهام و البته آموزشپذیر نبودم، شور و هیجانم را از دست دادم و مسیر رکود و پسرفت را پیمودم.
الان که خوب فکر میکنم میبینم که استاد درست میگویند و من میبایست هر روز و در هر روز بارها و بارها آنموفقیتها را به یاد آورم تا آتش خواستن و اشتیاق سوزانم دوباره شعلهور شود و این کار را تا پایان عمر ادامه دهم که در حین پیمودن مسیر موفقیت از این دنیا بروم.
استاد از شما و مریم بانوی بزرگوار و بر و بچههای سایت و حاضرین در این مسیر سپاسگزارم و خدا را برای اینکه مرا در این مسیر زیبای آگاهی و رشد و شکوفایی و هدایت قرار داده است سپاس بیکران دارم.
ارادتمند شما
به نام خدا
سلام استاد عزیز متشکرم از این فایل های آگاهی دهندتون
این فایل ، فایل هدایتی من بود که بهش الهام شدم البته قبلا گوش کرده بودم ولی الان انگار یک فایل متفاوت بود برام
و با شنیدن حرف های منصوره اشک توی چشمام جمع شد
و اینقدر حس میکنم که می خوام با تمام وجودم تغییر کنم می خوام آزادی زمانی و مکانی و مالی داشته باشم که به این فایل هدایت شدم خدایا شکرت همین که اشک توی چشمام جمع شدم فهمیدم که این فایل قطعا هدایتی هست
راجب تمرین این قسمت
سوال : بزرگترین و عجیب ترین موفقیتی که در گذشته با این خالص و شور و شوق و بدون توجه به منطق “چطور” به دست آوردید؟
وقتی خیلی بچه بودم داییم یک موشک چوبی بهم داده بود و اون موقع عاشق درست کردن این جور چیزا بودم. ولی اون مراحلی که توی تصویر کشیده با قطعات چوبی یکی نبود و من اولش خیلی ناامید شدم ولی خیلی زیاد دلم می خواست درستش کنم برای همین سعی کردم با دیدن عکس خود موشک روی جلد اون کارتُش درستش کنم و به طور خیلی عجیبی انجام شد که خودمم مونده بودم که چطور انجامش دادم .
توی کلاس زبانم، ما داشتیم روی یک انیمیشن کار میکردیم و معلمم از من خواسته بود که یک قسمت از انیمیشن دیالوگ هاش رو حفظ کنم . خب من تقریبا تمام اون قسمت های که کار کرده بودیم رو بلد بودم و حتی بدون تمرین هم می تونستم حفظی بگم ولی قسمتی که جلسه قبلش ما کار کرده بودیم رو من زیاد تمرین نکرده بودم و اتفاقا سخت ترین قسمت انیمیشن هم بود و من اینقدر شور و شوق داشتم برای حفظ کردن قسمت ها بدون هیچ ترس و استرسی نشستم و توی یک روز تمرین کردم( دقیقا همون روزی که کلاس زبان داشتم) و آخر کلاس تمام دیالوگ هارو و به طور خیلی عجیبی بدون هیچ اشتباهی گفتمش و حتی بین دیالوگ ها نفس هم کم نیاوردم و وقتی گفتمش خودمم هم مونده بودم که چطور اینکار رو انجام دادم .
