تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 28


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Sanaz گفته:
    مدت عضویت: 1617 روز

    سلام به همه دوستان گرامی

    یادمه سالها در گیر رابطه کاملا اشتباهی بودم وقتی تازه می خواستم وارد رابطه بشم یه حسی بلند فریاد میزد که این آدم مناسبی نیست اما از بیرون که به اون آدم و شرایط نگاه می کردم عقلم می گفت این همون آدمیه که تو می خوای اما احساسم می گفت نه این به درد نمی خوره

    تا اینکه وارد رابطه شدم و از هر لحاظ که فکر کنید آسیب دیدم مالی زمانی احساسی اجتماعی

    و بعد از کلی اذیت شدن کلا اون آدم رو از زندگیم حذف کردم

    وقتی به ندای قلب گوش ندم ضربه بدی می خورم و بعد گوش میدم اون روزها خیلی نا امید بودم و پر از خشم و نفرت اما به یاری الله یکتا تونستم خودمو جمع و جور کنم و خداروشکر الان سالهاست که آرامش دارم

    در پناه ربم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2289 روز

    سلام و درود خدمت جناب استاد عباسمنش و خانم شایسته گرامی.

    بقول سعید عزیز،استاد شما به ما یاد دادید چطوری با خدا صحبت کنیم.

    یادمه از دوران کودکی پدرم همیشه می گفت نماز بخون،و بعد از پایان نماز با خدا صحبت کن و از خدا چیزی بخواه.

    بقول خودتون استاد،این باورها نسل ها دست به دست شده تا رسیده به دست ما،و من شاکر خداوند هستم که شمارو گذاشت در مسیر زندگیم تا باورهامو تغییر بدم و باورهای جدیدی رو منتقل کنم به بچه هام.

    در مورد این فایل باید بگم من دقیقا الان ی شرایطی برام پیش اومده که دارم سقوط می کنم به سمت ته دره،اما از این طرف طناب ایمان و باورهامو سفت و محکم بهش چسبیدم و دارم کنترل ذهن انجام میدم تا بقول شما قبل از رسیدن به ته دره با کمک خداوند پرواز کنم.

    خیلی برام جالبه،راه غلطی که قبلا رفته بودم و با کمک خداوند از اون راه برگشته بودم رو دوباره دارم تکرار می کنم.

    دلیلشم‌ می دونم چون بقول استاد توی باد موفقیت برگشت از اون راه غلط خوابیده بودم.

    دوستان و همکلاسی های عزیز،ما مرتب باید روی همه ی جوانب زندگیمون کار کنیم،از روابط با همسر تا رفتار با فرزند،از پیشرفت در حوضه ی تخصصی بگیرید تا پیشرفت و توسعه و رشد فردی.

    چون ما هر چقدر به وزن علم و آگاهیمون اضافه کنیم،با همین داشته ها میریم دنیای پس از مرگ.

    مثلا اگر اعتیاد داشته باشی،با همین اعتیاد میری دنیای پس از مرگ.

    مثال بارز این مساله اعتیاد در برنامه اقای موزون«زندگی پس از زندگی»بود.

    طرف مصرف کننده مواد بود و تجربه نزدیک به مرگ داشت و می گفت روحم میرفته در مکان هایی که داشتن مواد مصرف می کردن و من هم دوست داشتم مواد مصرف کنم که نمیشده.

    صحبت رو کوتاه می کنم و خواستم طبق تعهدی که به خودم دادم تمارین این پروژه رو انجام داده باشم.

    خدانگهدار همه ما باشه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    آزاده زمانی جوهرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2184 روز

    به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی. سلام به نابترین استاد دنیا، مریم عزیزم ودوستان هم فرکانسی ام. خدای مهربون رو شاکرم بابت این آگاهی های ناب. استاد عزیزم ،با گوش کردن به صحبت های سعید متوجه الگوی تکرار شونده ی خودم در رابطه ام با همسر سابقم شدم ،جهان با نشونه هاش بارها وبارها به من این پیام رو میداد که باید تغییر کنی وشرایط عاطفی ت رو تغییر بدی ولی شرکها وترس ها وباورهای محدود کننده ای که از جامعه گرفته بودم مانع میشد تا اینکه با آخرین پتک جهان بالاخره من تغییر کردم وبا مسیر شکرگذاری وآگاهی های عزت نفس جهان چه پاداش هایی بهم داد که هر روز داره بیشتر وبیشتر میشه .تمام انسانهای نامناسب به طور کامل از زندگیم حذف شدند وجهان آدمهای با کیفیت رو به زندگیم آورد ،استادجان ،من عمیقا سبک زندگی شما ومریم جون رو تحسین می کردم ومی کنم واین روزها زندگی من دقیقا مثل زندگی شماست واین پاداش جهان به ایمان ،توکل واعتماد من به خدای مهربونه. استاد عزیزم عاشقانه دوستتون دارم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    پریسا خورسندی گفته:
    مدت عضویت: 2789 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام استاد جان در رابطه با سوالی که پرسیدین

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    والادر رابطه با این سوال شما برای بنده اینطور نبوده که به ته خط برسم چون کلا آدم بیخیال و راحتیم تو زندگی ذهنم هیچ وقت جایی که ناملایمتی پیش اومده حس نکرده ته خطه فقط حس کرده این اوضاع انگاری خوب نیستا،چرا باید تحملش کنم و همین ذهنیت باعث میشد برای تغییر اون شرایط قدم بردارم. خیلی جاها اینکار و کردم حتی وقتی بقیه مخالف بودن برای مثال سالی که بنده میرفتم دانشگاه اولین دانشگاه غیر انتفاعی فولادشهر اصفهان معماری قبول شدم ولی وقتی وارد دانشگاه شدم وسطای ترم دوم دیدم رشتم رو دوست دارم،اساتیدمم خوبن،ولی ادم های دور اطرافم و فضا و جو دانشگاه داره کم کم حالم رو بد میکنهو به جای تمرکز روی درس و دانشگاه میبرتم تو حاشیه، دلیلشم این بود که بیشتر پسرهای کلاس ما معتاد بودن و از مصرف مواد داخل کلاس هیچ ترسی نداشت، چندین بارم خود بنده بهشون تذکر دادهو حتی به حراست و مدیریت دانشکاه گفتم ولی تغییری ایجاد نشد و یکی دیگم اینکه مسیر رفت و آمدم هم خیلی سخت بود چون از اصفهان باید میومدم و چندین جای مختلف باید مسیر عوض میکردم،خلاصه همین دو چالش دست به دست هم دادن که بعد از ترم دو تصمیم بگیرم انصراف بدم و جای دیگه ثبت نام کنم.

    چون الویت بنده همیشه آرامش روح و روانم بوده یه جا ببینم با وجود قدم برداشتنم برای بهبود اون شرایط،بازم نشانه ها بیاد که این قدم برداشتن ها کافی نیست،کلا مسیرت و عوض کن،سریع قبول میکنم. خلاصه با صحبت دوستای صممیمی که دو ترم دانشگاه پیدا کرده بودم و خیلی دخترای گلی بودن و با اینکه میگفتن حیفه دو ترم خوندی، استادام که خوبن درسته جو دانشگاهمون خیلی بد و پسرای کلاس اذیت میکنن ولی مثل ما کنار بیا تا مدرک و رو بگیری قبول نکردم و اتفاقا بعد اقدامم برای رفتن به دانشگاه دیگه شرایط به راحت ترین شکل اوکی شد، از دانشگاه قبلی انصراف و به دانشگاه جدید نقل مکان کردم و واقعا این اقدامم بهترین تصمیم بود.دانشگاه جدید نه تنها اساتید خوبی داشت بلکه جو دانشگات، امنیت پو آرامش و دانشجو ها همه عالی بودن، خلاصه که معماری رو در دانشگاه جدید شروع کردم بعد از دو ترم یکی از دوستان دانشگاه قبلی بهم پیام داد چقدر کار خوبی کردی که رفتی الان میفهمم چی میگفتی اینجا هر ترم داره بدتر میشه و ما اصلا آرامش نداریم فقط میخوایم تموم بشه و اونجا بود که بیشتر ایمان اوردم که اقدامم با وجود مخالفت شدید همه، بهترین اقدام بوده

    اصلا همین اومدنم به دانشگاه جدیدو دیدن آدم های درست تر باعث آشنا شدن من باشما استاد عزیز و این مسیر الهی شد که هر بار خدا رو بابتش شکرگذارم

    مثال راجع به این مدل اتفاقات خیلی دارم بذارین یکی هم راجع به روابط بگم که داخل فایل گام چهارمم استاد راجع بهش صحبت کردن که هدایت ها میاد که این رابطه سمه ولی طرف بیدار نمیشه و اخرم یارو کلی باج از طرف میگیره(روحی، روانی،..) بعدم ولش میکنه و میره

    البته من تا همین الان زندگیم هیچ وقت رابطه عاطفی با جنس مخالف نداشتم ولی به نظرم این فقط برای رابطه عاطفی با جنس مخالف نیست در روابط دیگه آدم هم صدق میکنه،به نظرم وقتی یه رابطه کیفیت نداره و باعث رشد طرفین که نمیشه هیچ بلکه هر روز بحث و ناراحتی و حال بد برای هر دو شخص داره باید قطع بشه.خودم چندین ماه پیش با اینکه برام کمی سخت بود دوستی چند ساله با سه نفر از کسانی که از مدرسه و دوران دبیرستان شروع شده بود تمام کردم.چون دیدم دیگه هیچ جوره بهم نمیخوریم تفکرات، اهدافمون متفاوته و گاهی اوقات این تفاوت دیدگاه منجر به کدورت هایی میشه و واقعا داشتم اذیت میشدم و تمرکز از روی خود واهدافم برداشته شده و حسم و حالم خوب نبود، پس تمامش کردم گاهی اوقات میزنه به سرم که دوباره برم سمتشون ولی سریع میگم نه آرامش الانم از هر چیزی مهمتره و الان که نگاه میکنم از کودکی همینطور بودم اگر میدیدم یه رابطه ی دوستی یا خانوادگی داره بهم آسیب میزنه بدون بحث خاصی کمرنگش میکردم و خداروشکر بحثی هم نبوده و همیشه حالم خوبه و یادم نمیاد تا الان از کسی نارحتی خاصی تو ذهنم داشته باشم یا ضربه ای خورده باشم، تمام خاطراتی که از ادم های اطرافم به یادگار باقیه حس و حال خوب بوده چون هرجا دیدم داره زنگ خطر میشه و با بحث گفتمان حل نمیشه و فقط نیاز به رها کردن و کناره گیری بدون بحث خاصی رفتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    پریا گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام استاد عزیز و دوستان گرامی

    من سالها هست که دارم روی خودم و افکارم کار می کنم نتایج هم گاها کم و زیاد داشته ام اما پایدار نبوده

    دیگه کلافه شده ام چون تغییر اساسی رخ نمی دهد الان مدت زیادی هست که دارم دنبال اصلی ترین دلیل رخ ندادن می گردم فایل های زیادی را گوش داده ام و ساعتها تفکر و تحقیق کرده ام تا بالاخره پاشنه آشیل و اصلی ترین دلیل را پیدا کرده ام و آن هم این هست که من هنوز خودم را مسیول کامل اتفاقات و زندگیم نمی دانم و هنوز به عوامل بیرونی قدرت می دهم

    فکر می کنم برای بقیه شده برای من نمیشه چون زور فلان کس با فلان چیز در زندگی من زیاده و من زورم بهش نمی رسد

    الان فقط و فقط باید روی همین قضیه کار کنم چون تا برطرف نشه فایده ای ندارد

    البته نه که کار نکرده ام اتفاقا کار کرده ام و فکر می کردم برطرف شده اما چون هیچ پیشرفتی حاصل نشد کند و کاو کردم تا ببینم واقعا ترمز اصلی کجاست و دیدم بله پنهان شده نه اینکه برطرف شده و داره کار خودش را می کنه

    الهی به امید تو جلو میرم خودت کمکم کن چون واقعا خسته شدم

    برای همه آرزوی بهترینها را دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  6. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1047 روز

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم.

    خداراسپاسگذارم بابت سلامتی ام وسلامتی خانواده ام وپرنسس الهیمان.

    دیروزصبح برای نمازبیدارشدم متوجه نشدم چنددقیقه تا اذان صبح مونده رفتم وضوگرفتم وگفتم الان میرم آب میخورم روزه میگیرم!!!!

    هنوز وضوم تمام نشده بودن صدای دلنشین منادی ازتلویزیون به گوشم رسیدگفتم خدایاکمکم کن تاامروزبتوانم ذهنم راکنترل کنم برای خوردن. نمازخوندم عزیزدلم رفت سرکاروخوابیدم ساعت8صبح بیدارشدم اول خوراک روح ذهنم رابافایلهای انگیزشی دادم بعدسریع پتو متکا رو مرتب کردم گفتم هنوزنوشخوارهای ذهن شروع نشده من که بی نهایت وقت آزاددارم ازخانه میرم بیرون به قصدپیاده روی گفتم قدم اول بامن سریع لباس پوشیدم درب آپارتمان رو بازکردم گفتم بگوکجابریم گفت پارک پله کانی هفت تیرساعت9:9:9ثانیه خدایا این نشانه ی عالیه.

    راه افتادم من قبل از بیرون رفتن ازمنزل به خداوکل کائنات سلام میکنم بعدخارج می شم.

    خدایی اولًا اینوبگم حدودا شاید2ماه پیش توی کامنتهام گفتم که خواب نوه ی دایی جانم رودیدم سیده بی بی ربابه آمد که خانم بی ریاومومن هست البته به سبک خداپرستی خودش که خیلی دوست داره حرفهای استادروبشنوه ولی هنوز تومدارنیست امیدوارم به مدار واردشود لیاقتشو داره.

    یک تکه پنبه یاپشم سوخته ی آتشی دستش بودگذاشت وسط سرم صدای جیزوجیزش راباگوشم میشنیدم ولی اصلا نه دردونه سوختن احساس میکردم خیلی راحت بودم ومراسمی بودکه بایداجرامیشدومادرم ازمکه ی واجب آمده بودازکل بچه‌هاش ناراضی وناراحت همراه باگله وشکایت بودگفتم مادرچی شده حرص نخورخدابیامرزگفت ازدست همه شون ناراضی وناراحتم به هرکدومشون میگم به حرفم نمی کنندکارخودشون رو انجام میدن وبرای من از مکه سوغاتی یک باکس پرنبات های نی دارتزئین شده باشگوفه های صورتی آورده بود وبه من دادوناگفته نماند همین نوه ی دائی جانم برام سوغاتی مجسمه ی تژئینی سوغات آورده بودتوی خوابم .

    دختردوم خواهربزرگم توی خانه بامابودواوهم سیدهست سحرجان ودیگه هیچ کس اجازه ی ورودبه این خانه رانداشت وکل جمعیت زیادی بیرون از حیاط بودند وکسی اجازه ی ورود هم نداشت.

    خلاصه ازهمون موقع که این خواب یاالهام به من شده واقعأ ذهنم به لطف ربم آرامترشده نه که بگم خوب ولی بهترشده بازهم من روی خودم کارمیکنم وتمام وقتم راصرف خودم میکنم یکسره توی سایت یاگوش دادن به فایلهاهستم.

    ودیروز که برای پیاده روی حاضر شدم ذهنم یواشکی گفت یک بطری کوچک آب بردارگفتم ساکت طفلک سریع ساکت شد.

    رفتم بیرون وازسمت چپ خیابان که سایه بود به مسیرم ادامه دادم تارسیدم به پارک پله سنگی عرق کرم سریع رفتم سرویس موهاموباگیره مرتب کردم دورگردنم وصورتم را آب زدم.

    به عشقم قلبم گفتم ازکدام طرف ادامه دهیم ذهنم گفت ازچپ راحتری قلبم گفت از راست برو چندمرتبه ازچپ رفتی تکراری شده ذهنم گفت پله ها زیادن بالابری روزه هستی اذیت میشی.

    قلبم گفت یکم ازکنارگذرکوه میریم یکم ازپله خودم کمکت می کنم چوب دستی هم نداشتم راه رو ادامه دادم کناره گذر کوه تمام شد به پله ها رسیدم وگفتم خدارحمت کنه مادرمن که سنش ازمن زیادتربودماروباخودش می بردکوه برای جمع آوری سبزی کوهی وکنگر و……مگه من چه چیزی ازمادرم کمتردارم ادامه بده!!!!!

    شاید70تاپله رویابیشتربالارفتم توی محوطه باز رسیدم 2تاخانم2تاآقاروی نیمکت برای استراحت نشسته بودندسمت اتاقک نگهبانی نیمکت خالی بودرفتم درازکشیدم وازاون بالا یکطرف شهرتاجایی که چشم کارمیکردزیرپام بودومدام شکرگذاری می‌کردم البته هندزفری هم توی گوشم.

    یک لحظه حالت ضعف گرفتم وعرق به من نشست ذهنم گفت الان اینجاروی کوه چه چیزی هست فوقش اگه نگهبان یک جرعه آب بهت بده بعدش چی؟؟؟؟¡!!!

    ولی بازهم گفتم خدایاالان ساعت 10ونیم گذشته کمکم کن کنترل ذهن خیلی مهمه که خدابه من صبرواستقامت داد.

    اون خانم وآقایان رفتند2تاپسرهای نوجوان ازپله هاآمدندبالاگفتم بلندشم باهمین بچه‌ها راه رو ادامه بدم به طرف پارک خورشیدراه خاکی ولی کنارکوه هموارومرتبه ازنگهبان تشکرکردم راه افتادم همون اول راه 2تانوجوان رفتندروی کوه ومن به راهم ادامه دادم ولی صداشون روی کوه به گوش می رسیدبین راه2تامردمیانسال دیدم وبه پارک خورشیدرسیدم یک خانم جوان روتوی مسیردیدم وبه همه هم خداقوت میگفتم ازکوه پائین امدم نگهبان بعدی رودیدم سلام وخداقوت گفتم وبه اون راهی که اول ذهنم گفت ازچپ برو الان رسیدم به همون راه وکل مسیری که همیشه میرفتم وبرمیگشتم رو این بارقلبم گفتم برعکس برو برگردمنم به حرف قلبم کردم وزیادفرقی نداشت یکی اینکه همون اولش باید از کنار گذر کوه سربالایی میرفتم یکم براذهنم هضمش آسون نبود ویکی هم اولین باربودازاین مسیرشروع کردم برای دورزدن دورکوه بالاخره پیاده روی رو بدون خوردن حتی جرعه ای آب ادامه دادم وتوی مسیرهم پیاده هارو می دیدم هم مامورین آبیاری ونگهبانان باموتورتوی این مسیربودندبه همه دست تکون می دادم وبین راه دوجاخم شدم سجده ی شکربجاآوردم البته من قبل از آشنایی با قانون جذب هم هرجامی رسیدزیبایی میدیم حتی سرچهاراه کنارخیابان سجده کردم وخیلی هم حال میده لذت داره.

    و ناگفته نماند این مسیر حتی خط واحدهم ازنزدیک خانه وبالعکس داشت ولی گفتم بایدپیاده روی کنم چندوقتی بودحالاتنبلی یا مشغول زندگی بودم که خودم روقانع میکنم بیشترتنبلی من بوده که نرفتم!!!!!ولی دیروزازخجالت خودم دراومدم کل مسیرردشدن ازخیابانهاراحت وچراغهابرام سبزبود .

    توی هرکاری بایداستمرارداشت همین استمرار رواصلا اجرانمیکنم.

    من گواهی نامه دارم اولاش ذوق وشوق داشتم رانندگی میکردم بعدهی بچه ها نشستن وگواهینامه دارشدن دیگه ماشین دست اونهابودمنم راحت البته خودم مقصرم والان چندساله پشت فرمون ننشستم.

    زبان انگلیسی خیلی دوست دارم آموزشگاه تاخانه ی ما5دقیقه فاصله داره 2ترم رفتم بابچه هام ودخترای خواهرم ولی ادامه ندادم برام سخت بود.

    دوره ی قانون سلامتی روخریدم 21روزاجراکردم بعدنتونستم.

    ولی ازوقتی که باقانون جذب آشناشدم بخصوص باسایت استادآشناشدم آنچه درتوانم هست استمراردارم بازهم جای شکرش باقیست.

    ولی ازنوشتن توی دفترلذت نمی برم انگاریک تکلیفی شده برام که بایدشکرگذاری روبنویسم.

    دیگه همین اتفاق امروزم رو تونستم کامنت کنم.

    جواب سوالات شماروهم توی کامنتهای قبلی نوشتم که همیشه توقعرجهنم بودم ازبس که خدارانمی شناختم خانواده ی مذهبی نماز، قرآن، روزه، روضه ونذری وامام وپیغمبروالی آخربه مامعرفی شده بودغیرازاصل کاری خدارونمیدانستم چیست؟ الان هم هیچ ادعایی ندارم که من خداشناس وخودشناس وتوحیدی هستم ولی ازمسیرش خوشم آمده ولذت می برم امیدبه خداتوی همی خط منوجلوببره ونشانه هارو برام واضح کنه من رو راست فهم کنه من دقیقامثل حضرت موسی هستم واستراحت طلب هستم.

    عاشقتونم به امیدنتایج بیشتربه دستم باشه بیام کامنت کنم آمین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    راضیه کریمی گفته:
    مدت عضویت: 958 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم،

    بانو شایسته‌ی نازنین،

    و همراهان نوری‌ام در مسیر زیبای آگاهی و توکل

    پروژه‌ای که در آن قدم گذاشتیم، برای من فقط یک برنامه‌ی آموزشی نیست؛

    بلکه سفری درونی است برای بیدار شدن، رها شدن و دوباره متولد شدن در حضور خداوند.

    هر مرحله‌اش مثل نسیمی‌ست که گرد و غبار ترس و تردید را از ذهنم می‌زداید

    و مرا به یاد خدای مهربانی می‌اندازد که همیشه کنارم بوده،

    فقط کافی‌ست من تصمیم بگیرم او را دوباره حس کنم.

    در روزهای اخیر، تجربه‌ی تازه‌ای از تغییر داشتم که دلم می‌خواهد با عشق با شما قسمت کنم.

    مدتی بود که احساس می‌کردم در شغلم دیگر رشد ندارم.

    همه‌چیز خوب بود، اما درونم آرام نمی‌گرفت؛

    می‌دانستم وقتِ حرکت رسیده است.

    با وجود ترس و نجواهای ذهن، تصمیم گرفتم از منطقه‌ی امنم بیرون بیایم

    و به خداوند نشان بدهم که ایمانم فقط در کلام نیست، در عمل هم هست.

    با دلی آرام و توکلی کامل نوشتم:

    خدایا، من به تو اعتماد دارم.

    شغلی برایم فراهم کن که آرام‌تر، پربرکت‌تر و هماهنگ‌تر با رسالت درونم باشد.

    روزهای بعد، ذهنم با ترس‌ها درگیر شد…

    اما صدای آرامی از درونم می‌گفت:

    «راضیه، نترس. تو داری رشد می‌کنی.

    تو با ایمان حرکت کردی، و خداوند پاداش ایمان را هیچ‌گاه بی‌پاسخ نمی‌گذارد.»

    چند روز بعد، معجزه اتفاق افتاد.

    دقیقاً همان شغلی که در نیت‌نامه‌ام نوشته بودم،

    با همان شرایط و همان احساسِ خوب، به‌سمتم آمد.

    در آن لحظه فقط اشک شکر جاری شد و دلم لبریز شد از یقین.

    خدایا سپاسگزارم.

    تو بارها نشان دادی که هر قدمی با ایمان برداشته شود،

    حتماً به نتیجه‌ای زیبا و درست می‌رسد.

    این تجربه برای من اثباتی بود بر قانون لطیف و بی‌نقصِ توکل و باور.

    هرگاه من جسارتِ ایمان را به تو نشان دادم،

    تو هم با مهربانیِ بی‌کرانت، پاداشی بزرگ‌تر از انتظارم دادی.

    پروژه‌ی زیبای ما، یادآور همین حقیقت است:

    این‌که تغییر واقعی از درون آغاز می‌شود، وقتی با عشق و اعتماد قدم برداریم،

    و با یقین بدانیم که خداوند، همواره در مسیر است.

    خدایا سپاسگزارم که در این راه نورانی،

    هر روز بیشتر حضور تو را در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام حس می‌کنم.

    شکرت که مرا در مسیر رشد، ایمان، آرامش و برکت قرار دادی.

    شکرت برای همه‌ی نشانه‌ها، هدایت‌ها و الهام‌های بی‌پایانت.

    با عشق و احترام

    راضیه کریمی

    دختری نوریِ خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مینو گفته:
    مدت عضویت: 1776 روز

    به نام پروردگار رب العالمینم

    سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی

    استاد جان

    طی این پروژه تغییر را در آغوش بگیر به من الهام شد که اگر می خوای تغییراتت اساسی بشه و نتایج عالی بگیری هر فایلی رو که گوش میدی فکر کن به تو داره میگه حالا می خواد در مورد رابطه باشه مالی باشه توحید باشه هر چی که هست فکر کن برای توئه می خواد تو در اون زمینه بهتر و بهتر بشی می خواد باورهای محدود و منفی که داری ولی بهش آگاه نیستی رو آشکار کنه

    آخه من اوائل که وارد سایت شدم عین یه تشنه که به چشمه ی آب زلالی رسیده باشه هر فایلی رو با دقت فراوان گوش میدادم ولی بعد یه مدت از کنار بعضی از فایل ها می گذشتم و می گفتم من تو این زمینه مشکل ندارم

    خدا رو بی نهایت شکر برای الهاماتش

    و اما تمرین این گام

    آیا تا به حال به ته دره سقوط کرده ای ؟

    تو زندگی ام هم اشتباه زیاد کردم هم کارهای درست زیادی انجام دادم ولی سخت ترین اشتباهی که انجام دادم سال 98 بود که اومدم پول خرید یه خونه 100 متری در بهترین نقطه شهرمون رو گذاشتم تو بورس و تا چشم باز کردم سهامم رفتن تو صف فروش و آنقدر ارزشش اومد پایین که دیگه رهاشون کردم و واقعا انگار از یه قله افتادم ته دره یک هفته ای عمیق ناراحت بودم از همه شاکی یودم هم از خدا هم از همسر هم از دولت وووو

    چگونه از ته دره خودم رو بالا کشیدم ؟

    با خودم صحبت کردم ایرادهامو به خودم گوشزد میکردم با خداوند صحبت می کردم ازش کمک می خواستم

    یه لحظه به خودم اومدم گفتم اگر خدای نکرده فشار به قلبم اومد چی آیا این پول میتونه یه قلب سالم برای من بشه

    اولش با این حرفها خودم رو گول می زدم ولی کم کم از اینکه سلامتی ام به خطر بیفته ترسیدم و سعی میکردم بهش فکر نکنم

    حتی یادمه به همسرم گفتم این پول رو خدا بهم داد و من خرابش کردم ازش می خوام دوباره بهم بده و مواظبم باشه که دیگه خرابش نکنم خخخ

    و سال بعدش خداوند من رو با استاد عباسمنش و سایت الهی اش آشنا کرد و زندگی ام دوباره جون گرفت پولهای فراوانی وارد زندگی ام شد خواسته های جدید شکل گرفت و اجابت میشد

    و خیلی خوب باورهای محدود کننده ای که باعث اون ضرر شدند رو فهمیدم و این کمک کرد که بهتر بتوانم از رزق هایی که بدستم میآیند استفاده کنم

    خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم

    استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2147 روز

    به نام خداوند هدایتگرم

    خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای….

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی

    پناه میبرم به خدا که بهترین پناهگاه هست و خودمو میسپارم به دستان امنش که بهترین هدایتگر هست خداوند همواره همراه و حامی منه …

    این روزا دارم با تعهد بیشتری روی خودم کار میکنم اما هنوز خیلی جای کار دارم خیلی جاها لنگ میزنم …امروز بعد از مدت ها درگیر یه تضاد خودساخته شدم و خیلی حسم بد شد اصلا نمیتونستم کاری کنم فقط تنها کاری که از دستم برمیومد گریه بود حسابی داشتم غرق مومنتوم منفی میشدم حتی نمیتونستم فایلای استاد رو گوش کنم اصلا درمونده درمونده بودم چشمم افتاد به دفترم… گریه کردم و نوشتم گریه کردمو گفتم من نمی‌فهمم من ضعیفم من ناتوانم من بندگی بلد نیستم من توکل بلد نیستم من مشرکم …تو بزرگی تو خدایی کن تو بنده نوازی کن تو آرومم کنم تو راهمو نشونم بده من نمی‌فهمم من عقلم نمیکشه تو دستمو بگیر تو قلبمو آروم کن تو چراغ راهم شو تو نور قلبم شو تو امیدم شو تو که نزدیکی تو که دیدت وسیعه تو که آینده و گذشته و نهان و آشکار رو میدونی تو قلبمو آروم کن نوشتمو گریه کردم اینقدر که دیگه جونی برام نموند…

    بعدش هدایت شدم به قرآن و نشانه روزم برام این آیه اومد:

    سوره آل عمران

    وَ لَا تَهِنُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنتُمْ مُؤْمِنِینَ(١٣٩)

    و سست نگردید و غمگین نشوید، که اگر مؤمن باشید، شما برترید

    و من مات و حیرون موندم از این هدایت و پیام آشکار خداوندم…

    من امروز هم سست شدم هم غمگین شدم در حدی که به خودکشی فکر میکردم ولی خدای من چه پیامی برام فرستاد قلبم داره کنده میشه از این نور خدا که چراغم شد هدایتگر راهم شد الله واکبر…

    میدونم خیلی زود جا زدم خیلی زود کم آوردم یکم بهم فشار اومد همون آدم قبلی ازم دراومد میدونم باید خیلی متعهد تر و مسمم تر بشم …از خدا هدایت و حمایت میخوام که تو مسیر درست بمونم و بهتر بشم من باید خیلی متوکل تر بشم خیلی …

    خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    ملکه ی هدایت شده گفته:
    مدت عضویت: 534 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عزیز

    مدتی هست که دائم این حس رو دارم که از شما بخوام اگر میشه معنای نشانه‌ها رو برای ما توضیح بدید برای مثال من خودم مدتی بود که قبل از آشنایی با شما تحت فشار عجیبی بودم پر از خلا پر از مسائل حل نشده بودم و حال بسیار بسیار عجیبی داشتم و برای فرار از فشار و حال بد دوست داشتم که در یک خلأ فرو برم جاذبه ای نباشه و یا دوست داشتم از یک صخره بلند و مرتفع بپرم پایین بدون اینکه ب بعدش فکر کنم ک چی میشه می‌میرم یا چه اتفاقی اون پایین می‌افته

    تنها به دنبال تجربه اون حس رهایی و آزادی بودم یا از ورزش‌هایی مثل پریدن از وسیله‌های تفریحی که کمربند می‌بندند و می‌پرن پایین وقتی می‌دیدم لذت بسیار زیادی رو می‌آوردم و دوست داشتم که تجربه کنم اما بعد از حل مسائل دورتی ام به اون‌ها نگاه می‌کنم یا به اون صخره به اون سقوط آزاد فکر می‌کنم دیگه نمی‌خوام اون رو تجربه کنم بعد از یک مدت طولانی بعد از تغییر این رو فهمیدم و یا اینکه وقتی فوران آتشفشان و مواد مذاب اون رنگ قرمز و زرد و نارنجی و اون رنگ گرم مواد مذاب رو که می‌دیدم خیره می‌شدم بهش دوست داشتم ساعت‌ها نگاه کنم دوست داشتم اون مواد مذاب توی دستام بگیرم و غرق در نگاه به اون مواد مذاب بشم از رگه‌های مواد مذابا آنقدر لذت می‌بردم که نمی‌تونستم چشم ازش بردارم اما الان وقتی میرم نگاه می‌کنم یا دیگه برام مهم نیست نسبت بهش بی‌تفاوتم این رو علتشو نفهمیدم نفهمیدم با چه تغییری دیگه من تمایل و کششی به دیدن مواد مذاب ندارم و یا اخیراً خواسته بسیار مهمی دارم و در شرایطیی‌ام که باعث میشه عجله داشته باشه بنابراین تمام تمرکزم رو گذاشتم که خیلی سریع‌تر فضای کافی رو ایجاد کنم موانع و ترمزها را بردارم و به نقطه‌ای دریافت اون خواسته برسم اما به وقتی که می‌خواستم درخواست کنم و میگفتم خدایا منو یاری بده تا سریع به خواسته‌ام برسم حسی به من می‌گفت که نه طول داره به این زودیا نمی‌شه و من به دنبال فرار از اون حس بودم نمی‌خواستم این رو بپذیرم و تلاش اضافه می‌کردم که اون رو نپذیرم و زودتر به خواستم برسم ولی امروز صبح به این هدایت شدم که این حس من وقتی داره میگه طول داره صرفاً به معنای طول کشیدن دریافت خواسته‌ام نیست بلکه داره به من میگه که یک تغییری باید در وجود تو ایجاد بشه و تا زمانی که اون تغییر ایجاد نشه دریافت خواسته ات طول پیدا می‌کنه و قبلاً هم خواسته‌هایی داشتم که حس درون من مخالفت می‌کرد و با کنار زدن موانع آماده شدن برای دریافت خواسته د یگه اون حسو نداشتم و اون چیزی که می‌گفت در واقع نبود بلکه داشت به من می‌گفت که یک چیزی باید تغییر کند امروز یاد گرفتم که از اون حس فرار نکنم بلکه به اون گوش بدم و به محض اینکه صفحه گوشیم رو روشن کردم ساعت 8:8 رو دیدم و این نشانه بر تایید درک درست من بود و اما کل روز مسائل و موانع و محدودیت‌هایی که در ذهنم بود را حل کردم و ذهنم رو قوی‌تر کردم و دیگه از روبرو شدن با چیزایی که دلم نمی‌خواد نمی‌ترسم و خیلی از مسائل دیگه رو حل کردم که همین باعث شد وقتی که دوباره درخواست کردم دیگه اون حس مخالفت اون حس منفی رو نداشتم

    ممنون از خداوندم که شما رو قرار داد تا چراغ راهی باشه برای همه کسانی که می‌خواهند رشد کنند و تغییر کنند

    حالا از شما درخواستم اینه که اگر امکانش براتون هست نشانه‌ها تمایل‌هایی که انسان با دیدن مسائل تصاویر و فیلم‌ها و تعریف‌هایی که می‌شنوه و یا حس‌هایی که پیدا می‌کنه و وقتی که چیزی رو میگه ولی یک حس مخالفی باهاش داره رو اگر براتون مقدوره در موردش برامون بگید تا بتونیم راحت‌تر موضوعات رو درک کنیم بدونیم که اینا دارن به ما چی میگن بفهمیم که اینا چه چیزی رو می‌خوان به ما بگن من چه تغییری رو باید در خودم ایجاد کنم ن گاهاً از شما در بعضی از کلیپ‌هایی که نگاه کردم چون من همه رو ندیدم ولی شنیدم اشاره‌هایی از شما رو در رابطه با موضوعات مختلف شنیدم که راهنمایی می‌کنید اما دوست دارم که یکجا و یکپارچه در مورد نشانه‌هایی که ناخودآگاه و یا حس درونی ما به ما میگه توضیح بدید تا ما راحت‌تر بتونیم مسائل را حل کنیم خلا‌های درون خودمون را کمبودها و قفل‌ها و ترمزها و مقاومت‌های درون خودمون رو پیدا کنیم و بفهمیم که روح ما داره با ما چی رو میگه

    چند روز ی حسی بهم میگه اینو از استاد بخواه ک استاده تمرکز و تحقیق هستند

    ممنونم ازتون

    و ممنونم از خدا بابت تمام آنچه ک بهم بخشیده

    خیلی خداست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: