این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
همانا آیاتی روشن نازل کردیم؛ و خدا هر که را بخواهد به راهی راست راهنمایی می کند.
=====================================
رد پای من در نشانه ی امروز:٢٢ آبان ١4٠4
این روز ها در حال گذروندن یک پیچ بزرگ توی جاده ی زندگیم هستم که باعث میشه گاهی نتونم مومنتوم مثبت رو در بهترین حالت نگه دارم،اما با تمرین های بسیار تأثیرگذاری که استاد جان تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند بهمون آموزش داد خداروصدهزار مرتبه شکر تا الان موفق بودم که از شکل گیری مونتوم منفی جلوگیری کنم،حالا هربار به یک شکل…مثلا الان تو گوشم آهنگ داره میخونه:
نازی جون بیا برگرد به خونه،نازی مهربونم
بیا ای نازنین دردت به جونم،نازی مهربونم
چرا؟! چون این آهنگ یک ریتم شادی داره که ذهنم رو درگیر خودش میکنه و باعث میشه کمی از افکار نادلخواه فاصله بگیره …
یا مثلاً خودمو مشغول یوتیوب میکنم،برای اینکه بتونم تایم اوت بگیرم و ذهنم رو از درگیری های دیگه بکشم بیرون.
وقتی هم من یک قدم برمیدارم،خدا هزارتا قدم برام برمیداره و منو همیشه با قدرتش شگفت زده میکنه …
مثلا من امروز ساعت 6ونیم زدم روی دکمه ی نشانه م و یک فایلی اومد به اسم آیا شانس وجود دارد یا نه!
همون لحظه یاد کامنت دیشب بهارجان بختیاری افتادم،بعد این فکر خوب،یک فکر خوبتر دیگه برام آورد که یادته استاد تو خواب گفت جواب سوال هات دست بهاره؟!
بیا اینم جواب ها که داره دونه به دونه میاد …
بعد دیگه گفتم باشه خود فایل رو تا ظهر میبینم.
اما چون دیشبم رو نتونستم خیلی خوب تموم کنم،رشته افکار های ذهنم تو مسیر های درستی نبود و من از صبح داشتم تلاش میکردم که نزارم مومنتوم منفی شکل بگیره.
بنابراین از صبح خودمو درگیر کارهای دیگه کردم که بتونم تو حالت خنثی خودمو نگه دارم.
تا ساعت ٩ونیم که احساس کردم حالم بهتره،گفتم بزار برم نشانه م رو الان ببینم و الله اکبر …
نشانه م تو عرض ٣،4 ساعت تغییر کرد و این فایل اومد!!!!!!
آره خدا میتونه قوانین رو بهم بزنه،حتی قوانین ثابت یک سایت رو !!!
فقط برای اینکه به بنده ش ثابت کنه من هستم و من تورو میبینم و من مراقبتم!!!
دیدم تو ردپای قبلی این فایل نوشتم من باید روی پاشنه ی آشیلم بیشتر کار کنم و از جلسه ١ قدم ٣ نوشته بودم.
همون جا هدایت گرفتم و دفترم رو باز کردم و جمله ی طلایی استاد رو تو جلسه ١ قدم ٣ برای خودم نوشتم :
دلیل نیار که چرا باید ناراحت باشی!!!دلیل بیار چرا باید خوشحال باشی !!!
هرکسی میتونه هزار تا دلیل منطقی برای ناراحتی هاش بیاره،اما این هیچ کمکی که بهت نمیکنه که هیچ،از مسیر دور و دورترت میکنه!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دیدم بابا من الان هزار تا دلیل دارم ک خوشحال باشم،چرا الکی به نگرانی ها باج بدم…؟!
پس شروع کردم به نوشتن شکرگزاری ها و نعمت های همین الان توی زندگیم که به قول استاد یک روزی آرزوم بوده!!!
ازون قشنگتر اینکه دیدم اسمم اومده روی فایل نتایج دوستان از آموزه های استاد،اینم یک جایزه ی دیگه از کنترل ذهنم از صبح تا الان …
یک چندتا رد پای دیگه از نشانه های خدا برای خودم بنویسم :
دیروز رفتم برای نوشتن سوره ی نور دفتر بخرم ،از خدا خواستم خودش نشونه هاش رو برام بفرسته …تا وارد مغازه شدم یک خانومی توی تلویزیون گفت: خیلی کم پیش میاد من خواب معنا دار ببینم …
الله اکبر …اصلا خشکم زد یک لحظه …
بعد یک دفتر برداشتم روش عکس نقشه ی آمریکا بود.
اومدم حساب کنم ،چشمم خورد به صفحه ی تلویزیون مغازه دیدم روی صفحه ی تلویزیون صدتا پروانه باهم دارند پرواز میکنند …الله اکبر …
شب هم عموم اینا اومدن پیش ما،بعد هی میگفت کیش اینجوری،کیش اونجوری …
جالبه حالا که من کیش رو رها کردم،نشانه های کیش چسبیده به من و ولمم نمیکنه …
آها راستی،امروز به محجوبه پیام دادم ،کلی ازش تشکر کردم بابت لطف دیروزش و پیشنهاد کاری رو ریجکت کردم.
و انشالله خدا کمکم میکنه دوباره تمرکز ذهنم رو کاملا میزارم روی خواسته هام و برمیگردم روی مونتوم مثبتی که دیروز داشتم.
به نام خداوند مهربانم سلام له دوست عزیزم سعیده جانم
تحسینت میکنم که اینقدر آگاهانه و با تلاش فراوان داری نجواهای ذهنتو متوقف میکنی
سعیده جان ذهن کارش دست و پازدن ست که فقط منفیها رو به ما گوش زد کند اما تو ادامه بده و با آهنگ گوش دادن و شکرگزاری نوشتن و هر کاری که میدونی تو رو از اون نجواها رها میکنه انجام بده و توجهتو ببر سمته زیبایی و خوبی بلاخره خسته میشه سکوت میکنه
و بدون جهان بهت پاداش میده و خداوند دستتانشو برات میفرسته
مرحبا مرحبا که چقدر کامنتت قشنگ بود مطمئن باش و ایمان داشته باش به قدرت خداوند که بهترینها تو راهن برای تو چون لایقش هستی
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند و سعادتمند
سلام خدمت استاد عزیز و سرکار خانم شایسته و همراهان گرامی
یک درس بسیار عالی که من از فایلهاتون گرفتم اینه که نباید بعد از رسیدن به هدفم دیگه تلاشی برای بهتر شدن نکنم
فهمیدم که زمانی که نزدیک شدم به هدفم و داره محقق میشه هدف بعدیمو آماده کنم و در موردش قدم بردارم و این خودش باعث شد ذهنم باز بشه و حتی خیلی از ترمزهای ذهنی پنهانی که در من بود برداشته بشه و پرانرژیتر ادامه بدم
الان که این قانون رو فهمیدم با هر بار برآورده شدن آرزوها و خواستههام پرقدرت برای آرزو بعدیم تلاش میکنم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
مصطفی جان گول ذهنت خوردی این چند روز و کامنت ننوشتی این ذهن رو ول کن که میگه زشته ننویس فاییده ای نداره ببین دوباره کند میخواد بزنه به تمام زندگیت پس مینویسم با قدرت هم مینویسم به یاری خدا هم مینویسم اونقدر مینویسم تا تغیر کنه این ذهن چموش و بازیگرم
شاگرد جدید گرفتیم و من از روز اول بهش گفتم متین باید اینکارهارو بکنی چند روزی کار کرد و پریشب بهش گفتم باید این کارها رو درست انجام بدی و اون جوش اومد و هر چی تونست بهم گفت و نزدیک بود منو بزنه
منم به آقای برزگر گفتم یه بچه 15ساله اینطور با من برخورد میکنه و من خودم مغازه داشتم شاگرد داشتم و من میخوام کار بهش یاد بدم که وقتی سرمون شلوغ میشه کمکمون کنه و آقای برزگر گفت که این بچه هست باید با ریش خند کارش بفرمونی و اینا گذشت تا امشب رفته بودم بیرون سیگار بکشم و اومدم تو مغازه دیدم سیخ ها رو نیمه کار ول کرده و رفته داره کار دیگه ای انجام بده بهش گفتم متین من خودم فر رو میشورم و تو برو سیخ ها رو بشور و گفت مرتضی بهم گفته سیخ نشور رفتم به مرتضی گفتم دلیل این کار چی هست و گفت که این من احساس کردم خسته شده و من بهش گفتم سیخ ها رو نشوره خلاصه یه خورده با آقا مرتضی بحث کردیم و میگفت من خودم شاگرد زیاد داشتم الان این کارش بفرمونی کیک موتور رو میکنه پایین و میره و باید کم کم کارش بفرمونی بهش گفتم من روز اولی که اومدم اینجا کسی منو کم کم کارفرمود گفت تو خودت رو با این مقایسه میکنی و من چیزی نگفتم و یه نجوای عجیبی تو ذهنم به پا کرد شیطان و واقعا مونده بودم چکار کنم همش هم اعصابم میخواست ذهن بد تر کنه و خورد کنه و بهم میگفت برو برو سیگار بکش تا آروم بشی و من چون سیگار رو کردم روزی ده یازده نخ نمیخواستم برم بکشم و من به مرتضی گفتم من امشب یه خورده حالم ناخوش هست و میخوام برم گفت این اخلاقت اصلا دوست ندارم و برو ولی بدون داری کار اشتباهی میکنی من این حرفهای مرتضی رو شنیدم و دوباره پیشبند بستم و نرفتم و یه خورده باهام صحبت کرد بهش گفتم مرتضی من احساس میکنم که اینجا زیادی هستم و کسی دیگه منو نمیخواد و اگر داری با زور منو نگه میداری بهم گفت تو اگه فکرت باز باشه ما داریم همه اینکارا رو برای تو میکنیم گفت من به متین نیاز دارم الان صبح ساعت 6میخوام ببرمش صحرا و هیزم بیاریم گفتم خوب مگه تو شاگرد نگرفتی که راحت باشیم ظرف بشوره گفت من که حقوقی که به تو میدم به اون نمیدم گفتم چند بهش میدی حسابش کردم میشه برجی چهارو هشصد و دیگه مشتری اومد و بحث نکردیم و بهش گفتم من ازین به بعد کارهایی که خودم میکردم رو انجام میدم اعصاب خودم هم خورد نمیکنم و گفت باید یه وقتایی پا سر یه چیزهایی در گذاشت خلاصه خیلی ناراحت شدم دست مرتضی بهش گفتم تو نباید جلو شاگرد جدید با من اینطور برخورد میکردی و اون یه خورده متوجه شد
من خودم مغازه کبابی داشتم شاگرد داشتم از آدم زن و بچه دار بگیر تا بچه مدرسه ای چند ساله
یه خورده دست مرتضی ناراحت هستم اینکه من بهش گفتم ما شاگردی میخوایم که ظرفها رو بشوره و الان این شاگرد اومده همش میخواد پای منقل باشه یا سرش تو گوشی کنه اینیستا ببینه و اینا رو باید مرتضی متوجه بشه
که منو بفرسته پای منقل و اون رو بگه کارهای آشپزخونه رو بکنه
ذهنم میگه اون تو رو میخواد برای اینکه ظرف بشوری و اینا و ببین این بچه اومده هنوز دو هفته نشده وایساده پا منقل و تو باید ظرف بشوری
یا باید قبول کنم که من شاگرد مردم هستم و کارم نباید به کسی باشه و من زیر دست هستم و باید با سختی کار کنم و برم جلو و کسی هم نمیتونه کاری برام بکنه
یا باید استعفا بدم که دارم روی این موضوع فکر میکنم
من خودم کارها رو انجام میدم نیازی نیست یک شاگرد بیاد که تو دست و پامون باشه و سرش بکنه تو اینیستا و فقط یک شاگرد داشته باشیم اینا هم به مرتضی بگم فاییده ای ندارم و چون پسر همسایشون هست من که میدونم بیرونش نمیکنه و این شاگرد هم فکر نمیکنم اهل ظرف شستن و کار کردن تو کبابی باشه
مصطفی جان تو امروز دست راست مرتضی هستی من برای تو ارزش قائل هستم و مابین تو مرتضی دیدم چه اتفاقاتی افتاد ولی عزیزم صبر کن استعفا نده شاید حکمتی توش باشه که بعداً ها میفهمیم پس خودمون مصطفی خودمون به یاری خدا کارها رو روتین وار انجام میدیم میریم جلو
یه خورده هم مرتضی امروز ظهر سرش شلوغ بوده و کارگر خانم یه چند روزی هست نمیاد چون یکی از بستگانش فوت کرده خلاصه هر موقع اعصابش خورد هست من باید جورش بکشم
خدا رو گواه میگیرم اگر بحث علاقه نبود همین امشب پیام استعفا رو بهش میدادم
نمیگم بچه بدی هست بچه خوبی هست و این دلیل نمیشه که من آدم بدی باشم یا شاگرد بدی باشم منم تا بتونم کارگر خوبی هستم براش و اگر من رفتم از مغازش عمرا بتونه شاگرد مثل من پیدا کنه عمرا
من خودم مغازه کبابی داشتم یک سال و خورده ای مغازه استادم آقای کمالی کار کردم و بعدش مغازه زدم تو آشپزخونه و کبابی هم کار کردم بخواد شاگرد مثل من پیدا کنه و این حقوق ها بهش بده عمرا بتونه و اگرم بتونه خوشحال میشم و مشکلی با این قضیه ندارم ولی اگر قرار باشه برام ارزش قائل نباشه من باهاش ادامه نمیدم
یه چند روزی کامنت ننوشتم و متاسفانه الان که اومدم کامنت بنویسم این ذهن رفتم جلو باهاش و فقط هدفم این هست که خلع صلاحش کنم و یه خورده هم باورهای ذهنیم رو ریختم تو این کامنت که در آینده به دردم بخوره
در هر صورت مرتضی استاد خوبی هست و منم دوسش دارم و امیدوارم این مشکلم هم سر کار حل بشه و دلم خش بشه و میدونم خداوند درست میکنه و نمیگذاره من اذیت بشم خدا خیلی هوای منو داره
پارک شهر میرفتم هر روز عصرها که دیگه نمیرم چون ادمهای منفی اونجا زیاد هست و چون بازنشسته و بیمار هم هستن انرژیهای منفی هم دارن یه رفیق دارم به نام حسین جیگول پیر مرد بازنشسته هست که اسرار داره بیا پارک چند روز پیشتر رفتم پارک انرژیم عوض شد شب که رفتم سر کار متین باهام بحث کرد و اینا هر چی هم نمیخوام برم دوباره عصر که میشه زنگ میزنه این بنده خدا که باید ایمانم رو نشون بدم این ادمها رو بزارم کنار این پارک شهر یه روزهایی که بیمار بودم من میرفتم
خدایا هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی به خداییت قسم هیچ کسی غیر تو ندارم
اگر تو نباشی بنده هات بهم نگاه هم نمیکنن سلام که جای خود داره
خدایا امروز هر چی بیشتر جلو میرم متوجه میشم که تو تو تو تو قدرت داری و اگر لحظه ای به تو شرک بورزی تمام ادمهای اطرافم رفتار و اخلاقشون باهام عوض میشه
خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا من کسی غیر تو ندارم
خدایا این عذت و مقام رو تو به منی که هیچی نداشتم هیچی نبود فقط خونه بود و دود سیگار و معده سوزها بود و فکرهای پوچ شیطان خدایا تو منو از اون روزها نجات دادی و به اینجا رسوندی به خداییت قسم ظلم به خودم کردم اگر اینها رو یادم بره
خدایا یادم هست من هیچی نبودم و الان تو بهم همه چیز رو دادی منظورم از همه چیز برای من فقط اینه تو رو دارم خدایا تو برای من همه چیز هستی
خدایا کمکم کن برم سر کار خودت کمکم کن خودت توانم بده خدایا ذهنم میگه استعفا بده کالا که بحث کردی با متین با مرتضی دیگه این شاگرد سر لج گرفتتش مرتضی سر لج گرفتتش و کار نمیکنه خوب متین
خدایا من چکار کنم با این نجواهایی که دست از سرم برنمیداره خودت کمکم کن
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته عزیزم و تمام دوستانم
خداروشکر میکنم برای شنیدن این اگاهی ها و از خداوند هدایت میخام برای درکی که منجر به عمل به این آگاهی ها بشه . خیلی لذت بردم از کامنت دوستان عزیزم و خیلی سپاسگزارم از همگی یه نکته ای که در یکی از کامنت ها بود خیلی نظرمو جلب کرد و در واقع پاسخ سوال منم بود اینکه هرچی تکاملمون رو بیشتر طی کنیم، فاصله ی بین تصمیم و عمل کوتاه تر میشه و فهمیدم فقط با گرفتن تصمیمات کوچکتر و اجرا کردن اونها تکاملم رو طی میکنم برای تصمیمات بزرگتر . امروز احساسم بد شده بود از اینکه چرا پیشرفت مالی نمیکنم چرا هیچ ایده ای ندارم چرا هیچ پیشنهاد کاری ای بهم نمیشه چرا هیچ در روزی جذیدی به روم باز نمیشه و … حسابی ذهنم نجوا میکرد و حالم بد بود و میدونستم که هرچه زودتر باید از این حال بیام بیرون به خودم یه قولی دادم درسته الان هیچ دری به روی زندگیم باز نشده یا حداقل من نمیبینمش هیچ راهی برای ورود روزی جدید به زندگیم نمیشناسم کارم ثابته و حقوقم ثابته گفتن که یه سری افزایش حقوق قراره اعمال بشه ولی اصلا به حرف هیچکس تکیه نمیکنم فقط تنها ایده ای که امروز به ذهنم رسید این بود که احساسم رو خوب نگه دارم و خداروشکر کنم و سپاسگزار تمام داشته هام باشم واقعا هم زندگی من حتی با دوسال قبلم هم خیلی متفاوته چه به لحاظ عزت نفس چه به لحاظ مالی چه به لحاظ روابط چه به لحاظ معنویت و آرامش من خیلی خیلی جلو رفتم و خیلی از آرزوهامو دارم زندگیم میکنم و درامدم حدود 20 برابر شده حالا که میخام برم به مدار بالاتر تنها ایده م حال خوب و سپاسگزاری و کار کردن روی سایت و دوره ی 12 قدمه اینکه نذارم ذهنم منو ببره توو عجله یا مقایسه و حالم رو بد کنه و میدونم که ایده ها و هدایت و جسارت برای اجرا کردنشون میاد الهی شکرت
نکات فایل :
گفت و گو با مصطفی :
من از 10 سالگی با تجسم به خیلی از خواستههام رسیدم و حدود 21 _22 سالگی با آموزشهای شما آشنا شدم من مدتها کار کردم برای رسیدن به این خواسته که یه فروشگاهی رو بخرم و وقتی بهش رسیدم متوقف شدم و احساس کردم که انگار به تمام خواستههام رسیدم و از شور و هیجانم کم شد و اینطور بودم که دیگه تموم شده و منفعل شدم همین موضوع باعث شد که به لحاظ مالی پیشرفت که نکردم حتی پسرفت هم کردم . مهم نیست که چقدر اون خواسته یا هدفی که بهش رسیدیم بزرگه همون موقع اگر ثابت بمونیم و دیگه رو خودمون کار نکنیم نتایج برعکس میشه و این اتفاق برای من افتاد و یاد حرفهای شما افتادم که میگید ما همیشه باید حرکت کنیم و وقتی به هدفی رسیدیم با خودمون نگیم دیگه تموم شده و متوقف بشیم چون اینطوری به فرسایش خودمون نزدیک میشیم . این اتفاق برای من افتاد و من مجبور شدم که خودم رو تغییر بدم در حالی که قبلاً در شرایط خوب خودم رو تغییر میدادم چند روز پیش به همسرم گفتم که الان توی فلان موضوع ما به یه سقفی رسیدیم و لازمه که یه پیشرفتی بکنیم و از خداوند هدایت خواستم برای مدار بعدی و امروز به من یه پیشنهاد کاری خیلی خوب داده شد .
وقتی که ما در باد موفقیتهامون میخوابیم یعنی به یه جایی میرسیم و دیگه هیچ حرکت و تلاشی برای پیشرفت نمیکنیم اوضاع حتی از قبل هم بدتر میشه نه اینکه فقط در مسائل مالی و کاری دنبال بهبود و پیشرفت دائمی باشیم در همه مسائل مثل سلامتی، روابط، آرامش ما میتونیم در همه این ابعاد روی خودمون کار کنیم و اوضاع رو بهتر و بهتر کنیم و تا وقتی که داریم تغییر میکنیم و پیشرفت میکنیم شرایط بهتر میشه .
من اون زمان یه کلوپ بازی داشتم که فضای سالم و شادی داشت و پول خیلی خوبی هم در میآوردم دیگه شرایط از این بهتر که نیست ولی من دیدم روند درآمد من داره نزولی میشه و اگر همینطور ادامه بدم چند سال آینده چیزی جز بازیهای کامپیوتری بلد نیستم و تجربه دیگهای ندارم و دیگه علاقهای هم به این بازیها نداشتم، دائماً اماکن هم به ما گیر میداد و مغازه های این شکلی داشت زیاد میشد و افراد میتونستن این دستگاهها رو خریداری کنند و در خانه بازی کنند، من بعد از خوندن کتاب ” چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟” دیدم که من یه پنیری گیرم اومده و دارم میخورمش ولی این پنیر داره کم و کمتر میشه درسته که داره بهم خوش میگذره ولی در واقع دارم میپوسم و اگر همین مسیر رو ادامه بدم 10 سال بعد یه آدم بیمهارت و بیتجربه خواهم بود و دیگه درآمدی هم نخواهم داشت و قبل از اینکه اوضاع خیلی بد بشه و من دارایی مو از دست بدم، تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم به بندرعباس و وارد یه مسیر جدیدی بشم که جای پیشرفت داشته باشه و از صفر شروع کنم . من از بهشت شروع کردم به تغییر طوری که همه اطرافیان تعجب کردند که من اون مغازه و درآمد و دوستان و اعتباری رو که در قم داشتم، رها کردم و رفتم بندرعباس که هیچکس رو نمیشناختم و غریب بودم و از کارگری شروع کردم ولی این کارو کردم که رشد کنم و پیشرفت کنم و یه کاری رو انجام بدم که جای پیشرفت داره و چیزهای جدید یاد بگیرم . از همون کارگری رسیدم به سوپروایزر شرکت کشتی سازی و کلی روابط جدید با افراد خارجی، کلی تجربه و کلی پیشرفت و دوباره شرایطم در بندرعباس عالی شد طوری که 2 سال بود سر کار نمیرفتم و حقوق میگرفتم و دیدم که اگه میخوام پیشرفت کنم باید به تهران مهاجرت کنم چون من یه سری علایق و خواستههای جدید پیدا کرده بودم و میدیدم که دیگه به روزمرگی رسیدم و کارم جای پیشرفت نداره و میخواستم حرکت کنم به سمت شور و شوق جدیدم و نتیجهاش این چیزی هست که الان دارید میبینید . اگر باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع سخت بشه یعنی با دیدن نشانهها شروع میکنیم به تغییر مثل کسی که با دیدن نشانههای طوفان خودش رو آماده میکنه و میره به یه جای امن
اگر باهوش باشیم همه ما این نشانهها را دریافت میکنیم ولی مشکل اینجاست که اغلب تا وقتی از خداوند چکش نخوریم بیدار نمیشیم و وقتی بیدار میشیم که اون چکش رو خورده باشیم .
