این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
( در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟)
باید بگم که یکی از مهم ترین هدف ها و چالشی که داشتم قبول شدن دانشگاهم بود، که به لطف خداوند با به وضوح رسیدن توی خواستم و بعد از اشنایی با سایت بهش رسیدم ،اما نکته مهمی که برای اکثریت ما قطع به یقین اتفاق افتاده توقف بعد از رسیدنه ! که این مسئله به وضوح یکسان بودن قانون الهی رو داره نشون میده!
یادمه بعد از نقل مکان کردنم به خوابگاه از اونجایی که همه چیز جدید و شوق اور بود و از یک طرف دیگه هم مخلوط شدن چندین احساس باهمدیگه از جمله دلتنگی ، کنجکاوی، ترس،نا اشناییو…همه ی اینا دست به دست همدیگه دادن که من مسیر رو رهاکنم! منی که همیشه فایل هارو گوش میدادم مطالب روزمو منظم توی دفترم مینوشتم انقدر فاصله گرفتم که برگشتم به شرایط روحی بدتر از قبل اشناییم با سایت!
ویکی از بزرگترین بحران های روحیمو پشت سر گذاشتم ! دیگه هدفی نبود که جذابیت تلاش کردن داشته باشه ! به طور کامل تحت تاثیر دوستانم قرار گرفته بودم ،منی که کلی روی بحث غیبت نکردن کار کرده بودم کم کم الوده شدم به کنجکاوی و سر در اوردن از اسرار خوابگاه! و این روند انقدر ظریف و زیر پوستی اتفاق افتاد که اصلا متوجهش نشدم! وقتی خدای بی نظیرم من و از مخمصه ای که واقعا برام خیلی بزرگ بود بی سرو صدا و اروم نجات داد تازه فهمیدم ایمان یعنی چی!
اونقدر که میگفتم خدا قدرتمنده تازه درک کردم قدرت خدا چطوری میتونه باشه! کم کم به مسیر برگشتم اما دست و پا شکسته ، ولی همین برگشتن دستو پا شکسته هم باعث شد روابطم توی دانشگاه خیلی بهتر بشه ، همه اساتید کم کم منو شناختن و شاگرد خوبشون محسوب میشم ، و خدا بازهم زندگی دوباره ای به من بخشید…اما روزمرگی و فرسایش عضو جدایی ناپذیر این روند شد ، هر روز خسته از کلاسا و امتحانات.. تصمیم گرفتم تا پایان روند دانشگاهم
روی جذب یه خواسته ی دیگم متمرکز بشم و در راستای اون کلی سناریو نوشتم و دارم باور های مخربمو پیدا میکنم ، ورزش کردن رو هم به عنوان یک هدف جدید شروع کردم و صد البته اینکه دارم فعالیتمو هم توی سایت بیشتر میکنم و روند پروژه ی تغییر داره گام به گام بهم یاد اوری میکنه که چطور مسیر رو گذروندم و اینکه اشتباهاتم کجا بوده! تازه دارم به یاد میارم که چقدر توی مسیر الهی پیشرفت کرده بودم اما از اونجایی که شرک پنهانه و خیلیی نرم و اروم ادم بازهم میتونه برگرده به وجه سابقش، من همه ی این پیشرفتامو داشتم فراموش میکردم! الان احساس میکنم آرومتر شدم و نگرانی هام جاشون رو به ایمان به خدا دادن ،واقعا حس عجیب و قشنگیه انگار که یه مسکن خیلی خیلی قوی بهم تزریق شده…
خدای مهربانم سپاس گزارم…هر لحظه این مسیر حتی وقتی که بهت پشت کردم، سرمو که برگردوندم تو رو دیدم…