خب من خیلی عاشق کلیپ درست کردن بودم و خیلی دوست داشتم کار با کپ کات رو یاد بگیرم ولی خب هیچ زمینه ای نداشتم و حتی هیچ ویدیو آموزشی رو هم ندیده بودم و فقط می خواستم یادش بگیرم و همین که خواستمش ، دانلودش کردم و روزها با ذوق کار میکردم و طوری شد که توش حرفه ای شدم طوری که دوستام سوالاتشون رو از من میپرسیدن
سوال : امروز در کجای زندگی تان ( کاری، مالی،روابط) ایستاده اید که احساس می کنید شور و شوق و ایمان گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره بیاد بیاوردید؟
قبلا خیلی شور و شوق زیادی برای کسب درآمد داشتم و چند باری هم موفق شدم ولی الان احساس می کنم دیگه اون شور شوق رو ندارم
و حتی توی زمینه کلیپ سازی خیلی وقته که هیچ ادیتی درست نکردم خیلی دوست دارم از طریق کلیپ سازی کسب درآمد کنم و احساس میکنم اگر اون شور شوق رو داشته باشم می تونن دوباره و بهتر از قبل انجامش بدم ( از وقتی که خواستم با یک برنامه جدید کار کنم تنبلی کردم و دو سالی شده که سمتش نرفتم)
سلام استاد عزیزم ، استاد خوبم شکر که شما رو دارم وجود خود شما و سایت بی نظیر شما یک نعمت بزرگ هست که هر روز سعی میکنم شکرگزار اون باشم خدا رو شکر میکنم از این بابت که در مدار آگاهی هستم و میخوام آگاهی خودم رو بیشتر کنم چرا که توی این مدتی که با شما و سایت شما آشنا شدم و آگاهی من بیشتر شده خیلی چیزا در من تغییر کرده و زندگی من بهتر از قبل شده
من عاشق این پروژه هستم عاشق شنیدن صدای دوستانم و اتفاق های خوبی که براشون افتاده هستم و مدام از خدا میخوام کمکم کنه که منم همینقدر تغییر کنم منم مثل دوستان متعهد باشم به این مسیر و ادامه بدم
در جواب سوال اول ، رشته من گرافیک بوده توی دانشگاه و یکی از درس های ما طراحی آناتومی بدن انسان بود و برای من خیلی سخت بود و در پایان ترم برای گرفتن نمره باید 18 تا طراحی تأیید شده از سمت استاد رو آماده میکردم و من شاید در طول ترم 2 تا دونه طراحی تأیید شده داشتم و به شدت نگران بودم چون اگر اون درس رو پاس نمیکردم پنج ترمه میشدم و سخت بود برام ، و استادی هم که باهاش داشتم از نظر من خیلی جدی و تند حرف میزد تقریبا دو جلسه فقط مونده بود و فرصت بسیار محدود من صبح قبل از این که برم دانشگاه یکی از فایل های استاد که در مورد ملا صدرا بود البته دقیق یادم نیست همون فایل بود یا یه فایل دیگه گوش کردم و به خدا گفتم به خودت توکل میکنم خودت کمکم کن که استاد با من مهربان بشه گفتم خدایا خودت طرح هامو تأیید کن یکی یکی با ایمان رفتم سر کلاس باورم نمیشد اون روز انقدر استادم به من توجه کرد با من مهربان بود گفت تو امروز چقدر کارت خوب شده چقدر خوب طراحی میکنی و من توی همون دو جلسه 18 تا طراحیم به راحتی تأیید شد و اون درس رو پاس کردم ، این فایل و این سوال استاد یادآوری کرد برای من که اون زمان من از چه قانونی استفاده کردم و کارم انجام شد از همون میتونم دوباره استفاده کنم برای خواسته الآنم
سوال دوم در مورد خواسته الان من هست که دوست دارم مستقل باشم درآمد خوب داشته باشم مشتری های زیادی رو داشته باشم و همون ایمان و همون شور شوقی که اون روز داشتم و کارم درست شد دوباره اون رو به دست بیارم و توکل کنم به خدا خدایا شکرت ، دوستان خوبم در پناه خدا باشید
سلام به شما استاد گرامی و دوستان عزیز
خیلی فایل عالی بود ، لذت بردم و استفاده کردم
من هم با دست خالی توی ی محله کوچک مغازه رو اجازه و شروع کردم خیلی مغازه خالی بود اوایل و دوره تکامل رو دارم طی میکنم وقتی خسته میشم ویس های شما انگار راهنمای منه و بهم میگه الان چکار کنم
ناگفته نماند ک ورد زبانم اینه که خدایا من نمیدونم تو بدون بگو و هربار هدایت میشم ب سمت شما
و انگار اون ویس برای امروز منه درصورتی که شاید چند روز قبل چند بار گوش داده بودم و این نکته رو درش دریافت نمیکردم
الان چند وقتی که در کارم تغییری رشدی نمی دیدم ذهنم خیلی منفی شده بود و انگار هیچی رو نمیدیدم
با اینکه توی 10ماه مغازه خالی من که فقط با دو رگال زمینی کوچک و 3قفسه و تعداد کمی رگال دیواری شروع شد و من لباس هارو جوری میچیدم که مثلاً سه تا تی شرت رو روی یک رگال و سه تای دیگه جای دیگه فقط پر بنظر بیاد
الان پر شده و کلی جنس متنوع دارم و بعضی وقتها نمیدونم کجا بذارم ی وسیله رو
چشمم بسته شد و خسته شدم
الان با راهنمایی شما و صحبت هایی ک انگار برای من بود
برگشتم و به قبل فکر کردم نوشتم و مینوستم
که رشد همراهتوئه و برای توئه خدا میخواد که تو بزرگ بشی پس افکار منفی رو از خودت دور کن و همچنان مشتاق ادامه بده یاد روزی بیوفته ک چقدر ذوق داشتی برای اون مغازه کوچیک و خالی
سپاسگزارم از خدا بی نهایت سپاسگزارم
ممنونم استان ممنونم از فایل خوبتون
خیلی تشکر
با سلام خدمت استاد عزیز و مریم دوست داشتنی و دوستان همفرکانسی ام
من یک تجربه از خواسته ای که داشتم ولی رهاش کرده بودم و به طرز معجزه آسایی اتفاق افتاد
من از همسرم جدا شده بودم و همراه دخترم در منزل پدرم زندگی می کردم در یک اتاق چهارمتری
بعد از پنج سال ، طبقه بالای پدرم یک سوییت با کمک برادرم ساختم و رفتم طبقه سوم
اوایل پدرم حالش خوب بود اما به مرور ایشون ناتوان تر شدن و بعد 15 سال بیمار شدن و یکبار در بیمارستان بستریشون کردیم و کمی حالشون بهتر شد مرخص شدن و اومدن خونه
یک روز بعد از مرخصی حال پدرم بد شد و گفت من دارم می میرم بگید دو تا معتمد بیاد من وصیت میخوام بکنم ـ
دو تا معتمد اومدن و پدرم گفتن که طبقه سوم برای من هست و پدرم اون طبقه رو به عنوان یک سوم از داراییشون به من بخشیدن و هبه کردن
یعنی در عرض یک روز من صاحب خونه شدم
و پدرم یک هفته بعد فوت کردن
من یادم اومد که همیشه ایمان داشتم اگر مسئله ای برای پدرم پیش بیاد ،من در امنیت و آرامش خواهم بود
حتی وقتی همکارانم منو می ترسوندن که اگه اتفاقی برای پدرت بیفته با یک بچه میخواهی چیکار کنی و من همیشه می گفتم زندگی میکنم و هیچوقت ترس نداشتم و ایمانی توی وجودم بود که به من آرامش می داد
وقتی تو مدار باشی خدا راهها رو برات باز میکنه از جایی که اصلا فکرشم نمیکنی
ایمان و باور و اعتقاد مسیر رو برات روشن میکنه و به خواسته ات میرسونه
بنام خالق زیبایی ها دوستان عزیزم سلام
در مورد موضوعی که استاد گفتندکجا با دست خالی و اینکه همه میگفتن نمیشه ، واسه ی شما شد،میخوام تجربمو بگم که رد پام باشه واسه چند وقته دیگم…
این تجربه خیلی کوچکه ولی واسم ارزشمنده،چند سالی بود که میدیدم فرشهای خونم به شدت قدیمی شده ولی بدلیل تنگدستی فراوان ،اصلا نمیتونستم به خرید فرش جدید فکر کنم.
تا اینکه یروز خواهرزادم خونمون بود گفت خاله فرشاتو عوض کن.بااینکه خیلی کم سن و سال بود.گفتم نمیتونم ،گفت تلویزیون که تبلیغ میکنه فلان جا با روزی فلان، برو ازونجا بخر خب…اینو که گفت واقعا احساس کردم یه جرقه تو سرم زده شد .
نمیدونم چند روز بعد بود که رفتم هر چی فرش فروشی میشناختم رفتم .خدا میدونه بدون یک قرون پول.عکس فرش مورد علاقم روگزاشتم بکگراند گوشیم.شاید با خودتون بگین وای ذهن یه ادم تا چه حد میتوپه فقیر باشه و خندتون بگیره.ولی من با تمام وجودم فرش نو میخواستم.و نمیدونم بعد چند وقت بود ولی میدونم که یه مدت کوتاهی بود که خدا لطف کرد و پولی که فکر میکردم دیگه سوخته و رفته ،برگشت بهمون ، نه دقیقا همون مبلغ، نزدیک چهار برابر بیشتر…
البته با اون پول ماشین خریدیم. و یه مقدار جزیی ازون پول زیاد اومد که یادمه از یک سوم پول فرش هم کمتر بود، و هر چه همسرم مقاومت میکرد و میگفت نمیشه من گوش نمیدادم .چون واقعا مثل نفس کشیدن ، این خواستم برام مهم بود.
خدا لطف کرد و یکی از اشناها چک داد با همون مبلغ جزیی که داشتم فرش نو خریدم.
من میدونم هر چی که میخوام باید همینجوری با جدیت پیگیری کنم و به چطور و چجوری ش فکر نکنم ، ولی بازم در دام شیطان میفتم.
ازین موارد ریز زیاد دارم که با جدیت یه چیزی رو میخواستم و بدستش اوردم با دست خالی ،یا از جایی که فکرشو نمیکردم پولش جور شده.بیشتر تو همین وسایل خونه بوده.
چند وقته دلم میخواد خونمو عوض کنم .باز هم با مخالفت شدید همسرم مواجه شدم و اینکه میگه چجوری ،از کجا، میگه با کدوم عقل همچین فکری کردی،داری چرت میگی ، و این جور حرفا.
یوقتایی میگم راست میگه ،ولی باز به خودم میگم واسه خدا چه فرقی میکنه فرش ده میلیونی به من بده یا خونه ی میلیاردی…
ولی راستش هنوز جرات نکردم برم خونه ببینم ، و از خدا میخوام بهم این جرات رو بده که باز هم با تمام وجودم این خواسته رو بخوام .مثل نفس کشیدن برام مهم باشه ،اونوقته که یه حرکتی میزنم.
سلام عزیزم امیدوارم هرکجا هستید حالتون خوب باشه ،داستان شما جالب بود این جسارت شما و قدم برداشتن شما باعث شد به خواسته هاتون برسید ، برای خرید خونه هم واقعا فقط کافیه برید خونه نگاه کنید قیمت بپرسید خودتون رو توی اون خونه ها تصور کنید با جزییات مطمئن باشید از طریقی راه براتون باز میشه که فکرشم نمیکنید ، پسر دایی منم همین طوری خونه خرید اصلا پول نداشتن اما فقط میرفتن بنگاه های مختلف و خونه های مختلف میدیدن تا این که یه خونه به دلشون خیلی نشست و سپردن به خدا و بیخیالش شدن در مدت زمان کوتاهی صاحب اون خونه شدن ، شما هم به زودی صاحب خونه جدیدی میشین توکل به خدا
بنام الله یکتا
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و دوستان هم فرکانسی عزیزم
یادم میاد که چند سال پیش که هیچ کار و درآمدی نداشتم، همش با خودم تصور میکردم که من یه کار خوب با محیط کاری عالی و همکارای فوق العاده دارم و مبلغ هایی که به ذهنم منطقی میومد رو مینوشتم که مثلا خداروشکر من به فلان درآمد رسیدم
هیچ کاری گیرم نمیومد با وجود تلاش های فراوونم! اما ایمان داشتم که یه روز میشه و یه روز اون درآمده شروع میشه
اولین بار شروع کردم با شور و اشتیاق فراوون برای دوختن گل سینه
فروش نداشتم اما با علاقه زیاد میدوختم و از کارهام لذت میبردم، عکاسیشون رو انجام میدادم و هر بار لذت میبردم
فکر کنم یکی دوتا سفارش گرفته بودم و روش کار میکردم، میدوختم و اواسط کارم بود که یه کار گیرم اومد
هیچ ربطی به این گل سینه هایی که خلق میکردم نداشت اما من بالاخره میخواستم کار کنم!
اوایل کار وحشت کرده بودم چون هیچ کاری بلد نبودم و با خودم میگفتم مگه میشه همه اینارو یاد گرفت و انقدر بی نقص همه رو انجام داد؟!
صاحب کارم میگفت نگران نباش پله پله یاد میگیری تو هم استاد این کار میشی اما من اینجوری بودم که مگه میشه!
سعی میکردم تو ذهنم تکرار کنم که تو باهوشی، اولشه طبیعیه که زمان ببره یاد بگیری طبیعیه که همه رو یجا نمیتونی تو ذهنت ثبت کنی، نگران نباش و ادامه بده بالاخره روون میشی
میومدم تو دفترم مینوشتم و از خدا میخواستم راه رو بهم نشون بده که چیکار کنم کارا برام راحت تر بشه
از درآمد ناچیزی که داشتم و خدا رو بابتش شاکر بودم مینوشتم و هر بار کم کم مبلغ رو توی ذهنم بالا میبردم که به فلان مبلغ میرسم
من 4 سال اونجایی که بودم کار کردم و میتونم بگم استاد کاری بودم که میکردم! شاید تو دل ماجرا آدم متوجه این موضوع نشه اما الان که برمیگردم و به عقب نگاه میکنم من پله پله با طی کردن تکاملم واقعا تو کارم حرفه ای شده بودم
تنهایی از پس همه اش برمیومدم فقط زمان و ایمان بالا نیاز بود که خداروشکر تقویتش کرده بودم و داشتمش
درآمدم؟ آخرین باری که دفتر چند سال پیشم رو باز کردم دیدم من از اونموقعی که اولین درآمدم رو داشتم و شکرگزاری میکردم و هر بار مقدارش رو بالاتر میبردم و مینوشتم چقدر تغییر ایجاد شده!
درآمدم سه برابر که هیچ 6 برابر شده بود!
شاید همون اول اگه بهم میگفتن تو قراره این مبلغ رو به دست بیاری باورم نمیشد اما با گوش دادن مکرر با فایل ها و کار کردن روی باورهام تونسته بودم اون مبلغ رو بالاتر ببرم
یادمه فایل های درآمد خود را سه برابر کن و چندین و چند بار گوش داده بودم و تمریناتش رو هم دقیق انجام میدادم
چقدر خوب که الان اینا دوباره برام یادآوری شد چون من الان شغلم رو تغیر دادم و توی این کار جدید هم باز خیلی وارد نیستم
یادمه روز اول که همین یه ماه پیش بود رفتم سرکار اولش اینجوری بودم که بابا اینا خیلی حرفه ای هستن من کجا اینا کجا!
یادم رفته بود خودم یه بار این مسیر رو طی کردم و بازم میتونم همونو تکرار کنم! اما منصوره عزیز و صحبت های استاد عزیزم توی این فایل کمکم کرد تا به یاد بیارم که نباید بترسم، نباید اعتماد به نفسم رو از دست بدم چون همون مسیره اما توی یه فضای متفاوت
باز هم طبیعیه که من هنوز خیلی حرفه ای نباشم چون اول کارمه، یاد میگیرم و منم قراره مثل اونا حتی بهتر از همکارام حرفه ای بشم و سرعت عملم بالا باشه و درآمد داشته باشم و درآمدم بالا باشه
همونطور که توی این یه ماه تونستم خیلی کارم رو بهبود ببخشم و نسبت به روز اولم خیلی بهترم پس بازم میتونم بهتر و بهتر کنم کارم رو
من چند وقتی هست که روی موضوع باور های ثروت کار نکردم و شاید هم بخاطر همینه که ورودی مالی من صفر شده و حتی اینجایی هم که کار میکنم بهم گفتن تا دو ماه قرار نیست هیچ درآمدی داشته باشی و باید به کار واقف بشی بعد!
من میتونستم زودتر هم از کاری که میکنم پول دریافت کنم! اما کار نکردن روی باور های ثروت ساز باعث شده من متوقف بشم توی این موضوع
اما خداروشکر راه رو بلدم فقط کافیه به یاد بیارم و روش کار کنم
خدایا شکرت که مسیر رو برام روشن میکنی و راه رو نشونم میدی و بهم میگی چیکار کنم تا همه چی بهتر بشه
خدایا شکرت که امروز همه ی اینارو برام یادآور شدی
خدایا شکرت بابت تموم این آگاهی ها
استاد جونم عاشقتونم شکر که هستین
بنام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم،خانوم شایسته و همه دوستان و همراهان که همیشه در همه لحظات خوندن کامنت ها و ردپای شما بهم انگیزه ادامه دادن میده
در این روزها من دقیقا دارم یک تغییر بزرگ رو در زندگیم رغم میزنم و تک به تک با فایل های این مجموعه دارم پیش میرم. من بدون هیچ ترسی چند روز پیش با دست خالی مهاجرت کردم به تهران چون نشونههاشو دیدم توی زندگیم به قول استاد برای موفقیت باید الگوهای درستی رو ببینی تا بفهمی میشود من اومدم تهران تا الگوهای بیشتری رو ببینم و بدون هیچ ترسی و بدون هیچ سرمایهای اومدم تهران تا به صورت عملی ایمانم رو نشون بدم. تا به خودم ثابت کنم که بابا تو اصلا نیازی نیست بترسییی تو فقط به حرف خدا گوش کن فقط عمل کن. وقتی اومدم تهران جایی نداشتم برای زندگی پولی هم نداشتم برای خونه اجاره کردن اما فقط یک چیز داشتم که میدونستم در تاریک ترین لحظات چراغ منه
اونم امیدم به خدای مهربانه
میدونستم اگه بهش بگم از خاک برام سقف میسازه تا زندگی کنم.
بچه ها این حرفا برای گذشته نیست
برای همین چند هفته ی اخیره
من تک تک فایلای این پروژه رو دارم گوش میکنم و فقط یک کار ساده میکنم اونم عمل کردن و پای در راه گذاشتن
هیچی نمیپرسم فقط گوش میکنم که خدا چی میگه
مرور میکنم هر لحظهای که توی زندگیم خدا نجاتم داده
منو هر لحظه هدایت میکنه به شرایط بهتر و بهتر
به کار ساده تر و زیبا تر و قشنگ تر
نمیدونم چطور فقط اتفاق میفته
از تویی که داری این متنو میخونی یک درخواست دارم عمل کن به چیزی که بهت الهام میشه
پشت دیوار عمل کردن خیلی مناظر قشنگی هست
خیلی اتفاقات قشنگی هست که هیچکس تا وقتی قدم برنداره نمیبینتشون
تو یک نعمت بزرگ داری اونم اینه که زندهای و نفس میکشی
همین کافیه بقیشو خدا درست میکنه برات
من مطمئنم اخر این پروژه اتفاقات قشنگتری برام میفته که خودمم نمیتونم تصورشو بکنم چون همین چیزی که الان هستم رو نمیتونستم تصور کنم سه هفته پیش
بخدا سه هفته پیش یک جای دیگه ای بودم هیچ ربطی به الانم نداشت فقط توی سه هفته که واقعی تصمیم به تغییر گرفتم همه چیز عوض شد. ببین سه هفته دیگه کجام
از الان خوشحالم براش :)
خدایا شکرت
استاد عزیزم ممنونم ازت برای این همه آگاهی خالص و نابی که داری بهمون منتقل میکنی.