خیلی سپاسگزارم از همگی
در جواب سوال که مطرح شد بارزترین مثال من بعد از کنکور بود زمانی که پزشکی در دانشگاه دولتی قبول شدم و حجمی از تحسین و تشویق و … وارد زندگیم شد درسته که من به اون چیزی که میخاستم رسیدم ولی یادم رفت که این تازه شروع کاره و درگیر حواشی و مسائل بیهوده شدم و هیچ هدف جدیدی برای خودم انتخاب نکردم چقدر موقعیت و فرصت آموزش و کسب درامد داشتم ولی همشو از دست دادم حتی درسم هم افت کرد و به مرور اعتماد به نفس و عزت نفسم رو از دست دادم و دائما توو مقایسه ی خودم با بقیه بودم
الان میتونم بگم هیچ سقفی ندارم و هیچ زمینه ای نیس که بگم از این بهتر نمیتونه بشه ولی فکر میکنم شغلی که الان دارم منو یکم وابسته کرده به نوعی خیالم رو راحت کرده و حتما باید برای آینده ی کاریم یه اهرم رنج و لذت تنظیم کنم و در زمینه ی رابطه ی عاطفیم هم همینطور بنظرم به ثبات رسیده و باید بهتر بشه
واقعا از خوندن کامنتت لذت بردم و چقدر این جمله درسته و تو عمق وجوده آدم میشینه که «هرچی تکاملمون رو بیشتر طی کنیم، فاصله ی بین تصمیم و عمل کوتاه تر میشه و فقط با گرفتن تصمیمات کوچکتر و اجرا کردن اونها تکاملم رو طی میکنم برای تصمیمات بزرگتر .»
. تحسین میکنم که با تمرکز بر درونت و سعی در حفظ احساس خوب و سپاسگزاری، مسیر ارزوهاتو ادامه میدی.
راستش منم تو حوزه ی کاری که داشتم فقط با گوش کردن فایل های مرتبط به ایمان و ارتعاش و توحید و ادامه ی این مسیر و بدون تغییر هیچ عامل بیرونی یا حتی درخواست از کسی،چیزهایی که خواستم رو تو مدت کم دریافت کردم مثله موقعیت جدید،درامد بالاتر.
و میخوام یه سوال شخصی ازت بپرسم چون خیلی مشتاقم و هیجان زدهام که بدونم:
در مورد کنکور و مسیر درسخوندنت، چه باورها و روش فکریای داشتی که تونستی اون مرحله رو پشت سر بذاری؟ چه سیر هدایت و کمکهایی در این زمینه داشتی؟ و چطور متوجه میشدی مسیرت برای کنکور درسته و به هدفت نزدیک میشوی؟
خیلی ممنونم ازت برای کامنتی که برام نوشتی وتجربیاتت رو بازگو کردی .
در جواب سوالت باید بگم که اصلی ترین چیز، اشتیاق من بود برای رسیدن به هدف . وقتی در اوج تضاد مالی بودیم وقتی همش جنگ و دعوا بود وقتی دائما مورد سرزنش اطرافیان بودیم من شاید یه تایمی احساسم بد میشد وگریه میکردم ولی سریع خودمو جمع و جور میکردم و میگفتم ولش کن من باید به هدفم برسم ودرس بخونم همیشه به خودم میگفتم هروقت کنکور دادم به این چیزا فکر میکنم، خیلی از دوستام میگفتن بیتا نمیشه خیلی سخته فلانه ولی من توو دلم میگفتم برا من میشه من میشم همون یه نفری که از اینجا قبول میشه . هیچوقت نذاشتم ترازهای بالام منو مغرور کنه و همیشه توو هر درسی تلاش میکردم پیشرفت کنم و خب خداروشکر که نتیجه داد البته الان خواسته ی من تغییر کرده ولی اون چیزی بود که میخواستم و اتفاق افتاد .
برات از خداوند بهترین هارو میخام ممنونم که اون روزهای خوش رو به یادم اوردی اینکه برای رسیدن به هدفت تلاش کنی تورو خوشبخت ترین آدم دنیا میکنه
من کوهنوردی و طبیعتگردی میکنم. روی تابلو یکی از قله ها نوشته بود هر پایانی شروعی دوباره است. یعنی به قله که رسیدیم باز قله بعدی شروع میشه.
قله ها درس های زیادی برام داره. صبور بودن رو یاد میده. خسته شدی ولی بازم قدم بردار. برای رسیدن به قله ها باید از دره ها بگذری. و رها کردن تا هدایت بشی.
” تجربه شخصی ”
استاد ما از تهران به شهری کوچک اطراف تهران مهاجرت کردیم. قبلا توضیح دادم که تردید داشتیم که چه ایده ای بود که اجرا کردیم؟! از گروه کوهنوردی جدا شدم.
امااا این صحبت شما که وقتی روی خودت کار میکنی ایده میاد و باید اجرا کنی. تو هدایت میشی به جایی که برات خوبه. نه جای بزرگتر یا کوچکتر. هنوز بطور کامل نتایج ایده به وضوح نرسیده. ولی من رها کردم تا هدایت بشم.
شما تصور کنید چجور باشه یک روز پیاده روی به دلت بیفته یه مسیر جدید بری. بعد اتفاقی یه فروشگاه لوازم کوهنوردی ببینی. بعد ازشون جویا شی برای گروه و شماره سرپرست رو بدن و به گروه ملحق شی.
منی که در شهر جدید نه گروه و تیم میشناختم. نه میدونستم فروشگاه وسایل کوهنوردی اونجا وجود داره.
وقتی تسلیم میشی. خواسته ات رو واضح بیان میکنی. قطعا هدایت میشی.
در مورد حرکت کردن و متوقف نشدن
واقعا همینه وقتی حرکت نمیکنی به نظرم به پوچی میرسی. همه چیز برات تکراری میشه. دیگه رضایت نداری .
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
از روزی که تصمیم گرفتم کامنت بنویسم به مرور زمان کار برام پیدا شد و الان کار دارم و به مرور زمان با خدا رفیق شدم و الان خدا رو دارم که چه میکنه این خدا و به مرور زمان با خودم الان به مدت چندین روز هست که دارم با خودم صحبت میکنم و کم کم دارم با خودم رفیق میشم و چقدر خوبه استاد به قول شما با خود صحبت کردن و چقدر میتونیم روی باورهای خود کار کنیم با همین صحبت کردن با خود
شنبه بود که رفته بودم برای شیفت صبح یه کاری پیدا کرده بودم مصاحبه کردم و پسندم نبود کار و اومدم خونه شب بود دختر خواهرم صدا زد دایی بیا پدرم کارت داره دامادمون و خواهرم اومده بودند خونه بابام رفتم و بهم پیشنهاد سفر کربلا رو دادند و گفتند که تو هیچ پولی نمیخوای بدی و فقط به عنوان مداح برو کربلا
گذشت و یاد حرفهای استاد افتادم که در مورد شرک و توحید صحبت میکنند و به خودم گفتم مصطفی تو نباید به خدا شرک بورزی و صحبت کردم
و خیلی هم از لحاظ حس درون این ندا رو دارم که این سفر رو برو ولی من چون 9سال هست که مسافرت نرفتم خیلی هم خوانواده اسرار کردند مدیر کاروان اسرار کرده که حتما مصطفی بیاد و من هیچ جوره نمیتونم بپذیرم که این سفر رو برم
خوب من تنها زندگی کردم من شبها دیروقت شام میخورم تو شلوغی و اینا نبودم و تمام این شرایط رو پذیرفتند که شام تو دیروقت بهت میدیم خیلی هم اسرار کردند که تو فقط بیا برو ما هواتو داریم و اینا
ولی من واقعا درک نمیکنم مردم برای چی میزند کربلا
اگر به این دلیل هست که برم پا بوس امام حسین که در روز قیامت شفاعتم کنه که اینا چرته
اگر این هست که من برم اونجا شفا بگیرم اینم چرته
اگر به این عنوان هست که من برم اونجا و باورهای عموم جامعه دارند اینم برام چرته
کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه
من همینجا دیروز تو خونه خودم به مشکل برخورده بودم در کارم من همین تو خونه خودم شروع کردم با صوت زیبام با خدا حرف زدم اشک ریختم ازش خواستم کمکم کنه و خداوند مشکل من رو حل کرد دیشب حالا نمینویسم چه مشکلی بود
خداوند شیطان رو جلوی چشمم شکست داد
پس من برای چی برم کربلا و مردم میگن این سفر سختی داره و اینا برم این سختیها رو بکشم برا چی
حالا مردم که میرم باورهای مذهبی دارند ولی من عباس منشی هستم و یه جورایی تو کتم نمیره که برم کربلا و چه و اینا
وقتی هم که این دلیل ها دارم میبینم که شاید من دارم اشتباه میکنم که خداوند به من این پیشنهاد رو داده همون حس درونی که در بالا گفتم
خواهرم مشاور همین کارهای زیارتی هست و آدم به شدت مذهبی هست
اومده بود با دامادمون با آقای برزگر هم صحبت کردند که قبول کنه من برم ایشون هم قبول کرد و مشکلی نداشت
و خیلی جالبه دیروز خواهرم به من پیام داد که تو فکر میکنی کی هستی
ما همه در خونه امام حسین نوکر و بنده هستیم
من بهش پیام ندادم
و دیشب دامادمون زنگم زد اون هم قراره همراه کاروان بره به عنوان کمک آشپز و میگفت چکار کردی میای بریم یا نه و من گفتم نه
و دوباره زنگ خواهرم زدم و گفتم تو باید دل بکنی راه امام حسین برو گذرنامه آن رو درست کن دل میکنی و بیا و خلاصه من هر طور شده نتونستم خودم رو راضی کنم که این سفر رو برم و گفتم باز هم بهتون خبر میدم و من گوابم منفی هست
این باورهای پوچ و بی ارزشی که من در دوران نوجوانی داشتم که ما بنده و نوکر امام حسین هستیم واقعا شرک بزرگی هست
خداوند هست که ما رو خلق کرده بزرگ کرده به ما یاد داده قدرت فقط خدا داره و اگر هم برم کربلا که نمیرم و من بخواطر اینکه از لحاظ ذهنی نمیتونم بپذیرم اگرم برم من حاجتی ندارم در پیشگاه امام حسین و حاجت من دعای من خداوند هست که پاسخ میده
ولی بخواطر اینکه من اوایل تغیر هستم و میخوام اونقدر ادامه بدم و تغییر کنم نمیرم کربلا که اطرافیانم بعداً ها بگن ببینید مصطفی رفت کربلا زندگیش عوض شد بخدا این حرف قلبم بود که نوشتم نمیرم کربلا فقط میام تو این سایت الهی روی خودم کار میکنم و اونقدر تغیر میکنم که روزی ازم بپرسم و من بگم برید سایت عباس منش
واقعا اطرافیانم تو درون دیوار هستند
میگن برو کربلا دنیا رو ببین چجوری هست پدرم میگفت بهش گفتم بابا دو تا گنبد و بین حرم و اینا دیگه دنیا هست چی داره مگه کربلا که این حرفها رو میزنی و من به خودم تاکید میکردم مصطفی تو نباید به اعتقادات مردم بدی بگی خدایی نکرده
خلاصه بابام یه خورده توضیح داد اونجا چجوری هست میگفت سطح قرآن ابهای گلالود و پر از اشغال و تعریف میکرد
و من استاد موندم این نازیباییهایی که اینا دارند میگن این دنیا اونجا هست یعنی چه…
تو کتم نمیره اصلا با اینکه من با تمام شرایطم کنار اومدن با اینکه من خوانندگی دوست دارم ولی تو کتم نمیره که برم کربلا و دنیا رو ببینم خخخ
دیشب خواهرم میگفت به یک دقیقه تو هر مقامی باید بخونی و من دیگه اصلا منصرف منصرف شدم گفتم من فقط میخوام بخونم پیش خودم گفتم حالا بلند بشم برم اونجا یک دقیقه بخونم
آقا خلاصه کنم این مردم تو درودیوار هستند و مشرک من اینو دارم میفهمم مصطفی تو مثل اینا نباش
خدا را شکر که تونستم کامنت بنویسم چقدر این نوشتن کامنت خودش تاثیر گذار هست تو بحث باورها
همش هم در مورد این موضوع هست که میخوام برم کربلا فقط برای جلب توجه که دیگران چی بگم و اینا
و من این عادت ذهنی رو تازه کم کم به کم متوجه شدم و میخوام به یاری خداوند جلوشو بگیرم ان شائلله
خدایا ازت ممنونم که داری کمکم میکنی
خدایا ازت ممنونم که باهات کمکم کردی رفیق شدم و بهترین رفیقم هستی
خدایا حالا دارم متوجه میشم که استاد میگفتند بچها بیکار نباشید و چه فوایدی برام داره این سر کار رفتن خداراشکر
خدایا کمکم کن بیشتر و بیشتر
خدایا خودت دل همکار جدیدم که اومده سر کار نرم کن که کارها رو انجام بده خودت کار رو برام راحت تر کن
خدایا تو قدرتش رو داری بهت شجاعت بیشتر تغیر کردن رو بده
خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا هدایتم کن
خدایا پروردگارا کمکم کن فقط روی تو حساب باز کنم
خدایا به پدرم عمر با عذت بده کمکش کن
خدایا پروردگارا من نیازمند تو هستم پس کمکم کن
خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
خدایا پروردگارا این محبتهایب که به من میشه از جانب تو هست کمکم کن فقط اینا رو از جانب تو ببینم
خدایا کمکم کن فقط روی تو حساب باز کنم
خدایا خودت نجواهای شیطان رو ازم بگیر
خدایا من به کمک تو نیاز دارم
خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا پروردگارا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده
کمکم کن
و نجواهایی که دارم میگم تو الان زمستان هست و داری میری سر کار و تابستون تو نمیتونی بری سر کار و اعصابت بخواطر گرما خورد میشه و اینا ولی این خدایی که تو پاییز و زمستان کمکم میکنه که برم سر کار همون خدا تو بهار و تابستان هم کمکم میکنه
خدایا کمکم کن من به تو نیاز دارم
براتون آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
امروز رو فقط برای امروز قدم برمیدارم دیروز گذشت و تضمینی برای فردا نیست..
شکر وجودتون استاد نازنینم
مشهد که بودم اواخر سال 91 و اوایل سال 92 بود که یه انگیزه و حس قدرتمند کننده ای منو برد دنبال خواسته ام
اونموقه من اصلا با این قوانین و مباحث اشنا نبودم
خیلی ارزو داشتم باشگاه داشته باشم و سالها فقط مربی گری کرده بودم
گفتم اولین کاری ک میتونم بکنم چیه اینه ک برم دنبال باشگاه یا یک زیرزمین بگردم برای اجاره مشهد به این بزرگی من حتما یک جا پیدا میکنم خیلی گشتم هرروز با پای پیاده و جیب خالی میگشتم و همیشه میگفتم همه میگن تو یک قدم بردار خدا 10 قدم میاد جلو …بعد از شاید یکی دوهفته یا ماه که هرروز میگشتم توی املاکی ها . یا از دوستان و مربیان . یا هرجایی ک میدیدم یک زیرزمین بزرگیه از دور و بر پرس و جو میکردم ببینم اجاره ای هست یانه …
خلاصه یکی از مکانهایی ک برای اجاره اگهی شده بود رفتم ببینم که متوجه شدم قبلا باشگاه بوده و صاحب اونجا منو معرفی کرد به یک باشگاه ک میخواست تایم بانوان رو اجاره بده و این با شرایط من که هیچ پولی نداشتم خیلی امکان پذیرتر بود
گفتم شروع میکنم و از درامد خودش اجارشو میدم منی که تو عمرم جایی هیچ اجاره یا قسط یا وام نداشتم در سن 28سالگی.
قرارداد و بستم و شروع کردم کارم گرفت درامد خوب شد اجاره راحت پرداخت میشد و برای خونه هم کلی وسیله خریدم
من اینجا بعد یکسال با مدیرسالن به مساله خوردم و نتونستم مساله حل کنم بلد نبودم الانم هنوز بلد نیستم و ضربه های زیادی خوردم
سالها بعد کلی شاگرد زیاد کردم قهرمانها ساختم اما همیشه برای تایم باید دنبال باشکاه میگشتم برای اجاره سانس
چون یک ترسی اومده بود سراغم که نمیتونم سالن رو کامل اجاره کنم و از پسش برنمیام
حتی یکبار یکی از دوستان بهم پیشنهاد داد که در بهترین منطقه مشهد حاشیه خیابان اصلی یک فضا اجاره میکنه و تجهیزات کامل رو تهیه میکنه حتی گفت از ترکیه واردمیکنه اما من چون تکاملم رو طی نکرده بودم و اون ترس هم درونم بود قبول نکردم
البته مهم ترین دلیل که قبول نکردم احساس عدم لیاقتی بود که در عمق باورهام وجود داشت و هنوزم هست با خودم میگفتم من یک باشگاه بالای شهر با همه تجهیزات؟؟؟؟!!!!! نه من از پسش برنمیام اونجا همه افراد با کلاس وپولدارن من از وسط شهر کل هیکلم 10م نمی ارزه برم بگم چی نه من روم نمیشه و …
خلاصه عزت نفس و اعتماد به نفس زیر صفر
احساس عدم لیاقت و …
با اینکه توی تخصصم نفر اول توی استان بودم..
همه اینها باعث شدن من دیگه دنبال سالن و باشگاه خودم نباشم
سال 98 که کرونا شد همه جا تعطیل شد و من درامدم یهو بعد چندسال مربی گری صفرشد
اینجا جهان مجبورم کرد برای رفع نیازهام کاری بکنم
برای اولین بار یک خونه اونم 2طبقه اجاره کردم بازم با دست خالی
اونم روزهایی که همه ادمها از هم فرار میکردن از ترس بیماری
کاملا معجزه وار طبقه پایین که سرامیک هم بود هوم جیم کردم با متراژ 30 متر
و طبقه بالا ک 75 متر بود محل زندگی من و پسرم شد
و در همون سالهایی که خیلیا خوردن و خوابیدن و کلی پس رفت کردن من کلی نتایج کاری و مالی خوبی داشتم
و توی همین خونه سال 1400 با دوره های استاد اشنا شدم بلطف خدا
سلام من تازه توی همین ماه شروع کردم طبق هدایتم که سایت ودنبال کنم وفایل های رایگان رو گوش کنم وتا نتیجه حاصل بشه بتونم دوره بخرم با پول خودم ودرامد خودم این قول رو به خودم دادم
واما جواب تمرین زمانی که جستو گریخته بافایل هایی که از استاد توی گوشیم داشتم فایلهایی که میکس شده بود یارایگان بود یا کانال هایی که از صحبت های استاد فایلی درست کرده بودن رو گوش میکردم که نمیدونم رایگان بود یا پولی من کار میکردم به هرحال باورسازی میکردم واوضاع زندگیم بیشتر بحث مالی خوب میشد ویکم جلو میرفتم ومیگفتم دیگه تموم شد من درمدار ثروت هستم و دیگه تمومه وبه قول یه فایل از استاد فکر میکردم روند طبیعی زندگیم شد وتفریحی روی قانون کار میکردم وبه همون سرعتی که رشد کردم به همون سرعت پسرفت کردم
والان 3ماهی میشه که فرزندم رو به دنیا اوردم وخودمو رها کردم والان پسرفت دارم این ضربه واین تضاد باعث شد کل بایل های استاد رو حذف کنم از گوشیم بدون گلچین کردن که رایگانه یا نه کلا همه رو حذف کردم وگفتم معصومه از سایت شروع کن فایل هارو باارامش گوش کن وبعد بخر دوره هارو
یکی از دام ها و تله های شغل مشاوره املاک همین که بعد قرارداد و دریافت اون کمیسیون و حق الزحمه خیلی مشاورا از اون روتین کاری دست میکشن میرن سفر ، عشق و حال و …
من بارها تو این دام افتادم ، و تنها باری که این طوری عمل نکردم شب عید سال 1404 بود که یادم برج 12 از خدا خواستم شب عید خوبی بسازع برام پر پول و ثروت
اومد و یه ملکی تهاتر کردیم و خودش دوتا معامله شد منم کیف کرده بودم و با خودم گفتم باید این موود خوب رو ادامه بدم و دقیقا تو 13 روز فروردین که همه تو سفر بودن و کسی حال کار نداشت دو تا قرارداد دیگه نوشتم ، اماا الان کاملااا یادم رفتار بعد اون دو تا قراردادم رو
دچار روزمرگی و اینستاگرام گردی شدم وقتم ب بطلالت میگذروندم ، نشانه ها میومد هااا میفهمیدم ، مثلا حسم میگفت کار کن ادامه بده ماشین خودتو بخری و از شراکت با داداشت تو ی ماشین جدا شی اماا کو گوش شنواا
مسیر شغلی داداشم جدا شد مجبور شدیم ماشین بفروشیم و اون با پول ماشین رفت نیسان خرید ک ب اون کار کنه و بعداا قراره سهم منو بده
من شدم پیاده ، بی پول ، ذهنم از کار دور شده بود اصن نمیتونستم تمرکز کنم ، ورودی های غلط و …
این شد ک 6 ماه ینی تا همین الان قرارداد فروش ننوشتم و از لحاظ شرایط مالی خیلی چک و لگد خوردم جهان مجبورم کرد ب تغییر
اما خب تونستم دفتر مو لول اپ کنم ، پیج اینستاگرام کاری بزنم و رشدش. بدم که خود همین پیج هم الان دسخوش تغییرات باید باشه نشانه هاشو دارم میبینم
تازه تونستم ذهنم بیارم رو کار ، رو خودم کار کنم و بهای این اتفاقات کلی کمیسیون از دست درفته ، وقتی ک این همه مدت ب بطالت تلف شد و این همه اذیتی ک شدم ، اما خب دارم بهتر میشم ، ب چشم میبینم تغییر نگرش و رفتارم رو ایناهم ب لطف دوره تغییر و احساس لیاقت
من کلا ادم کامنت گذاری نبودم تو سایت اما ب لطف خدا امروز این دومین کامنت منه اینو نشونه تغییر میبینم خداروشکر
و از خدا میخام با توجه ب شرایط فعلیم هدایتم کنه ارتقا بدم خودمو بنده خفن تری بشم ، واقعاا نیاز دارم ب لول اپ شدن در چندین زمینه از زندگیم
ممنون از همتون و استاد عزیز و خانم شایسته
هر جا تغییر کردم و هرچه تغییر اساسی تر بوده با توجه ب شرایط اون لحظه ام البته درهای نعمت رو دیدم ک چجوری باز شدن ، بعدش حس کردم چقدر من بزرگتر شدم الان هم میخام تکاملی به محمد بهتری تبدیل بشم با کانسپت همیشه رو ب جلو
مدتی هست شغلی جدید شروع کردم مثل دلایل شما چون شغل اولم کم کم داره از بین میره .قبل از اینکه بخواد شرایط برام سخت بشه یه شعل جدید شروع کردم ولی جدی نبودم و دنبال بهانه بودم که 2 تا شغل رو نمیشه انجام داد
و این هم از؟اونجا هست که من عادت دارم که تا زمانی که شرایط خیلی سخت نشه تغییر نکنم
این قدر دنیا بهم چک و لگد زد تا به این مرحله رسیدم که برای شغل دومم وقت و تمرکز بذارم
خداروشکر که الان متوجه این شدم و می خوام با انرژی ادامه بدم و خیلی موفق بشم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
لَقَدْ أَنْزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ ۚ وَاللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ(46نور)
همانا آیاتی روشن نازل کردیم؛ و خدا هر که را بخواهد به راهی راست راهنمایی می کند.
=====================================
رد پای من در نشانه ی امروز:٢٢ آبان ١4٠4
این روز ها در حال گذروندن یک پیچ بزرگ توی جاده ی زندگیم هستم که باعث میشه گاهی نتونم مومنتوم مثبت رو در بهترین حالت نگه دارم،اما با تمرین های بسیار تأثیرگذاری که استاد جان تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند بهمون آموزش داد خداروصدهزار مرتبه شکر تا الان موفق بودم که از شکل گیری مونتوم منفی جلوگیری کنم،حالا هربار به یک شکل…مثلا الان تو گوشم آهنگ داره میخونه:
نازی جون بیا برگرد به خونه،نازی مهربونم
بیا ای نازنین دردت به جونم،نازی مهربونم
چرا؟! چون این آهنگ یک ریتم شادی داره که ذهنم رو درگیر خودش میکنه و باعث میشه کمی از افکار نادلخواه فاصله بگیره …
یا مثلاً خودمو مشغول یوتیوب میکنم،برای اینکه بتونم تایم اوت بگیرم و ذهنم رو از درگیری های دیگه بکشم بیرون.
وقتی هم من یک قدم برمیدارم،خدا هزارتا قدم برام برمیداره و منو همیشه با قدرتش شگفت زده میکنه …
مثلا من امروز ساعت 6ونیم زدم روی دکمه ی نشانه م و یک فایلی اومد به اسم آیا شانس وجود دارد یا نه!
همون لحظه یاد کامنت دیشب بهارجان بختیاری افتادم،بعد این فکر خوب،یک فکر خوبتر دیگه برام آورد که یادته استاد تو خواب گفت جواب سوال هات دست بهاره؟!
بیا اینم جواب ها که داره دونه به دونه میاد …
بعد دیگه گفتم باشه خود فایل رو تا ظهر میبینم.
اما چون دیشبم رو نتونستم خیلی خوب تموم کنم،رشته افکار های ذهنم تو مسیر های درستی نبود و من از صبح داشتم تلاش میکردم که نزارم مومنتوم منفی شکل بگیره.
بنابراین از صبح خودمو درگیر کارهای دیگه کردم که بتونم تو حالت خنثی خودمو نگه دارم.
تا ساعت ٩ونیم که احساس کردم حالم بهتره،گفتم بزار برم نشانه م رو الان ببینم و الله اکبر …
نشانه م تو عرض ٣،4 ساعت تغییر کرد و این فایل اومد!!!!!!
آره خدا میتونه قوانین رو بهم بزنه،حتی قوانین ثابت یک سایت رو !!!
فقط برای اینکه به بنده ش ثابت کنه من هستم و من تورو میبینم و من مراقبتم!!!
دیدم تو ردپای قبلی این فایل نوشتم من باید روی پاشنه ی آشیلم بیشتر کار کنم و از جلسه ١ قدم ٣ نوشته بودم.
همون جا هدایت گرفتم و دفترم رو باز کردم و جمله ی طلایی استاد رو تو جلسه ١ قدم ٣ برای خودم نوشتم :
دلیل نیار که چرا باید ناراحت باشی!!!دلیل بیار چرا باید خوشحال باشی !!!
هرکسی میتونه هزار تا دلیل منطقی برای ناراحتی هاش بیاره،اما این هیچ کمکی که بهت نمیکنه که هیچ،از مسیر دور و دورترت میکنه!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دیدم بابا من الان هزار تا دلیل دارم ک خوشحال باشم،چرا الکی به نگرانی ها باج بدم…؟!
پس شروع کردم به نوشتن شکرگزاری ها و نعمت های همین الان توی زندگیم که به قول استاد یک روزی آرزوم بوده!!!
ازون قشنگتر اینکه دیدم اسمم اومده روی فایل نتایج دوستان از آموزه های استاد،اینم یک جایزه ی دیگه از کنترل ذهنم از صبح تا الان …
یک چندتا رد پای دیگه از نشانه های خدا برای خودم بنویسم :
دیروز رفتم برای نوشتن سوره ی نور دفتر بخرم ،از خدا خواستم خودش نشونه هاش رو برام بفرسته …تا وارد مغازه شدم یک خانومی توی تلویزیون گفت: خیلی کم پیش میاد من خواب معنا دار ببینم …
الله اکبر …اصلا خشکم زد یک لحظه …
بعد یک دفتر برداشتم روش عکس نقشه ی آمریکا بود.
اومدم حساب کنم ،چشمم خورد به صفحه ی تلویزیون مغازه دیدم روی صفحه ی تلویزیون صدتا پروانه باهم دارند پرواز میکنند …الله اکبر …
شب هم عموم اینا اومدن پیش ما،بعد هی میگفت کیش اینجوری،کیش اونجوری …
جالبه حالا که من کیش رو رها کردم،نشانه های کیش چسبیده به من و ولمم نمیکنه …
آها راستی،امروز به محجوبه پیام دادم ،کلی ازش تشکر کردم بابت لطف دیروزش و پیشنهاد کاری رو ریجکت کردم.
و انشالله خدا کمکم میکنه دوباره تمرکز ذهنم رو کاملا میزارم روی خواسته هام و برمیگردم روی مونتوم مثبتی که دیروز داشتم.
رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
بدین رَواقِ زَبَرجَد نوشتهاند به زر
که «جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند»
به نام خداوند مهربانم سلام له دوست عزیزم سعیده جانم
تحسینت میکنم که اینقدر آگاهانه و با تلاش فراوان داری نجواهای ذهنتو متوقف میکنی
سعیده جان ذهن کارش دست و پازدن ست که فقط منفیها رو به ما گوش زد کند اما تو ادامه بده و با آهنگ گوش دادن و شکرگزاری نوشتن و هر کاری که میدونی تو رو از اون نجواها رها میکنه انجام بده و توجهتو ببر سمته زیبایی و خوبی بلاخره خسته میشه سکوت میکنه
و بدون جهان بهت پاداش میده و خداوند دستتانشو برات میفرسته
مرحبا مرحبا که چقدر کامنتت قشنگ بود مطمئن باش و ایمان داشته باش به قدرت خداوند که بهترینها تو راهن برای تو چون لایقش هستی
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند و سعادتمند
سلام خدمت استاد عزیز و سرکار خانم شایسته و همراهان گرامی
یک درس بسیار عالی که من از فایلهاتون گرفتم اینه که نباید بعد از رسیدن به هدفم دیگه تلاشی برای بهتر شدن نکنم
فهمیدم که زمانی که نزدیک شدم به هدفم و داره محقق میشه هدف بعدیمو آماده کنم و در موردش قدم بردارم و این خودش باعث شد ذهنم باز بشه و حتی خیلی از ترمزهای ذهنی پنهانی که در من بود برداشته بشه و پرانرژیتر ادامه بدم
الان که این قانون رو فهمیدم با هر بار برآورده شدن آرزوها و خواستههام پرقدرت برای آرزو بعدیم تلاش میکنم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
مصطفی جان گول ذهنت خوردی این چند روز و کامنت ننوشتی این ذهن رو ول کن که میگه زشته ننویس فاییده ای نداره ببین دوباره کند میخواد بزنه به تمام زندگیت پس مینویسم با قدرت هم مینویسم به یاری خدا هم مینویسم اونقدر مینویسم تا تغیر کنه این ذهن چموش و بازیگرم
شاگرد جدید گرفتیم و من از روز اول بهش گفتم متین باید اینکارهارو بکنی چند روزی کار کرد و پریشب بهش گفتم باید این کارها رو درست انجام بدی و اون جوش اومد و هر چی تونست بهم گفت و نزدیک بود منو بزنه
منم به آقای برزگر گفتم یه بچه 15ساله اینطور با من برخورد میکنه و من خودم مغازه داشتم شاگرد داشتم و من میخوام کار بهش یاد بدم که وقتی سرمون شلوغ میشه کمکمون کنه و آقای برزگر گفت که این بچه هست باید با ریش خند کارش بفرمونی و اینا گذشت تا امشب رفته بودم بیرون سیگار بکشم و اومدم تو مغازه دیدم سیخ ها رو نیمه کار ول کرده و رفته داره کار دیگه ای انجام بده بهش گفتم متین من خودم فر رو میشورم و تو برو سیخ ها رو بشور و گفت مرتضی بهم گفته سیخ نشور رفتم به مرتضی گفتم دلیل این کار چی هست و گفت که این من احساس کردم خسته شده و من بهش گفتم سیخ ها رو نشوره خلاصه یه خورده با آقا مرتضی بحث کردیم و میگفت من خودم شاگرد زیاد داشتم الان این کارش بفرمونی کیک موتور رو میکنه پایین و میره و باید کم کم کارش بفرمونی بهش گفتم من روز اولی که اومدم اینجا کسی منو کم کم کارفرمود گفت تو خودت رو با این مقایسه میکنی و من چیزی نگفتم و یه نجوای عجیبی تو ذهنم به پا کرد شیطان و واقعا مونده بودم چکار کنم همش هم اعصابم میخواست ذهن بد تر کنه و خورد کنه و بهم میگفت برو برو سیگار بکش تا آروم بشی و من چون سیگار رو کردم روزی ده یازده نخ نمیخواستم برم بکشم و من به مرتضی گفتم من امشب یه خورده حالم ناخوش هست و میخوام برم گفت این اخلاقت اصلا دوست ندارم و برو ولی بدون داری کار اشتباهی میکنی من این حرفهای مرتضی رو شنیدم و دوباره پیشبند بستم و نرفتم و یه خورده باهام صحبت کرد بهش گفتم مرتضی من احساس میکنم که اینجا زیادی هستم و کسی دیگه منو نمیخواد و اگر داری با زور منو نگه میداری بهم گفت تو اگه فکرت باز باشه ما داریم همه اینکارا رو برای تو میکنیم گفت من به متین نیاز دارم الان صبح ساعت 6میخوام ببرمش صحرا و هیزم بیاریم گفتم خوب مگه تو شاگرد نگرفتی که راحت باشیم ظرف بشوره گفت من که حقوقی که به تو میدم به اون نمیدم گفتم چند بهش میدی حسابش کردم میشه برجی چهارو هشصد و دیگه مشتری اومد و بحث نکردیم و بهش گفتم من ازین به بعد کارهایی که خودم میکردم رو انجام میدم اعصاب خودم هم خورد نمیکنم و گفت باید یه وقتایی پا سر یه چیزهایی در گذاشت خلاصه خیلی ناراحت شدم دست مرتضی بهش گفتم تو نباید جلو شاگرد جدید با من اینطور برخورد میکردی و اون یه خورده متوجه شد
من خودم مغازه کبابی داشتم شاگرد داشتم از آدم زن و بچه دار بگیر تا بچه مدرسه ای چند ساله
یه خورده دست مرتضی ناراحت هستم اینکه من بهش گفتم ما شاگردی میخوایم که ظرفها رو بشوره و الان این شاگرد اومده همش میخواد پای منقل باشه یا سرش تو گوشی کنه اینیستا ببینه و اینا رو باید مرتضی متوجه بشه
که منو بفرسته پای منقل و اون رو بگه کارهای آشپزخونه رو بکنه
ذهنم میگه اون تو رو میخواد برای اینکه ظرف بشوری و اینا و ببین این بچه اومده هنوز دو هفته نشده وایساده پا منقل و تو باید ظرف بشوری
یا باید قبول کنم که من شاگرد مردم هستم و کارم نباید به کسی باشه و من زیر دست هستم و باید با سختی کار کنم و برم جلو و کسی هم نمیتونه کاری برام بکنه
یا باید استعفا بدم که دارم روی این موضوع فکر میکنم
من خودم کارها رو انجام میدم نیازی نیست یک شاگرد بیاد که تو دست و پامون باشه و سرش بکنه تو اینیستا و فقط یک شاگرد داشته باشیم اینا هم به مرتضی بگم فاییده ای ندارم و چون پسر همسایشون هست من که میدونم بیرونش نمیکنه و این شاگرد هم فکر نمیکنم اهل ظرف شستن و کار کردن تو کبابی باشه
مصطفی جان تو امروز دست راست مرتضی هستی من برای تو ارزش قائل هستم و مابین تو مرتضی دیدم چه اتفاقاتی افتاد ولی عزیزم صبر کن استعفا نده شاید حکمتی توش باشه که بعداً ها میفهمیم پس خودمون مصطفی خودمون به یاری خدا کارها رو روتین وار انجام میدیم میریم جلو
یه خورده هم مرتضی امروز ظهر سرش شلوغ بوده و کارگر خانم یه چند روزی هست نمیاد چون یکی از بستگانش فوت کرده خلاصه هر موقع اعصابش خورد هست من باید جورش بکشم
خدا رو گواه میگیرم اگر بحث علاقه نبود همین امشب پیام استعفا رو بهش میدادم
نمیگم بچه بدی هست بچه خوبی هست و این دلیل نمیشه که من آدم بدی باشم یا شاگرد بدی باشم منم تا بتونم کارگر خوبی هستم براش و اگر من رفتم از مغازش عمرا بتونه شاگرد مثل من پیدا کنه عمرا
من خودم مغازه کبابی داشتم یک سال و خورده ای مغازه استادم آقای کمالی کار کردم و بعدش مغازه زدم تو آشپزخونه و کبابی هم کار کردم بخواد شاگرد مثل من پیدا کنه و این حقوق ها بهش بده عمرا بتونه و اگرم بتونه خوشحال میشم و مشکلی با این قضیه ندارم ولی اگر قرار باشه برام ارزش قائل نباشه من باهاش ادامه نمیدم
یه چند روزی کامنت ننوشتم و متاسفانه الان که اومدم کامنت بنویسم این ذهن رفتم جلو باهاش و فقط هدفم این هست که خلع صلاحش کنم و یه خورده هم باورهای ذهنیم رو ریختم تو این کامنت که در آینده به دردم بخوره
در هر صورت مرتضی استاد خوبی هست و منم دوسش دارم و امیدوارم این مشکلم هم سر کار حل بشه و دلم خش بشه و میدونم خداوند درست میکنه و نمیگذاره من اذیت بشم خدا خیلی هوای منو داره
پارک شهر میرفتم هر روز عصرها که دیگه نمیرم چون ادمهای منفی اونجا زیاد هست و چون بازنشسته و بیمار هم هستن انرژیهای منفی هم دارن یه رفیق دارم به نام حسین جیگول پیر مرد بازنشسته هست که اسرار داره بیا پارک چند روز پیشتر رفتم پارک انرژیم عوض شد شب که رفتم سر کار متین باهام بحث کرد و اینا هر چی هم نمیخوام برم دوباره عصر که میشه زنگ میزنه این بنده خدا که باید ایمانم رو نشون بدم این ادمها رو بزارم کنار این پارک شهر یه روزهایی که بیمار بودم من میرفتم
خدایا هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی به خداییت قسم هیچ کسی غیر تو ندارم
اگر تو نباشی بنده هات بهم نگاه هم نمیکنن سلام که جای خود داره
خدایا امروز هر چی بیشتر جلو میرم متوجه میشم که تو تو تو تو قدرت داری و اگر لحظه ای به تو شرک بورزی تمام ادمهای اطرافم رفتار و اخلاقشون باهام عوض میشه
خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا من کسی غیر تو ندارم
خدایا این عذت و مقام رو تو به منی که هیچی نداشتم هیچی نبود فقط خونه بود و دود سیگار و معده سوزها بود و فکرهای پوچ شیطان خدایا تو منو از اون روزها نجات دادی و به اینجا رسوندی به خداییت قسم ظلم به خودم کردم اگر اینها رو یادم بره
خدایا یادم هست من هیچی نبودم و الان تو بهم همه چیز رو دادی منظورم از همه چیز برای من فقط اینه تو رو دارم خدایا تو برای من همه چیز هستی
خدایا کمکم کن برم سر کار خودت کمکم کن خودت توانم بده خدایا ذهنم میگه استعفا بده کالا که بحث کردی با متین با مرتضی دیگه این شاگرد سر لج گرفتتش مرتضی سر لج گرفتتش و کار نمیکنه خوب متین
خدایا من چکار کنم با این نجواهایی که دست از سرم برنمیداره خودت کمکم کن
خدایا پروردگارا به تو محتاجم
براتون آرزوی بهترینها رو دارم از خداوند منان
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته عزیزم و تمام دوستانم
خداروشکر میکنم برای شنیدن این اگاهی ها و از خداوند هدایت میخام برای درکی که منجر به عمل به این آگاهی ها بشه . خیلی لذت بردم از کامنت دوستان عزیزم و خیلی سپاسگزارم از همگی یه نکته ای که در یکی از کامنت ها بود خیلی نظرمو جلب کرد و در واقع پاسخ سوال منم بود اینکه هرچی تکاملمون رو بیشتر طی کنیم، فاصله ی بین تصمیم و عمل کوتاه تر میشه و فهمیدم فقط با گرفتن تصمیمات کوچکتر و اجرا کردن اونها تکاملم رو طی میکنم برای تصمیمات بزرگتر . امروز احساسم بد شده بود از اینکه چرا پیشرفت مالی نمیکنم چرا هیچ ایده ای ندارم چرا هیچ پیشنهاد کاری ای بهم نمیشه چرا هیچ در روزی جذیدی به روم باز نمیشه و … حسابی ذهنم نجوا میکرد و حالم بد بود و میدونستم که هرچه زودتر باید از این حال بیام بیرون به خودم یه قولی دادم درسته الان هیچ دری به روی زندگیم باز نشده یا حداقل من نمیبینمش هیچ راهی برای ورود روزی جدید به زندگیم نمیشناسم کارم ثابته و حقوقم ثابته گفتن که یه سری افزایش حقوق قراره اعمال بشه ولی اصلا به حرف هیچکس تکیه نمیکنم فقط تنها ایده ای که امروز به ذهنم رسید این بود که احساسم رو خوب نگه دارم و خداروشکر کنم و سپاسگزار تمام داشته هام باشم واقعا هم زندگی من حتی با دوسال قبلم هم خیلی متفاوته چه به لحاظ عزت نفس چه به لحاظ مالی چه به لحاظ روابط چه به لحاظ معنویت و آرامش من خیلی خیلی جلو رفتم و خیلی از آرزوهامو دارم زندگیم میکنم و درامدم حدود 20 برابر شده حالا که میخام برم به مدار بالاتر تنها ایده م حال خوب و سپاسگزاری و کار کردن روی سایت و دوره ی 12 قدمه اینکه نذارم ذهنم منو ببره توو عجله یا مقایسه و حالم رو بد کنه و میدونم که ایده ها و هدایت و جسارت برای اجرا کردنشون میاد الهی شکرت
نکات فایل :
گفت و گو با مصطفی :
من از 10 سالگی با تجسم به خیلی از خواستههام رسیدم و حدود 21 _22 سالگی با آموزشهای شما آشنا شدم من مدتها کار کردم برای رسیدن به این خواسته که یه فروشگاهی رو بخرم و وقتی بهش رسیدم متوقف شدم و احساس کردم که انگار به تمام خواستههام رسیدم و از شور و هیجانم کم شد و اینطور بودم که دیگه تموم شده و منفعل شدم همین موضوع باعث شد که به لحاظ مالی پیشرفت که نکردم حتی پسرفت هم کردم . مهم نیست که چقدر اون خواسته یا هدفی که بهش رسیدیم بزرگه همون موقع اگر ثابت بمونیم و دیگه رو خودمون کار نکنیم نتایج برعکس میشه و این اتفاق برای من افتاد و یاد حرفهای شما افتادم که میگید ما همیشه باید حرکت کنیم و وقتی به هدفی رسیدیم با خودمون نگیم دیگه تموم شده و متوقف بشیم چون اینطوری به فرسایش خودمون نزدیک میشیم . این اتفاق برای من افتاد و من مجبور شدم که خودم رو تغییر بدم در حالی که قبلاً در شرایط خوب خودم رو تغییر میدادم چند روز پیش به همسرم گفتم که الان توی فلان موضوع ما به یه سقفی رسیدیم و لازمه که یه پیشرفتی بکنیم و از خداوند هدایت خواستم برای مدار بعدی و امروز به من یه پیشنهاد کاری خیلی خوب داده شد .
وقتی که ما در باد موفقیتهامون میخوابیم یعنی به یه جایی میرسیم و دیگه هیچ حرکت و تلاشی برای پیشرفت نمیکنیم اوضاع حتی از قبل هم بدتر میشه نه اینکه فقط در مسائل مالی و کاری دنبال بهبود و پیشرفت دائمی باشیم در همه مسائل مثل سلامتی، روابط، آرامش ما میتونیم در همه این ابعاد روی خودمون کار کنیم و اوضاع رو بهتر و بهتر کنیم و تا وقتی که داریم تغییر میکنیم و پیشرفت میکنیم شرایط بهتر میشه .
من اون زمان یه کلوپ بازی داشتم که فضای سالم و شادی داشت و پول خیلی خوبی هم در میآوردم دیگه شرایط از این بهتر که نیست ولی من دیدم روند درآمد من داره نزولی میشه و اگر همینطور ادامه بدم چند سال آینده چیزی جز بازیهای کامپیوتری بلد نیستم و تجربه دیگهای ندارم و دیگه علاقهای هم به این بازیها نداشتم، دائماً اماکن هم به ما گیر میداد و مغازه های این شکلی داشت زیاد میشد و افراد میتونستن این دستگاهها رو خریداری کنند و در خانه بازی کنند، من بعد از خوندن کتاب ” چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟” دیدم که من یه پنیری گیرم اومده و دارم میخورمش ولی این پنیر داره کم و کمتر میشه درسته که داره بهم خوش میگذره ولی در واقع دارم میپوسم و اگر همین مسیر رو ادامه بدم 10 سال بعد یه آدم بیمهارت و بیتجربه خواهم بود و دیگه درآمدی هم نخواهم داشت و قبل از اینکه اوضاع خیلی بد بشه و من دارایی مو از دست بدم، تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم به بندرعباس و وارد یه مسیر جدیدی بشم که جای پیشرفت داشته باشه و از صفر شروع کنم . من از بهشت شروع کردم به تغییر طوری که همه اطرافیان تعجب کردند که من اون مغازه و درآمد و دوستان و اعتباری رو که در قم داشتم، رها کردم و رفتم بندرعباس که هیچکس رو نمیشناختم و غریب بودم و از کارگری شروع کردم ولی این کارو کردم که رشد کنم و پیشرفت کنم و یه کاری رو انجام بدم که جای پیشرفت داره و چیزهای جدید یاد بگیرم . از همون کارگری رسیدم به سوپروایزر شرکت کشتی سازی و کلی روابط جدید با افراد خارجی، کلی تجربه و کلی پیشرفت و دوباره شرایطم در بندرعباس عالی شد طوری که 2 سال بود سر کار نمیرفتم و حقوق میگرفتم و دیدم که اگه میخوام پیشرفت کنم باید به تهران مهاجرت کنم چون من یه سری علایق و خواستههای جدید پیدا کرده بودم و میدیدم که دیگه به روزمرگی رسیدم و کارم جای پیشرفت نداره و میخواستم حرکت کنم به سمت شور و شوق جدیدم و نتیجهاش این چیزی هست که الان دارید میبینید . اگر باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع سخت بشه یعنی با دیدن نشانهها شروع میکنیم به تغییر مثل کسی که با دیدن نشانههای طوفان خودش رو آماده میکنه و میره به یه جای امن
اگر باهوش باشیم همه ما این نشانهها را دریافت میکنیم ولی مشکل اینجاست که اغلب تا وقتی از خداوند چکش نخوریم بیدار نمیشیم و وقتی بیدار میشیم که اون چکش رو خورده باشیم .
خیلی سپاسگزارم از همگی
در جواب سوال که مطرح شد بارزترین مثال من بعد از کنکور بود زمانی که پزشکی در دانشگاه دولتی قبول شدم و حجمی از تحسین و تشویق و … وارد زندگیم شد درسته که من به اون چیزی که میخاستم رسیدم ولی یادم رفت که این تازه شروع کاره و درگیر حواشی و مسائل بیهوده شدم و هیچ هدف جدیدی برای خودم انتخاب نکردم چقدر موقعیت و فرصت آموزش و کسب درامد داشتم ولی همشو از دست دادم حتی درسم هم افت کرد و به مرور اعتماد به نفس و عزت نفسم رو از دست دادم و دائما توو مقایسه ی خودم با بقیه بودم
الان میتونم بگم هیچ سقفی ندارم و هیچ زمینه ای نیس که بگم از این بهتر نمیتونه بشه ولی فکر میکنم شغلی که الان دارم منو یکم وابسته کرده به نوعی خیالم رو راحت کرده و حتما باید برای آینده ی کاریم یه اهرم رنج و لذت تنظیم کنم و در زمینه ی رابطه ی عاطفیم هم همینطور بنظرم به ثبات رسیده و باید بهتر بشه
الهی شکرت
سلام عزیزم
واقعا از خوندن کامنتت لذت بردم و چقدر این جمله درسته و تو عمق وجوده آدم میشینه که «هرچی تکاملمون رو بیشتر طی کنیم، فاصله ی بین تصمیم و عمل کوتاه تر میشه و فقط با گرفتن تصمیمات کوچکتر و اجرا کردن اونها تکاملم رو طی میکنم برای تصمیمات بزرگتر .»
. تحسین میکنم که با تمرکز بر درونت و سعی در حفظ احساس خوب و سپاسگزاری، مسیر ارزوهاتو ادامه میدی.
راستش منم تو حوزه ی کاری که داشتم فقط با گوش کردن فایل های مرتبط به ایمان و ارتعاش و توحید و ادامه ی این مسیر و بدون تغییر هیچ عامل بیرونی یا حتی درخواست از کسی،چیزهایی که خواستم رو تو مدت کم دریافت کردم مثله موقعیت جدید،درامد بالاتر.
و میخوام یه سوال شخصی ازت بپرسم چون خیلی مشتاقم و هیجان زدهام که بدونم:
در مورد کنکور و مسیر درسخوندنت، چه باورها و روش فکریای داشتی که تونستی اون مرحله رو پشت سر بذاری؟ چه سیر هدایت و کمکهایی در این زمینه داشتی؟ و چطور متوجه میشدی مسیرت برای کنکور درسته و به هدفت نزدیک میشوی؟
خیلی مشتاقم تجربهات رو بدونم و ازش الهام بگیرم
سپاس از اشتراک گذاریت و انرژی مثبتت
به نام خدا
سلام به شما دوست عزیزم
امیدوارم حالت عالی باشه هانیه جان
خیلی ممنونم ازت برای کامنتی که برام نوشتی وتجربیاتت رو بازگو کردی .
در جواب سوالت باید بگم که اصلی ترین چیز، اشتیاق من بود برای رسیدن به هدف . وقتی در اوج تضاد مالی بودیم وقتی همش جنگ و دعوا بود وقتی دائما مورد سرزنش اطرافیان بودیم من شاید یه تایمی احساسم بد میشد وگریه میکردم ولی سریع خودمو جمع و جور میکردم و میگفتم ولش کن من باید به هدفم برسم ودرس بخونم همیشه به خودم میگفتم هروقت کنکور دادم به این چیزا فکر میکنم، خیلی از دوستام میگفتن بیتا نمیشه خیلی سخته فلانه ولی من توو دلم میگفتم برا من میشه من میشم همون یه نفری که از اینجا قبول میشه . هیچوقت نذاشتم ترازهای بالام منو مغرور کنه و همیشه توو هر درسی تلاش میکردم پیشرفت کنم و خب خداروشکر که نتیجه داد البته الان خواسته ی من تغییر کرده ولی اون چیزی بود که میخواستم و اتفاق افتاد .
برات از خداوند بهترین هارو میخام ممنونم که اون روزهای خوش رو به یادم اوردی اینکه برای رسیدن به هدفت تلاش کنی تورو خوشبخت ترین آدم دنیا میکنه
سلام استاد عزیز و دوستان همراه
الهی نشانه ها را سپاس، جهان زیبا را سپاس
من کوهنوردی و طبیعتگردی میکنم. روی تابلو یکی از قله ها نوشته بود هر پایانی شروعی دوباره است. یعنی به قله که رسیدیم باز قله بعدی شروع میشه.
قله ها درس های زیادی برام داره. صبور بودن رو یاد میده. خسته شدی ولی بازم قدم بردار. برای رسیدن به قله ها باید از دره ها بگذری. و رها کردن تا هدایت بشی.
” تجربه شخصی ”
استاد ما از تهران به شهری کوچک اطراف تهران مهاجرت کردیم. قبلا توضیح دادم که تردید داشتیم که چه ایده ای بود که اجرا کردیم؟! از گروه کوهنوردی جدا شدم.
امااا این صحبت شما که وقتی روی خودت کار میکنی ایده میاد و باید اجرا کنی. تو هدایت میشی به جایی که برات خوبه. نه جای بزرگتر یا کوچکتر. هنوز بطور کامل نتایج ایده به وضوح نرسیده. ولی من رها کردم تا هدایت بشم.
شما تصور کنید چجور باشه یک روز پیاده روی به دلت بیفته یه مسیر جدید بری. بعد اتفاقی یه فروشگاه لوازم کوهنوردی ببینی. بعد ازشون جویا شی برای گروه و شماره سرپرست رو بدن و به گروه ملحق شی.
منی که در شهر جدید نه گروه و تیم میشناختم. نه میدونستم فروشگاه وسایل کوهنوردی اونجا وجود داره.
وقتی تسلیم میشی. خواسته ات رو واضح بیان میکنی. قطعا هدایت میشی.
در مورد حرکت کردن و متوقف نشدن
واقعا همینه وقتی حرکت نمیکنی به نظرم به پوچی میرسی. همه چیز برات تکراری میشه. دیگه رضایت نداری .
ممنون از آگاهی های دوره
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدایی که نعمتها و ثروتها دست اونه
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیک تره
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
از روزی که تصمیم گرفتم کامنت بنویسم به مرور زمان کار برام پیدا شد و الان کار دارم و به مرور زمان با خدا رفیق شدم و الان خدا رو دارم که چه میکنه این خدا و به مرور زمان با خودم الان به مدت چندین روز هست که دارم با خودم صحبت میکنم و کم کم دارم با خودم رفیق میشم و چقدر خوبه استاد به قول شما با خود صحبت کردن و چقدر میتونیم روی باورهای خود کار کنیم با همین صحبت کردن با خود
شنبه بود که رفته بودم برای شیفت صبح یه کاری پیدا کرده بودم مصاحبه کردم و پسندم نبود کار و اومدم خونه شب بود دختر خواهرم صدا زد دایی بیا پدرم کارت داره دامادمون و خواهرم اومده بودند خونه بابام رفتم و بهم پیشنهاد سفر کربلا رو دادند و گفتند که تو هیچ پولی نمیخوای بدی و فقط به عنوان مداح برو کربلا
گذشت و یاد حرفهای استاد افتادم که در مورد شرک و توحید صحبت میکنند و به خودم گفتم مصطفی تو نباید به خدا شرک بورزی و صحبت کردم
و خیلی هم از لحاظ حس درون این ندا رو دارم که این سفر رو برو ولی من چون 9سال هست که مسافرت نرفتم خیلی هم خوانواده اسرار کردند مدیر کاروان اسرار کرده که حتما مصطفی بیاد و من هیچ جوره نمیتونم بپذیرم که این سفر رو برم
خوب من تنها زندگی کردم من شبها دیروقت شام میخورم تو شلوغی و اینا نبودم و تمام این شرایط رو پذیرفتند که شام تو دیروقت بهت میدیم خیلی هم اسرار کردند که تو فقط بیا برو ما هواتو داریم و اینا
ولی من واقعا درک نمیکنم مردم برای چی میزند کربلا
اگر به این دلیل هست که برم پا بوس امام حسین که در روز قیامت شفاعتم کنه که اینا چرته
اگر این هست که من برم اونجا شفا بگیرم اینم چرته
اگر به این عنوان هست که من برم اونجا و باورهای عموم جامعه دارند اینم برام چرته
کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه
من همینجا دیروز تو خونه خودم به مشکل برخورده بودم در کارم من همین تو خونه خودم شروع کردم با صوت زیبام با خدا حرف زدم اشک ریختم ازش خواستم کمکم کنه و خداوند مشکل من رو حل کرد دیشب حالا نمینویسم چه مشکلی بود
خداوند شیطان رو جلوی چشمم شکست داد
پس من برای چی برم کربلا و مردم میگن این سفر سختی داره و اینا برم این سختیها رو بکشم برا چی
حالا مردم که میرم باورهای مذهبی دارند ولی من عباس منشی هستم و یه جورایی تو کتم نمیره که برم کربلا و چه و اینا
وقتی هم که این دلیل ها دارم میبینم که شاید من دارم اشتباه میکنم که خداوند به من این پیشنهاد رو داده همون حس درونی که در بالا گفتم
خواهرم مشاور همین کارهای زیارتی هست و آدم به شدت مذهبی هست
اومده بود با دامادمون با آقای برزگر هم صحبت کردند که قبول کنه من برم ایشون هم قبول کرد و مشکلی نداشت
و خیلی جالبه دیروز خواهرم به من پیام داد که تو فکر میکنی کی هستی
ما همه در خونه امام حسین نوکر و بنده هستیم
من بهش پیام ندادم
و دیشب دامادمون زنگم زد اون هم قراره همراه کاروان بره به عنوان کمک آشپز و میگفت چکار کردی میای بریم یا نه و من گفتم نه
و دوباره زنگ خواهرم زدم و گفتم تو باید دل بکنی راه امام حسین برو گذرنامه آن رو درست کن دل میکنی و بیا و خلاصه من هر طور شده نتونستم خودم رو راضی کنم که این سفر رو برم و گفتم باز هم بهتون خبر میدم و من گوابم منفی هست
این باورهای پوچ و بی ارزشی که من در دوران نوجوانی داشتم که ما بنده و نوکر امام حسین هستیم واقعا شرک بزرگی هست
خداوند هست که ما رو خلق کرده بزرگ کرده به ما یاد داده قدرت فقط خدا داره و اگر هم برم کربلا که نمیرم و من بخواطر اینکه از لحاظ ذهنی نمیتونم بپذیرم اگرم برم من حاجتی ندارم در پیشگاه امام حسین و حاجت من دعای من خداوند هست که پاسخ میده
ولی بخواطر اینکه من اوایل تغیر هستم و میخوام اونقدر ادامه بدم و تغییر کنم نمیرم کربلا که اطرافیانم بعداً ها بگن ببینید مصطفی رفت کربلا زندگیش عوض شد بخدا این حرف قلبم بود که نوشتم نمیرم کربلا فقط میام تو این سایت الهی روی خودم کار میکنم و اونقدر تغیر میکنم که روزی ازم بپرسم و من بگم برید سایت عباس منش
واقعا اطرافیانم تو درون دیوار هستند
میگن برو کربلا دنیا رو ببین چجوری هست پدرم میگفت بهش گفتم بابا دو تا گنبد و بین حرم و اینا دیگه دنیا هست چی داره مگه کربلا که این حرفها رو میزنی و من به خودم تاکید میکردم مصطفی تو نباید به اعتقادات مردم بدی بگی خدایی نکرده
خلاصه بابام یه خورده توضیح داد اونجا چجوری هست میگفت سطح قرآن ابهای گلالود و پر از اشغال و تعریف میکرد
و من استاد موندم این نازیباییهایی که اینا دارند میگن این دنیا اونجا هست یعنی چه…
تو کتم نمیره اصلا با اینکه من با تمام شرایطم کنار اومدن با اینکه من خوانندگی دوست دارم ولی تو کتم نمیره که برم کربلا و دنیا رو ببینم خخخ
دیشب خواهرم میگفت به یک دقیقه تو هر مقامی باید بخونی و من دیگه اصلا منصرف منصرف شدم گفتم من فقط میخوام بخونم پیش خودم گفتم حالا بلند بشم برم اونجا یک دقیقه بخونم
آقا خلاصه کنم این مردم تو درودیوار هستند و مشرک من اینو دارم میفهمم مصطفی تو مثل اینا نباش
خدا را شکر که تونستم کامنت بنویسم چقدر این نوشتن کامنت خودش تاثیر گذار هست تو بحث باورها
همش هم در مورد این موضوع هست که میخوام برم کربلا فقط برای جلب توجه که دیگران چی بگم و اینا
و من این عادت ذهنی رو تازه کم کم به کم متوجه شدم و میخوام به یاری خداوند جلوشو بگیرم ان شائلله
خدایا ازت ممنونم که داری کمکم میکنی
خدایا ازت ممنونم که باهات کمکم کردی رفیق شدم و بهترین رفیقم هستی
خدایا حالا دارم متوجه میشم که استاد میگفتند بچها بیکار نباشید و چه فوایدی برام داره این سر کار رفتن خداراشکر
خدایا کمکم کن بیشتر و بیشتر
خدایا خودت دل همکار جدیدم که اومده سر کار نرم کن که کارها رو انجام بده خودت کار رو برام راحت تر کن
خدایا تو قدرتش رو داری بهت شجاعت بیشتر تغیر کردن رو بده
خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا هدایتم کن
خدایا پروردگارا کمکم کن فقط روی تو حساب باز کنم
خدایا به پدرم عمر با عذت بده کمکش کن
خدایا پروردگارا من نیازمند تو هستم پس کمکم کن
خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
خدایا پروردگارا این محبتهایب که به من میشه از جانب تو هست کمکم کن فقط اینا رو از جانب تو ببینم
خدایا کمکم کن فقط روی تو حساب باز کنم
خدایا خودت نجواهای شیطان رو ازم بگیر
خدایا من به کمک تو نیاز دارم
خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا پروردگارا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده
کمکم کن
و نجواهایی که دارم میگم تو الان زمستان هست و داری میری سر کار و تابستون تو نمیتونی بری سر کار و اعصابت بخواطر گرما خورد میشه و اینا ولی این خدایی که تو پاییز و زمستان کمکم میکنه که برم سر کار همون خدا تو بهار و تابستان هم کمکم میکنه
خدایا کمکم کن من به تو نیاز دارم
براتون آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
امروز رو فقط برای امروز قدم برمیدارم دیروز گذشت و تضمینی برای فردا نیست..
شکر وجودتون استاد نازنینم
مشهد که بودم اواخر سال 91 و اوایل سال 92 بود که یه انگیزه و حس قدرتمند کننده ای منو برد دنبال خواسته ام
اونموقه من اصلا با این قوانین و مباحث اشنا نبودم
خیلی ارزو داشتم باشگاه داشته باشم و سالها فقط مربی گری کرده بودم
گفتم اولین کاری ک میتونم بکنم چیه اینه ک برم دنبال باشگاه یا یک زیرزمین بگردم برای اجاره مشهد به این بزرگی من حتما یک جا پیدا میکنم خیلی گشتم هرروز با پای پیاده و جیب خالی میگشتم و همیشه میگفتم همه میگن تو یک قدم بردار خدا 10 قدم میاد جلو …بعد از شاید یکی دوهفته یا ماه که هرروز میگشتم توی املاکی ها . یا از دوستان و مربیان . یا هرجایی ک میدیدم یک زیرزمین بزرگیه از دور و بر پرس و جو میکردم ببینم اجاره ای هست یانه …
خلاصه یکی از مکانهایی ک برای اجاره اگهی شده بود رفتم ببینم که متوجه شدم قبلا باشگاه بوده و صاحب اونجا منو معرفی کرد به یک باشگاه ک میخواست تایم بانوان رو اجاره بده و این با شرایط من که هیچ پولی نداشتم خیلی امکان پذیرتر بود
گفتم شروع میکنم و از درامد خودش اجارشو میدم منی که تو عمرم جایی هیچ اجاره یا قسط یا وام نداشتم در سن 28سالگی.
قرارداد و بستم و شروع کردم کارم گرفت درامد خوب شد اجاره راحت پرداخت میشد و برای خونه هم کلی وسیله خریدم
من اینجا بعد یکسال با مدیرسالن به مساله خوردم و نتونستم مساله حل کنم بلد نبودم الانم هنوز بلد نیستم و ضربه های زیادی خوردم
سالها بعد کلی شاگرد زیاد کردم قهرمانها ساختم اما همیشه برای تایم باید دنبال باشکاه میگشتم برای اجاره سانس
چون یک ترسی اومده بود سراغم که نمیتونم سالن رو کامل اجاره کنم و از پسش برنمیام
حتی یکبار یکی از دوستان بهم پیشنهاد داد که در بهترین منطقه مشهد حاشیه خیابان اصلی یک فضا اجاره میکنه و تجهیزات کامل رو تهیه میکنه حتی گفت از ترکیه واردمیکنه اما من چون تکاملم رو طی نکرده بودم و اون ترس هم درونم بود قبول نکردم
البته مهم ترین دلیل که قبول نکردم احساس عدم لیاقتی بود که در عمق باورهام وجود داشت و هنوزم هست با خودم میگفتم من یک باشگاه بالای شهر با همه تجهیزات؟؟؟؟!!!!! نه من از پسش برنمیام اونجا همه افراد با کلاس وپولدارن من از وسط شهر کل هیکلم 10م نمی ارزه برم بگم چی نه من روم نمیشه و …
خلاصه عزت نفس و اعتماد به نفس زیر صفر
احساس عدم لیاقت و …
با اینکه توی تخصصم نفر اول توی استان بودم..
همه اینها باعث شدن من دیگه دنبال سالن و باشگاه خودم نباشم
سال 98 که کرونا شد همه جا تعطیل شد و من درامدم یهو بعد چندسال مربی گری صفرشد
اینجا جهان مجبورم کرد برای رفع نیازهام کاری بکنم
برای اولین بار یک خونه اونم 2طبقه اجاره کردم بازم با دست خالی
اونم روزهایی که همه ادمها از هم فرار میکردن از ترس بیماری
کاملا معجزه وار طبقه پایین که سرامیک هم بود هوم جیم کردم با متراژ 30 متر
و طبقه بالا ک 75 متر بود محل زندگی من و پسرم شد
و در همون سالهایی که خیلیا خوردن و خوابیدن و کلی پس رفت کردن من کلی نتایج کاری و مالی خوبی داشتم
و توی همین خونه سال 1400 با دوره های استاد اشنا شدم بلطف خدا
سلام من تازه توی همین ماه شروع کردم طبق هدایتم که سایت ودنبال کنم وفایل های رایگان رو گوش کنم وتا نتیجه حاصل بشه بتونم دوره بخرم با پول خودم ودرامد خودم این قول رو به خودم دادم
واما جواب تمرین زمانی که جستو گریخته بافایل هایی که از استاد توی گوشیم داشتم فایلهایی که میکس شده بود یارایگان بود یا کانال هایی که از صحبت های استاد فایلی درست کرده بودن رو گوش میکردم که نمیدونم رایگان بود یا پولی من کار میکردم به هرحال باورسازی میکردم واوضاع زندگیم بیشتر بحث مالی خوب میشد ویکم جلو میرفتم ومیگفتم دیگه تموم شد من درمدار ثروت هستم و دیگه تمومه وبه قول یه فایل از استاد فکر میکردم روند طبیعی زندگیم شد وتفریحی روی قانون کار میکردم وبه همون سرعتی که رشد کردم به همون سرعت پسرفت کردم
والان 3ماهی میشه که فرزندم رو به دنیا اوردم وخودمو رها کردم والان پسرفت دارم این ضربه واین تضاد باعث شد کل بایل های استاد رو حذف کنم از گوشیم بدون گلچین کردن که رایگانه یا نه کلا همه رو حذف کردم وگفتم معصومه از سایت شروع کن فایل هارو باارامش گوش کن وبعد بخر دوره هارو
کدوم موفقیت بزرگ تو زندگیم تبدیل ب سقف شد ؟
یکی از دام ها و تله های شغل مشاوره املاک همین که بعد قرارداد و دریافت اون کمیسیون و حق الزحمه خیلی مشاورا از اون روتین کاری دست میکشن میرن سفر ، عشق و حال و …
من بارها تو این دام افتادم ، و تنها باری که این طوری عمل نکردم شب عید سال 1404 بود که یادم برج 12 از خدا خواستم شب عید خوبی بسازع برام پر پول و ثروت
اومد و یه ملکی تهاتر کردیم و خودش دوتا معامله شد منم کیف کرده بودم و با خودم گفتم باید این موود خوب رو ادامه بدم و دقیقا تو 13 روز فروردین که همه تو سفر بودن و کسی حال کار نداشت دو تا قرارداد دیگه نوشتم ، اماا الان کاملااا یادم رفتار بعد اون دو تا قراردادم رو
دچار روزمرگی و اینستاگرام گردی شدم وقتم ب بطلالت میگذروندم ، نشانه ها میومد هااا میفهمیدم ، مثلا حسم میگفت کار کن ادامه بده ماشین خودتو بخری و از شراکت با داداشت تو ی ماشین جدا شی اماا کو گوش شنواا
مسیر شغلی داداشم جدا شد مجبور شدیم ماشین بفروشیم و اون با پول ماشین رفت نیسان خرید ک ب اون کار کنه و بعداا قراره سهم منو بده
من شدم پیاده ، بی پول ، ذهنم از کار دور شده بود اصن نمیتونستم تمرکز کنم ، ورودی های غلط و …
این شد ک 6 ماه ینی تا همین الان قرارداد فروش ننوشتم و از لحاظ شرایط مالی خیلی چک و لگد خوردم جهان مجبورم کرد ب تغییر
اما خب تونستم دفتر مو لول اپ کنم ، پیج اینستاگرام کاری بزنم و رشدش. بدم که خود همین پیج هم الان دسخوش تغییرات باید باشه نشانه هاشو دارم میبینم
تازه تونستم ذهنم بیارم رو کار ، رو خودم کار کنم و بهای این اتفاقات کلی کمیسیون از دست درفته ، وقتی ک این همه مدت ب بطالت تلف شد و این همه اذیتی ک شدم ، اما خب دارم بهتر میشم ، ب چشم میبینم تغییر نگرش و رفتارم رو ایناهم ب لطف دوره تغییر و احساس لیاقت
من کلا ادم کامنت گذاری نبودم تو سایت اما ب لطف خدا امروز این دومین کامنت منه اینو نشونه تغییر میبینم خداروشکر
و از خدا میخام با توجه ب شرایط فعلیم هدایتم کنه ارتقا بدم خودمو بنده خفن تری بشم ، واقعاا نیاز دارم ب لول اپ شدن در چندین زمینه از زندگیم
ممنون از همتون و استاد عزیز و خانم شایسته
هر جا تغییر کردم و هرچه تغییر اساسی تر بوده با توجه ب شرایط اون لحظه ام البته درهای نعمت رو دیدم ک چجوری باز شدن ، بعدش حس کردم چقدر من بزرگتر شدم الان هم میخام تکاملی به محمد بهتری تبدیل بشم با کانسپت همیشه رو ب جلو
در پناه حق شاد و موفق و ثروتمند باشید ..
سلام به روی ماه استاد عزیزم.
مدتی هست شغلی جدید شروع کردم مثل دلایل شما چون شغل اولم کم کم داره از بین میره .قبل از اینکه بخواد شرایط برام سخت بشه یه شعل جدید شروع کردم ولی جدی نبودم و دنبال بهانه بودم که 2 تا شغل رو نمیشه انجام داد
و این هم از؟اونجا هست که من عادت دارم که تا زمانی که شرایط خیلی سخت نشه تغییر نکنم
این قدر دنیا بهم چک و لگد زد تا به این مرحله رسیدم که برای شغل دومم وقت و تمرکز بذارم
خداروشکر که الان متوجه این شدم و می خوام با انرژی ادامه بدم و خیلی موفق بشم