می تونم بگم برای من شبیه این اتفاق افتاد در مسیر مشهور شدن و چهره هنری بیشتر انجمن ها دعوت شدن اما یک دفعه یک استاپ بزرگ چون خیلی دیگه می گفتم همه چی عالیه و دارم پیشرفت میکنم اما در سکون بودم اون زمان یادم هست چندین فایل رایگان استاد عباسمنش رو گوش دادم و به نتیجه هم رسیده بودم و حتی اولین نشونه که متوجه شدم داره تغییر میکنه باورهام و بهتر میشه و یه جورایی کنترل دارم رو مسیرم یه روز بلیط مترو نداشتم بعد رفتم دم گیت نوشته بود به علت هوایی پاک امروز مترو رایگان و چندین اتقاق بدین گونه و درکل عمق و موضوع ماجرا رو نفهمیده بودم واقعا و استاپ کردم و دوباره از نو شروع کردم و دارم تغییر رو به فزونی رو می بینم خداروشکر و الان هم در مسیر و تغییر باورهای غلط هستم و روی خودم کار کردن
من ده ساله که تو بیمارستان شاغلم و از همان ابتدای اشتغال بکار علیرغم نداشتن هیچ تجربه کاری،سمت بالایی گرفتم و با توجه به اینکه هیچ کس در خانوادم شغلی نداشت و در فامیل هم کمتر کسی (علی الخصوص خانمها ) دارای شغل و موقعیت خوب بود بنظرم اومد که دیگه تمامه و من به اون چیزی که میخاستم و حتی بالاتر از اون رسیدم ،یه شغل خوب دارم ،یه موقعیت خوب ،محل کار نزدیک خونه ،احترام بخاطر پستم و خب هرروز اعتماد مسیولین رو جذب میکردم و بیشتر مورد تایید قرار میگرفتم ،ولی تو سالهای اخیر حس میکنم دارم درجا میزنم و هیچ جای پیشرفتی برام نیست و دلم کار بهتر و محیط بهتری میخاد ،حتی قبل از اینکه با سایت شما و مطالب شما اشنا بشم ولی هر دفعه در این مورد با خانوادم صحبت میکنم میگن بهتر از این وجود نداره و سراغ تغییر نرو و موقعیتت رو از دست نده
و من با وجود اینکه حال خوبی در این شغل ندارم و احساس تکرار و پوچی میکنم ،به اجبار دارم ادامه میدم چون هر بار دنبال تغییر رفتم ،راهی پیدا نکردم یا اگر خدا بمن راهی رو نشون داد بخاطر ترس ،چشمم رو بستم و در همین موقعیت موندم ،حالا بعد از شنیدن فایل های شما ،از خدای خوبم خاستم که منو راهنمایی و هدایت کنه و در مسیر بهتر قرار بده ،مسیری که سرشار از رشد و بالندگی باشه
ممنونم از شما استاد گرانقدر و همه دوستان که کامنتاشون باعث دلگرمی و استوار ماندن در این راه میشه
کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
_قبول شدن ارشد دانشگاه سراسری
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
_ حس کردم دیگه این رو که قبول شدم از خیلی از اطرافیانم سرتر شدم، و خسته شدم از تلاش کردن حس میکردم درسم که تموم بشه پول هم باید بیاد اما نیومد.
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
_ پسرفت به همراه داشت، بخصوص وقتی بچه دار شدم و دیگه سر کار نرفتم به شدت از لحاظ فکری افت کردم.
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
پارسال دوباره برگشتم به شغلم، و از پارسال تا الان هیچ پیشرفتی نداشتم، نه اینکه بگم همه چیز خوبه چون فکر میکنم نمیتونم بیشتر از این پیشرفت کنم و این حد، برای من بالاترین حده.
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
سلام خدمت همه ی شما عزیزان.
من حدود چهار سال قبل اصلا درآمد نداشتم و با استاد عباس منش آشنا شدم و همیشه فایل های استاد رو گوش میدادم و آرزو داشتم یه کار ساده برام پیدا بشه که بتونم زندگی مو بچرخونم . تا اینکه با کمک خدا و تغییر باورهام یه پیشنهادی از دوستم دریافت کردم و با شور و شوق بدون ذره ای تجربه رفتم شروع کردم و همش فایل های استاد و گوش میدادم تا اینکه سال بعدش کارم خیلی پیشرفت کرد و درآمدم خیلی خوب شد تا جایی که تو بین اقوامم تک بودم. این روند ادامه پیدا کرد و من با کلی مصروفیت دیگه فایل گوش ندادم و همون کسب درآمدم برام سقف امن شد ولی هرچی گذشت دیگه لذت نبردم و ثابت شدم و تبدیل شده به روزمره گی. همش به خودم میگم این نیست اونی که تومیخواستی و الان هدایت شدم به این فایل و باید از این سقف امنم برم بیرون. انشالله که میام و از دستاوردام حتما مینویسم.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
سلام به همگی و استاد عزیز
من حدودا یک سال روزی چهار پنج ساعت میرفتم کتابخانه زبان جدید میخوندم با تمرکز حتی اخرهفته ها واقعا زبانم پیشرفت کرده بود و بعد هم میرفتم باشگاه که کالری غذامو شب به شب حساب میکردم واقعا بدنم تغییر کرده بود و شانه هام گرد تر شده بود و لباس هام برام کوچک شده بود و حال میکردم و لذت می بردم و شب که سرمو میذاشتم رو بالشت از خودم راضی بودم و با لبخند میخوابیدم ولی بعد یک مدتی انگار گفتم بسه کافیه و شول کردم که تو هر دو زمینه پسرفت کردم هیچ و بعد وقت و زمان برای چیزهای بدرد نخور هدر میرفت و حس حالم جالب نبود واقعا انسان فراموش کاره حالا می فهمم که چرا استاد تو صحبت هاش هی اشاره میکنه بهتر و از این بهتر و بازم بهتر ،واقعا دلم برای اون روزا تنگ شده دلم میخواد دوباره تجربه اش کنم و تکرار چون بهم حس زنده بودن میده و از خداوند میخوام هدایت کنه و اون شور شوق در من دوباره روشن کنه و این بار بیشتر ، این کامنت نوشتم برای رد پا
به نام خداوند بخشنده و مهربانم
سلام به همه ی شما هدایت شدگان قشنگم
در مورد تمرین امروز:
( در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟)
باید بگم که یکی از مهم ترین هدف ها و چالشی که داشتم قبول شدن دانشگاهم بود، که به لطف خداوند با به وضوح رسیدن توی خواستم و بعد از اشنایی با سایت بهش رسیدم ،اما نکته مهمی که برای اکثریت ما قطع به یقین اتفاق افتاده توقف بعد از رسیدنه ! که این مسئله به وضوح یکسان بودن قانون الهی رو داره نشون میده!
یادمه بعد از نقل مکان کردنم به خوابگاه از اونجایی که همه چیز جدید و شوق اور بود و از یک طرف دیگه هم مخلوط شدن چندین احساس باهمدیگه از جمله دلتنگی ، کنجکاوی، ترس،نا اشناییو…همه ی اینا دست به دست همدیگه دادن که من مسیر رو رهاکنم! منی که همیشه فایل هارو گوش میدادم مطالب روزمو منظم توی دفترم مینوشتم انقدر فاصله گرفتم که برگشتم به شرایط روحی بدتر از قبل اشناییم با سایت!
ویکی از بزرگترین بحران های روحیمو پشت سر گذاشتم ! دیگه هدفی نبود که جذابیت تلاش کردن داشته باشه ! به طور کامل تحت تاثیر دوستانم قرار گرفته بودم ،منی که کلی روی بحث غیبت نکردن کار کرده بودم کم کم الوده شدم به کنجکاوی و سر در اوردن از اسرار خوابگاه! و این روند انقدر ظریف و زیر پوستی اتفاق افتاد که اصلا متوجهش نشدم! وقتی خدای بی نظیرم من و از مخمصه ای که واقعا برام خیلی بزرگ بود بی سرو صدا و اروم نجات داد تازه فهمیدم ایمان یعنی چی!
اونقدر که میگفتم خدا قدرتمنده تازه درک کردم قدرت خدا چطوری میتونه باشه! کم کم به مسیر برگشتم اما دست و پا شکسته ، ولی همین برگشتن دستو پا شکسته هم باعث شد روابطم توی دانشگاه خیلی بهتر بشه ، همه اساتید کم کم منو شناختن و شاگرد خوبشون محسوب میشم ، و خدا بازهم زندگی دوباره ای به من بخشید…اما روزمرگی و فرسایش عضو جدایی ناپذیر این روند شد ، هر روز خسته از کلاسا و امتحانات.. تصمیم گرفتم تا پایان روند دانشگاهم
روی جذب یه خواسته ی دیگم متمرکز بشم و در راستای اون کلی سناریو نوشتم و دارم باور های مخربمو پیدا میکنم ، ورزش کردن رو هم به عنوان یک هدف جدید شروع کردم و صد البته اینکه دارم فعالیتمو هم توی سایت بیشتر میکنم و روند پروژه ی تغییر داره گام به گام بهم یاد اوری میکنه که چطور مسیر رو گذروندم و اینکه اشتباهاتم کجا بوده! تازه دارم به یاد میارم که چقدر توی مسیر الهی پیشرفت کرده بودم اما از اونجایی که شرک پنهانه و خیلیی نرم و اروم ادم بازهم میتونه برگرده به وجه سابقش، من همه ی این پیشرفتامو داشتم فراموش میکردم! الان احساس میکنم آرومتر شدم و نگرانی هام جاشون رو به ایمان به خدا دادن ،واقعا حس عجیب و قشنگیه انگار که یه مسکن خیلی خیلی قوی بهم تزریق شده…
خدای مهربانم سپاس گزارم…هر لحظه این مسیر حتی وقتی که بهت پشت کردم، سرمو که برگردوندم تو رو دیدم…
ممنونم از تک تک نگاهای قشنگتون♡
درود و عشق و نور الهی بر شما عزیزان
سپاسگزارم برای دریافت این آگاهی
می تونم بگم برای من شبیه این اتفاق افتاد در مسیر مشهور شدن و چهره هنری بیشتر انجمن ها دعوت شدن اما یک دفعه یک استاپ بزرگ چون خیلی دیگه می گفتم همه چی عالیه و دارم پیشرفت میکنم اما در سکون بودم اون زمان یادم هست چندین فایل رایگان استاد عباسمنش رو گوش دادم و به نتیجه هم رسیده بودم و حتی اولین نشونه که متوجه شدم داره تغییر میکنه باورهام و بهتر میشه و یه جورایی کنترل دارم رو مسیرم یه روز بلیط مترو نداشتم بعد رفتم دم گیت نوشته بود به علت هوایی پاک امروز مترو رایگان و چندین اتقاق بدین گونه و درکل عمق و موضوع ماجرا رو نفهمیده بودم واقعا و استاپ کردم و دوباره از نو شروع کردم و دارم تغییر رو به فزونی رو می بینم خداروشکر و الان هم در مسیر و تغییر باورهای غلط هستم و روی خودم کار کردن
من هستم سپاسگزارم
من هستم سپاسگزارم
من هستم سپاسگزارم
سلام به استاد عزیز و همه همراهان
من ده ساله که تو بیمارستان شاغلم و از همان ابتدای اشتغال بکار علیرغم نداشتن هیچ تجربه کاری،سمت بالایی گرفتم و با توجه به اینکه هیچ کس در خانوادم شغلی نداشت و در فامیل هم کمتر کسی (علی الخصوص خانمها ) دارای شغل و موقعیت خوب بود بنظرم اومد که دیگه تمامه و من به اون چیزی که میخاستم و حتی بالاتر از اون رسیدم ،یه شغل خوب دارم ،یه موقعیت خوب ،محل کار نزدیک خونه ،احترام بخاطر پستم و خب هرروز اعتماد مسیولین رو جذب میکردم و بیشتر مورد تایید قرار میگرفتم ،ولی تو سالهای اخیر حس میکنم دارم درجا میزنم و هیچ جای پیشرفتی برام نیست و دلم کار بهتر و محیط بهتری میخاد ،حتی قبل از اینکه با سایت شما و مطالب شما اشنا بشم ولی هر دفعه در این مورد با خانوادم صحبت میکنم میگن بهتر از این وجود نداره و سراغ تغییر نرو و موقعیتت رو از دست نده
و من با وجود اینکه حال خوبی در این شغل ندارم و احساس تکرار و پوچی میکنم ،به اجبار دارم ادامه میدم چون هر بار دنبال تغییر رفتم ،راهی پیدا نکردم یا اگر خدا بمن راهی رو نشون داد بخاطر ترس ،چشمم رو بستم و در همین موقعیت موندم ،حالا بعد از شنیدن فایل های شما ،از خدای خوبم خاستم که منو راهنمایی و هدایت کنه و در مسیر بهتر قرار بده ،مسیری که سرشار از رشد و بالندگی باشه
ممنونم از شما استاد گرانقدر و همه دوستان که کامنتاشون باعث دلگرمی و استوار ماندن در این راه میشه
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم
کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
_قبول شدن ارشد دانشگاه سراسری
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
_ حس کردم دیگه این رو که قبول شدم از خیلی از اطرافیانم سرتر شدم، و خسته شدم از تلاش کردن حس میکردم درسم که تموم بشه پول هم باید بیاد اما نیومد.
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
_ پسرفت به همراه داشت، بخصوص وقتی بچه دار شدم و دیگه سر کار نرفتم به شدت از لحاظ فکری افت کردم.
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
پارسال دوباره برگشتم به شغلم، و از پارسال تا الان هیچ پیشرفتی نداشتم، نه اینکه بگم همه چیز خوبه چون فکر میکنم نمیتونم بیشتر از این پیشرفت کنم و این حد، برای من بالاترین حده.
سپاس خدایی که فرمانروای جهانیان هست
من در زندگی قدرت را فقط به رب العالمین میدهم
و فقط تسلیم خداوند یکتا هستم و فقط خداوند رحمان را بندگی میکنم وباور دارم رب مهربانم همه چیزهایی که میخواهم به اراده وقدرت او برایم موجود میکند
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
سلام خدمت همه ی شما عزیزان.
من حدود چهار سال قبل اصلا درآمد نداشتم و با استاد عباس منش آشنا شدم و همیشه فایل های استاد رو گوش میدادم و آرزو داشتم یه کار ساده برام پیدا بشه که بتونم زندگی مو بچرخونم . تا اینکه با کمک خدا و تغییر باورهام یه پیشنهادی از دوستم دریافت کردم و با شور و شوق بدون ذره ای تجربه رفتم شروع کردم و همش فایل های استاد و گوش میدادم تا اینکه سال بعدش کارم خیلی پیشرفت کرد و درآمدم خیلی خوب شد تا جایی که تو بین اقوامم تک بودم. این روند ادامه پیدا کرد و من با کلی مصروفیت دیگه فایل گوش ندادم و همون کسب درآمدم برام سقف امن شد ولی هرچی گذشت دیگه لذت نبردم و ثابت شدم و تبدیل شده به روزمره گی. همش به خودم میگم این نیست اونی که تومیخواستی و الان هدایت شدم به این فایل و باید از این سقف امنم برم بیرون. انشالله که میام و از دستاوردام حتما مینویسم.
خدایا شکرت.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
سلام به همگی و استاد عزیز
من حدودا یک سال روزی چهار پنج ساعت میرفتم کتابخانه زبان جدید میخوندم با تمرکز حتی اخرهفته ها واقعا زبانم پیشرفت کرده بود و بعد هم میرفتم باشگاه که کالری غذامو شب به شب حساب میکردم واقعا بدنم تغییر کرده بود و شانه هام گرد تر شده بود و لباس هام برام کوچک شده بود و حال میکردم و لذت می بردم و شب که سرمو میذاشتم رو بالشت از خودم راضی بودم و با لبخند میخوابیدم ولی بعد یک مدتی انگار گفتم بسه کافیه و شول کردم که تو هر دو زمینه پسرفت کردم هیچ و بعد وقت و زمان برای چیزهای بدرد نخور هدر میرفت و حس حالم جالب نبود واقعا انسان فراموش کاره حالا می فهمم که چرا استاد تو صحبت هاش هی اشاره میکنه بهتر و از این بهتر و بازم بهتر ،واقعا دلم برای اون روزا تنگ شده دلم میخواد دوباره تجربه اش کنم و تکرار چون بهم حس زنده بودن میده و از خداوند میخوام هدایت کنه و اون شور شوق در من دوباره روشن کنه و این بار بیشتر ، این کامنت نوشتم برای رد پا
بقول شعر مولانا ما زبالاییم و بالا می رویم …