این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دلم میخواد خیلی حرف بزنم اما تو کلمات نمیشه گفت ،،،،،،
چی بگم که هر چی بگم کمه،،،،،
خجالت نمیکشم اگه بگم بخاطره کج فهمی من جز مورد دوم بودم……
استاد هر لحظه با خودم میگفتم واقعا حقه که له بشم ،،،خورد بشم ،،،،،،خدایاااااا منو ببخش بخاطره شرکم ….
سال های سال رابطه ای ادامه دادم که بارها کات یشد و بخاطره وابستگی و شرک بازم ادامه میدادم ،،،،و خودمو بارها و بارها شکوندم ،،،،،خورد میشدم و بازم ادامه میدادم،،،،جهان فریاد میکشد میدونی چطوری؟؟؟..
از طریق بدنم فریاد میزد
از طریق ادما فریاد میزد
از طریق خانوادش فریاد میزد
کررررربودم ،،،،کور بودم ،،،،،،خدا اونقدر بلند فریاد میکشید اما دریغ از اینکه تکونی بخورم…
بخاطره وابستگی و با اینکه میدونستم عاقبت نداره میدونستم ته نداره و بارها و بارهااا از طریق اون آدم بهم گفته میشد که خب آخرش ک چییییی؟؟؟؟؟
ما که قرار نیست باهم بمونیم دیر یا زود تموم میشه ،،،،،اما من حتی ذرع ای تکون نمیخوردم چه برسه بخوام تغییز کنم ،،،،،،
رو ادما حساب کردم نتیجه اش شد سه هفته پیش بعد از 8 سال جنگیدن بعد از 8 سال مقاومت بعد از 8 سال دویدن و نرسیدن و یه طرفه تلاش کردن اونم از سره خلا و وابستگی و نه عشق ،،،،،،سه هفته پیش همه چی تموم شد به قول استاد من تموم نکردم اون کرد،،،:)))
از نوشتن اینا خجالت نمیکشم بلکه درس میکنم همشو ……
سه هفته پیش تضاد جهان انقدر بزرگ شد انقدررررزر ضربه هاااا فشار میورد،،،،پتک نبود،،،،،انگار کوه داشت منو له میکرد،،،،،خدا میگفت تو نمیتونی بجنگی اون آدم ،،،،،مناسب زندگیت نیست حالا ک تو نمیفهمی من حالیت میکنم،،،،،
نمیخواستم بنویسم و نمیخواستم گذشته رو بیاد بیارم اما برای اینکع خودم و همه اونایی که تو شرایط من بودن درس بگیرن مینویسم ،،،،
بخاطره رابطع نامناسب بدنم فشار میورد یه صب وقتی بیدار شدم دیدم تو خونه نیستم بلکه بیمارستان بودم البته داستان همه بیمارستان هم برام خیر داشت با اینکه پتک جهان بود ،،،،،،،،
من توی سه روز با ضربه های جهان بیدار شدم
چنان روزهایی گذروندم که هرگز نگذرونده بودم ،،،،
و نتیجه اش شرک بود،،،،،،،،،بخاطره اینکه بخ غیر خدا رو آوردم حقم بود ،،،،،،،
توی اون چند روز که مدام خونه و بیمارستان بودم ،،،،،حتی گلایه نکردم چون میدونستم اینا نتایج اعمال خودمه،،،،،،،
میدونستم نتیجه مشرک شده
میدونستم به قول قرآن نتیجه چیزیه که ازپیش فرستادا بودم
…..
من نشکستم ،،،،یاد گرفتم
تموم شدنش سخت بود اماااا امید هنوز ته قلبم بود،،،،اگه اونارو از سر گذروندم و اومدم تا تغییز کنم ،،،،،به لطف خداست،،،،،،
توی چند روز ازش خواستم دستمو بگیره بلندم کنه
به خودش قسم هیچی از گذشته یادم نمیاد ،،،،خیلی ها فکر میکردن بعد تموم شدنش نتونم بلند بشم امااااا من بلند شدم دارم ادامه میدم بهتر از قبل ،،،،،،
و به خودم قول دادم تا زمانی که با خودم اوکی نشدم و تا زمانی ک خودم آدم درستی تو هر زمینه ای نشدم بخاطره وابستگی وارد هیچ رابطه ای نشم……
به قول استاد تو اول یاد بگیر تنهایی با خودت حال کنی زندگی کردنو یاد بگیری اون آدم درست وقتی توی مسیر درست قراز گرفتی میاد ….
من اصرار. داشتم یه آدمو بزرور نگه دارم
اما جهان اینجوری عمل نمیکنه
کبوتر با کبوتر اینجوری عمل میکنه……
هنوز رو پام و به الله قسم تازه دارم با خدا عشق میکنم،،،،،،،،
اصلا انگار تازه دارم شخصیتمو میسازم
حالم خیلییییییی خوبه ……
خیلی خوبم ……..
من میخوام ثروت مند بشم
میخوام اول عاشق خودم بشم
میخوام عزت نفسمو بالا ببرم
میخوام تنهایی با خودم اوکی باشم
عاشقتم استاد من هر چی دارم از حال خوب به لطف خدا و شماست
چقدر این پروژه عالی و محشره اول از خدا سپاسگذاری می کنم که هدایتم کرد به این پروژه و دوم از شما و خانم شایسته عزیز که این پروژه رو ایجاد کردید
استاد وقتی دوستمون درباره به قعر رفتن صحبت کردن اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد اینکه خدایاشکرت من دیگه توی قعر نیستم. من آگاهم. خیلی به نسبت قبل زودتر زنگ خطر ها رو متوجه میشم. الان کلی نتیجه گرفتم از قانون و تونستم در مسیر هدایت قرار بگیرم به لطف خدا.
واقعا خدارو شاکرم که با اینکه الان وضعیتم خوبه ولی بازم همیشه میگم نه من باید بهتر بشم چون طبق قانون هیچ سکونی وجود نداره من یا دارم پیشرفت میکنم یا سقوط دارم میکنم. این حرف خیلی تو گوشمه چون به شدت اهرم رنجم که همون وضعیت سابقمه انگیزم شده و باعث شده هیچوقت ساکن نباشم. همیشه میخوام فاصلم بیشتر و بیشتر ازش بشه. همیشه میخوام ببینم جز این مدلی که من الان دارم زندگی میکنم چجوری دیگه میشه زندگی کرد.
باید بگم زمانی که 17/18 سالم بود و احساس میکردم بعد از فوت پدرم دیگه هیچ چیزی نیست و زمان باید همینجا متوقف بشه نه روی سایت بودم و نه اصلا چیزی ازین موارد درک میکردم اما اون زمان میشه گفت ته دره بود برام
ولی لطف خداوند شامل حالم شد و انگار اون روزها احساس کردم نه باید بلند بشی و نشون بدی بچه پرو بودنت و به جهان اینکه کم نمیاری و هیچ چیزی تموم شدنی نیست یه دو سالی تو در و دیوار بودم حسم مثل حس اون زمان بد نبود انگار داشتم کنار میومدم ولی هنوز باور نمیکردم میشه روی پای خودم وایسم وقتی که جرقه اش کم کم در ذهنم شکل گرفت که اره انگار زندگی جریان داره جهان هم کم کم باهام همکاری کرد و درها همینجوری برای تغییراتم باز شدن
و بارها تو قسمت های مختلف سایت راجع بهش صحبت کردم
وقتی که دیدم اگه بشینم دست روی دست بزارم و همینجوری پیش میریم تو همون سنین کم قراره من و بدون اگاهی و با دلایل خودشون بفرستن خونه شوهر با بگکراندهای مختلفی که از قبل و از دور و بریام دیده بودن و من در سن بلوغ و از دید اونا لقمه اماده برای رفتن به بیراهی :))) اونا منظورم خانواده پدری م بود چون اون زمان با مادربزرگم زندگی میکردیم و عمو و عمه هام هر هفته حداقل روزی یبار اونجا بودن از صبح تا شب کم کم دستان خداوند اومدن اون زمان میگم اگاهی نداشتم الان که بهش فکر میکنم میفهمم قانون بدون تغییر و و دوستی بهم گفت بیا بریم سرکار درامد داشته باشیم منی که تا اون زمان فکر میکردم فقط اقایون میرن سرکار و خانمها فقط میتونن تو شغل هایی که اشناهاشون بهشون معرفی میکنن برن و خیلی راحت برای خانمها کار نیست و سال 88/89 واقعا هم جوری نبود که عادی باشه سرکار رفتن برای خانمها اگه هم بود تو اشنا و دوری بریای ما همچین طرز فکری نبود ولی انگار حسش جرقه ای در من ایجاد کرد خصوصا وقتی که ثبت نام کردیم برای دانشگاه و قبول شدیم مادرم که درامد خاصی نداشت و هنوز بیمه پدری م اکی نشده بود که ما درامدی داشته باشیم برای همین فهمیدم که اگه گلی زدم به سر خودم زدم و حداقلش میتونم با رفتن به سرکار شهریه دانشگاه م و بدم ما اون زمان مسیر خونه مون با تهران حدود 20 دقیقه با تاکسی و اتوبوس بود قبلا تهران بودیم و بخاطر اینکه مادربزرگم نمیشد تنها بمونه چند سال یبار بعد فوت پدربزرگم یکی از عموهایی که خونه ش اجاره ای بود میرفت پیشش زندگی میکرد عمو بزرگم خونه خرید و نوبت ما بود که بریم پیش مادربزرگم زندگی کنیم و دقیق یادم نمیاد چند سال بعد اینکه رفتیم اونجا پدرم فوت کرد چون تو یه دنیای دیگه سیر میکردم
خلاصه دیگه نه مدرسه ای بود و نه دبیرستانی که نیاز باشه تو محله مون باشه و اون محله هم خیلی بزرگ نبود که بشه اونجا کار پیدا کرد یکم اینور اونورش رفتیم با دوستم کار کردیم اون خیلی زودتر اومد بیرون ولی من نزدیک 6ماهی کار کردم شغل لول پایینی بود ولی مزه شیرین درامد و مستقل بودن کار خودش و کرد خصوصا اینکه اون زمان بهم حقوقم و نقدی میدادن و حس میکردم خیلی پولدارم :))) همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه تایم کلاسام و مسیر دانشگاهم به سرکار و خونه مون نمیخوند و مغایرت شدید داشت خیلی بچه درسی نبودم بیشتر پول و درامد برام مهم بود ولی دانشگاه م کلی دوستای خوب و با لول پیدا کرده بودم و هم اینکه خوش میگذشت و دیگه ورودی اولی ها حس من و درک میکنن …
خلاصه افتاد تو ذهنم که همون نزدیکی های دانشگاه کار پیدا کنم و تمام زمانبندی ها انگار دقیق با من پیش میرفتن چون خواسته م واضح بود برای جهان و مقاومتی هم انگار تو سنین کمتر نداشتم میدونستم بخوام میشه و خیلی زود حتی قبل اینگه از کار قبلی م بیرون بیام خواهر همین دوستم که باهم داشنگاه قبول شدیم از طریق زنجیره دستان خداوند بهم شغلی پیشنهاد داد که با یونی یربع فاصله داشت حقوق بیشتر و لول کاری خیلی خیلی خفن تر چند ماهی اونجا بودم و احساس میکردم خیلی حوصله سر بره و همینجوری پیش رفت تا خورد به ترم بعدم و یه فاصله ای بینش افتاد تو اون فاصله بهشون گفتم میتونم تو این تایم که کلاسام شروع نشده بیشتر بمونم اونا هم استقبال کردن و نمیدونم چی تو گفته م بود که پیشنهاد دادن برم دفتر اصلی شون که سمت چهاراه پاسداران تهران بود از لحاظ مسیر و تایم کاری پر ترافیک تر و بیشتر زمان میگرفت ولی باز خداوند برام دستانش و فرستاد و یه جوری پیش رفت که من و دوستم تایم هایی که کلاس داشتیم و میرفتیم پیش خواهرش میموندیم چون شوهر جوونش به تازگی فوت کرده بود و تنها بود حضور ما هم یکم روحیه ش و بهتر کرده بود هم ما هم به کارهامون میرسیدیم دوست منم خونه شون دقیقا چنتا گوچه پایین تر از ما بود و برای اونم دو سر برد بود ولی وضع مالی شون بهتر بود و نیازی نبود برای شهریه ش بره سرکار انگار فقط اومده بود از طریق خداوند برای من این کارها رو انجام بده هرجا هست شاد و خوشحال باشه خیلی ساله که باهم در ارتباط نیستیم
خلاصه ش کنم من که دیدم تایم و زمان سرکار و مسیرش جوری شده که یجورایی فعلا هر روزه نمیتونم هر شب برم خونه دوستمون برای همین شبا دیروقتم میشد باز برمیگشتم خونه اون زمان اسنپ و تاکسی اینترنتی اینا نبود و شبا میترسیدم با تاکسی برم چون اکثرا هم مرد بودن و تو مسیر جاده ای یکم مناسب نبود برای همین با اتوبوس میرفتم و دیرتر هم میرسیدم خونه ولی ذهنم اروم بود تازه تو مسیر دوستم پیدا میکردم کسایی که هر شب میدیدم تایمشون با من یکی هست و حوصله م هم سر نمیرفت و این تضاد دوری باعث شد به مادرم اینا بگم برگردیم تهران و خونه اجاره کنیم این خودش یه پروسه بود که باز در موردش گفتم تو کامنت های مختلف
و طبق زمانبندی خداوند بعد از یکی دو ماه پیگیری و جدیت دستان دیگری از خداوند اومدن و ما اون زماان با یه خونه خیلی خیلی کوچیک ولی بدون دغدغه و اینکه حتی بار روی دوش کسی نیستم و از دخالت خانواده پدری هم راحت شدیم مستقل شدیم و از اون زمان پیشرفتمون روند تصادعدی داشت و هربار به لطف خداوند فقط صعود کردیم و هربار هم متراژ خونه هامون و محله هایی که توش بودیم عالی و عالی تر شد از یه پول خیلی خیلی کم شروع شد از اجاره و رسید به رهن و مطمئنم بزودی میرسه به خرید خونه برای خودمون با ایمان و توکل به خداوند
تو این مسیر بزرگترین نعمت و سپاسگزاری من این بود که خدا دست من و گذاشت تو دستان شما و خوشبختی مو کامل تر کرد
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
راستش رو بخواین الان که این رو مینویسم گام 6 هم روی سایت اومده ولی من تا4 رو گوش دادم و چون تهعد دادم همزمان با دوره لیاقت جلو بیام و هر جلسه رو کامنت بزارم و روی این سوال خیلی فکر کردم که واقعا من تو زندگی به قعر دره رسیدم تا به این زمان یانه ؟
واقعیت اینو بگم که من کلا در خانواده ای بودم شکر خدا که ناامیدی معنا نداشت و همیشه امید بوده در بدترین شرایط مخصوصا مادرم که خیلی خوش فکر و پرامید بود هر مسله ای که پیش میومد راه حلش رو با امید و توکل پیدا میکرد و برای من یه الگوی عالی شده که مثلا یه مسله پیش بیاد بجای ترس و نگرانی به مدت زمانی که دارم اول فکر میکنم بعد با ارامش زمانبندی رو در اون مدت زمانی که دارم رو مدیریت میکنم و مدل کاری که بشه تو اون تایم انجام بدم رو خودبخود بهم الهام میشد و از پسش راحت برمیومدم و بخاطر همین یادم نمیاد برای مسله ای به قعر دره رفته باشم تا الان از مسیر دور شدم یا اشتباه رفتم ولی به قعر نرسیدم
اصلا همین باور باعث شد همیشه جستجوگر باشم منی که الان39 سالمه و مادرقشنگم 58 سالشه و ایشونم بامن و خواهرام تو سایت هستند و فعالن و هنوزم الگوی من هستند در این باور ، که با استاد اشنا بشیم و بهبود بدیم مسیرمون رو برای روغنکاری و روان شدن چرخ زندگیمون و لذت بردن از فرصتی که خدابهمون داده ٫باشیم.
طوری عادی شده که این سبک تفکر و زندگی رو که بقول استاد من نازیبایی ها دیگه خیلی یادم نمیاد و شیار و مسیر عصبی جدید به لطف خداوند یعنی شکل گرفته و هر بار عمیقتر میشه با تعهد و ماندگاری و ایمان به خداوند و قوانین و مسیرش و همچنین اهرم رنج و لذت که خیلی کمک کننده بوده برام. خود این باعث میشه در مسیر باشی و با ایمان و قدرت ادامه بدی
خدایا من به تنهایی و بدون تو هیچ ام
من تسلیمم و فقیرم به هر انچه که از سمت تو برایم بیاید
خدایا شکرت برای این زمانبندی و هم مداری و هم مکانی از نظر سایت که با استاد بزرگ و بهترین دستانت بر روی زمین داریم
خدایا شکرت برای صلات امروزم و بجا اوردن تعهدم و تفکر در باره سوالات جلسه و رسیدن به این علم و اگاهی و تغییرات مثبت زندگیم در این دوسالی که با استاد اشنا شدم
خداوند بهترینها رو نصیب دل مهربون همه شما و من کنه
سپاسگزارخداوندمم بخاطر این سایت توحیدی بقول دوستمون سرزمین توحیدی واقعااستادمیگن این سایت خداپیش میبره
شکرگذاری شکرگذاری معجزه میکنه رب شکورم قدرت سپاسگزاری بیشتربهم بده من الان نسبت به5سال پیش که ته دره بودم باسپاسگزاری اومدم رو قله و به چنتا خواسته بزرگم رسیدم وهزارتاخواسته کوچیک فقط باسپاسگزاری ولی کم کم نعمتهاواسم عادی شد همش میگفتم پیشرفت نکردم باید خیلی بهتر از این میشدم وناامیدی وترس اومد وفرکانسام نازیباشد استاد میگن از یه مسیری وقتی نتیجه میگیری ادامه اش بده یعنی من هرچی پروژه تعقیر را درآغوش بگیرگوش میدم میرسم به سپاسگزاری امید داشتن کنترل کانون توجه اینا برا منه خدایا ازت سپاسگزارم کمکم کن رب شکور نور امیدتتو برقلبم که جایگاه خودته بتابان قدرت سپاسگزاری بیشتربهم بده من به هرخیری که از تو بهم برسه فقیرم
اون نمیدونست من که میدونستم.بازم بگو باهام حرف بزن
مگه قراره به آدم ها حساب پس بدی ، مگه قراره آدم ها روزیه تو رو بدن ؟ اصلا مگه قراره چند سال عمر کنی؟مگه قراره چند بار عمر کنی؟
باید قبول کنی که تو وظیفه انجام هیچ کاری رو نداری … جز یه کار
تو فقط وظیفه داری زندگی کنی و این توانایی به تو داده شده که از زندگیت لذت ببری، شاد باشی ، دوست داشته باشی ، امیدوار باشی ، آروم باشی و کلی توانایی های خوب دیگه …
در کل به تو توانایی و اجازه خوشبخت بودن داده شده…
و توی مسیر زندگی ، خدا ازت مواظبت می کنه گاهی با بی پولی ، گاهی با مریضی ، گاهی با جدایی …. و گاهی هم با مرگ …
این تویی که انتخاب می کنی با لنز خوشبختی به اتفاقات و شرایط و آدما نگاه کنی یا با لنز بدبختی …
وظیفه تو اینه که طوری زندگی کنی که وقتی ازت پرسیدن، اگه برگی به گذشته دوست داری چه زندگی داشته باشی؟
تو با آرامش و رضایت بگی : اگه برگردم به گذشته می خوام همون اتفاقات و شرایط قبل برام بوجود بیاد … می خوام همون آدما توی زندگیم باشن …
چون با شخصیتی که الان پیدا کردم می فهمم که اگر اون اتفاقات و شرایط برام بوجود نمیومد و اون آدم ها توی زندگیم نبودن ، الان این نبودم…
پس بیا زندگی کن…. و با لنز خوشبختی بهش نگاه کن و خوشبخت باش ….
کلا با حدود ده میلیون تومن دکور کافیشاپم به راحتی زده شد
کارهای ام دی اف را پسر صاحب خونمون انجام داد
کارای نقاشی را همسایه مغازه انجام داد
سیم کشی و لوله کشی را از تاسیسات مجتمع اومدن انجام دادن
برای صندلی ها هم طرحش را از اینترنت پیدا کردم و دادم به نجاری برام ساخت
به قول همسرم فیل و فنجون رو هم رفتم از پاساژی که نزدیک مغازه بود خریدم
دستگاه خانگی اسپرسو NOVAو آسیاب قهوه cunill را که توی روز بازار استفاده می کردم را آوردم و این شد تجهیزات کافیشاپ … الهی به امید تو…
حالا مسئله این بود که توی اون جای پرت ،
داخل مجتمع نوسازی که همه مغازه ها تعطیل هست و طبقه بالا که هیچ مغازه ای اصلا باز نشده اونم ته راهرو …!
تازه … !! به علت همه گیری ، مغازه های حاشیه خیابون هم تعطیل بود ، اصلا هیچ کس از اونجا رد نمی شد تا چه برسه کسی بیاد داخل پاساژ و بیاد طبقه بالا و بیاد ته راهرو و منو پیدا کنه ….
ولی من به شدت حالم خوب بود و راضی و خوشحال بودم چون از روزبازارها نجات پیدا کردم از اون همه سختیِ بگیر و ببند ، آفتاب نزده برو جا بگیر و سرما و گرما و بارون و باد و خاک ، بساط رو پهن کن و بساط رو جمع کن و توری بکشم دور جنسا که ندزدن و موتور برق رو روشن کن و چراغ ها رو وصل کن و …..
همه اون داستان ها تموم شد ….
الان توی یه جای تمیز ، زیر باد کولر آب کنار دستم ، برق ، در و پیکر ، اینترنت ، کامپیوتر ، سازمم برده بودم می تونستم ساز بزنم ، دیگه نمی خواست صبح پهن کنم ، شب جمع کنم
اصلا به فکر فروش نبودم …
توی همون حال خوش ، ایده ای بهم الهام شد تا کلی مشتری بیان ازم خرید کنن….
ایده این بود که تراکت چاپ کنم با این متن :
“به مناسبت افتتاحیه کافیشاپ لاوا کافی
کلیه محصولات به مدت دو روز رایگان سرو می شود . “ و تراکت ها را به مغازه دارها و اداره هایی که نزدیک پاساژ بودن توزیع کنم …
بلافاصله این ایده را عملی کردم
موقع توزیع تراکتها کلی ایده های باحال بهم الهام می شد …
اینکه : وقتی می خوام تراکت بدم خودمرومعرفی کنم راجع به محصولاتی که درست می کنم توضیح بدم
به هرکسی که تراکت می دادم ، می گفتم: تنهایی نیایی ها !!! همه دوست و آشنا و فک و فامیل و در و همسایه ات هم دعوتن … همشونو با خودت بیار…
با یک ذوق و شوق و خوشحالی باهاشون صحبت می کردم و این جملات را می گفتم که همه به وجد میومدن و کلی می خندیدن
این ایده و این طور برخورد کردن باعث شد که همه مغازه دارها و کارمندای بانک ها و اداره ها بامن آشنا بشن و اتفاقات خیلی خوبی برام بوجود بیاد
روز موعود فرا رسید ، همسرم اومده بود که کمکم کنه
از صبح هرچی منتظر شدیم دیدیم هیچکس نیومد …
ساعت 9 شد 10
10 شد 11
11 شد 12 … هیچکس نیومد که نیومد ….!!
همسرم گفت: کسی نیومد !!! مطمئنی تاریخ رو درست نوشتی ؟؟
گفتم : اره دیگه ایناها، این تراکت ، تاریخ امروز رو نوشتم …
ساعت شد 1 ظهر ولی همچنان هیچکس نیومد که نیومد !!
همسرم گفت : من که دیگه حوصلم سر رفت می رم خونه ، بچه ها تنهان
گفتم باشه برو ….
همسرم رفت و دیگه داشت ساعت نزدیک 2 می رسید
یادمه با اینکه تا اون موقع هیچ کس نیومد ولی یک امید و ایمان عجیبی توی وجودم احساس می کردم ناخدآگاهم منتظر یک اتفاق بود ولی نمی دونستم قراره چی بشه …
اون موقع آهنگ های شهرام میرجلالی و سینا سرلک را توی کافیشاپم پخش می کردم…
آهنگ ماه خجالتی از شهرام میرجلالی رو خیلی دوست داشتم
بارون که میزنه عطر تو با منه ، تو چطرتو ببند
بی دلهره بخند بی دلهره بخند
وقتی هوا کمه ، دنیا جهنمه ، از زندگی نترس یه کوه پشتته
وقتش شده بره تردید و دلهره ، تقدیر روشنه دنیا تو مشتته
دیگه یواش یواش ساعت از 2 بعد از ظهر داشت می گذشت و منم تو حال خودم بودم که…
یه جوونی اومد داخل مغازه و
پرسید : شما قهوه مجانی میدید؟
گفتم : بله هرچی که از این منو انتخاب کنید رایگان هست …. چای ، قهوه ، شکلات داغ، نسکافه، قهوه ترک ….
گفت : چقدر خوب !! پس بی زحمت یه قهوه بدید …
گفتم : چشم ! بفرمایید بنشینید ، الان آماده می کنم
شروع کردم قهوه رو درست کردن که دونفر دیگه هماومدن ، سلام کردن و
پرسیدن: شما قهوه مجانی می دید!!؟؟
گفتم بله : امروز و فردا هرچی سفارش بدید مهمون من هستید …
خیلی خوشحال شدن و سفارش دادن و نشستن
هنوز این دونفر ننشسته بودن که دیدم پنج نفر دیگه هم اومدن و همون دیالوگ بین ما گفته شد و خلاصه هفت هشت نفر نشستن و منتظر سفارششون شدن
سفارششون رو بهشون دادم و اونا هم کلی خوشحال شدند و کلی تعریف کردن …
بهشون گفتم فردا هم دعوتید … حتما بیایید … با دوستاتون هم بیاید… امروز و فردا همه چی مجانیه ….
با یک حالت تعجب و رضایت و خوشحالی گفتند: حتما میایم و به همسایه هامونم می گیم که بیان…!!!
صحبتم با اینا تموم نشده بود که دیدم ده نفر دیگه هم اومدن …
با یک خوشحالی و ذوق عجیبی بهشون خوش آمد گفتم و ازشون خواستم که بیان داخل و بنشینن
همه ، مغازه دارهای اطراف بودند با تعجب به من و دستگاه و دکور نگاه می کردن و سفارش می دادن
خلاصه وضعیت به شکلی پیش رفت که چند نفر بیرون مغازه منتظر بودن که این چند نفر داخل ، قهوشون رو بخورن بیان بیرون که اونا برن داخل
اینقدر شلوغ شد اون روز نفهمیدم که چطور ساعت شد 10 شب و باید تعطیل می کردم چون پاساژ تعطیل بود
به حدی شاد و خوشحال بودمکه اصلا نمی تونم با کلمات توضیح بدم
از اینکه موفق شده بودماونهمه آدم رو بکشونم مغازه، توی اون مکان پرت…
از اینکه کلی ابراز رضایت از محصولاتم داشتن
از اینکه کلی مغازه دار از شغل های مختلف اومده بودن و باهاشون آشنا شدم
از این همه بازخورد عالی و اتفاقات عالی واقعا خوشحال بودم و تجربه اولین روز کافیشاپم واقعا روئیایی و شگفت انگیز رقم خورد
الان دارم با آهنگ ماه خجالتی این آگاهی ها رو می نویسم
چقدر احساس عالی دارم … احساس می کنم رفتم توی اون کافیشاپ و میون مشتری ها وسط بوی قهوه و عطر شکلات داغ دارم براتون می نویسم ….
سلام استادان عزیزم که یک پروژه ی عالی رو برای ما شروع کردین بسیار ازتون سپاسگزارم.
من چند روزی هست که روی این جلسه موندم و با اینکه قبلاً این فایل رو شنیدم ولی انگار جنس حرفهای استاد الان فرق داره و یه جوره بهتری میفهمم ، خداوندا سپاسگزارم .
خدایا کمکمون کن که قدرت رو فقط به تو بدیم و توکلمون فقط به تو باشه . من بعد از زایمان دختر اولم دچار افسردگی شدم و نمیدونم که واقعاً این افسردگی بعد از زایمان واقعیت داره یا نه ؟
ولی من بعد از بدنیا اومدن دخترم همش فکر میکردم که اگه من بمیرم این بچه چی میشه و خلاصه افسرده شدم و اینا همش شرک بود ولی یه حسی اون روزا و شبا بهم میگفت قرآن بخون با اینکه من اون موقع با استاد آشنا نبودم و فقط متن عربی قرآن رو میخوندم خدا رو شکر بهم احساس خوبی میداد هی ذهنم نجوا میکرد و میخواست حالمو بد کنه و من اصلاً دوست نداشتم که حتی بگم که من افسرده شدم تا اینکه یه کلیپی دیدم نمیدونم توی تلویزیون بود یا از گوشی دیدم یک آقای روحانی گفت: اصلأ چیزی به اسم افسردگی بعد از زایمان وجود نداره، شما بعد از زایمان ، انگار تازه بدنیا اومدین و پاک پاک هستین ، خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو به شما داده و افسردگی بعد از زایمان هم مد روزه و…
من وقتی که اینا رو شنیدم خیلی با خودم فکر کردم و انگار تلنگری به من خورد، که آره داره درست میگه خدا یکی از بهترین و بزرگترین نعمت ها رو بهم داده ( اون هم برای منی که بعد از سه چهار سال انتظار خداوند از لطف و رحمت و مهربانیش به من بچه داده ) پس من باید شکرگزارش باشم و لذت ببرم و بعد ها که با استاد آشنا شدم وقتی استاد گفتن بچه رو خدا بهمون داده و خودش هم محافظتش میکنه انگار دیگه برام آب روی آتش بود ، خدا رو شکر دیگه حالم بهتر شد و اون نگرانی و اضطراب تا حد خیلی زیادی از بین رفته و همین امروز همون دخترم که من بعد از زایمانش نگران بودم که اگر من نباشم چی میشه ، امروز دخترم که نه سالشه، تنها همراه مربیش برای مسابقات ژیمناستیک به تهران رفته و من خیلی احساسم خوبه و اصلأ نگران نیستم در صورتی که مادرهای دیگه خیلی حساس بودن از اینکه خودشون همراه بچه هاشون نیستن و همش پیگیر بودن.
خدا رو شکر برای آرامش این لحظه ام و دخترمو فقط به خودش سپردم الهی بی نهایت بار سپاسگزارم.
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
استاد عزیزم ممنونم واقعا از شما برای این گنج و در و گوهر هایی که بیان می کنید و راهنمایی هاتون واقعا راه گشاست و بی نهایت سپاسگزارم از این تمرینات عالی که واقعا دوره هایی رو به آدم یادآوری می کنه که در زندگی آدم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و امید رو در دل آدم هزاران برابر زنده تر می کنه.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
یه دوره ای رو یادمه که مربوط به اوایل آشنایی ام با شماست استاد عزیزم
یادمه مدتی بود که از فایل های شما استفاده می کردم شاید یک سال شاید کمی بیشتر شاید هم کمتر
اون موقع تازه از سربازی اومده بودم و واسه خودم یه کسب و کاری راه انداخته بودم به صورت شراکتی با یکی از دوستام و یه دفتر اجاره کرده بودم و به صورت اینترنتی توی اینستاگرام و تلگرام ماگ می فروختیم. اوایل خوب بود ولی یه دوره شلوغی و تظاهرات اتفاق افتاد که توی همون دوره اینستاگرام و تلگرام رو فیلتر کردن. از اونجایی که اون زمان زیاد کنترلی هم روی ورودی های ذهنم نداشتم خیلی تحت تاثیر بودم و اوضاع کارم هم رو به افول رفت و احساس کردم به ته دره رسیدم و همین احساس هم باعث شد روز به روز همه چیز بدتر شه تا جایی که ندونم حتی می تونم اجاره دفترم رو که چندان زیاد هم نبود رو بدم یا نه!
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
شما همیشه توی فایل هاتون در مورد توکل کردن به خدا می گفتید ولی من هیچ وقت نمی فهمیدمش و همیشه با خودم می گفتم آخه چجوری می تونم به خدا توکل کنم من دوست دارم انجام بدم ولی نمی دونم چجوریه که همش استاد می گن توکل کنید به خدا.
تا اینکه اون شب رسید. نزدیکای عید بود اوضاع جالب نبود و توی اتاقم بودم. چندین دفتر داشتم که فایل های شما رو توش نوشته بودم و اونارو باز کردم و داشتم می خوندم. یهو یه حسی من رو کشوند به سمت سایت. سایت رو باز کردم و نمی دونم اصلا چجوری شد که فایل فقط روی خدا حساب کن رو دانلود کردم و پلی کردم. تا اون موقع این فایل رو نشنیده بودم و الان اون ثانیه ها رو یادمه که پلی کردم و هدفون رو گوشم بود و این فایل داشت از گوش هام وارد رگ هام میشد و وجودم رو می گرفت. داشتم دیوانه می شدم. یعنی هر چیزی که از شرک می گفتین، همون لحظه شرک هام رو می دیدم هم در کار با شریکم هم در شرکی که به عوامل بیرونی داشتم و واقعا اون لحظات که داشتم این شرک ها رو می شناختم بی نظیر بود.
اون لحظات داشتم اشک می ریختم از شدت این که من قدرت رو دست همه کس و همه چیز داده بودم به غیر از خدا. و یادم نمیره اون لحظه رویایی رو که فکر کنم اون لحظه متوکل ترین آدم توی کل زندگیم بود.
به خدا گفتم خدایا من دیگه قدرت رو به دیگران نمی خوام بدم قدرت از الان فقط دست تو دیگه نمی خوام به تو شرک داشته باشم خدای من، من به تو توکل می کنم، تو کمکم کن من دیگه با هیچ کسی کار ندارم فقط تویی.
دقیقا یادمه این کلمات رو چون همین الان خدا این ها رو نوشت نه خودم.
این جملات رو گفتم و فکر نمی کنم یک دقیقه هم گذشته بود که یهو بابام در اتاقم رو زد و پرسید این وسایلای توی این جعبه روی ایوون چیه؟ می خوام اینجا رو مرتب کنم. بریزمش دور؟
گفتم چی هست اونجا مگه؟
رفتم دیدم یه جعبه بود و توش یه عالمه برچسب های تخم مرغ هست. این ها برای تزئینات عید بود که قبل از سربازی خریده بودم برای فروش ولی خیلی هاش مونده بود و به فروش نرفته بود ولی اون سالی که خریده بودم به حدی ارزون بود که مثلا با فروش یک دهم از اونها پول کلش رو به دست آورده بودم و سود هم کرده بودم و بقیه اس همونجا مونده بود و یادم هم رفته بود.
یعنی تا به خدا توکل کردم تغییر شروع شد. وقتی برچسب ها رو دیدم یعنی یهو متوجه شدم که خدا صدام رو شنیده و از همین لحظه داره بهم جواب میده. از فردا رفتم دنبال فروش برچسب ها و توی یک هفته تا 10 روز که عید برسه و دقیقا موقع فروششون بود من پول 6 ماه اجاره دفتر و پول جدا شدن از شریکم رو به دست آوردم ( چون پیش پول دفتر رو داده بود شراکتی کار می کردیم ) و تونستم مستقل بشم
اینجا یکی از نقاطی بود که هر بار به یاد میارم یاد این میفتم که چطور کنار گذاشتن شرک می تونه در لحظه از دره آدم رو ببره بالای قله و خود شرک چطور می تونه آدم رو تا قعر هر دره ای ببره
استاد بی نظیرم بی نهایت سپاسگزارم از شما و ممنونم برای آموزه های بی نظیرتون
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
ته دره رسیدن و تموم شدن ،،،یعنی شروع دوباره ،،،،،،
وقتی خدا چیزو تموم میکنه تازه انگار شروع مسیر جدیده…..
من به ته رسیدم اما نشکستم
اما کنار اومدم
استاد عزیزم اگه قبلا بود و به ته رسیده بودم ،،،،،،
حتماااااا اوضاع بدتر میشد
استاد عزیزم آموزه های شما باعث شد برای این روزای من خوب بشه،،،،،،
اگه آموزه های شمارو بلد نبودم اگه آگاه نبودم
تموم شدن رابطه8 ساله رو ته ناامیدی می دیدم
ولی الان حالم خیلییییییی خوبه
چون وجود خدا و شمایی که یادم دادی
اگه اتفاقی میوفته خیریتی داره
یادم دادی خدا همه چیزه توحید همه چیزه
یادم دادی اول عاشق خودم باشم
استاندارمو بالا ببرم …..
استاد عزیزم نمیدونم اگ اآموزه های شما نبود اگ خدا شمارو تو زندگیم نیورده بود بعد این اتفاق الان چطوری بودم….
الله اکبرررررررز
کی فکرشو میکرد با تموم شدنش من قوی تر بشم
من حتی برای رفتن و تموم شدنش گریه نکردم
نمیدونم این قدرت از کجا میومد ،،،،،،،از خدایی که گفت آفرین مهساااااا دیدی بالاخره تونستی
دیدی رفتی دل ترست ،،،،دیدی اونقداام ترسناک نبود
خدای مهربونممممم قربونت برم جانان من
من تو دو سه روز بلند شدم و اینبار قوی تر از قبل:)
با دوره دوازده قدم آروم تر شدم
با سپاسگزاری آروم تر شدم
با تغییر نگاه آروم تر شدم خدایاشکرت
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد.
با توکل بخدا ……
نشستم تمام اون روزارو بیاد آوردم سخت بود،،،،،اما بهم درس داد
با خودم گفتم استاد بارها و بارها گفت ،،،،،،آدمای دورت اگه بخوان تغییر میکنن و کنارت میمونن اگه نخوانم ،طبق قانون از کنارت میرن……
نگاهمو بردم به این سمت ک ،،،،،،حتما قراره یه آدم حسابی وارد زندگیت بشه
حتماااا قرازه این تضاد پل موفقیت بشه برات
این تضاد قراره برات کلی پبشرفت بیارع
تمرین ستاره قطبی فرکانسمو برد روی عشق و زیبایی
استاد چی بگممممممم
کلمه ها نمیتونن و قدرت ندارن از شماسپاسگزاری کنن……
چه خوبه ک خدا شمارو استاد زندگی من کرد.
به نام خالق بی همتا
قلبم گفت تا برم و قدم بعدی گوش بدم
دلم میخواد خیلی حرف بزنم اما تو کلمات نمیشه گفت ،،،،،،
چی بگم که هر چی بگم کمه،،،،،
خجالت نمیکشم اگه بگم بخاطره کج فهمی من جز مورد دوم بودم……
استاد هر لحظه با خودم میگفتم واقعا حقه که له بشم ،،،خورد بشم ،،،،،،خدایاااااا منو ببخش بخاطره شرکم ….
سال های سال رابطه ای ادامه دادم که بارها کات یشد و بخاطره وابستگی و شرک بازم ادامه میدادم ،،،،و خودمو بارها و بارها شکوندم ،،،،،خورد میشدم و بازم ادامه میدادم،،،،جهان فریاد میکشد میدونی چطوری؟؟؟..
از طریق بدنم فریاد میزد
از طریق ادما فریاد میزد
از طریق خانوادش فریاد میزد
کررررربودم ،،،،کور بودم ،،،،،،خدا اونقدر بلند فریاد میکشید اما دریغ از اینکه تکونی بخورم…
بخاطره وابستگی و با اینکه میدونستم عاقبت نداره میدونستم ته نداره و بارها و بارهااا از طریق اون آدم بهم گفته میشد که خب آخرش ک چییییی؟؟؟؟؟
ما که قرار نیست باهم بمونیم دیر یا زود تموم میشه ،،،،،اما من حتی ذرع ای تکون نمیخوردم چه برسه بخوام تغییز کنم ،،،،،،
رو ادما حساب کردم نتیجه اش شد سه هفته پیش بعد از 8 سال جنگیدن بعد از 8 سال مقاومت بعد از 8 سال دویدن و نرسیدن و یه طرفه تلاش کردن اونم از سره خلا و وابستگی و نه عشق ،،،،،،سه هفته پیش همه چی تموم شد به قول استاد من تموم نکردم اون کرد،،،:)))
از نوشتن اینا خجالت نمیکشم بلکه درس میکنم همشو ……
سه هفته پیش تضاد جهان انقدر بزرگ شد انقدررررزر ضربه هاااا فشار میورد،،،،پتک نبود،،،،،انگار کوه داشت منو له میکرد،،،،،خدا میگفت تو نمیتونی بجنگی اون آدم ،،،،،مناسب زندگیت نیست حالا ک تو نمیفهمی من حالیت میکنم،،،،،
نمیخواستم بنویسم و نمیخواستم گذشته رو بیاد بیارم اما برای اینکع خودم و همه اونایی که تو شرایط من بودن درس بگیرن مینویسم ،،،،
بخاطره رابطع نامناسب بدنم فشار میورد یه صب وقتی بیدار شدم دیدم تو خونه نیستم بلکه بیمارستان بودم البته داستان همه بیمارستان هم برام خیر داشت با اینکه پتک جهان بود ،،،،،،،،
من توی سه روز با ضربه های جهان بیدار شدم
چنان روزهایی گذروندم که هرگز نگذرونده بودم ،،،،
و نتیجه اش شرک بود،،،،،،،،،بخاطره اینکه بخ غیر خدا رو آوردم حقم بود ،،،،،،،
توی اون چند روز که مدام خونه و بیمارستان بودم ،،،،،حتی گلایه نکردم چون میدونستم اینا نتایج اعمال خودمه،،،،،،،
میدونستم نتیجه مشرک شده
میدونستم به قول قرآن نتیجه چیزیه که ازپیش فرستادا بودم
…..
من نشکستم ،،،،یاد گرفتم
تموم شدنش سخت بود اماااا امید هنوز ته قلبم بود،،،،اگه اونارو از سر گذروندم و اومدم تا تغییز کنم ،،،،،به لطف خداست،،،،،،
توی چند روز ازش خواستم دستمو بگیره بلندم کنه
به خودش قسم هیچی از گذشته یادم نمیاد ،،،،خیلی ها فکر میکردن بعد تموم شدنش نتونم بلند بشم امااااا من بلند شدم دارم ادامه میدم بهتر از قبل ،،،،،،
و به خودم قول دادم تا زمانی که با خودم اوکی نشدم و تا زمانی ک خودم آدم درستی تو هر زمینه ای نشدم بخاطره وابستگی وارد هیچ رابطه ای نشم……
به قول استاد تو اول یاد بگیر تنهایی با خودت حال کنی زندگی کردنو یاد بگیری اون آدم درست وقتی توی مسیر درست قراز گرفتی میاد ….
من اصرار. داشتم یه آدمو بزرور نگه دارم
اما جهان اینجوری عمل نمیکنه
کبوتر با کبوتر اینجوری عمل میکنه……
هنوز رو پام و به الله قسم تازه دارم با خدا عشق میکنم،،،،،،،،
اصلا انگار تازه دارم شخصیتمو میسازم
حالم خیلییییییی خوبه ……
خیلی خوبم ……..
من میخوام ثروت مند بشم
میخوام اول عاشق خودم بشم
میخوام عزت نفسمو بالا ببرم
میخوام تنهایی با خودم اوکی باشم
عاشقتم استاد من هر چی دارم از حال خوب به لطف خدا و شماست
در پناه خدا باشید
سلام به استاد عزیزم
چقدر این پروژه عالی و محشره اول از خدا سپاسگذاری می کنم که هدایتم کرد به این پروژه و دوم از شما و خانم شایسته عزیز که این پروژه رو ایجاد کردید
استاد وقتی دوستمون درباره به قعر رفتن صحبت کردن اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد اینکه خدایاشکرت من دیگه توی قعر نیستم. من آگاهم. خیلی به نسبت قبل زودتر زنگ خطر ها رو متوجه میشم. الان کلی نتیجه گرفتم از قانون و تونستم در مسیر هدایت قرار بگیرم به لطف خدا.
واقعا خدارو شاکرم که با اینکه الان وضعیتم خوبه ولی بازم همیشه میگم نه من باید بهتر بشم چون طبق قانون هیچ سکونی وجود نداره من یا دارم پیشرفت میکنم یا سقوط دارم میکنم. این حرف خیلی تو گوشمه چون به شدت اهرم رنجم که همون وضعیت سابقمه انگیزم شده و باعث شده هیچوقت ساکن نباشم. همیشه میخوام فاصلم بیشتر و بیشتر ازش بشه. همیشه میخوام ببینم جز این مدلی که من الان دارم زندگی میکنم چجوری دیگه میشه زندگی کرد.
نسبت به زندگی کنجکاوم
دوست دادما ببینم دیگه چی داره برام
مثل یک بازی شده جذب خواسته هام
خدایاشکرت
سلاااام
استاد عزیزم در جواب تمرین این جلسه
باید بگم زمانی که 17/18 سالم بود و احساس میکردم بعد از فوت پدرم دیگه هیچ چیزی نیست و زمان باید همینجا متوقف بشه نه روی سایت بودم و نه اصلا چیزی ازین موارد درک میکردم اما اون زمان میشه گفت ته دره بود برام
ولی لطف خداوند شامل حالم شد و انگار اون روزها احساس کردم نه باید بلند بشی و نشون بدی بچه پرو بودنت و به جهان اینکه کم نمیاری و هیچ چیزی تموم شدنی نیست یه دو سالی تو در و دیوار بودم حسم مثل حس اون زمان بد نبود انگار داشتم کنار میومدم ولی هنوز باور نمیکردم میشه روی پای خودم وایسم وقتی که جرقه اش کم کم در ذهنم شکل گرفت که اره انگار زندگی جریان داره جهان هم کم کم باهام همکاری کرد و درها همینجوری برای تغییراتم باز شدن
و بارها تو قسمت های مختلف سایت راجع بهش صحبت کردم
وقتی که دیدم اگه بشینم دست روی دست بزارم و همینجوری پیش میریم تو همون سنین کم قراره من و بدون اگاهی و با دلایل خودشون بفرستن خونه شوهر با بگکراندهای مختلفی که از قبل و از دور و بریام دیده بودن و من در سن بلوغ و از دید اونا لقمه اماده برای رفتن به بیراهی :))) اونا منظورم خانواده پدری م بود چون اون زمان با مادربزرگم زندگی میکردیم و عمو و عمه هام هر هفته حداقل روزی یبار اونجا بودن از صبح تا شب کم کم دستان خداوند اومدن اون زمان میگم اگاهی نداشتم الان که بهش فکر میکنم میفهمم قانون بدون تغییر و و دوستی بهم گفت بیا بریم سرکار درامد داشته باشیم منی که تا اون زمان فکر میکردم فقط اقایون میرن سرکار و خانمها فقط میتونن تو شغل هایی که اشناهاشون بهشون معرفی میکنن برن و خیلی راحت برای خانمها کار نیست و سال 88/89 واقعا هم جوری نبود که عادی باشه سرکار رفتن برای خانمها اگه هم بود تو اشنا و دوری بریای ما همچین طرز فکری نبود ولی انگار حسش جرقه ای در من ایجاد کرد خصوصا وقتی که ثبت نام کردیم برای دانشگاه و قبول شدیم مادرم که درامد خاصی نداشت و هنوز بیمه پدری م اکی نشده بود که ما درامدی داشته باشیم برای همین فهمیدم که اگه گلی زدم به سر خودم زدم و حداقلش میتونم با رفتن به سرکار شهریه دانشگاه م و بدم ما اون زمان مسیر خونه مون با تهران حدود 20 دقیقه با تاکسی و اتوبوس بود قبلا تهران بودیم و بخاطر اینکه مادربزرگم نمیشد تنها بمونه چند سال یبار بعد فوت پدربزرگم یکی از عموهایی که خونه ش اجاره ای بود میرفت پیشش زندگی میکرد عمو بزرگم خونه خرید و نوبت ما بود که بریم پیش مادربزرگم زندگی کنیم و دقیق یادم نمیاد چند سال بعد اینکه رفتیم اونجا پدرم فوت کرد چون تو یه دنیای دیگه سیر میکردم
خلاصه دیگه نه مدرسه ای بود و نه دبیرستانی که نیاز باشه تو محله مون باشه و اون محله هم خیلی بزرگ نبود که بشه اونجا کار پیدا کرد یکم اینور اونورش رفتیم با دوستم کار کردیم اون خیلی زودتر اومد بیرون ولی من نزدیک 6ماهی کار کردم شغل لول پایینی بود ولی مزه شیرین درامد و مستقل بودن کار خودش و کرد خصوصا اینکه اون زمان بهم حقوقم و نقدی میدادن و حس میکردم خیلی پولدارم :))) همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه تایم کلاسام و مسیر دانشگاهم به سرکار و خونه مون نمیخوند و مغایرت شدید داشت خیلی بچه درسی نبودم بیشتر پول و درامد برام مهم بود ولی دانشگاه م کلی دوستای خوب و با لول پیدا کرده بودم و هم اینکه خوش میگذشت و دیگه ورودی اولی ها حس من و درک میکنن …
خلاصه افتاد تو ذهنم که همون نزدیکی های دانشگاه کار پیدا کنم و تمام زمانبندی ها انگار دقیق با من پیش میرفتن چون خواسته م واضح بود برای جهان و مقاومتی هم انگار تو سنین کمتر نداشتم میدونستم بخوام میشه و خیلی زود حتی قبل اینگه از کار قبلی م بیرون بیام خواهر همین دوستم که باهم داشنگاه قبول شدیم از طریق زنجیره دستان خداوند بهم شغلی پیشنهاد داد که با یونی یربع فاصله داشت حقوق بیشتر و لول کاری خیلی خیلی خفن تر چند ماهی اونجا بودم و احساس میکردم خیلی حوصله سر بره و همینجوری پیش رفت تا خورد به ترم بعدم و یه فاصله ای بینش افتاد تو اون فاصله بهشون گفتم میتونم تو این تایم که کلاسام شروع نشده بیشتر بمونم اونا هم استقبال کردن و نمیدونم چی تو گفته م بود که پیشنهاد دادن برم دفتر اصلی شون که سمت چهاراه پاسداران تهران بود از لحاظ مسیر و تایم کاری پر ترافیک تر و بیشتر زمان میگرفت ولی باز خداوند برام دستانش و فرستاد و یه جوری پیش رفت که من و دوستم تایم هایی که کلاس داشتیم و میرفتیم پیش خواهرش میموندیم چون شوهر جوونش به تازگی فوت کرده بود و تنها بود حضور ما هم یکم روحیه ش و بهتر کرده بود هم ما هم به کارهامون میرسیدیم دوست منم خونه شون دقیقا چنتا گوچه پایین تر از ما بود و برای اونم دو سر برد بود ولی وضع مالی شون بهتر بود و نیازی نبود برای شهریه ش بره سرکار انگار فقط اومده بود از طریق خداوند برای من این کارها رو انجام بده هرجا هست شاد و خوشحال باشه خیلی ساله که باهم در ارتباط نیستیم
خلاصه ش کنم من که دیدم تایم و زمان سرکار و مسیرش جوری شده که یجورایی فعلا هر روزه نمیتونم هر شب برم خونه دوستمون برای همین شبا دیروقتم میشد باز برمیگشتم خونه اون زمان اسنپ و تاکسی اینترنتی اینا نبود و شبا میترسیدم با تاکسی برم چون اکثرا هم مرد بودن و تو مسیر جاده ای یکم مناسب نبود برای همین با اتوبوس میرفتم و دیرتر هم میرسیدم خونه ولی ذهنم اروم بود تازه تو مسیر دوستم پیدا میکردم کسایی که هر شب میدیدم تایمشون با من یکی هست و حوصله م هم سر نمیرفت و این تضاد دوری باعث شد به مادرم اینا بگم برگردیم تهران و خونه اجاره کنیم این خودش یه پروسه بود که باز در موردش گفتم تو کامنت های مختلف
و طبق زمانبندی خداوند بعد از یکی دو ماه پیگیری و جدیت دستان دیگری از خداوند اومدن و ما اون زماان با یه خونه خیلی خیلی کوچیک ولی بدون دغدغه و اینکه حتی بار روی دوش کسی نیستم و از دخالت خانواده پدری هم راحت شدیم مستقل شدیم و از اون زمان پیشرفتمون روند تصادعدی داشت و هربار به لطف خداوند فقط صعود کردیم و هربار هم متراژ خونه هامون و محله هایی که توش بودیم عالی و عالی تر شد از یه پول خیلی خیلی کم شروع شد از اجاره و رسید به رهن و مطمئنم بزودی میرسه به خرید خونه برای خودمون با ایمان و توکل به خداوند
تو این مسیر بزرگترین نعمت و سپاسگزاری من این بود که خدا دست من و گذاشت تو دستان شما و خوشبختی مو کامل تر کرد
ممنونم ازتون استاد بینظیر من
خدایا شکرت
خدایا هر انچه دارم از توست
الهی به امید تو
بریم برای ردپای جلسه 4
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
راستش رو بخواین الان که این رو مینویسم گام 6 هم روی سایت اومده ولی من تا4 رو گوش دادم و چون تهعد دادم همزمان با دوره لیاقت جلو بیام و هر جلسه رو کامنت بزارم و روی این سوال خیلی فکر کردم که واقعا من تو زندگی به قعر دره رسیدم تا به این زمان یانه ؟
واقعیت اینو بگم که من کلا در خانواده ای بودم شکر خدا که ناامیدی معنا نداشت و همیشه امید بوده در بدترین شرایط مخصوصا مادرم که خیلی خوش فکر و پرامید بود هر مسله ای که پیش میومد راه حلش رو با امید و توکل پیدا میکرد و برای من یه الگوی عالی شده که مثلا یه مسله پیش بیاد بجای ترس و نگرانی به مدت زمانی که دارم اول فکر میکنم بعد با ارامش زمانبندی رو در اون مدت زمانی که دارم رو مدیریت میکنم و مدل کاری که بشه تو اون تایم انجام بدم رو خودبخود بهم الهام میشد و از پسش راحت برمیومدم و بخاطر همین یادم نمیاد برای مسله ای به قعر دره رفته باشم تا الان از مسیر دور شدم یا اشتباه رفتم ولی به قعر نرسیدم
اصلا همین باور باعث شد همیشه جستجوگر باشم منی که الان39 سالمه و مادرقشنگم 58 سالشه و ایشونم بامن و خواهرام تو سایت هستند و فعالن و هنوزم الگوی من هستند در این باور ، که با استاد اشنا بشیم و بهبود بدیم مسیرمون رو برای روغنکاری و روان شدن چرخ زندگیمون و لذت بردن از فرصتی که خدابهمون داده ٫باشیم.
طوری عادی شده که این سبک تفکر و زندگی رو که بقول استاد من نازیبایی ها دیگه خیلی یادم نمیاد و شیار و مسیر عصبی جدید به لطف خداوند یعنی شکل گرفته و هر بار عمیقتر میشه با تعهد و ماندگاری و ایمان به خداوند و قوانین و مسیرش و همچنین اهرم رنج و لذت که خیلی کمک کننده بوده برام. خود این باعث میشه در مسیر باشی و با ایمان و قدرت ادامه بدی
خدایا من به تنهایی و بدون تو هیچ ام
من تسلیمم و فقیرم به هر انچه که از سمت تو برایم بیاید
خدایا شکرت برای این زمانبندی و هم مداری و هم مکانی از نظر سایت که با استاد بزرگ و بهترین دستانت بر روی زمین داریم
خدایا شکرت برای صلات امروزم و بجا اوردن تعهدم و تفکر در باره سوالات جلسه و رسیدن به این علم و اگاهی و تغییرات مثبت زندگیم در این دوسالی که با استاد اشنا شدم
خداوند بهترینها رو نصیب دل مهربون همه شما و من کنه
️️️
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاسگزارخداوندمم بخاطر این سایت توحیدی بقول دوستمون سرزمین توحیدی واقعااستادمیگن این سایت خداپیش میبره
شکرگذاری شکرگذاری معجزه میکنه رب شکورم قدرت سپاسگزاری بیشتربهم بده من الان نسبت به5سال پیش که ته دره بودم باسپاسگزاری اومدم رو قله و به چنتا خواسته بزرگم رسیدم وهزارتاخواسته کوچیک فقط باسپاسگزاری ولی کم کم نعمتهاواسم عادی شد همش میگفتم پیشرفت نکردم باید خیلی بهتر از این میشدم وناامیدی وترس اومد وفرکانسام نازیباشد استاد میگن از یه مسیری وقتی نتیجه میگیری ادامه اش بده یعنی من هرچی پروژه تعقیر را درآغوش بگیرگوش میدم میرسم به سپاسگزاری امید داشتن کنترل کانون توجه اینا برا منه خدایا ازت سپاسگزارم کمکم کن رب شکور نور امیدتتو برقلبم که جایگاه خودته بتابان قدرت سپاسگزاری بیشتربهم بده من به هرخیری که از تو بهم برسه فقیرم
اون نمیدونست من که میدونستم.بازم بگو باهام حرف بزن
درود وقتتون بخیر
سپاسگزارم برای این جلسه عالی
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
بارها شده که از مسیر خارج شدم اما آگاهی برتر منو وارد این مسیر کرده….
من میدونم این آگاهی ها خیلی خالص هست و باید هر روز کار کردم
وقتی از مسیر دور میشم احساس نا امیدی میاد سراغم ولی سریع برمیگردم چند تا فایل گوش میکنم باز توکل میکنم و شروع میکنم…
من رو به جلو دارم حرکت میکنم نتایج اینو بهم میگه
فقط باید روی یه سری از مورد ها که بیشتر مقاومت دارم کار کنم..
الهی شکرت که منو وارد این مسیر کردی.
خدایا شکرت که دنبال خودت هستم و هر روز بیشتر از قبل منو وارد مدار شناخت خود میکنی
خدایا سپاسگزارم
در پناه امن خداوند مهربان شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت
فصل اول / قسمت چهارم
“ماه خجالتی …”
بیا شاد باش
ولش کن که دنیا چجوری داره پیش میره
آدما چی می گن و چکار می کنن
مگه قراره به آدم ها حساب پس بدی ، مگه قراره آدم ها روزیه تو رو بدن ؟ اصلا مگه قراره چند سال عمر کنی؟مگه قراره چند بار عمر کنی؟
باید قبول کنی که تو وظیفه انجام هیچ کاری رو نداری … جز یه کار
تو فقط وظیفه داری زندگی کنی و این توانایی به تو داده شده که از زندگیت لذت ببری، شاد باشی ، دوست داشته باشی ، امیدوار باشی ، آروم باشی و کلی توانایی های خوب دیگه …
در کل به تو توانایی و اجازه خوشبخت بودن داده شده…
و توی مسیر زندگی ، خدا ازت مواظبت می کنه گاهی با بی پولی ، گاهی با مریضی ، گاهی با جدایی …. و گاهی هم با مرگ …
این تویی که انتخاب می کنی با لنز خوشبختی به اتفاقات و شرایط و آدما نگاه کنی یا با لنز بدبختی …
وظیفه تو اینه که طوری زندگی کنی که وقتی ازت پرسیدن، اگه برگی به گذشته دوست داری چه زندگی داشته باشی؟
تو با آرامش و رضایت بگی : اگه برگردم به گذشته می خوام همون اتفاقات و شرایط قبل برام بوجود بیاد … می خوام همون آدما توی زندگیم باشن …
چون با شخصیتی که الان پیدا کردم می فهمم که اگر اون اتفاقات و شرایط برام بوجود نمیومد و اون آدم ها توی زندگیم نبودن ، الان این نبودم…
پس بیا زندگی کن…. و با لنز خوشبختی بهش نگاه کن و خوشبخت باش ….
کلا با حدود ده میلیون تومن دکور کافیشاپم به راحتی زده شد
کارهای ام دی اف را پسر صاحب خونمون انجام داد
کارای نقاشی را همسایه مغازه انجام داد
سیم کشی و لوله کشی را از تاسیسات مجتمع اومدن انجام دادن
برای صندلی ها هم طرحش را از اینترنت پیدا کردم و دادم به نجاری برام ساخت
به قول همسرم فیل و فنجون رو هم رفتم از پاساژی که نزدیک مغازه بود خریدم
دستگاه خانگی اسپرسو NOVAو آسیاب قهوه cunill را که توی روز بازار استفاده می کردم را آوردم و این شد تجهیزات کافیشاپ … الهی به امید تو…
حالا مسئله این بود که توی اون جای پرت ،
داخل مجتمع نوسازی که همه مغازه ها تعطیل هست و طبقه بالا که هیچ مغازه ای اصلا باز نشده اونم ته راهرو …!
تازه … !! به علت همه گیری ، مغازه های حاشیه خیابون هم تعطیل بود ، اصلا هیچ کس از اونجا رد نمی شد تا چه برسه کسی بیاد داخل پاساژ و بیاد طبقه بالا و بیاد ته راهرو و منو پیدا کنه ….
ولی من به شدت حالم خوب بود و راضی و خوشحال بودم چون از روزبازارها نجات پیدا کردم از اون همه سختیِ بگیر و ببند ، آفتاب نزده برو جا بگیر و سرما و گرما و بارون و باد و خاک ، بساط رو پهن کن و بساط رو جمع کن و توری بکشم دور جنسا که ندزدن و موتور برق رو روشن کن و چراغ ها رو وصل کن و …..
همه اون داستان ها تموم شد ….
الان توی یه جای تمیز ، زیر باد کولر آب کنار دستم ، برق ، در و پیکر ، اینترنت ، کامپیوتر ، سازمم برده بودم می تونستم ساز بزنم ، دیگه نمی خواست صبح پهن کنم ، شب جمع کنم
اصلا به فکر فروش نبودم …
توی همون حال خوش ، ایده ای بهم الهام شد تا کلی مشتری بیان ازم خرید کنن….
ایده این بود که تراکت چاپ کنم با این متن :
“به مناسبت افتتاحیه کافیشاپ لاوا کافی
کلیه محصولات به مدت دو روز رایگان سرو می شود . “ و تراکت ها را به مغازه دارها و اداره هایی که نزدیک پاساژ بودن توزیع کنم …
بلافاصله این ایده را عملی کردم
موقع توزیع تراکتها کلی ایده های باحال بهم الهام می شد …
اینکه : وقتی می خوام تراکت بدم خودمرومعرفی کنم راجع به محصولاتی که درست می کنم توضیح بدم
به هرکسی که تراکت می دادم ، می گفتم: تنهایی نیایی ها !!! همه دوست و آشنا و فک و فامیل و در و همسایه ات هم دعوتن … همشونو با خودت بیار…
با یک ذوق و شوق و خوشحالی باهاشون صحبت می کردم و این جملات را می گفتم که همه به وجد میومدن و کلی می خندیدن
این ایده و این طور برخورد کردن باعث شد که همه مغازه دارها و کارمندای بانک ها و اداره ها بامن آشنا بشن و اتفاقات خیلی خوبی برام بوجود بیاد
روز موعود فرا رسید ، همسرم اومده بود که کمکم کنه
از صبح هرچی منتظر شدیم دیدیم هیچکس نیومد …
ساعت 9 شد 10
10 شد 11
11 شد 12 … هیچکس نیومد که نیومد ….!!
همسرم گفت: کسی نیومد !!! مطمئنی تاریخ رو درست نوشتی ؟؟
گفتم : اره دیگه ایناها، این تراکت ، تاریخ امروز رو نوشتم …
ساعت شد 1 ظهر ولی همچنان هیچکس نیومد که نیومد !!
همسرم گفت : من که دیگه حوصلم سر رفت می رم خونه ، بچه ها تنهان
گفتم باشه برو ….
همسرم رفت و دیگه داشت ساعت نزدیک 2 می رسید
یادمه با اینکه تا اون موقع هیچ کس نیومد ولی یک امید و ایمان عجیبی توی وجودم احساس می کردم ناخدآگاهم منتظر یک اتفاق بود ولی نمی دونستم قراره چی بشه …
اون موقع آهنگ های شهرام میرجلالی و سینا سرلک را توی کافیشاپم پخش می کردم…
آهنگ ماه خجالتی از شهرام میرجلالی رو خیلی دوست داشتم
بارون که میزنه عطر تو با منه ، تو چطرتو ببند
بی دلهره بخند بی دلهره بخند
وقتی هوا کمه ، دنیا جهنمه ، از زندگی نترس یه کوه پشتته
وقتش شده بره تردید و دلهره ، تقدیر روشنه دنیا تو مشتته
دیگه یواش یواش ساعت از 2 بعد از ظهر داشت می گذشت و منم تو حال خودم بودم که…
یه جوونی اومد داخل مغازه و
پرسید : شما قهوه مجانی میدید؟
گفتم : بله هرچی که از این منو انتخاب کنید رایگان هست …. چای ، قهوه ، شکلات داغ، نسکافه، قهوه ترک ….
گفت : چقدر خوب !! پس بی زحمت یه قهوه بدید …
گفتم : چشم ! بفرمایید بنشینید ، الان آماده می کنم
شروع کردم قهوه رو درست کردن که دونفر دیگه هماومدن ، سلام کردن و
پرسیدن: شما قهوه مجانی می دید!!؟؟
گفتم بله : امروز و فردا هرچی سفارش بدید مهمون من هستید …
خیلی خوشحال شدن و سفارش دادن و نشستن
هنوز این دونفر ننشسته بودن که دیدم پنج نفر دیگه هم اومدن و همون دیالوگ بین ما گفته شد و خلاصه هفت هشت نفر نشستن و منتظر سفارششون شدن
سفارششون رو بهشون دادم و اونا هم کلی خوشحال شدند و کلی تعریف کردن …
بهشون گفتم فردا هم دعوتید … حتما بیایید … با دوستاتون هم بیاید… امروز و فردا همه چی مجانیه ….
با یک حالت تعجب و رضایت و خوشحالی گفتند: حتما میایم و به همسایه هامونم می گیم که بیان…!!!
صحبتم با اینا تموم نشده بود که دیدم ده نفر دیگه هم اومدن …
با یک خوشحالی و ذوق عجیبی بهشون خوش آمد گفتم و ازشون خواستم که بیان داخل و بنشینن
همه ، مغازه دارهای اطراف بودند با تعجب به من و دستگاه و دکور نگاه می کردن و سفارش می دادن
خلاصه وضعیت به شکلی پیش رفت که چند نفر بیرون مغازه منتظر بودن که این چند نفر داخل ، قهوشون رو بخورن بیان بیرون که اونا برن داخل
اینقدر شلوغ شد اون روز نفهمیدم که چطور ساعت شد 10 شب و باید تعطیل می کردم چون پاساژ تعطیل بود
به حدی شاد و خوشحال بودمکه اصلا نمی تونم با کلمات توضیح بدم
از اینکه موفق شده بودماونهمه آدم رو بکشونم مغازه، توی اون مکان پرت…
از اینکه کلی ابراز رضایت از محصولاتم داشتن
از اینکه کلی مغازه دار از شغل های مختلف اومده بودن و باهاشون آشنا شدم
از این همه بازخورد عالی و اتفاقات عالی واقعا خوشحال بودم و تجربه اولین روز کافیشاپم واقعا روئیایی و شگفت انگیز رقم خورد
الان دارم با آهنگ ماه خجالتی این آگاهی ها رو می نویسم
چقدر احساس عالی دارم … احساس می کنم رفتم توی اون کافیشاپ و میون مشتری ها وسط بوی قهوه و عطر شکلات داغ دارم براتون می نویسم ….
قصه ای هوشیار سازد
قصه ای خواب آورد
در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
به نام خداوند یگانه
سلام استادان عزیزم که یک پروژه ی عالی رو برای ما شروع کردین بسیار ازتون سپاسگزارم.
من چند روزی هست که روی این جلسه موندم و با اینکه قبلاً این فایل رو شنیدم ولی انگار جنس حرفهای استاد الان فرق داره و یه جوره بهتری میفهمم ، خداوندا سپاسگزارم .
خدایا کمکمون کن که قدرت رو فقط به تو بدیم و توکلمون فقط به تو باشه . من بعد از زایمان دختر اولم دچار افسردگی شدم و نمیدونم که واقعاً این افسردگی بعد از زایمان واقعیت داره یا نه ؟
ولی من بعد از بدنیا اومدن دخترم همش فکر میکردم که اگه من بمیرم این بچه چی میشه و خلاصه افسرده شدم و اینا همش شرک بود ولی یه حسی اون روزا و شبا بهم میگفت قرآن بخون با اینکه من اون موقع با استاد آشنا نبودم و فقط متن عربی قرآن رو میخوندم خدا رو شکر بهم احساس خوبی میداد هی ذهنم نجوا میکرد و میخواست حالمو بد کنه و من اصلاً دوست نداشتم که حتی بگم که من افسرده شدم تا اینکه یه کلیپی دیدم نمیدونم توی تلویزیون بود یا از گوشی دیدم یک آقای روحانی گفت: اصلأ چیزی به اسم افسردگی بعد از زایمان وجود نداره، شما بعد از زایمان ، انگار تازه بدنیا اومدین و پاک پاک هستین ، خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو به شما داده و افسردگی بعد از زایمان هم مد روزه و…
من وقتی که اینا رو شنیدم خیلی با خودم فکر کردم و انگار تلنگری به من خورد، که آره داره درست میگه خدا یکی از بهترین و بزرگترین نعمت ها رو بهم داده ( اون هم برای منی که بعد از سه چهار سال انتظار خداوند از لطف و رحمت و مهربانیش به من بچه داده ) پس من باید شکرگزارش باشم و لذت ببرم و بعد ها که با استاد آشنا شدم وقتی استاد گفتن بچه رو خدا بهمون داده و خودش هم محافظتش میکنه انگار دیگه برام آب روی آتش بود ، خدا رو شکر دیگه حالم بهتر شد و اون نگرانی و اضطراب تا حد خیلی زیادی از بین رفته و همین امروز همون دخترم که من بعد از زایمانش نگران بودم که اگر من نباشم چی میشه ، امروز دخترم که نه سالشه، تنها همراه مربیش برای مسابقات ژیمناستیک به تهران رفته و من خیلی احساسم خوبه و اصلأ نگران نیستم در صورتی که مادرهای دیگه خیلی حساس بودن از اینکه خودشون همراه بچه هاشون نیستن و همش پیگیر بودن.
خدا رو شکر برای آرامش این لحظه ام و دخترمو فقط به خودش سپردم الهی بی نهایت بار سپاسگزارم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
استاد عزیزم ممنونم واقعا از شما برای این گنج و در و گوهر هایی که بیان می کنید و راهنمایی هاتون واقعا راه گشاست و بی نهایت سپاسگزارم از این تمرینات عالی که واقعا دوره هایی رو به آدم یادآوری می کنه که در زندگی آدم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و امید رو در دل آدم هزاران برابر زنده تر می کنه.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
یه دوره ای رو یادمه که مربوط به اوایل آشنایی ام با شماست استاد عزیزم
یادمه مدتی بود که از فایل های شما استفاده می کردم شاید یک سال شاید کمی بیشتر شاید هم کمتر
اون موقع تازه از سربازی اومده بودم و واسه خودم یه کسب و کاری راه انداخته بودم به صورت شراکتی با یکی از دوستام و یه دفتر اجاره کرده بودم و به صورت اینترنتی توی اینستاگرام و تلگرام ماگ می فروختیم. اوایل خوب بود ولی یه دوره شلوغی و تظاهرات اتفاق افتاد که توی همون دوره اینستاگرام و تلگرام رو فیلتر کردن. از اونجایی که اون زمان زیاد کنترلی هم روی ورودی های ذهنم نداشتم خیلی تحت تاثیر بودم و اوضاع کارم هم رو به افول رفت و احساس کردم به ته دره رسیدم و همین احساس هم باعث شد روز به روز همه چیز بدتر شه تا جایی که ندونم حتی می تونم اجاره دفترم رو که چندان زیاد هم نبود رو بدم یا نه!
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
شما همیشه توی فایل هاتون در مورد توکل کردن به خدا می گفتید ولی من هیچ وقت نمی فهمیدمش و همیشه با خودم می گفتم آخه چجوری می تونم به خدا توکل کنم من دوست دارم انجام بدم ولی نمی دونم چجوریه که همش استاد می گن توکل کنید به خدا.
تا اینکه اون شب رسید. نزدیکای عید بود اوضاع جالب نبود و توی اتاقم بودم. چندین دفتر داشتم که فایل های شما رو توش نوشته بودم و اونارو باز کردم و داشتم می خوندم. یهو یه حسی من رو کشوند به سمت سایت. سایت رو باز کردم و نمی دونم اصلا چجوری شد که فایل فقط روی خدا حساب کن رو دانلود کردم و پلی کردم. تا اون موقع این فایل رو نشنیده بودم و الان اون ثانیه ها رو یادمه که پلی کردم و هدفون رو گوشم بود و این فایل داشت از گوش هام وارد رگ هام میشد و وجودم رو می گرفت. داشتم دیوانه می شدم. یعنی هر چیزی که از شرک می گفتین، همون لحظه شرک هام رو می دیدم هم در کار با شریکم هم در شرکی که به عوامل بیرونی داشتم و واقعا اون لحظات که داشتم این شرک ها رو می شناختم بی نظیر بود.
اون لحظات داشتم اشک می ریختم از شدت این که من قدرت رو دست همه کس و همه چیز داده بودم به غیر از خدا. و یادم نمیره اون لحظه رویایی رو که فکر کنم اون لحظه متوکل ترین آدم توی کل زندگیم بود.
به خدا گفتم خدایا من دیگه قدرت رو به دیگران نمی خوام بدم قدرت از الان فقط دست تو دیگه نمی خوام به تو شرک داشته باشم خدای من، من به تو توکل می کنم، تو کمکم کن من دیگه با هیچ کسی کار ندارم فقط تویی.
دقیقا یادمه این کلمات رو چون همین الان خدا این ها رو نوشت نه خودم.
این جملات رو گفتم و فکر نمی کنم یک دقیقه هم گذشته بود که یهو بابام در اتاقم رو زد و پرسید این وسایلای توی این جعبه روی ایوون چیه؟ می خوام اینجا رو مرتب کنم. بریزمش دور؟
گفتم چی هست اونجا مگه؟
رفتم دیدم یه جعبه بود و توش یه عالمه برچسب های تخم مرغ هست. این ها برای تزئینات عید بود که قبل از سربازی خریده بودم برای فروش ولی خیلی هاش مونده بود و به فروش نرفته بود ولی اون سالی که خریده بودم به حدی ارزون بود که مثلا با فروش یک دهم از اونها پول کلش رو به دست آورده بودم و سود هم کرده بودم و بقیه اس همونجا مونده بود و یادم هم رفته بود.
یعنی تا به خدا توکل کردم تغییر شروع شد. وقتی برچسب ها رو دیدم یعنی یهو متوجه شدم که خدا صدام رو شنیده و از همین لحظه داره بهم جواب میده. از فردا رفتم دنبال فروش برچسب ها و توی یک هفته تا 10 روز که عید برسه و دقیقا موقع فروششون بود من پول 6 ماه اجاره دفتر و پول جدا شدن از شریکم رو به دست آوردم ( چون پیش پول دفتر رو داده بود شراکتی کار می کردیم ) و تونستم مستقل بشم
اینجا یکی از نقاطی بود که هر بار به یاد میارم یاد این میفتم که چطور کنار گذاشتن شرک می تونه در لحظه از دره آدم رو ببره بالای قله و خود شرک چطور می تونه آدم رو تا قعر هر دره ای ببره
استاد بی نظیرم بی نهایت سپاسگزارم از شما و ممنونم برای آموزه های بی نظیرتون