ارتباط بین درک صحیح خداوند و روان شدن چرخ زندگی
در آگاهی های این فایل، استاد عباس منش قانون آسان شدن برای آسانی ها و نشستن روی شانه های خداوند را از جنبه های مختلف و با زبان ساده و کاربردی توضیح می دهد تا متوجه شویم
- چه می شود که در اکثر مواقع مجبور به حل مسائل زیادی هستیم یا در اکثر مواقع درمانده می شویم؛
- و چه می شود که اکثر مواقع زندگی روان پیش می رود و مسائل راحت حل می شود؛
- بین “جنس رابطه ما با خداوند” و “میزان روانی چرخ زندگی” چه ارتباطی وجود دارد؛
همچنین استاد عباس منش در این فایل، باورهای قدرتمند کننده ای را بررسی می کند که باعث تقویت رابطه ما با خداوند می شود به گونه ای که چرخ زندگی روان شود و روی شانه های خداوند بنشینیم. این آگاهی ها ما را به این درک می رساند که:
- منظور از “فرکانس خداوند” چیست؟
- چه زمانی به فرکانس خداوند دسترسی داریم؟
- چه جنسی از توجه، ما را به فرکانس خداوند نزدیک تر می کند؟
- چه جنسی از باور، ما را نسبت به خداوند متوکل می کند؟
- چه جنسی از باور، دسترسی ما به هدایت های خداوند را باز نگه می دارد؟
- چه می شود که همواره آسان می شویم برایم آسانی ها؟
- چه می شود همواره در مدار دریافت نعمت ها قرار می گیرم؟
آگاهی های این فایل را با دقت گوش دهید. از آنها نکته برداری کنید. سپس در هر زمینه یا موضوعی، به ماجراها و تجربه های زندگیتان نگاه کنید و ببینید به صورت کلی:
- چند درصد مسیر زندگی شما هموار است و چند درصد سخت است؟
- چند درصد برای رسیدن به خواسته هایت تقلا می کنی و چند درصد خواسته ها خود به خود وارد زندگی ات می شوند؟
- به مفاهیم این فایل فکر کن و ارتباط بین مفاهیم این فایل و “میزان روانی یا سفتی چرخ زندگی ات” را پیدا کن.
- به این فکر کن که چه نگاهی به خداوند داری؟
- چه باورهایی را درباره رابطه با خداوند پذیرفته ای؟
- این باورها چقدر مسیر زندگی را برایت هموار یا ناهموار کرده است؟
سپس درک خود ز آگاهی های این فایل را با جزئیات در بخش نظرات این فایل بنویس.
منتظر خواندن نظرات تأثیرگذار شما هستیم.
منابع کامل درباره آگاهی های این فایل:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری ارتباط بین درک صحیح خداوند و روان شدن چرخ زندگی332MB66 دقیقه
- فایل صوتی ارتباط بین درک صحیح خداوند و روان شدن چرخ زندگی64MB66 دقیقه













سلام به استاد عزیزم خانوم شایسته عزیز و دوستان
خدایا شکرت بابت هدایت امروزم به این آگاهی ها
استاد جان این فایلای رایگانتون اندازه یک دوره ارزشمند هستن و مثل دوره هاتون باید چند بار گوش داد نوشت تا هر دفعه آگاهی های بیشتری ازش دریافت کرد من امروز یک بار گوش دادم و حال و احساس فوق العاده ای دریافت کردم بابت اینکه تو مدار شنیدن این فایل و آگاهی های این فایل بودم و تصمیم گرفتم بعد از خوندن کامن ها دوباره بشنومش و بنویسمش و مجدد کامنت بزارم
ممنون از شما و دوستانم که کامنت هاشون کلی احساس عشق و شادی و آرامش خوندنشون بهم میده ،خدایا شکرت بابت هدایت امروزم
خدای بزرگ هرچی دارم از آن توست
معنی زندگی چیزی جز تو نیست تو همه چیزی
خلا زندگی ما فقط با شناخت واقعی تو پر میشه نه با هیچ چیز بیرونی…
شکرت که من و در مدار فهم خودت و قوانینت قرار دادی
چندتا جمله خیلی موقع صحبتاتون گفتید که پررنگ بود تو ذهن من استاد
ورودی رو کنترل کنید خروجی خودش کنترل میشه
و این یعنی ایمان. این یعنی تقوا.
کارِ سختیه وقتی جامعه تلویزیون خانواده اطرافیان همه دارن از اخبار و مسائل ناخواسته صحبت میکنن تو درگیرش نشی
ولی باید این ویژگی رو
این ثبات شخصیتی رو درونمون بسازیم
خط قرمز تعیین کنیم برای خودمون
که بدونن با امیرحسین نباید راجب چیزای منفی حرف بزنن
و امیرحسینم نباید راجبش حرف بزنه، و خودش رو آگاهانه تو معرض شنیدن و دیدن چیزای منفی قرار بده
آره. راهِ دیگری نیست….
گفتید که خداوند مهربونه، بخشندهِ، وهاب، صاحب قدرتِ. خداوند همه چیزه اگه ثروت و نعمت و سلامتی میخواهیم اینها همش تو فرکانس خداونده
و توجه ، فرکانسی، که بهت امید، انگیزه، شادی، اطمینان خاطر، و… میده تورو به فرکانس خدا نزدیک میکنه
و هر توجهی که بهت احساس غم، ترس،نگرانی، افسوس، حسرت، میده تورو از فرکانس خدا دور میکنه
و انگار که انسان طبیعتا بخاطر ورودی ها و رفتار و باورهای گذشته ناخودآگاه حتی بدون هبچ دلیل خاصی… میره تو غم و نگرانی….
چرا؟؟؟
چون تو غم مسئولیتی وجود نداره
به عالم و ادم گیر میدی اونارو مقصر میکنی. دلیل داری که کاری انجام ندی یا به تعویق بندازی
ولی شادی که مسئولیت داره
باید ذهنت رو کنترل کنی.باید برنامه ریزی کنی .بایدفقط برای امروز زندگی کنی .
عمل کنی به دانسته هات
وسخته….وقتی اکثرا دارن یه جهت دیگه میرن.
اما وقتی تکرار این رفتار ها این طرز فکر تبدیل به عادت بشه
نتیجه خیلی لذت بخشه.
نتیجه دلخواه: فرکانس خداوند
ثروت سلامتی هدایت خدا شادی آرامش تجربه بهشت آرامش خاطر
ممنونم استاد عزیز بخاطر این فایل
سلام به استادعزیزم،خانم شایسته عزیزوهمه دوستان عزیزم
خداروشکرمیکنم بابت نشانه ی امروزم
نشانه ای که تواین شرایط به ظاهرسخت، بسیار باعث آرامشم شد
بیشتر باعث شد تا به درست بودن قوانین ایمان پیداکنم
وباردیگه به اون گفته ی استاد ایمان پیداکنم که هربار باگوش دادن به فایلهاییکه چندین بارگوش دادم تازگی واگاهی های جدیدروحس کنم
امروزباگوش دادن به این فایل ونوشتنش بازهم یه جمله ی دیگه استاد اومدتوذهنم که فایلهای هدیه هرکدومش یه گنج حساب میشه وبسیاربسیار اگاهی میشه ازش پیداکرد
چقدرمفیده این فایل اگربتونم توعمل دررفتارم وارتباط،باخدای خودم پیاده کنم
وچه باورهای قدرتمندی توش ذکرشده که باکارکردنشون وتکرارویاداوریشون درهرلحظه میتونم هرچیزی روخلق کنم درزمینه هایی که دوسدارم ازروابط گرفته تا ثروت وارتباط باخداوند وسلامتی
تواین فایل هم به توحید بعنوان یک اصل اشاره شده وراهکارش روهم توچنتا باوربه خداوند اشاره کرده
1خداوندقادرمطلقه
2خداوندعالم مطلقه
3خداوندخالقه
4خداوندقدرت خلق زندگی خودم رابه من داده
اگراین باورها درونی بشه برای هرکسی که بهش باورپیداکنه مطمینا میتونه زندگیشو به اندازه ای که باورمیکنه تغییر بده
این فایل به اندازه ی یک کتاب چند صدصفحه ای مطلب داره وخداروشکر میکنم که امروز بانگاهی که اولین باره دارم گوشش میدم به عنوان نشانه ی امروزم انتخاب شد چون این یعنی اینکه ذهنم داره به کدهای جدیدی درزمینه ی باورهایی درمورد خداوند مثل
قادرمطلق
عالم مطلق
خالق مطلق
وهمچنین قدرت خلق زندگی خودم رابه من داده
هدفم درمورد این فایل براین هست که جمله به جملشو دردفترم بنویسم تااخرفایل ورویه باورهاش،تمرکز کنم وتوزندگی روزانم وافکارم ورفتارم پیاده کنم همانطوری الان وازلحظه ی ایجاد این اگاهی درذهنم دارم تمرینش میکنم اون هم درشرایط الانم بتاریخ 16بهمن ماه چهارصدوچهارکه مسیولیت نگهداری پدروهمچنین نگه داشتن احساس خوب واعتماد به خداوند درچنین شرایطی که خداوندخودش میدونه چون خداوندعالم مطلقه واین باعث دلگرمی وآرامش من هست
خداونداازت سپاسگزارم که امروزرابه من فرصت زندگی کردن ونفس کشیدن درجهان پهناوروزیبایت عطاکرده ای تابتوانم ازتوجه تو براگاهی هایم بیافزایم تابااستفاده ازآنها بتوانم زیباتر وراحت ترو ثروتمندتر وسلامت تر وتوحیدی ترزندگی کنم وخودم راآماده کنم برای لحظه ی زیبای مرگ که تولدی دوباره هست برای من،تابااستفاده ازآگاهی هاییکه درین فایلهاازطریق هدایت خداوند کسب میکنم لحظه ی مرگ ودیداربافرشته ی مرگ را بدون حسرت ازانجام دادن یاانحام ندادن چیزی سپری کنم وباسربلندی وسعادتمندی این دنیاروترک کنم
خداونداسپاسگزارم ازینکه مرادراین مسیر هدایتت قراردادی ولذت اینحالت اززندگی کردن رابه روح من میچشانی
خداونداسپاسگزارم ازآرامش الانم
خداونداسپاسگزارم ازینکه قریب هستی
یاحق
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم من راه به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه کسانی که به آنها خشم و غضب نموده ای و نه گمراه هان
آمـــین.
درود خدا به شما استاد عزیزم.
سپاس گذار خداوند است که من را به این مسیر راستی و پاکی هدایت کرد.
قلب من شدیدا به این آگاهی ها نیاز داشت
خداوند منبع سلامتی است
خداوند منبع خوشبختی است
خداوند منبع عشق است
خداوند منبع همه ای خوبی هاست
خداوند برای ما فزونی میخواهد
خداوند میخواهد خواسته های مارو برطرف کند چون به این شکل جهان گسترش پیدا میکند
خداوند بیشتر از ما میخواهد که ماثروتمند، خوشبخت، سلامت و موفق باشیم
خداوند میخواد که همیشه شرایط خوب پیش بره خدا همیشه مارو هدایت میکنه
هر کجا اوضاع سخت پیش میره برای ما، بخاطر ترس هامون است، بخاطر افکاری که به خورد ما داده شده، بخاطر برنامه های که دیدیم حرف های که شنیدیم، یکسری ترس ها و یکسری باور ها در ما ایجاد شده و این افکار داره فرکانس ایجاد میکنه، و جهان هم داره نسبت به فرکانس های ما واکنش نشون میده و از همون جنس اتفاقات وارد زندگی مون میکنه.
چقدر ناخودآگاه من و خیلی ها از ماها مقاومت داره با این باور که خدا فقط برای ما خیر و خوبی میخواد
در ناخودآگاه من هنوز نابرده رنج گنج میسر نشود حکمفرمایی میکند ولی تلاش های آگاهانه من با آگاهی های دوره احساس لیاقت برای تغییر این باور ادامه دارد
ما پذیرفتیم که نمیشه در تمام جنبه های زندگی موفق باشیم بارها و بارها شنیدم که اونی که پول داره خدا بهش مریضی داده
اونی که رابطه عاطفی خوبی داره در عوض خدا بهش فقر داده، خدا که همه چیز های خوب را به یک آدم نمیده اگر بده اون آدم خدارو فراموش میکنه باید مشکلات باشد تا ما خدارا یاد کنیم خدا را بخوانیم کسی که غرق نعمت و برکت است که از یاد خدا غافل میشه
این باور ها باعث شده من هنوز درناخودآگاهم این باور را داشته باشم که وقتی همه چی داره خوب پیش میره بترسم از اینکه یک اتفاق بدی میوفته چون همیشه گفتن قرار نیست همه چی خوب باشه آدمی حتما یک رنجی توی دلش داره
شنیده بودم:
درین دنیا کسی بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
مهم نیست چی ها به خورد افکار ما دادن
مهم این است من متعهد شدم که ضمیرناخودآگاهم را از نو با باور های درست برنامه ریزی کنم
خداوند فقط برای ما خیر و خوبی میخواهد هر اتفاق بدی که تجربه میکنیم بخاطر ترس ها و باور های خودمون است
خدا قصد ضرر رساندن بما را ندارد
بلکه خدا فقط برای ما فزونی میخواهد، خیر و خوبی میخواهد.
خیلی این فایل ارزشمند است برای من آگاهی های این فایل مقدس است
سلام خدمت استادِ عزیزو قشنگ و نازمهربونم
سلام خدمت مریم جانم خانم شایسته عزیزم
سلام به همه دوستای هم فرکانسی خودم
حسم گفت بیام رو این فایل کامنت بذارم و بقول استاد از خودم ردپا بذارم
من حدود هفت ساله با آستاد اشنا شدم
از سن 22/23 سالگیم
تا الان که 29 سالمه
احتمال خیلی زیاد با خوندن کامنتم میگید اوه پس تو این هفت سال چقد پولدارو موفق شده
ولی میخوام از تمام تجربیاتم اینجا کامنت بذارم شاید برا بقیه هم درس باشه هم انگیزه
زمانیکه با استاد اشنا شدم زندگی خیلی افتضاحی داشتم (اینارو قبلا دوسه سال پیش کامنت گذاشته بودم گفته بودم ولی میخوام دوباره بگم و خیلی کاملتر)
اولین تغییر بهترین تغییری ک همهههه مایی ک با استاد اشنا شدیم این بود ک باخدا دوست شدیم و خدای واقعیو شناختیم و بعد ازین شناخت یه آرامش خیلییی زیادی گرفتیم
تا قبل از آشنایی با این آموزشها زندگیمون رو هوا بود چشمو گوشهامون و قلبمون بسته بود
همگی ما احساس میکردیم هیچ کاری ازمون برنمیاد و همه چیز تقدیرو قسمته هرچی خدا از قبل برامون رقم زده همونه
و همیشه روی سینه هامون حس نفس تنگی داشتیم هیچ وقت نمیتونستیم با حال خوب نفس عمیق بکشیم و بگیم آخیییییشششش خدایاشکرت و خیالمون از همه چیز راحت باشه
همیشه نگران بودیم ترس داشتیم استرس داشتیم و زندگیمون باری به هرجهتی پیش میرفت و من ک فکر میکردم با ازدواجم در سن کم دیگه همه چیز تموم شد برام
من از بچگی رویا پردازی زیادی میکردم بلندپرواز بودم عاشق هیجان و تغییراتو موفقیت بودم ولی همیشه خانوادم جلومو میگرفتن اجازه بیرون رفتن نداشتم خیلیم مذهبی بودن
و فکر میکردم من هیچ جوره با این خانواده و بعد از ازادواجم با این همسر نمیتونم به اهدافم برسم
ازدواج ما پر از چالش بود پر از دردسرو سختی کشیدن اما خداروشکر هزار مرتبه شکر ک این روزهارو طی کردم
من قبل از اشنایی با استاد بارها تلاش کردم ک جداشم و هیچکس راضی نبود خانوادم راضی نبودن همسرم راضی نبود نمیذاشتن جداشیم(زمانیکه قهر میکردم تا دوسه روز همسرم اخلاقش درست میشد بعد دوسه روز دوباره برمیگشت به همون ادم بی احساس قبل) و کلی اتقاقات دیگع ک قبلا تو کامنتا گفتم
بعد از آشنایی با استاد باخدا رفیق شدم
قلبم آروم گرفت احساس میکردم یه بار سنگینی از رو سینم برداشته شده و نفس عمیق ک میکشیدم احساس میکردم نفسم باز شده
فهمیدم ک خودم خالق زندگیمم
فهمیدم ک فقط روی خودم و خدای خودم حساب باز کنم
فهمیدم که خدا خیلی مهربونه و هرچیزیو ک بخوام بهم میده مهم نیست چقد از نظر من بزرگ باشع خدا فقط میگه باش و میشود…
احساس ارامشی گرفتم دیگه بیخیال رفتارای همسرم شدم و چسبیدم به خودمو خدای خودم
قرآنو شروع کردم به خوندن و شبانه روز درحال پرستش خدای خودم بودم و هیییی اشک میریختم همش اشک میریختم
اشک شوق اشک دیدار با یاری ک سالهااااا دور بودی ازش نمیدونستی از رگ گردنتم بهت نزدیکتره ولی تو فقط حس تنفر داشتی و همش ازش فراری بودی
چندماهم اینطوری گذشت و رهای رها شده بودم وگفتم خدایا بهم نشونه بده آیا جداشم یا فرصت بدم به زندگیمون ک با خوشبختی کنارهم باشیم
اما نمیشد دو قطب متضاد ک حتی سر یدونه
موضوع هم باهم تفاهم نداشتیم تلاش کردم و نشد
گفتم خدایا من تلاشمو کردم نشد پس خودت کاری کن خیلی راحت جداشیم
راستش ناخواسته شبهایی ک با بی. محبتی میخوابیدم همش تو ذهنم تجسم میومد ک من با درکنار پسری هستم ک بهم توجه میکنه دوستم داره و… یهو به خودم میومدم وای الهه این خیانته حتی رویا سازی با یه پسر دیگه هم خیانته هرچقدرم ک همسرت بی محبت باشه نباید اینکارو کنی
و فورا اون تجسماتو بهم میزدم و میخوابیدم میگفتم خیانته
ولی باز غرق این افکار میشدم و خیلی حس خوبی بهم میداد تجسم اون افکار
و بعدش مدام تجسم میکردم ک به اسونی و به راحتی داخل محضریم داریم برگه های طلاقو امضا میکنیم و همش میگفتم خدایاشکرت ک اینقدر راحت طلاق گرفتیم و جداشدیم
و دقیقا همینم شد هیچ کسی باورش نمیشد حتی همسرم ک ما اینقدرررر راحت از هم داریم جدا میشیم
حتی قبل از محضر هم چندماه قبل از محضر نشستم باهاش منطقی صحبت کردم(البته من دیگه عباسمنشی شده بودم و با دیدگاه قبل و افکار قبل ازش درخواست نکردم) و گفتم بهتره جداشیم
اولش شک و تردید داشت گفت الهه تو بدون من خوشبخت میشی؟؟ گفتم خیلی (خخخخ)
گفت یعنی من باعث بدبختیت نمیشم اگه جداشیم باید با خیلی چیزا بجنگیو کنار بیایا گفتم تو کاری نداشته باش من کنار میام(کاش میشد استیکر خنده بذارم)
گفت اگه من پشیمون شدم خواستم برگردم چی
گفتم هیچ وقت برنگرد و هیچ راهی برای پیشمونیت نیست
ترسید گفت پس طلاق نگیریم گفتم نه نه باشه حالا تا اون موقع(ههههه)
خلاصه کلی باهم صحبت کردیم و باهم دست دادیم از همدیگه خداحافظی کردیم وسایلاشو جمع کردو رفت(ما داخل خونه مادرم یک ماه بود وسایل چیده بودیم ک اون یک ماهم نمیومد و همش خونه مادر پدرش بود) و اتفاقا این نیومدنش باعث شد کلی از تنهاییم و وسایلای قشنگم لذت ببرم و شبانه روز روی خودم کار کنم و برای خودم غذا درست کنم برقصمو شاد باشم
خلاصه ک وسایلهاشو جمع کرد و رفت…
این از طلاق راحت و اسونی ک گرفتیم
خب رسیدیم به بعد طلاق ک مادرم اومد دنبالم گفت مردم پشت سرمون حرف میزنن برگرد بیا پیش ما اصلاااا دوست نداشتم برگردم ولی مجبور شدم برگشتم و اتاقمو ک داداشم گرفته بود
اتاق دیگه ک انباری بود رو همرو جمع کردم اتاقو خالی خالی کردم
رنگ خریدم و دیوارهارو رنگ زدم
رنگ صورتی ملایم و طوسی
کمدهامو اوردم تو اتاق چیدم و گفتم اشکالی نداره همینجاهم میتونم لذت ببرم از زندگیم اتاقم شد مکان امن و آرامشم
تا یکسال بعد طلاقمم اجازه بیرون رفتن نداشتم هیچ دوستی نداشتم و دلم میخواست همیشه آزاد و رها باشم
نشستم رو این قضیه کار کردم
آرزوم بود بدون ترس جلو داداشم بدون چادر باشم چون از سن 13/14 سالگیم منو مجبور به پوشیدن چادر میکردن و من نمیتونستم با چادر ارتباط برقرار کنم
ارزوم بود دوست و رفیق داشته باشم و همش خونه همدیگه باشیم
و اینا اتفاق افتاد تو باشگاه منشی شدم و کلی دوست جدید پیدا کردم
حالا بریم سراغ درسهایی ک گرفتم
تا قبل از پیدا کردن دوستام همش رو خودم کار میکردم بعد از پیدا کردنشون درگیر زندگی دوستام شدم درگیر حل کردن مشکلات دوستام شدم
مشکلاتشونم یکی دوتا نبود
همش دلسوزی کردم و غرق شدم تو زندگی بقیه و نمیدونستم نباید اینطوری باشم و در مدار شنیدن این حرفهای استادم نبود که بارها تو خیلی فایلهاشون گفتن شما نمیتونید دیگران رو تغییر بدید تواناییشو ندارید حتی تلاشم نکنید
باورتون میشه چهارسالونیم پنج سال من زندگیمو اینطوری گذروندم؟؟؟؟؟ من چندتا شغل این بین عوض کردم و حدود سه سال هم آرایشگاه داشتم(ک اینم کلی اتفاقات خفن و معجزه وار پیش رفت برای سالن زدنم) ولیییییی دیگه مثل قبل روی خودم کار نمیکردم هی یه مدت میومدم تو سایت دوباره باز برمیگشتم تا چندماه بعد…
پنج سال خودمو غرق کردم تو مشکلات همه ادمها استرسی شده بودم عصبی شده بودم و برای مالی هرچی میدوییدم نمیرسیدم
یه باور خیلیییییییی بد و محکمی ک داشتمو نمیدونستم دارمش باور اینکه باید سختی بکشی باید کلی جون بکنی بجنگی تا به هدفات برسی
ای وای ای وای
این باور منو خیلییییی عقب انداخت
من انگیزه زیاد داشتم ولی باورهای نامناسب
همون استعاره گازو ترمز استاد
روی باورهام کار میکردما باور فراوانی باور ثروتمندا خوبن ثروت خوبه اینارو کار کردم خیلیم مقاومتم کم شد ولی این باور به سختی بدست اوردنه ووووو دخالت دادن خودم تو مشکلات بقیه ک براشون حلش کنم منو پنج سال از موفقیت مالیم عقب انداخت
تا هفت هشت ماه پیش ک من دیدم داغون شدم
معدم داغون شد
اعصابم روانم داغون شده
و اون رفیقایی ک پنج سال خودمو فدا کرده بودم براشون یهو همشون پشت کردن بمن و همههههه خوبیامو یادشون رفت(یه کشیده محکمی خوردم از خدا و جهان که برق سه فاز از سرم پرید خخخخ)
گفتم آیی قربونت برم مرسی ک زدی دستتم درد نکنه ک زدی باید زودتر میزدی کاش خیلی زودتر زده بودی
چندبار خدا تلاش کرد جدامون کرد حتی ازهم من از ترس تنهایی باز برمیگشتم سمتشون میبخشیدمشون و برمیگشتم سمتشون
این سری دیگه دیدم واقعاااا روح روانم داغون شده
افسرده شده بودم عصبی همش داد میزدم سر همه
با همممه سرجنگ داشتم چرا؟؟؟؟؟ چون همش داشتم مسائل پرررررحاشیه دوستامو حل میکردم
همه مسائلشونم درمورد پسرو رابطه جنس مخالف بود ک خانوادشون هی بمن زنگ میزدن دخترم فلام جاست توروخدا یکاری کن
منم حس میکردم بتمنم یا خدای اونام
بدوام فورا برم حل مسائل بقیه رو به عهده بگیرم
بدو الهه جان جا نگیریا تو خونه بدو
زندگی خودت داره از هزارجا پاره میشه بدو برای حل مسائل بقیه بدو دختر گل(خخخخ)
خلاصه ک هی میگفتم خدایا شد چهار سال شد پنج سال پس کو موفقیت من؟؟؟؟؟
پس چرا پولدار نشدم من؟؟
مگه نمیگفتن تارگت موفق شدن سه تا پنج ساله
اوه شد شیش سال
وای شد هفت سال پس کووووو استرس گرفتممممم
عقب افتادمو فلان
هشت نه ماه پیش یهو تمااااااام دوستامو کنار گذاشتم گفتم برید بسلامت دیگه فقط باید رو خودم تمرکز بذارم خدایارونگهدارتون ههههه
خب زمانی ک دوستامو کنار گذاشتم تو سالنم هیییییچ مشتری نداشتم هییییچ درامدی نداشتم و این سه سال زجررررر کشیدم سر سالن داری هیچی اضاف نکردم حتی پول لباس خریدنم نداشتم چندرغازمیومد ک همشو میدادم مواد جدید برا سالن
چون دیگه رو خودم کار نمیکردم(فکر میکردم با چندبار نوشتن و بعدهم حواس پرتی از قانون میتونم موفق بشم)
سالن اوضاعش خراب ک همش حوصلم سر میرفت از تنهایی
دیگه دوستیم نداشتم شروع کردم به گوش دادن به فایلای استاد و اولین فایلی ک گوش دادم بعد مدتها ورود به سایت همین فایل استاد بود
با این فایل کلی گریه کردم خیلیییی منو متهول کرد
حتی استاد اینجا گفت نیاز نیست سختی بکشین راحت میتونین بع خواسته هاتون برسین و گفتم ای وای من دارم زجر میدم خودمو از حالا باید رو این باور کار کنم
راستی از پدرم نگفتم(وقتی مامانم میگه سفره دلتو همه جا باز نکن: خخخخ)
بابای من از بچگیم یه مرد بی مسئولیت بود ک سالی یبار میومد خونمون سر میزد میرفت شباهم نمیموند(میرفت خونه همسر دیگش)
منم حس تنفر شد پیدا کرده بودم ازش و هنوزم این حس همرامه خیلی تلاش کردم ببخشمش انشاءالله بتونم بزودی
بابایی ک فقد منتظر بود یکمون یع اشتباهی انجام بدیم بدوعه بیاد سرزنش کنه مارو باز بره
حتی به ما خرجی نمیداد هیچ وقت یاد ندارم به ما پولی داده باشه
خلاصه با پدری ک پشتم نبود
و مادری ک من اصلاااا هیچ وقت نمیتونستیم روم نمیشد ازش پول بخوام تو اون شرایط مشتری نبودن سالن و خرجای ماشینم ک بازم سر باور مخربم(تا یکم پول میاد دستم ماشینم خرج میاره)
یا خرج ماشین میکردم پولای ذره ذره ای ک جمع کرده بودم یا مواد سالن
گفتم خدایا میخوام سالنو جمع کنم برم یجا فروشندگی حداقل ماهی چهار پنج تومن حقوقم باشه بهتره
(این افکار اومد: جواب مامانتو چی بدی؟؟ اگه ازین مغازه بلندشی زن بابات میاد صاحبش میشه،بقیه چی میگن همش میگن الهه ازین شغل به اون شغل میپره، الهه صدتا شغل عوض کرده، الهه نتونست جمع کرد و….)
جریان مغازه هم این بودک بابام کلی مغازه و اینا داره و همش دست بچه های اون زنشه نمیتونست برا این مغازه بمن نه بگه ک البته اولشم خیلی گفت
چون دیگه میدونست واقعا حق ماهم هست ک یکی ازین مغازه هارو برداریم فعلا داخلش کار راه بندازیم
با کلی افکاری ک بالا میومد تو ذهنم گفتم مهم نیست چی بشه فقط نمیخوام دیگه تو این مغازه پا بذارم نمیخوام این سمتا بیام این ادمارو ببینم ولش میکنم
من الان فقط ارامش میخوام یه ماه قبل از عید پارسال(ای وای من فکر کردم هفت هشت ماهه نههههه دقیقا پارسال همین موقع ها بود ک دوستامو کنار گذاشتم پس یکسال گذشته)
یهو در سالنو بستم همه گفتن بابا قبل عیده باز کن مشتری تو این روزا هستم گفتم اصلاااا نمیتونم دیگه
در سالنو بستم و این یک ماه هر روز هی میرفتم با ماشین داخل طبیعت هی مینوشتم و لذت میبردم پول زیادی نداشتم خیلیییی پولم کمبود ولی گفتم مهم نیست همین فقد بنزین بزنم برم بگردم نزدکیای شهرو همین کافیه
تا بعد از عید همش درحال لذت بردن از بهارو هوای بهاری(ک عاشق بهارم) بودم
نوشتنم زیاد شد باخدا دوبار ارتباط عمیییق برقرار کردم فایلهای استادو گوش میدادم دوره هارو. باز شروع کردم تا بعد عید یهو با یه تضاد خیلی ترسناکی روبرو شدم
این تضاد به نفعم بود و نمیدونستم همش غصه میخوردم گریع میکردم گفتم وای خدایا چرا اینجوری شد چرا همه چیز بهم ریخت منکه کللللی حسم خوب بود همش حالم خوب بود چرا اینطوری شد
افسرده شدم باز گفتم هیچی درست نمیشه (خدایا منو ببخش من به مرگم راضی بودم گفتم کاش بمیرم من خدایا یا تو منو بکش یا خودم خودمو میکشم دیگه بسه)
سه چهارماه گذشت
هرچی میخواستم سالنمو بع سالن دار اجاره بدم هیشکی جور نمیشد هی میگفتم نه من باید سالن داشته باشم برگردم یه بار دیگه(ولی خدا اینو نمیخواست برگردم بع شغل قبلیم)
من از خدا قبل همششش ازادی مالی زمانی مکانی میخواستم بعد دو دستی هم چسبیده بودم به ارایشگاه ک نباید جمش کنم هم بخاطر حرف مردم هم اینکه مامانم ناراحت میشد هم اینکه گفتم برگردم اگه پشیمون شدم
هیچ آرایشگری سالنم رو قبولش نکرد یعنی خیلیا میومدن اصلا جور نمیشد ک بهشون اجارش بدم و خیلی قیمت پایین گذاشته بودم با تمام وسایلاممممم میخواستم مفت مجانی بدم بره گفتم یکسال دستشون باشه
همش میگفتم اگه وسایلامو جمع کنم بقیه میان صاحبش میشن(شرک)
اما خدا نمیذاشت جور بشه
فشار مالی هم خیلی زیاد شده بود از کسیم نمیتونستم بگیرم بخاطر غرورم و عذاب وجدان
تا اینکه بابام زنگ زد یه روزی چندماهه مغازتو بستی بیا جمش کن بدش اجاره مغازتو
یهو تو اوج نا امیدی یه خوشحالی اومد تو وجودم ک میتونم به کسی جز آرایشگر بدمش ک همه هم دستو پا میکشنن براش
گفتم اگه اینطوریع پس باشه میام وسایلارو همرو خالی میکنم مغازه رو خودم پیگیر میشم میدم اجاره
خودمم میرم یجا فروشندگی
خیلی اتفاقات دیگه افتاد ک خیلی طولانی میشه دیگه بگم
و بریم سراغ این روزام
من پیج زدم تو اینستاگرام چون عاشق استوری روزمرگی گذاشتنم همه چیز جفت و جور شد(بازم کلی اتفاقات و نکته هست ک دیگع نمیگم طولانی میشه)
پیجو زدم و دوهزارتایی شدم ک یهو اومدیم تو این درگیریو اعتراضات مخصوصا تو شهر من ک زیاده
من حدود دوسه ماهه حتی از کار فروشندگی هم بیرون اومدم و گفتم
الهه عجله چرا؟؟ همیشه عجله داشتی برای اینکه موفق بشی همیشع میدویی همیشه میترسی وای نرسیدم وای نشد
من یادمه این سالها علاوه بر باور باور زجر کشیدنو سختی کشیدن همش میخواستم بدوام و عجله داشتم برای موفق شدن
گفتم ریلکس ذهنم گفت عههه 29 سالت شده ریلکس؟؟؟ سه ماه دیگه 30 سالت میشع ریلکس؟؟؟
هفت ساله با استاد اشنا شدی پولدار نشدی ریلکس؟؟؟
چقدرررر لاغر شدی چقدر معدت داغونت کرده ریلکس؟؟
گفتم اره عزیزم خفه شو اشکالی نداره همش تجربه شد مهم نیست چندسالم شده مهم نیست چیا شده چ اتفاقا گذشته همشششش لازم بوده
من از 22/23 سالگیم تازه کم کم شروع کردم تجربه کسب کردنو زندگی کردن چ اشکالی داره
با صبوری و ارامش میخوام برسم
درگیری ها تا شروع شد دیدم پیجا هممممه دارن استوری میذارنو همه باهم درگیرن فورا پیجمو دیلیت موقت زدم اینستامو پاک کردم گفتم نه من دارم رو خودم کار میکنم شرایط اطراف بمن مربوط نمیشه حالمو بد نمیکنم بعد ازینکه اوضاع بهترو اروم تر شد انشاالله باز پیجمو باز میکنم و فعالیتمو حتی قویتر شروع میکنم
خلاصه که الهی شکر این روزا خییییییلی آرامش دارم
این حس آرامش داشتنه رو خیلی ساله نداشتم اینکه نیاز به عجله نیست نیاز نیست بدوام
مسابقه نیست من از کسی عقب نیستم
بیخیال همه (خیلی وقته حرفای مردم دیگع اهمیتی نداره براما،،، ولی یه وقتا میاد سراغم وای حرف مردم)
الان دارم لذت میبرم
از تو خونه بودن و با خدا بودن اخه دیگه نزدیک سه چهارساله نمیتونستم راحت تو خونه باشم همش سرکار از صب برم شب بیام بدون پول و بی فایده
ولی گفتم تا قبل عید میخوام رو خودم کار کنم روباورهام و همینطور رو پیج ک از طریق پیج کسب درامد کنم
اینطوری هم ازادی زمانی دارم هم مکانی هم مالی انشاءالله
الان با خدا دوباره خیلیییی صمیمی شدم شبانه روز دارم فایلای استادو گوش میدم مینویسم رو خودم کار میکنم
روزی یکساعت عصرا پیاده روی میکنم
سبک غذاییمو تغییر دادم (حذف قند مصنوعی و فست فود)
دیگه خودمو دوست دارم
از وقتی شروع کردم به دوست داشتن خودم قشنگتر شدم صورتم پر تر شده
بدنم یه کوچولو پرتر شده
صورتم شفاف تر شده
حال درونیم عالیه
دیگه اصلا احساس تنهایی نمیکنم
حوصلم سر نمیره تو خونه هی بگم کاش دوستی داشتم باهاش بیرون میرفتم
و ارزش خودمو میدونم احساس لیاقتمو بالا بردم قبلا تو یه رابطه خیلیییییی خوبی بودم ک طبق نوشته هامم بود ولی چون تو مدار دیگه ای از نظر جنگ با دولت با دلار و همش اخبار منفی گوش بده همش درمورد اتفاقات تو شهر خبر دار بشه و… تصمیم به جدایی گرفتم
یعنی همزمان ک دوستامو کنار گذاشتم اونم کنار گذاشتم شخصی ک دست خدا بود برام و بهترین تصمیم زندگیمو پارسال گرفتم برای کنار گذاشتن همه ادمای اطرافم
حتی تا چندماه پیش برای اشنایی مجدد با جنس مخالف با ادمای پایین تر از خودم صحبت میکردم
ولی بعد از گوش دادن به فایل استاد ک چرا با تلاش فراوان به خواسته هامون نمیرسیم2
فهمیدم چقد ارزشمندم چقد با ارزشم خودمو دوست دارم و 18 روزه ک دیگه نمیتونم با ادمای سطح پایین تر از خودم ارتباط بگیرم
و گفتم تنها میمونم تا زمانیکه ادمِ درست من ک ویژگیهاشو نوشتم بیاد
حالم این روزا عالیه من قبلا کم پیش میومد کامنتای سایتو بخونم الان همش دارم کامنت میخونمو جواب میدم به کامنت بچه ها و چقدررررر کامنتا خوبن چقدر عالین
موقع خوندن کامنتا اینطوریم که دارم با دوستای جدیدم درمورد موفقیت حرف میزنیم
و دوستای جدید میخوام ک عباسمنشی باشن ک مبادا دوباره مثل قبل با ادمایی دوست بشم ک منو ازین فضا دور کنن(دیگه غلططططط کنم اصلا من)
من صبرمیکنم تا خدا دوستایی برام بفرسته و ازش خواستم ک مدام همش خدایاشکرت بگن که عباسمنشی باشن ک همش باهم از قانون حرف بزنیم از هدفامون حرف بزنیم از اینده حرف بزنیم نه از دخترو پسرای مردم نه از مشکلات نه حرفای الکی
دوستایی میخوام ک اهل طبیعت باشن و برم تو دل طبیعت مدیتیشن کنیم همششش هرثانیه از خدا حرف بزنیم ک یک لحظم از یادخدا غافل نشیم
خیلی حرف زدم این بمونه ردپا ازین روزام
خدایاشکرت من عاشقتم خیلی خوبی خیلی دوست دارم
خدایا منو آسان کن برای آسانی ها
خدایا همه چیزو آسوووووون و راحت ازت میخوام
منو بنداز تو جاده جنگلی صاف
منو با آدمهای پولدارو باشخصیت و خاکی همنشین کن
خدایا میخوام تجربه های قشنگ داشته باشم با ادمای درست حسابی با اونایی ک ازمن بیشتر بلدن و کلی چیز ازشون یاد بگیرم
خدایا دوست دارم نمیدونم چطوری بگم ک کامل گفته باشم فقط بدون از ته قلبم دوست دارم
چقد خاطرات مرور شد
چقد خوشحالم ک الان آرامش دارم و قرار نیست برا هیییییچ چیزی خودمو زجر بدم
با شادیو آرامش با توحید به خواستم هام انشاالله میرسم
دوستون دارم
به نام خدای مهربانم خدای قدرتمندم خدایی که کنارمه و فرمانروای جهانیان ست خدایا من تسلیمم در برابرت
در برابر قدرت و عظمتت تسلیمم
شکرت سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
این جهان زیبا طبق قوانینی بنا شده اگر ما بتوانیم با کنترل کردن ذهنمون قوانین رو درک کنیم و عمل کنیم
و خداوند رو باور کنیم هر انداره هر جوری خدا رو باور کنیم به همان اندازه نعمت و ثروت وارد زندگیمون میشود
پس همه چی به دیدگاه و ذهنه ما بستگی دارد
ما به اون اتفاق چطوری نگاه میکنیم
وقتی قانون رو یاد میگیریم و عمل میکنیم میبینیم چقدر زندگیمون آرام و روان و راحت ست
وقتی در مسیر درست قدم بر میداریم و احساسه خوبی داریم همه چیز به نفعه ما رقم میخورد
و آرامش وارد زندگی میشود
موج فرکانسی خداوند آرامشه
در آرامش ست که صدای الله رو میشنویم
هدایت میشیم و نشانه ها رو متوجه میشیم
و بعد میفهمیم مسیر درست ست
این مسیر رو اگر ادامه بدیم اتفاقات خوب وفوران میکند به زندگی و کسب و کارمون
خدایا کمکم کن تا بتوانم در این مسیر ثابت قدم بمانم
و احساسمو خوب نگه دارم و ذهنمو کنترل کنم
و هر لحظه ایمانم بهت قوی تر بشود
استاد ممنونتم سپاسگزارتم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین