تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر پیشرفته
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه














به نام خداوند همیشه هدایتگرم
سلام به روی ماه همه شما عزیزان دل
(1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟)
برای پاسخ به این سوال باید بگم که به یاد دارم سال 99 بود که کرونا مدتی میشد اومده بود و همه کلاس هامون مجازی شده بود و دلم میخواست که گوشی جدید تری داشته باشم ! با توجه به شرایط اون موقع که کسب و کار ها کساد بود و قاعدتا این خواسته و جور شدن پولش برای من دور از انتظار به نظر میرسید..خلاصه کمر همت رو بستم و توی سایتا دنبال گوشی که نظرمو به خودش جلب کنه گشتم و این در حالتی بود که من یه دانش آموز ساده بودم و هیچ پولی هم از خودم نداشتم ! با کلی گشتن و بالا پایین کردن در مورد خواستم به وضوح رسیدم و دقیقا مدل گوشی و رنگشو انتخاب کردم ،هر روز یه گوشه اروم و ساکت می نشستم و تجسمش میکردم و از اونجایی که واقعا برای تحققش ذوق داشتم تمام احساس خوب من با تجسماتم مخلوط میشد و راهی میشد برای کائنات! اما خب از اونجایی که من قانون رو کامل نمی دونستم نشستم یه چک پول به مبلغ همون گوشی مد نظرم نقاشی کردم و انداختم داخل یه جعبه و اکثر اوقات بهش نگاه میکردم، کم کم به طرز عجیبی پول جور شد ، اما یه مرحله مهم از قانون جذب خواسته مونده بود که من اون موقع نمی دونستم اینم جزوی از رونده،به گفته ی استاد عزیزم درست قبل از رسیدن به خواسته همه چیز بهم میریزه طوری که انگار دیگه امیدی نیست! دقیقا همون اتفاقی که شب قبل از رسیدن به گالری برای منصوره جان افتاد برای منم افتاد ، همه میگفتن گوشی گرون شده و تو نمیتونی بخری و از این دست گفته ها! یادمه کلی گریه کردم و امیدی نداشتم و بیخیالش شدم! اما چند روز بعد همراه پدرم رفتیم بیرون کاملا جادویی گوشی رو خریدیم ! اما با اینکه خیلی خوش حال شدم نکته جالبش اینجا بود که حس میکردم مدت هاست که این گوشی رو دارم! انگار برام طبیعی و عادی بود چون توی تصوراتم قبلا بهش رسیده بودم! با اینکه قبل از این هم به خواسته هایی رسیدم اما این اولین خواسته ای بود که روندش رو به خاطرم سپردم ،و چند سال بعد که با سایت اشناشدم متوجه شدم چقدر طبق قانون عمل کردم البته یه چیزایی به صورت دستو پا شکسته میدونستم وفایل راز رو شنیده بودم ! اما پکیج کامل همیشه دست استاده..
بعد از اون روند خواسته ها برام ساده تر شده بود و انگار دستم اومده بود باید چکار کنم و با تجسم سازی و سناریو نویسی هم به رشته دانشگاهی مد نظرم رسیدم ، یه چیزی که برام خیلی خوب جا افتاد این بود که باید کاملا به وضوح میرسیدم که چی میخوام چون اینطوری هیچ شک و ابهامی برام نمیمونه! خلاصه که انقدر توی این روند استاد شدم که رسیدن به خواسته هایی که البته کوچیک تلقی میشن برام ساده شده و مثل قبلا زمان بر نیست و با سرعت بیشتری اتفاق می افته! اما برای یک سری خواسته های بزرگ هنوز هم مشکل دارم..میدونم اگه تنها به یکیشون دست پیدا کنم سد ذهنیم در مورد خواسته های بزرگ هم شکسته میشه ! دیشب از خدای مهربانم کمک خواستم برای نوشتن کامنت و تا نصفه هم نوشتم اما اون چیزی که میخواستم در نمیومد پس بیخیالش شدم و امروز نوشتم..با اینکه خودمو ملزم کرده بودم که هر روز کامنت بذارم اما داشتن احساس درست برای نوشتن مهم تره ! همیشه احساس حرف اولو میزنه، بوده وقتایی که بین دوتا خواسته عقلم میگفت این برات بهتره موفقیت های بیشتری میاره اما ذوق و شوقم برای اون یکی خواسته بود و منو به اون سمت می کشوند ،شده مقاومت کردم و بدون ذوقم تجسم کردم یه چیزی رو دارم اما بهش نرسیدم !
خوش حالم از اینکه متوجه شدم این حس انگیزه و ذوق چقدر مهمه! ذوق همراه خودش اولویت بندی میاره ! خوش حالم از یاد آوری دوباره این روند ، برای مدت زیادی میشد که به حالت سکون رسیده بودم و چیزی جلو نمی رفت، الان میفهمم که انگار هیچ ذوقی نداشتم خداروشکر میکنم که شروع پروژه ی تغییر داره در وجودم انگیزه وشوق رو بیدار میکنه...
سپاس از خدای قدرتمندم
ممنون از همه ی شما عزیزان ♡
بسم الله الرحمان الرحیم
استاد دوتا جمله تو این فایل بود که منو به فکر برد
راستش دیروز از خدا پرسیدم چطور شور و اشتیاق به کار داشته باشم ؟
این برام سوال شده بود که چرا اون موقع که می خواستم مهاجرت کنم خیلی اشتیاق داشتم ولی الان برای فعالیت حرفه ای که درآمد داشته باشم اشتیاق سوزانی ندارم با اینکه به درآمده نیاز دارم
و خدا رو شکر
خدا خیلی راحت برام چند تا مثال زد از زندگی خودم مواردی را به یادم آورد که اولش یک جرقه از خواسته بوده و بعد شعله ور شده در وجودم
مثال آخرش هم که دقیقتر با جزییات یادم می اومد همین مهاجرت بود بهم گفت تو برای همین مهاجرت هم خیلی اولش تند و اتیشی نبودی
به مرور و آروم آروم بهش علاقمند شدی
پیگیری کردی
و بعد سه پیچ شدی
پاتو تو یک کفش کردی
و گفتی الا و بلا می خواهم
آدم ها با هم فرق می کنن و چون به طور نامحسوس دوباره درگیر مقایسه شدی میگی چرا من اینجوریم؟ اونا خوبن اونا درستن
یادمه زمان بارداری مقاله خونده بودن که آدم ها باهم متفاوته اگر بعد زایمان احساس مادر ی شدید را تو خودتون حس نکردین نگران نشین
نگین وااای چرا من اینجوریم هیچ احساسی ندارم
تو بعضی خانم ها این احساس مادری نرم و آهسته بوجود میاید اجازه بدهید به خودتون زمان بدهید تا حسش کنید!!!
تو این فایل هم دو نا جمله کلیدی گفته شد دوتا جمله ای که کلید گشایش امور است
چی میشه حرکت کنی؟ باور ( ایمان ) به نتیجه گرفتن باعث حرکت میشه
تو یک جمله ساده تر میشه گفت : ایمان داری ، میشه !!
چی میشه نتیجه می گیری ؟
با حفظ اشتیاق
چطوری؟
تکرار بارها و بارها و بارها میلیون ها بار به خودمون که ببین شده ببین قبلا شده ببین برای فلانی هم شده ببین قبلا منم فلان کار را تونستم. ، خواستم ، انجام دادم ؛ شد !
حفظ اشتیاق باعث میشه حرکتی که اول شروع کردی را آدمه بدهی
استمرار تو مسیر داشته باشی و بعد درها برات باز میشه
راهها برات باز میشه
به شرطی که بتونی همون نگاه همون باور
از همه مهمتر همون شور و شوق
را تو خودت بیاد بیاوری
اون حد از اشتیاق اون
اون حد از ایمان که من میخواهم بشه
فقط استاد من دچار یک کوچولو برداشت اشتباه ناشی از مقایسه شده بودم
فکر میکردم نمیشه هیجان داشت در عین آرامش
فکر میکردم شور و شوق یعنی بدو بزن برو بکوب ترمز ببر
فکر نمیکردم اشتیاق با آرامش توام باشه اما الان فهمیدم لزوم اشتیاق آرامشه
کنار گذاشتن مقایسه است
سبک خودت را اجرا کردن است
دوستم سمانه جان صوفی یکبار گفت برای تناسب اندام لازم است سبک خودش را داشته باشد نه سبک من نه سبک اون نه سبک این اون چیزی که متناسب با حالات و شرایط روحی و زندگی الانش هست اون سبکی که مختص خودش هست و خدا بهش ایده داده
برای تناسب اندام اشتیاق دارد در عین آرامش
باور دارد میشه
حرکت میکنه
ولی عجله و شتاب ندارد
من اشتیاق را با عجله ، اشتباه گرفته بودم(:
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد بزرگوار
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
_ من کلاس پنجم بودم هیــچ چیزی برام مهم نبود فقط میخواستم تیزهوشان قبول بشم و شدم، بعدش همه میگفتن تو باهوش نبودی خرخون بودی ولی دبیرستان هم قبول شدم. با اینکه آزمون داده بودم اما فامیل میگفتن چون دوران راهنمایی اونجا بودی بازهم قبولت کردن!! نمیدونم این اطلاعات رو از کجا میاوردن چون بودن کسانی که راهنمایی تیزهوشان بودن ولی دبیرستان قبول نشدن و افراد جدید اومدن تو دبیرستان، خلاصه من با وجود اینکه حرف بقیه رو باور کرده بودم که تو باهوش نیستی و گاهی هم تو ذهنم مرورش میکردم، هم راهنمایی و دبیرستان تیزهوشان قبول شدم هم لیسانس و ارشد دانشگاه سراسری روزانه قبول شدم چون ایمان داشتم که قبول میشم یعنی میگفتم باااید قبول بشم.
_ تصمیم داشتم ازدواج کنم و تو یه سفر، خیـــلی معجزه آسا با همسرم اشنا شدم.
_ خرید خونه، من فقط به خونه ها نگاه میکردم حتی فکر نمیکردم پولم برسه اما وااقعا مثل یک معجزه جور شد.
_ ماشین، من فقط عکسش رو دانلود کردم، و با یک پنجم پول یه نفر همون مدل ماشین رو بهمون هدیه داد.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
_ برای شغلم، میگم چه فایده که هی سوال طرح کنم با اینکه میدونم باید انجامش بدم، مگه چقدر حقوق میگیرم، شور و شوقم کم شده (البته که شروع کردم و انجامش دادم)
شاید هم قبلا حس میکردم قراره در آینده یه نتیجه ای بگیرم ولی الان میگم این دیگه ته خطه، آخرشه، بالاتر از این وجود نداره
_ در مورد مسافرت یا مهاجرت اصــــلا ایمان که ندارم هیـــچ، امید هم ندارم!!!
من باید موارد بالا رو بیشتر به خودم یاداوری کنم، تا یادم بمونه به چگونگی کار نداشته باشم، من باید فقط بخوام، خواستن کار منه، نه فکر کردن به نحوه کار
درود و عشق و نور
حدودا 10 ساله بودم و عادت داشتم متون دینی و شعر می خوندم و اصلا هم بگم طور خاصی میخوندم که کسی جذب بشه نبود یه روز برادرم از در اتاقم رد شد داشتم آیت الکرسی می خوندم معنی فارسی برادرم گفت دوباره بخون و برام ضبط کن منم تا حالا این کار رو نکرده بودم و ضبط شد و برادرم صدا رو گرفت و برد بعد اون شب از سرکار اومد گفت خواهر من صداتو به یه صدابردار نشون دادم گفته خوبه اما تمرین میخواد منم خوشحال شدم و حسم گفت بیشتر و بیشتر بخون و ضبط کن و انجام دادم و تا رسیدم به دانشگاه اون زمان جویای کار هنری بودم تو سایت و… که یک روز از کرمانشاه تماس گرفتن با من و سفارش کتاب که گویا بشه دادن و منم اولین کارم بود و خب تا یه جاهای پیش رفتم اما به نتیجه نرسیده و تمام شد بعد دوماه با یه گروه هنری آشنا شدم زیاد مشهور نبودن اما با یک سری افراد آشنا شدم و موجب شد برم کلاس گویندگی و فن بیان و زمان کرونا بود و آنلاین آموزش دیدم طی همین مدت و دیگه اواخر کرونا استادم گفتن یه مجموعه ای انیمیشن پینوکیو رو دوبله کردن و دوبله دوبلورها هم یه بخشی به صورت زنده هم اجرا میکنن و با استادم رفتم و خیلی دوس داشتم و متوجه شدم اخر انیمیشن اون مجموعه تست دوبله میگیرند ولی من گفتم دیگه دیروقته برم خونه و در حال ماشین گرفتن بودم و دیدم یه نفر مونده که تست بده و بعدش هم تعطیل کنن منم دیدم ماشین پیدا نمیشه گفتم برم یه تست بدم و قبول شدم دوره رو بگذرونم و اون شب خیلی خوشحال بودم و سه ترم رو تمام کردم و طی اون مدت به عنوان هنرجو دوبله های رو نقش کوتاه داشتم و راضی بودم و برای اولین بار تو دنیای هنر برای اون مجموعه تو یه سینمای بزرگ مشهد اسم منم جز اون لیست بود و مامانم برام دسته گل آورد و خیلی خیلی خوشحال بودم و دیگه تو شب شعرها و مجموعه ها دعوت می شدم تا این که یه جا یه مشکلی پیش اومد و من باید می رفتم و همه در بی خبری رفتم نزدیک یکسال هیچ یک از دوستان هنری از من خبر نداشتو متعجب شدن و اون مشکل کامل حل نشده بود اما به جای خوبی رسیده بود و برگشتم اون زمان قبل این اتفاق مجموعه ای من رو می خواست که اداره استدیو شو به دست بگیرم و کارهاش انجام بدم و اون اتفاق موجب شد برم و بعد که برگشتم اون مجموعه هنوز منو می خواست و حتی اون مجموعه ای که دوبله رو آموختم اما اونجا نرفتم و گفتم برم جای که استدیو در اختیار خودمه و روزی که داشتم میرفتم به کوچه نرسیده بودم شروع کردم به گریه کردن و نمیشه نمی تونم و مامانم بلندم کردم که برم و گفت پشتمه و خب رفتم و نتیجه داد و یه کتاب گویا کردم و اما درحین یک سری اتفاقات عجیب غریب افتاد برای زندگی شخصیم و اومدم از اونجا بیرون درحالی که حتی الانم خیلی دوس دارم مشهورترین دوبلور بشم در سطح جهانی اما فک می کنم با خودم از کجا و خب آیا به اون شهرت اولیه که داشتم کاملش میکردم اما مجبور شدم برم میرسم یا نه و حتی از اون برتر و از این قبیل سوال ها و الان فقط روی باورهام دارم کارم می کنم و ایمانم به خودم و خدا رو تقویت میکنم که اگر بود چنین اتفاقاتی رخ نمیداد اما همین هاهم موجب خیلی چیزهای مثبت شد قرار گرفتن در راه خوداگاهی ،آشنایی با همسرم و …. و من سپاسگزار هستم
به نام رب العالمین تنها نیروی هدایتگر جهان
سلامت خدمت استاد عباس منش بزرگوارم و خانم شایسته گرانقدر و دوستان هم مدار عزیزم در این سایت توحیدی
من توی قسمت های مختلف زندگی ام این ایمان و باوری که منصوره جان بهش اشاره کردن رو تجربه کرده ام
توی قبولی ام در مقطع فوق لیسانس دانشگاه دولتی، توی اولین مهاجرت ام به شهر زیبای تبریز، توی مهاجرت دومم به تهران و توی استعفا از کارمندی دولت و راه اندازی کسب و کار خودم.
میخوام در مورد استعفا از کارمندی و شروع کار تخصصی خودم بگم. من با اینکه حدود یک سال و نیم بود که به تهران مهاجرت کرده بودم و هنوز به طور کامل با محیط جدید آشنا نشده بودم ولی اون عشق و شوق سوزان ام برای در اومدن از اداره و آغاز کار خودم باعث شد که من این ایمان رو پیدا کنم و استعفا بدم. من حدود 4 ، 5 سال بود که این خواسته رو داشتم تا بتونم تایم و زمان ام دست خودم باشه و این با کارمند بودن متضاد بود ولی خدا پله پله قدم به قدم و آرام آرام منو هدایت کرد تا به خواسته ام برسم. مهاجرت به تهران هم بخشی از پلن و برنامه ریزی خداوند بود و من الان بیشتر از 2 ساله که کار خودم رو دارم و به لطف پروردگارم چند برابر درآمد دوران کارمندی رو در مدت زمان شاید یک چهارم تایم اداره دارم و این آزادی زمانی منو هدایت کرد به کار کردن روی خودم و روی ابعاد دیگه ای از زندگی ام به لطف و با هدایت پروردگارم دارم آرام آرام و با درک قانون تکامل کار می کنم.
واقعا وقتی خواسته ای در ما شکل میگیره و به هدایت ها توجه می کنیم و الهامات هر چند کوچک رو عملی میکنیم و با رعایت قانون تکامل مطمئنا و بدون شک بهش می رسیم فقط مهمه که توی مسیر کم نیاریم و ادامه بدیم و خواسته مون رو فراموش نکنیم. منم توی دو بعد عاطفی و کاری دو تا خواسته مهم دارم که میدونم به لطف رب ام بهشون میرسم چرا که قانون خداوند بدون تغییر هست و من فقط باید قوانین رو به درستی عمل کنم.
از خداوند برای خودم و دوستان عزیزم در این مکتب توحیدی ثابت قدم و عملگرا بودن میخوام .
دوستتون دارم
در پناه الله یکتا باشیم همگی
سلام استاد عزیز بزرگوار
سوال اول اینکه عجیب ترین موفقیت یا بزرگترین موفقیت گذشته من چه بودکه با شور شوق انجام میدادم؟ استاد من وقتی ازدواج کردم علاقمند شدم به کار ارایشگری عروس و وقتی پسرم 5سالش بود
رفتم یه دوره دیدم اومدم پیش خواهر شوهرم مشغول شدم بااینکه من دوره تخصصی ندیده بودم ولی طولی نکشید کلی مشتری جذب کردم روزی نبود که من عروس نداشته باشم همیشه هم باشور اشتیاق به سالن میرفتمو خستگی برام معنی نداشت به جایی رسید که وقتای من تا دوماه بعد پر بود ولی بلد نبودم سرمایه جمع کنمو این وسطم شوهرم اعتیاد داشت باعث مشکلاتی شد که من جدا شدم و بااون همه درآمد مشتری همه رو یه شبه جمع کردم مهاجرت کردم قزوین یه سالی اونجا بودمو ی سال کار نکردم تو یه رابطه ای بودم سمی
به شدت حال روحی داغون پسرمم کنارم بود بعد یه سال هدایت شدم مهاجرت کنم کرج پیش خانوادم
وقتی رفتم پیش اونا کلا ده ملیون پول داشتم ی مقدار خونه اجاره کردم ی مقدار هم دادم یه مغازه دوازده متری اجاره کردم بابت کارم ولی همچنان روحیه من داغون بود اون رابطه هم بود اذیت میشدم تااینکه یه روز تصمیم گرفتم اون رابطه رو تموم کنم تموم کردم باهمین روحیه داغون با ی دوست قدیمی حرف زدم اون منو هدایت کرد به شکرگزاری هرروز برام میفرستاد من شکرگزاری میکردم بعد دوسال تونستم ازاون مغازه 12متری به یه سالن 90متری برم و دوسالی هم اونجا بودم بعد اون دیدم درامدم درجا میزنه تصمیم گرفتم برم جای بهتره کرج تااینکه رفتم تو بهترین جای شهر یه واحد 120متری اجاره کردم با صفر تومن درآمد فقط به امید پرسنل درصد و چند ماه پیشم شکر خدا دوباره تمدیش کردم استاد من اینو نگفتم سه ساله باشما آشنا هستم ولی فقط چند ماهه به سایت هدایت شدم حرفام اتفاقها خیلی زیاده فقط سوال دوم رو جواب بدم که الان کجای زندگیمم ؟
از لحاظ مالی میتونم اجاره بدم قسدامو بدم و بدهیای دادم اخر ماه هیچی برام نمیمونه من میخوام به درآمد مثبت 100برسم تا نگرانی مالی نداشته باشم
ولی ازاینجایی که هستم راضیم هرروز بیشتر بخدا نزدیک میشم همیشه بهترینهارو جذب میکنم
و هرروز با درک بیشتر فایلهارو گوش میدم
ممنون که وقت میزارین و کامنت منو میخونین نظر میدین
سلام به استاد عباسمنش عزیزو مریم جان شایسته
استاد اینکه چه تغییری کردیم با دست خالی چطور بود من اینو واقعا تجربه کردم چندسال پیش استاد بعد از 8سال تصمیم گرفتم که تغییر کنم و از زندگی مشترک اومدم بیرون و بعدش خودم به تنهایی رفتم سراغ دادگاه و بعدش که با فایل های شما آشنا شدم یه کم وسایل آرایشی خریدم و توی خونه میفروختم و هرروز مشتری میومد و به حدی رسید که من مغازه اجاره کردم و وام از کمیته امداد جور شد که با همون مبلغ کم دکور مغازه خریدم و نزدیک عید مغازه زدم و همزمان یه کار کارمندی توی دفترخانه مشغول شدم که دوتا شغل همزمان و به طور معجزه واری من ماشین صفر خریدم و بعد مغازمو بزرگتر کردم همه چی عالی و روی غلتک بود و من از نظر ثروت سازی میتونم بگم الگو قرارداده شدم . و الان باز هم دارم مثل سه سال پیش دوباره تلاش کنم تا نتایج بزرگتر ببینم. خدایاشکرت استاد عزیزم .ممنونم بابت کلام حقی که از زبانتون جاری میشه .
بنام خدا
کلید: چی میشه که حرکت کنی
واقعا چی میشه بدون توجه به بیرون از خودمون حرکت میکنیم چقدر این کلید منو به دوره هم جهت برد و بحث مومنتوم و دوره احساس لیاقت
حرکت نتیجه ذوق و شوق و ایمانه ایمانی که شجاعت و عمل میاره و مومنتوم و ادامه داندنه هست که همین حرکتهای ناشی از ایمانو به نتیجه میرسونه
در مورد خودم ازدواج با همسرم
من از یه روستایی در غربی ترین قسمت کشور و همسرم در شرقی ترین شهر کشور با دو تا فرهنگ کاملا متفاوت و بدون هیچ پولی
واقعا تنها چیزی که باعث شد نتیجه بگیرم باور بود من ایمان داشتم که اتفاق میفته من شک نداشتم من حرکت میکردم قدم ورمیداشتم نمیترسیدم شجاع بودم به چگونگی فکر نمیکردم از حرکتهام این بود برای اولین بار تو عمرم تنهایی با ماشین شخصی نزدیک 24 ساعت رانندگی کردم تو سربازی به هفته مرخصی گرفتن با حقوق سربازی رفتم همسرمو که دوست بودیم دیدم بعد سربازی تنهایی پاشدم رفتم با پدر خانمم خودم صحبت کردم الله اکبر الان با خودم میگم پسر اون موقع هیچی جلودار من نبود هر کاری لازم بود انجام میدادم و اخرش شد به قول استاد جهان کرنش کرد
موقعیتی که الان توشم و فکر میکنم با همون فرمون بازم موفق میشم یکی درامدم هست و دیگری مهاجرت به یه جای سرسبز
الان دقیقا همون احساسات را باید یادم بیارم همون ایمان شجاعت عمل کردن نترس بودن فکر نکردن به چطوری من به ایمان ان روزها نیاز دارم اون موقع شده بازم میشه
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش پنجم پروژه خانه تکانی ذهن بسیار سپاسگذارم. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.) کلاس نهم متوسطه، معلم علوم ما برای کل بچه های کلاس یک کنفرانس تعیین کرده بود که برای هرکس یک موضوع مشخصی از کتاب رو انتخاب میکرد که باید مطالبش حفظ میکردیم و راجب اون موضوع حداقل دو عکس پرینت میگرفتیم و میاوردیم پای تخته میچسبوندیم و بعد شفاهی راجب موضوع کنفرانس میدادیم، من یادمه بچه ها که کنفرانس میدادن عکسارو پای تخته میچسبوندن و کنفرانسشون انجام میدادن، وقتی نوبت من شد من دوتا عکس مرتبط از گوگل دانلود کردم و بردم کافی نت پرینت گرفت و رفتم خونه بعد یادمه از عکسا خوشم نیومد و نبردم مدرسه، از طرفی خیلی میترسیدم که آقای معلم علوم منو دعوا کنه چون کاری که گفته بود درست انجام ندادم، یادمه بچه هایی که اذیت میکردن کتک میزد و همه از عصبانی شدنش میترسیدیم، یادمه به خدا گفتم خدایا کمکم کن، روز کنفرانس من زنگ آخر کلاس بود من تا دقیقه های قبل کنفرانس داشتم کتاب میخوندم که جملات حفظ کنم، اونروز آقای فراقی رفتارش عوض شده بود و از بچه های کلاس عکس نمیخواست، منم رفتم پای تخته و کنفرانس خودم شروع کردم یادمه کامل هم توضیح ندادم اما آقای فراقی گفت کافیه و نمره 18داد! خدایا شکرت این بخش از تمرین استاد منو یاد قدرت خداوند انداخت که اگه بهش ایمان داشته باشیم چه دل هایی رو برامون نرم میکنه و چقدر کارهارو برامون آسون میکنه.. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید. من توسط خداوند در زمینه کاری به ادمین فروش تبلیغات در اینستاگرام هدایت شدم، فایل های آموزشی رو گوش کردم، کلی نکات نوشتم اما درونم باورهای محدود کننده دارم که من نمیتونم و بلد نیستم برای خودم پیج بزنم، من چجوری میخوام اصولی که تو آموزش ها فهمیدم رو همرو اجرا کنم؟ من اصلا میتونم؟ من الان متوجه شدم اون زمان اون کنفرانس چقد برام سخت و نشدنی بنظر میومد اما با کمک خدا چقدر راحت شد و تونستم انجامش بدم، من باید اون کنفرانس همیشه برای خودم یادآوری کنم که هرزمان هرکاری برایم سخت و نشدنی بنظر میاد، وقتی ناامید میشم به یاد بیارم خدایی هست که وقتی به اون توکل کنم و ایمان داشته باشم چه دل هایی برام نرم میکنه و چه کارهایی رو برام آسون میکنه، خدایا بی نهایت شکرت که تونستم این تمرین انجام بدم و فرمول موفقیت منو به یادم انداختی تا همیشه از آن استفاده کنم.