تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ (به ترتیب امتیاز)


موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
  • قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
  • تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
  • همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
  • باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
  • همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
  • فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
  • قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛

در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان می‌دهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» می‌توانند «نداشته‌ها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» می‌توانند بزرگترین موفقیت‌ها را متوقف سازند.

در ادامه، چکیده‌ای از مفاهیم خیره‌کننده‌ی این فایل را برای شما آماده کرده‌ایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهام‌بخش گوش دهید.


بخش اول: معجزه‌ی «شور و شوق» ۲۲ سالگی

داستان از جایی شروع می‌شود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم می‌گیرد به دنبال علاقه‌ی کودکی‌اش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.

رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانواده‌ای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.

نقطه‌ی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.

اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارق‌العاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاه‌های املاک سر می‌زد و با اطمینان می‌گفت: «من می‌خواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»

بحران و گریه‌های شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا می‌کند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع می‌کند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار می‌شود و او با گریه تصمیم می‌گیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.

معجزه‌ی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ می‌خورد. اتفاقی می‌افتد که فقط می‌توان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسی‌های نقاشی‌اش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس می‌گیرد و می‌گوید که گالری مجهز و آماده‌ی خود را در بهترین نقطه‌ی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار می‌کند.

نتیجه‌ی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا می‌رود، کارهایش را نشان می‌دهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ می‌دهد. صاحب گالری «قبول» می‌کند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع می‌کند و بلافاصله چندین شاگرد ثبت‌نام می‌کنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی می‌رسد که از پدرش نیز بیشتر می‌شود.


بخش دوم: تله‌ی موفقیت و توقف در ایتالیا

داستان منصوره در اینجا تمام نمی‌شود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج می‌کند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت می‌کند. اما اتفاقی تکان‌دهنده رخ می‌دهد:

برخورد با غول‌ها: او در میلان، با دیدن سطح فوق‌العاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» می‌کند.

خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ ساله‌ی نترس که با دست خالی به دل ناشناخته‌ها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست می‌دهد.

توقف دو ساله: این خودباختگی باعث می‌شود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه می‌تواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.

نقطه‌ی آشنایی: این توقف، نقطه‌ی آشنایی او با آموزه‌های استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» می‌شود.


بخش سوم: راه‌حل استاد؛ فرمول فراموش‌شده‌ی موفقیت

سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»

پاسخ استاد، شاه‌کلید این فایل و درسی برای همه‌ی ماست:

شما یک بار این مسیر را رفته‌اید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کرده‌اید!

استاد توضیح می‌دهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:

  1. ایمان و باور خالص: او باور داشت که می‌شود.
  2. حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمی‌دانست «چطور» پولش جور می‌شود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاه‌ها).
  3. پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزه‌آسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.

 

راه‌حل استاد برای منصوره (و برای شما):

برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشته‌ی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشی‌اش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار می‌کند.

استاد مثال می‌زنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیت‌های گذشته‌شان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.

نکته‌ی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد می‌کند، این است:

«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»

گوش دادن به این فایل به شما کمک می‌کند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالش‌های امروز فراموشش کرده‌اید را دوباره پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصی‌مان است.

او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویایی‌اش رسید؛ اما سال‌ها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.

سوال ما از شما این است:

۱. بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

۲. امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

لطفاً داستان آن موفقیت گذشته‌تان را در کامنت‌ها بنویسید. یادآوری این داستان‌ها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک می‌کند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت می‌دهد که آن‌ها هم می‌توانند.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    طاهره احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2189 روز

    سلام استاد جون و مریم جون عزیز و همه‌ی دوستای که میان تجربه هاشونو میگن .

    فقط میتونم خیییییییییییلی عااالیه

    و بسیار آموزنده خدا خیرتون بده.

    دووووووسسست تون دارم.😍😍😍

    انشاالله زمانی میرسه که منم بیام و از نتایجم بگم براتون هر چند تا الان هم نتایج بسیار خوبی گرفتم اما به قول استاد و دوستان ما فراموش می‌کنیم که کی بودیم و کی شدیم!!.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    احمدرضا کپتان گفته:
    مدت عضویت: 2289 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان،استاد یه چیز جالب که منصوره جان هم گفت اینکه من هم قلبن احساس میکنم میام امریکا و شما رو میبینم و از ته دلم این رو حس میکنم(همین حس رو قبل از اینکه برم برای اموزش رانندگی اقدام کنم نسبت به رانندگی داشتم که من دس فرمونم خوبه و کلاسای رانندگی رو که رفتم ازمون رو با بار اول قبول شدم و همون چیزی که ته دلم بود شد و برای معاف شدن از خدمتم هم همینجور بود این حس رو داشتم و همینجور هم شد و معاف شدم،الان هم ناخوادگاه این حس رو دارم و یه مهمون دارید که منم😅😅😅)دوستون دارم😘😘❤.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    Mohsen Aghdasi گفته:
    مدت عضویت: 1956 روز

    سلام به استاد عباس منش و همه دوستان

    من واقعا از این ایده لذت بردم که بچه ها میان و درباره موفقیت هاشون صحبت می کنند.

    ی سوال برای من مطرح هست اینه که:

    دوستان به محدودیت ها فکر نکردن و مثلا مثل اون خانم که پولی نداشته منتهی دنبال جا برای گالریش می گشته و یا اون دوست دیگه بلوچی که تو استان بلوچستان که از دید جامعه یک استان کم امکانات هستش اونطور به موفقیت رسیده و بقیه موارد…

    خب انسان یک ذهن داره یک جسم یک روح و احساس که زبان روحش هست و وقتی انسان با زبان روحش یعنی احساسش پیش میره همه چی براش چیده میشه.

    همیشه میگید به احساست توجه کن ببین چه احساسی داری و بقولی وسوسه و نجواهای شیطان رو توجه نکن یا همون محدودیت های ذهنت.

    سوالم اینه پس کارکرد ذهن دقیقا چی هستش؟ اگه قرار باشه با احساس مون پیش بریم؟؟

    مثلا اون خانم بدون پول دنبال مکان برای گالریش بوده یا اون دوست بلوچ مون تو استان محروم اون همه پیشرفت داشته به محدودیت های ذهن شون توجه نکردن و به شور و اشتیاق شون توجه کردن و پیش رفتن.

    کارکرد ذهن این وسط پس چی هستش؟

    اگه بناباشه فقط با احساس مون قدم برداریم پس ذهن مون چه کاربردی داره؟

    ایا واقعا باید به ذهن توجه نکنیم؟؟

    ایا فقط کارکرد ذهن همین هست که تضادها را جلو روی ما قرار میده ناخواسته ها رو برامون نشون میده و ما باید بهش توجه نکنیم و با احساس مون جلو بریم؟ (یعنی نقطه مقابل اون تضاد رو انتخاب کنیم)

    خواستم واقعا بدونم کارکرد ذهن چیه پس که خدا بهمون دادتش؟

    و اینکه

    آیا همیشه با احساس مون پیش بریم موفقیت کسب می کنیم؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    علی نادری گفته:
    مدت عضویت: 2019 روز

    سلام به استاد عزیز و همه دوستان عزیزم

    چقدر صحبت های منصوره جان زیبا و دلنشین بود و چقدر انرژی بخش بود به خصوص برای من که دقیقا همین شرایط رو دارم و تازه از کارم دست کشیدم و به دنبال راه قلبم که همون نقاشی هست رفتم و دقیقا همین چالش ها رو دارم واین صحبت ها یه امید تازه به من داد و امیدوارم منصوره جان هم بیشتر در این مورد صحبت کنه و بیشتر راهنماییم کنه همونطور که الان دستی از خداوند شد برای من سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1431 روز

    سلام به استادتوانمندم.ازمصاحبه دوست عزیزمون منصوره جون واستادعزیزلذت بردم دم هردوتون گرم .استادوقتی شمادرموردرفتن وموندگارشدن توخارج ازایران صحبت می کنیدمن خیلی عمیق به کارای شمافکرمیکنم واقعن من احساس میکنم شرایط خیلی سختی داشتید،هیچ جوره تو،کتم نمیره شمابدون بردن سرمایه چطورساکن شدیدوماندگارواتفاقات خوب دیگه رابراخودتون رقم زدید.اولاکه به داشتن همچین جرات وشهامتی بهتون تبریک میگم واقعن خیلی قوی وباایمان هستیدکه همه مسائل راراحت می بینید.راسش حسودیم میشه به شما،شماالگوی خیلی خوبی برای پیشرفت مالی هستیدازخدامیخام باکمک خودش والگوبرداری ازشماوایده هاوآگاهی های شما مسیردرستی راپیش بگیریم .هروقت ناامیدازجایی میشم حرفهای شماتوگوشم زمزمه میکنه ،صداوسخنان شماانگارهمیشه نیروی درونی منو،بیدارمیکنه ونمیزاره کم بیارم .امید،اون روزی رادارم که منم ازموفقیتهاوپیشرفتهای زندگیم ،تجربه بدم .ذوق وشوق تغییرباورهامودارم خیلی انشالله که باقدرت حرکت کنم .چقدخوبه که شماهستید.شمااستادخصوصی درمنزل ماهستیدخداحفظتون کنه ،بهترینهاهمیشه نصیبتون آقای عباس منش عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1681 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان عالیم

    چقدر داستان زیبایی بود وچقدر من یاد گرفتم .دوست ماچقدر زیبا داستانش رو بیان کرد و من چند تا نکته رو یادداشت میکنم

    تو هر کاری پول هست و دنبال کاری برو که استعداد و علاقه داری

    شوق وذوق عامل مهم حرکت است

    هدف رو تجسم کنیم

    باورهای هم جهت بسازیم

    رشد کنیم

    یاد آوری موفقیت‌های گذشته

    مسیر قانون ثابت است ،اگه یک بار تونستی بار دوم راحت تر میتونی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1193 روز

    به نام خدای مهربانی که هر موقع صداش میکنم جوابمو میده

    سلام با استاد عزیز و سلام به مریم جانم

    از آقا رضای عزیز هم ممنونم بابت کامنت زیباشون که پر از نکته مهم و آگاهی بود

    دوسه روز بود که یکم حالم خوب نبود رفتم جلوی آینه و هی از خودم سوال کردم چیه چی شده بعد فهمیدم که باور کمبود ذهنمو مشغول کرده

    من مغازه لباس فروشی دارم دو سه روزه اصلا فروش نداشتم و یکم بهم ریختم

    و امروز اومدم تو این سایت خودمو به لحظه پیدا کردم و فهمیدم این چند روز مسیر اشتباه رو رفتم

    الحق و النصاف سایته بی نظریه هر موقع خطا میکنی و به قول استاد دور برگردون رو دور میزنیم سریع اینجا که میایم و شروع میکنیم به کامنت نوشتن و خوندن

    مسیر درست رو پیدا میکنیم و از جاده سنگلاخ و خاکی جدا می‌شیم و تو سراشیبی نعمت و برکت و ثروت قرار می‌گیریم

    تحسینتون میکنم شما رو که هیچ الگویی نداشتین اما اینقدر محکم قدم بر داشتین و با ایمان زیاد جلو رفتین و این همه نتایج نوش جونتون

    و من فهمیدم امروز که هنوز با این همه گوش‌دادن و قوانین رو اجرا کردم در زندگی ایمانم کمه

    خدایی که همه کارهامو داره انجام میده به راحتی زندگیم آرومه بچه هام سالم هستن دارم به خواسته های کوچکم میرسم تا هم دو سه روز مشتری نمیاد بهم میریزم و ذهنه نجواگرم اذیتم میکنه و این کاملا از نظر قوانین اشتباهه

    و باید از امروز بیشتر رو خودم کار کنم و کنترل کنم ذهنمو و رو باور فراوانی بیشتر کار کنم خداوندا هدایتم کن

    خداوند از هر طریقی که خودت میدونی نعمت و ثروت عطاکن

    خداوندا انسانهای خوب رو سر راه من امروز قرار بده

    خداوندا به من ایمان ابراهیمی عطا کن

    خدایا شکرت سپاسگزارتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    داود پرورده گفته:
    مدت عضویت: 2327 روز

    بنام خداوندبخشنده مهربان

    سپاس خداوندی راکه هدایتش همه موجودات رادربرمیگیرد

    درودومهراستادعزیزوهمچنین دوستان همراه

    سوال ما از شما این است:

    1. بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟

    داستان ازجایی شروع شدکه جایی که کارمیکردم صاحب کارم مدتی بودکه حقوق پرداخت نمیکردوهربارهم که ازایشون تقاضامیکردیم بهانه ای میاوردونمیدادکاربجایی رسیدکه برای دکاربردن فرزندم هم هیچ پولی نماندوعملاصفرصفربودم تاچندروزی ازکارکردن امتناع کردم وصاحب کارم معترض که چراکارنمیکنم ودرجواب من هم گفتم حقوق بده تاکارکنم ولی ایشون بازم بهانه اوردلازم به ذکره که من یک دستگاه خریده بودم که درهمون مغازه صاحب کارم ازش استفاده میشد

    اونروزکه باصاحب کارم بحثم شدایشون گفت حقوقی فعلا درکارنیست ناراحتی برواولش این ترس اومدکه بیکارمیشی وچه وچه ولی توکل کررم به خداوتصمیم گرفتم که اول دستگاهم روازاونجا خارج کنم نه پولی داشتم ونه جایی ولی گفتم خدابزرگه ی دوستی داشتم که مغازه اجاره کرده بودولی ازبیکاری درش روبسته بودباماشین کارمیکردرفتم سراغش وازخواستم مغازه روبه من واگذارکنه که اونم خیلی راحت پذیرفت ولی گفت کارباشه منم میخوام کارکنم شماهم باش خداروشکرمن دستگاهم روباکمک دوستان بدون هزینه ازاونجا خارج کردم وجای جدید کارگذاشتم روزهایی بودکه خداوندی دختردیگه هم بهم داده بوددوسه روزی درمغازه نشستم وروزسوم یاچهارم ی مشتری اومدوگفت کاراجرتی انجام میدی باکمال میل کارشوقبول کردم کارش انقدرزیادبودکه دوستمم رودعوت به کارکردم واین شروعی بودبرای کارهای جدید نکته اول ماجراخیلی بهم ریخته بودم ولی دیگه اجباربودبایست حرکت میکردم واین اتفاق هم ایمانم راتقویت کردوهم شورشوق واین برنامه ای بودکه خداوندچینده بود.

    2امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

    گاهی واقعا احساس یاس وناامیدی میادمخصوصا بااتفاقاتی که درکشورمون هرروزبه شکلی میافته وازانجایی که قیمت مواداولیه بادلارمحاسبه میشه مرتب درحال نوسانه واین گاهی باعث ترس هست ولی همه تلاشم رومیکنم که درفرکانس ومومنتوم منفی نمونم مخصوصا الان که دارم مرتب فایلهای دوره هاودانلودی گوش میدم وهی به خودم گوش زدمیکنم این تیکه ازبیان استادرودرفایل مراقبه که میگن خداوندهرگزدری رانمیبنددمگردربزرگتری درراه باشد

    خداروشکرمیکنم وسپاسگذارم ازاستادعزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    مصطفی شهسواری گفته:
    مدت عضویت: 1087 روز

    سلام خدمت استاد عزیز

    در مورد چطور با اشتیاق قدم برداشتم

    حدود پنج سال پیش برای چند روز بایکی از دوستان رفتیم مسافرت چندروزه بع ارمنستان که بعد از یک هفته دوستم برگشت و من ماندم بدنبال باشگاه بوکس که مربیگری کنم نه زبان بلد بودم نه شهر بلد بودم فقط لوکیشن جایی که زندگی میکردم داشتم

    من چنان اشتیاق داشتم در خیابانهای شهر به دنبال باشگاه بوکس میگشتم چنان شور شوق داشتم که نگو

    پیاده حتی راه میرفتم زبان هم یکم انگلیسی بلد بودم اونم دررحد سلام احوالپرسی خلاصه چندروز گشتم تا اینکه

    یکی از ایرانیهایی که اونجا بود بهم گفت شرکت ما نیاز به نیروی کار داره البته ربطی به بوکس نداشت

    در واقع آبدارچی منم قبول کردم خلاصه فردا صبح ادرس لوکیشن گرفتم و رفتم مدیر اونجا دوتا جوان بودن که منو و هیکل منو دیدن فهمیدن که مربی و ورزشکار هستم

    جالبه دست خدا کارکرد مدیر اونجا بهم گفت من یکی میشناسم که یه باشگاه داره و میخواد اجاره بده

    واقعا جالب بود منم از خداخواسته شماره گرفتم و رفتم سراغ صاحب باشگاه یه مرد ایرانی بچد که میخواست مهاجرت کنه به یه کشور دیگه دقیقا یک هفته دیگه مونده بچد به رفتنش که من باهاش آشنا شدم

    واقعا این شور شوق چه میکنه و شد

    من باشگاه تازه با ده تا شاگرد ایرانی تحویل گرفتم و شدم باشگاه دار که باور کنید با پول هم کسی میخواست لین کار بکنه نمیشد اما وقتی با شور شوق هرکاری بخوای میتونی انجام بدی من با دیدین این قسمت فایل دوباره شورشوقم برای این دفعه ازدواج شروع شد به امید الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای: