سلام به دوستان عزیزم امیدوارم زندگیتون پر از عشق و حال خوب باشه 🥹🫶❤️
سوالی ک دارم این هست چ جوری وابستگی توی روابطم رو کمتر و کمتر کنم من وابستگی و دلبستگی شدید ب افراد ک وارد زندگیم میشن دارم مثلا من خیلی تلاش کردم ت تنهایی و تحمل کنم یعنی باهاش دوست بشم
ولی بعدش فردی وارد زندگیم میشه مثلا ابحیم دیگه نمیتونم ازش دل بکنم ب شدت بهش وابسته میشم دوست دارم همیشه کنارم بمونه
ولی این بار وقتی همچین سوالی شد بهش گفتم هر جور صلاحه صلاح میدونی
و از طرفی متوجه شدم من کلا وابسته هستم یعنی شاید وابستگی رو بیان نکنم ولی ب شدت حس دلتنگی رو دارم
ولی وقتی کسی کنارم نبود ب خدای خودم خیلی راحت بودم مثل ی دوست رفیق
و خب بعد از پنج سال فردی که عاشقش بودم هم بهم پیام داد من نه میتونم دوست عادی اون فرد باشم نه میتونم باهاش قرار بزارم
من تمام پنج سال رو تلاش کردم تا فراموشش کنم حتی وقتی میخواستم فرد جدید و دوست داشت باشم و باهاش قرار بزارم اون فرد بهم گفت اگه میتونی بهم بگی دوست دارم قرار میزاریم
و من نتونستم
ولی من تموم پنج سال رو تلاش کردم اون فرد فراموش کنم
برای من اونقدر سخت بود که نمیتونم توی کلمات بگمش ما تموم بچگیمون نوجونیمون و بخشی از جوونی مون رو بیست و چهار ساعت بودیم یعنی در اصل بخش بیشتر افت روحی من نه کلا افت روحی من از اونجا شروع شد
(من این فرد رو خیلی خیلی دوست دارم جوری که اگه الان جلوم ظاهر بشه و هر چیزی رو بخواد با تموم وجود اوکی باهاش و میدونم نمیتونم این فرد فراموش کنم تا آخر عمرم
و شاید فقط اون رو کنار بگذارم این فرد عزیز ترین هست برام)
شاید افسردگی که فقط خودم حلش کردم و خب عزیزانم خانوادم بودن ک همیشه قدر عشق و میدونن و واسه عشق ارزش قایل هستند و من خ خ بابتش سپاسگزارم کائنات خدا هستم
ولی در هر صورت من تموم ابن پنج سال این فرد فراموش کردم دلم میخواد فقط باهاش دوست باشم تموم صبح تا شب رو فقط میخام باهاش باشم و از طرفی این فرد قطعا فرد دیگه دوست داره
مدتی هست ذهنم درگیر شده ولی باز هم من روی کارهای خودم وقت میزارم مدیتیشن صحبت بخذای خودم و غیره
ولی بخشی از احساسم همیشه پیش اون فرد همین باعث نشده ب فرد دیگه قرار بزارم هر چند کوتاه
و حتی پنج سال پیش هم میخواستم قرار بزارم ولی فقط برای اینکه بگم ب اون فرد من بدون توام میتونم ی فرد دیگه رو پیدا کنم
ولی وقتی دیدم من بعد مدتی دوباره ب فرد جدید بهم میزنم و احساسی هم بهش ندارم جز مثلا دوستی عادی ک باهاش وقت میگذرونی و بهش میگی قرار
خب تصمیم گرفتم هیچ وقت قرار نزارم چون نمیتونم اون فرد دوست داشته باشم نمیخواستم فرد مقابلم احساس کنه داره باهاش بازی میشه
در هر صورت من تموم این پنج سال تلاش کردم و خب اونقدری ک تصمیم گرفتم مدتی بعد چند سال بعد وارد رابطه جدید ب آدمهای خارجی بشم و خب این چیزی هست که خیلی میخوام و یکی از اهدافم تیپ آینده بعد از مهاجرت هست
ولی در اصل سوالم این هست نمیخوام وابسته باشم همین الان هم اطرافیان من میگن من اصلا وابسته نیستم ولی این طور نیست
میخوام بدونم چ جوری باید مرز تعیین کرد چ جوری نباید وابسته بود چه جوری بین مستقل بودن کمک خواستن وابسته بودن میشه مرز تعیین کرد
(مثلا افرادی رو میبینیم که اینقدر وابسته به والدینشون هستند که همین الگو باعث شده من اینجوری نباشم )
افراد اصولا بهم میگن سرد و خشک و جدی ولی من میدونم اینجوری نیست این فقط ظاهر ماحراست
من فقط وابسته احساسیم و نشون نمیدم
ولی در کل میخوام در مورد وابستگی احساسی و کمتر کردنش بدونم
ممنونم از پاسخ گویتون🥹🫶❤️زندگیتون پر از عشق و حال خوب و شادی
برای پاسخ به سؤالات، لازم است که عضو سایت باشید و (با ایمیل و رمز عبورتان) وارد سایت شوید.
سلام دوست عزیز من هم یه روزی این سوال رو از خدا کردم که چطوری به آدمها وابسته نشم ؟!
با توجه به موقعیت و مدار من خدا پاسخ هایی به من داد که برام قابل درک بود توی یک موقعیت وابستگی بودم
که یاد این آیه افتادم که میگه: «خدا برای تو کافیست»، نشستم درست و حسابی باهاش حرف زدم.
بهش گفتم: مگه نمیگی برای من کافی هستی؟ پس کفایتت رو بهم نشون بده! به قلبم اون آرامشی رو عطا کن که تا حالا با هیچکس و هیچچیز تجربهاش نکردم. گفتم: بهم نشون بده که عشق شما برای خشنودی قلبم کافیه.
گفتم: خدایا، تا همین امروز، طرز فکرم اینجوری بود که اگه پارتنرم کنارم بود بهم خوش میگذشت. حالا اومدم که تو همونطوری که طب بدن استاد رو عوض کردی، بیا و طب احساس من رو هم عوض کن و جوری منو در بر بگیر که هر جا باشم بهم خوش بگذره؛ مثل یوسف که میگفت برام فرقی نداره چه تو زندان باشم چه بیرون از زندان ، چون خدا با منه. میخوام این مدلی تجربهات کنم. تا این حد منو وابسته خودت کنی. ازت میخوام بند احساس منو به خودت ببندی؛ میخوام عشقت مثل خون تو وجودم جاری باشه.
من تا دیروز دعام این بود که قلب فلانی رو تسخیر من کنی؛ اینبار اومدم که قلب منو تسخیر خودت کنی. مهر یکتاپرستی رو بر قلبم بزنی، تاج یکتاپرستی رو روی سرم بذار.
خدایا، من انقدر از آدمپرستی ضربه خوردم که وقتی استاد میگن خدایا اگه رفتم جاده خاکی، گوش منو بپیچون، تن و بدنم میلرزه. به خدا توان یک گوشپیچوندن هم ندارم! من میخوام اینبار فقط با اتفاقهای خوب بیدارم کنی،و توحیدی بشم.میخوام درسهامو با تجربه کردن نعمتهات یاد بگیرم مثل استاد که تو سریال زندگی در بهشت گفتن من با تجربه کردن مادیات از مادیات گذر کردم ،و درس گرفتم که آدم میشه از مادیات و خیلی چیزها عبور کرد ،،خدایا ازت میخوام به من هم اینجوری عزتمندانه درسهاتو یادم بدی اینبار من اومدم مخلصانه خدا نوازی کنم ،اومدم مخلصانه بنده نوازی کنی ،من نمیخوام فقط مخلوق شما باشم ،من میخوام بنده ی نیکوکارت باشم ،بنده ی که اراده اش رو تسلیم خودت کرده ،،ازت میخوام سپاسگزار شما بودن ،یکتا پرستی هویت من باشه ،جزیی از من باشه ،
خدایا، میخوام مثل زلیخا منو در بند خودت کنی، بی نیازم کنی از گدایی توجه بقیه. میخوام من باشم و شما، من باشم و شما…
تا اینکه یه روز سکانسی از یه فیلم دیدم…
پسر جوونی روی زمین بین سنگها و خارها افتاده بود، دستش زخم شده بود و در حالیکه با همهی توان پای دوستش رو گرفته بود، اون یکی بیتفاوت، بدون حتی یه نگاه، مسیر خودش رو ادامه میداد.
تلویزیونمون رو بیصدا بود، بااینحال خدا با صدای خودش داشت اون صحنه رو برام تعبیر میکرد.
خدا گفت:
«زهرا، جنس فرکانسِ رابطهای که داشتی همین بود. شاید با زبونت ابراز نمیکردی، اما از درون، با دل و فرکانست، مثل همین پسر، خارگونه و التماسآلود، به پای طرف مقابلت چسبیده بودی.»
اون لحظه انقدر این واقعیت برام سنگین بود که چشامو بستم تا بی عزتی خودمو نبینم… تا نشنوم.
اما حقیقت، سخت بود و درست.
فهمیدم در اون رابطه تا چه حد وابسته شده بودم، بدون اینکه حتی خودمم بفهمم.چرا چون این اواخر تمام توجه ام
روی رابطه ام بود ،از خودم و خدا غافل شده بودم
“أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوَاهُ”
(سوره جاثیه، آیه ۲۳)
آیا دیدی آنکس را که هوس خود را معبود خویش قرار داد؟
من هم ناخودآگاه از خدا جدا شده بودم و کسی دیگری غیر از او، مرکز دلم شده بود.
اون روز نشستم با خدا صحبت کردم، گفتم:
«پروردگارا، قبول دارم وابسته بودم، قبول دارم مشرک بودم، قبول دارمم که هیچی نمیدونم ،من اگه آگاه بودم که این وضعم نبود ،،شما به من بگو چطوری و از کجا باید خودمو درست کنم.
اومده ام به درگاهت تهی تهی، بدون نقاب، بدون علم و اگاهی فقط با یک خواسته.
به من علم بده، بینش بده، منطقی بده تا از این تجربه، درسم رو بگیرم و بتونم عشق بیقید و شرط را، عشقی الهی روتجربه کنم.»
خدا بهم گفت:
«نیتت روشفاف کن.
قبل از هر کاری، نگاه کن ببین برای چی میخوای این کار و انجام بدی ،،؟
اگر کارت برای تأثیر گذاشتن بر دیگریه نه برای رضای من، بدون که از جادهی عشق و رحمت من دور شدی.»
“قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیایَ وَمَماتی لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ”
(سوره انعام، آیه ۱۶۲)
بگو نماز من، عبادت من، زندگی و مرگ من، همه برای خداست.
خدا گفت
«اولین چیزی که باید بفهمی اینه که تنها منبع عشق و آرامش، منم. نه هیچ کس دیگه ای.
منم که “السَّلَام” و “الْوَدُود” هستم.
منم که عشق رو در دلها جاری میکنم.»
در دلم تصویری کشید از یک دایرهی بزرگ. خودشو به شکل اون دایره برام کشید .
درونش عشق بود، آرامش بود، رزق، سفر، عزت، احترام، توجه، حال خوب…
و کنارش، دو تا آدمک تهی کشید که یکی من بودم و یکی کسی که قرار بود وارد زندگیم بشه.
گفت:
«زهراجان، نگاه کن. این آدم از خودش چیزی نداره. من از عشق خودم به دل اون میدم تا با دید من، تو رو زیبا ببینه.
اما اگر فکر کنی او منبع عشقه، از من جدا میشی، چون من به باور بندگانم احترام میذارم. و میگم اگه فکر کردی اون آدم منبع اینهمه عشق و محبت و احترامه تورو به خیر و ما رو به سلامت و تمام اتصالات مو از اون آدم میگیرم و میبینی از فردا این آدم چیزی نداره بهت بده ،،این آدم یک نگاه محبت آمیزم از خودش نداره که نثارت کنه »چرا ؟!,چون اون آدم از اول هم تهی بود ،چون از اول این زیباییها و احساسات رو در تو نمیدید،،من بودم که از طریق ایشون عشقمو نشون میدادم،،
“وَمَن یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِیدًا”
(سوره نساء، آیه ۱۱۶)
و هر کس برای خدا شریکی قرار دهد، قطعاً در گمراهی دوری افتاده است.
خدا گفت: پس اگه فکر کردی اون منبع عشقه من از میدون خارج شدم و اونوقت تو میمونی و یک آدم تهی..
واتفاقا فردا روز هم ناراحت میشی که چرا هر کاری میکنم به چشم نمیاد ؟!
چرا انقدر سرد شده ؟؟!
میگی چقدر نامرده !!چقدر قدر نشناسه ؟!!
در حالی که واقعیت اینه اون طفلک
اتصالش از منبع عشق قطع شده،و چیزی که نداره رو نمیتونه ارائه بده ،،
حتی خودش در ذهنش میگه «تا دیروز چرا این دختر و دوست داشتم؟!
چرا کور بودم ؟!چقدر در اشتباه بودم ؟!
یعنی ها اون طرف مقابلت هم منگ میشه که چیشد چرا دوست داشت ؟!
در واقع اصل داستان اینه ،همون موقع که مشرک شدی ،ایشون دیگه با چشم دل نمیبینتت !!
و شما هرچقدر هم تلاش کنی که توجهش رو برگردونی و به جای اینکه بخوای با سپاسگزاری کردن و با عبادت کردن من بخوای منو تحت تاثییر قرار بدی به فکر اینی که چکار کنم به چشم ایشون بهتر و زیباتر به نظر برسم ،بدون که نور من داره ازت دور و دورتر میشه و قلب شماست داره تاریک و تاریکتر میشه ،،مثال زلیخاست در قصرهم که باشی در دلت انگار در قبری تنگ و تاریکی،،
چرا که کلید آرامش شما دست منه،،
و تا وقتیکه این درس رو نگیری ،هربار از آدمهای متفاوت ضربه میخوری
چون به منبع تهی وصل شدی ،نه به من ،نه به منبع اصلی عشق ،
و اینو بدون آدمها نه عاشقن نه نامرد
اونها فقط وسیله ان ،،،
سورهٔ یونس، آیهٔ ۱۰۶:
«وَلَا تَدْعُ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَنفَعُکَ وَلَا یَضُرُّکَ فَإِن فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذًا مِّنَ الظَّالِمِینَ»
(و به جای خداوند هر چیزی را که نه سودی به تو میرساند و نه زیانی، مخوان؛ پس اگر چنین کنی، از ستمکاران خواهی بود.)
و اگر به من توکل کنی و این درس و بگیری بدون همون چیزی که از دست دادی رو بهتر و پربارترشو بهت باز میگردونم مثال توکل مادر موسی ،بعد از یک ساعت هم موسی رو بهش دادم هم زندگی کردن در کاخ رو ،،
موفق باشی دوست عزیز ♥️
سلام
افرادی که وابسته نیستن را در رسانه ها ببین و راجع بهشون بخون .
رابطه بیشتر با خدا از طریق نماز و دعا و قرآن و افزایش تقوا و افزایش کارهای ارزشمند در جامعه .
خودت را در زمینه های مالی و شغلی و … ، رشد بده .
فقط ازدواج ، مورد تایید خداست .
فایل های توحید استاد .
خوش اخلاقی و خوشبینی ، راهگشاست .
دوری از فضاهای خاله زنکی .
دوری از تلویزیون و شبکه های اجتماعی .
دوری از بحث .
اعراض .
آیا کل فایل های رایگان استاد را شنیده ای تا ببینی چگونه از در و دیوار ، برات خوشبختی می باره ؟
سلام دوست عزیز
جواب مشخص و راه جادویی برای شما وجود ندارد
میانبری نیست
وابستگی چیزی نیست که یک شبه به وجود امده باشد و یک شبه هم از بین برود و ریشه در باورهای ما دارد
من هم باید اعتراف کنم وابستگی دارم اونم خیلی زیاد
و دوره عشق و مودت کمکم داره میکنه
اولین قدم شما میتواند تهیه دوره عشق و مودت و دوره احساس لیاقت باشد که درباره این موضوع یعنی وابستگی صحبت شده است
در کل نکته ای را بخوام بگم
این که شما میگی صبح تا شب رو میخوام باهاشون بگذرونم
این یعنی وابستگی
یعنی اینکه من با خودم حال نمیکنم و اگه اون باشه زندگیم لذت بخش میشه ولی اگه اونم باشه زندگی شما لذت بخش نخواهد شد
خود من هم اینطوری هستما فقط شما نیستی
پس باید در قدم اول رابطه مون را با خودمون درست کنیم
تا رابطه ما با بقیه هم درست شود
موفق باشید


