گاهی از خدا کمک میخواهم اما مطمئن نیستم این کمکخواستن از روی عشق واقعی است یا فقط از روی عادت یا نیاز.
میخواهم بدانم نشانههای عشق واقعی به خدا چیست و چطور میتوان فهمید قلباً به او وابسته و توکل داریم؟
آیا هنگام عشق به خدا باید حس خاصی داشته باشیم یا کافی است نیت و باور ما درست باشد؟
برای پاسخ به سؤالات، لازم است که عضو سایت باشید و (با ایمیل و رمز عبورتان) وارد سایت شوید.
سلام زینب جان
میدونی اتفاقا منم دارم تازگیا تصمیم گرفتم روی باورهای توحیدیم کار کنم
تو این چند روز اخیر که سایت بسته بود درسته یکم نبودن تو سایت برام ازار دهنده بود
ولی تلاش میکردم رو اون گفته های توحیدی کار کنم
و اتفاقا همین الانم ترجمه دعای کمیل رو مینوشتم « چقدرررر ترجمش عالیست شکرش❤❤
خب زینب جان
میدونی وقتی به خدا از ته دلت ایمان داشته باشی چطور حسی داری؟؟
حس ارامش
حس اشتیاق
حس سر بلندی و سر زندگی
یه احساسی که واقعا بهت میگه چقدر در پیش خدا بهترینی و چقدر خدا عاشقته
من هر وق بخوام با خدا صحبت کنم واقعیتش نمیتونم تو خونه باشم
میرم بیرون میشینم
یا قدم میزنم
و باهاش صحبت میکنم و یجورایی اشک شوق میریزم و به اطرافم نگاه میکنم که چقدر چرخه این زندگی فقط برای انسان خلق شده
بنظرم باورهای قوی کننده رو بیشتر تکرار کن
مثل: خدا عاشق اینه که به من کمک کنه
خدا عاشق اینه من ازش درخواست کنم
خدا هر لحظه کنار منه
خداوند منو با ضعفام و اشتباهاتم دوسم داره
خداوند در هر لحظه منو به سوی خواسته هام هدایت میکنه
خداوند خیلی خوشحال تر میشه اگه من به خواستم برسم
و…..
بنظرم اگه اینارو تکرار کنی یه ارامشی بهت میده که خیلیییی خوبه
البته خودم اینطوری میشم و به یاد میارم اونجاهایی که من اشتباه رفتم و خدا باز دستمو گرف
به یاد میارم اونجاهایی که خدا کمکم کرد به خواستم برسم
به یاد میارم اونجاهایی که مردم خواستن اتفاق بد رو برام رقم بزنن ولی نتونستن چون خدا کنارم بود
و همه اینا ارامش قلبی میده
عشق نسبت به خدا میده
استاد همیشه میگه « اگه میخوای بدونی کی به خدا توکلی کردی؟ موقعی که احساس خوب درونی و احساس ارامش داری
جوری که از ته ته ته دلت یه نفس عمیققققق میکشی و میگی اخیشششش راحت شدم
سبک شدم
همه چی رو سپردم به خودش من دیگه کاریش ندارم
همه چی رو خودش میبره جلو
و بیخیالش باشی و اعتماد کنی بهش
اون وقت غشق واقعیه نسبت به خدا البته بنظرم
بازم باید تکاملی پیش بری یهویی هیچی نمیشه اما از خود خدا بخواه کمکت کنه
خود منم خیلی کوچولو دارم فقط یادش میکنم
قبلا بمیرمم یاد خدا نمیوفتادم چون احساس میکردم خدایی وجود نداره
اما الان بهترم و هر روز به صورت عجیب ترسم از ادما کم میشه
و اعتمادم به خدا بیشتر میشه
و هنوز خیلییییی جای کار دارم
اصن خیلیاااااا
اما خوشحالم که دارم تو حوزه توحید کار میکنم
بنظرم فایل های استاد جون رو در حوزه توحید هم گوش بدی خیلی کمک کنندست
در پناه حق باشید….
سلام عزیزم
دیدگاه قشنگت رو خوندم و یک حس آرامش از حرفات گرفتم.
تحسین ات میکنم.
منم این روزا آرامش عجیب دارم. رها و رهاتر شدم. نگرانی رسیدن به خواسته ام کمتر شده و گاهی هم که نگرانی میاد کم بهش فک میکنم و به قول خودت سپردم بخدا.
بجای نوشتن شکرگزاری ، عمیقا بزبان میارم و از ته دل شکر میگم.
دیگه هی خواسته هامو نمیگم. دیشب سرنماز، فقط شکر گفتم . چیزی بهم گفت همین کافیه نه تکرار بار بار خواسته ها.
از ته دل شکر میگم .
نمیدانم قراره کجا بریم و برسیم اما عمیقا به این آرامش محتاج بودم. شاید همین لحظه مهمه نه فردا !
خدایا شکرت.
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم
ممنونماز سواله زیباتون
در این شکی نیست که خداوند همواره خیر و خوبی و سلامتی و خوشبختی و فراوانی و ثروت برای ما میخواهد چون او عشقه مطلقه خیر مطلفه سلامتی مطلقه ووووو
و همیشه خداوند به وعده اش عمل میکند
اما از خودمون بپرسیم ما چقدر بهش اعتماد داریم چقدر ایمان داریم آیا موقع درخواست به ندای قلبمون گوش میدیم یا نجوای ذهنمون ؟ چقدر روی فدرتش حساب میکنیم و از همه مهمتر چقدر باورش داریم؟
وقتی این سوالها رو از خودمون میپرسیم موقع جواب دادن میفهمیم چند چند هستیم با خودمون و بهتر میشناسیم خودمون رو
آیا هنگام درخواست ترس و استرس و نگرانی و ناامیدی ته دلمون ست احساسمون بد ست
یا رها و آزاد و شاد و احساسه خوب واقعی داریم ؟
بیشتر باید روی باورهای توحیدیمون کار کنیم تا بهتر باورش کنیم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
سلام به همهی عباسمنشی های عزیز
خداوند پاسخ و آگاهی تمام سوالات رو در درون ما گذاشته برای جواب این سوال به درون خودت برو و هر زمان تونستی احساس امنیت و اعتماد داشته باشی یعنی در پناه نام یامومن پروردگار هستی و این احساس امنیت نه از سر نیاز بلکه از عشق به خداوند هست
درود.
وقتی نیتت نزدیکی و وحدت و عشق بازی و اعتماد و توحید باشه، خودش میاردت تو مسیر خیلی نمیخواد زور بزنی و فشار بیاری.
شما بیشتر رها و آزاد و تسلیم باش.
تسلیم وار باهاش ارتباط بگیر.
همین که ازش صادقانه میخوای کم کم حسش میکنی و وقتی کم کم حسش میکنی متوجه میشی که بهش نزدیکتر و صمیمی تر شدی در نتیجه بیشتر میشناسیش. در نتیجه بیشتر نتیجه میگیری در نتیجه بیشتر میتونی بهش اعتماد کنی پس هی بیشتر کاراتو با اون میبندی و میسپاری.
حسش یه حس اعتماد و اطمینان هست
یه حس وفاداری به یه رفیق به یه رئیس دانا و کاردان
حس عشقبازی
حس از خود بی خود شدن
حس امنیت خاطر
حس حرف شنوی و خلع سلاح شدن در مقابلش
حس خوشحالی و شعف درونی بابت این اعتماد
حس حضور در زمان حال و فارغ شدن از گذشته و آینده
حس همه چی و آدمها و شرایط و آب و هوا و طبیعت و گیاهان و انسانها و حیوانات را یکی دیدن و در حکم یک تیم واحد و یکپارچه احساس کردن و جدا نبودن.
و خودتو در اونا و اونا رو در خودت حس کردن
خدا در خودت و خودتو در خدا حس کردن.
حس قدرتی بی تکبر
قدرتی بدون آزار
قدرتی از روی علاقه و عشق داشتن
قدرتی از روی آرامش
قدرتی از روی بی نیازی در عین حال تواضع داشتن.
انگار همه چی خوبه. هر باشه یا نباشه خوبه. باهاش راحت و موافقی. نه از روی اَدا و ظاهر بلکه یک احساس صادقانه درونی باطنی و قلبی.
فکر کنم کامل توضیح دادم.
شاد باشین
سلام وقتتون بخیر
میخوام یکم متفاوت جواب بدم
افکار خودم هست
نیم ساعت هست ضل زدم و دارم سؤال تون رو میخونم و فکر میکنم بهش
ـ افکار من :
من عاشق دختری به نام گلبرگ هستم
گلبرگ رو تا حالا از نزدیک ندیدم چون ارتباط آنلاین داریم
ولی او خیلی زیبا هست
خیلی مهربان هست
گاهی لج میکنه شدید
خب روک هم هست و گاهی روی مخ!
خیلی خوش برخورد هست
بعضی وقتا تنبل هست
خیلی خوش صبحت هست
چند سال هست با هم دوستیم
تمام حرف های زندگیش رو به من گفته حتی اونایی که به مادرش نگفته
منم همینطور
شاید روزی چندین ساعت حرف زدیم
در مورد خودمون
در مورد آگاهی
در مورد خودشناسی و…
من به محض اینکه بهش فکر میکنم لبخندی میاد رو لبام تمام چهرهام خندون میشه و حس آرامش دارم
از روز اول اینجوری نبود به مرور اما شد
اما چطور شد؟
با هر بار حرف زدن باهاش ( البته اوایل ناز میکرد درست جواب نمیداد )
هر چقدر بیشتر آشنا شدیم
هر چی بیشتر در خلوتمون حتی در زمان شلوغی های اجتماعی ما ساعتها حرف زدیم در مورد دنیای درون و آگاهی حرف زدیم فارق از اینکه کمی اون طرف تر صدای انفجار داره میاد…
هر دو توی خواب چند بار دیده بودیم اون لحظات رو که … ها زیادن و ما هم هستیم
تحت هر شرایطی گفتگو و آشنایی و نزدیکتر شدن ما ادامه داشت
تا جایی که آینهی هم شدیم
و این شناخت بیشتر و پذیرش روشنیها و تاریکیهای همدیگه باعث به وجود اومدن عشق حقیقی شد
من کاملا بهش اعتماد دارم
حتی از خودم بیشتر به گلبرگ اعتماد دارم
گلبرگ تحت هر شرایطی بهم کمک کرده و هوام رو داشته
من واقعا عاشق گلبرگ هستم
حالا شما خدا رو بزارین جای گلبرگ
چقدر با خدا خلوت کردین
با خدا فقط
نه از روی درس هایی که بهمون دادن
نه از روی کتاب
نه از روی دوره
نه از روی هیچی
درس عشق در دفتر نباشد…
چقدر شخص شما سعی کردین با یگانه خلوت کنید و حرف بزنید باهاش تا بشناسیدش
چقدر صداش کردین و آگاهانه در لحظه بودین برای شنیدن جواب ( البته خدا ناز که نمیکنه بلکه برعکس ما رو مدام صدا میکنه )
واقعا تا حالا چقدر با خدا وقت گذروندین؟
چقدر خدا رو میشناسین؟
چقدر به اتفاقاتی که هر لحظه برامون میوفته دقت میکنین؟
چقدر به انسانهایی که وارد زندگیمون میشن و جلوهای از حضور خداوند هستند دقت میکنین؟
در کل رفتار تون و بینش تون نسبت به اتفاقات انسانها حیوانات گیاهان طبیعت … چطور هست؟
چقدر خدا رو در تک تک ذرات این جهان هستی میبینید؟
طولانی نشه فقط انسانها رو بگیم
با چند نفر قهریم؟
از چند نفر کینه داریم؟
از چند نفر میخوایم انتقام بگیریم؟ ( انتقام فقط جانی نیست همینکه بخوایم به یک جایی برسیم و بکنیمش تو چشم دیگری خودش انتقام هست … ) و…؟
میگن مولانا مسیح گفتن آن کس که سیلی بر رخسانه تو زند آن روی را نیز بگردان
به آنان که به شما دشنام دهند عشق ورزید
برای بدخواهانتان طلب خیر کنید …
یا مولانا محمد یکی زباله میریخته روش وقتی رد میشده
ولی وقتی اون شخص مریض شدن مولانا محمد رفتن به عیادت اون شخص و گفتن کمک میخوای کمکت کنم؟
یا مولانا علی وقتی بعد از ضربه ابن ملجم رو آوردن گفتن باهاش مثل خودمون رفتار کنید و از غذای خودمون بهش بدین و…
چرا این رفتار رو داشتن؟
آیا واقعا ما باید از کلام بزرگان درس بگیریم؟
درسهایی که فقط حفظ کنیم و پز بدیم پیش بقیه!
من چند دوره گذروندم
من چند ترم خوندم
من N مقدار کتاب خوندم و و…؟
من شاگرد زرنگ کلاسم
من خوب یاد گرفتم
من بهترینم من من من؟
در عمل چی؟
چقدر رفتار مون مثل بزرگان هست؟
آیا از رفتار اونا چیزی در ما هم هست عمقی؟
عمقی نه اینکه ادا در بیاریم بگیم چون ایشون گذشت کردن پس منم گذشت کنم بدون اینکه حتی بدونم اصلا چرا گذشت کردن!!
شاید گذشت کردن چون خودشون دوست داشتن گذشت بشه در حقشون
گذشت کردن چون خدا رو میدیدن در صورت اون شخص
چون عاشق حقیقی خدا بودن
چون اینقدر با خدا خلوت کردن صحبت کردن که میگفتن به بیابان بنگرم تو را بینم به دریا بنگرم تو را بینم …
ما برای عاشق شدن اول باید بشناسیم طرف رو
نمیشه ناشناخته عاشق شد
و وقتی خووب بشناسیمش عشق خودش بوجود میاد و چون حس هست زبان از بیانش قاصر هست
هر چقدر تحت هر شرایطی باهاش خلوت کنیم باهاش حرف بزنیم بیشتر میشناسیمش و عاشقش میشیم و بعد که عاشقش شدیم اصلا کمکی نمیخوایم ازش
میدونیم که خدا صاحب خونه هست و ما میهمان
پس اگر ما رو در این میهمانی دعوت کردن حتما حتما حتما به بهترین نحو از ما پذیرایی خواهد شد
شاید چاقو رو بزاریم و بخوایم ببریم گلوی فرزند رو ولی چاقو نبره
شاید لازم باشه بریم درون آتش تا گلستان بشه
شاید هم تمام عزیزانمون رو در آنی از دست بدیم و بگیم فقط و فقط زیبایی دیدم!
عاشقش هستیم
فارق از نتیجه
عاشقیم عاشق
سلام به شما دوستان عزیز
واقعا پاسخ بسیار آموزنده ای بود
انشاالله خداوند همه ی ماهارو توو این مسیر بندگی خودش هدایتگرمون باشه
سپاسگزارم
سلام وقتتون بخیر دوست عزیز
تشکر
امید به خدا که در مسیر آگاهی قرار بگیریم و ثابت قدم بمونیم و در این جهان منشأ اثر خیر باشیم
ارزشمندین 🌺
سلام به شما زینب حسنی عزیز و دوست ارزشمندم
سوال قشنگ و جالبی رو مطرح کردین اما جملاتی که نوشتین با سوالاتون یکم برام گـنـگ هست، اما دلم خواست خودمو به چالش بکشم و چیزهایی که در این موضوع تجربه کردم یا به ذهنم در این لحظه میاد بنویسم.
اول دوست دارم متن سوال شما رو دوباره با دقت بیشتر باهم بخونیم:
گاهی از خدا کمک میخواهم اما مطمئن نیستم این کمکخواستن از روی عشق واقعی است یا فقط از روی عادت یا نیاز.
میخواهم بدانم نشانههای عشق واقعی به خدا چیست و چطور میتوان فهمید قلباً به او وابسته و توکل داریم؟
آیا هنگام عشق به خدا باید حس خاصی داشته باشیم یا کافی است نیت و باور ما درست باشد؟
خط اول یعنی همون جمله اول متن تون خودش میتونه یک سوال باشه: اینکه “گــاهــی” از خدا “کمک” می خواهم اما “مطمئن نیستم” این کمک خواستن از روی عشق واقعی هست یا فقط از روی عادت یا نیاز…
کمک خواستن بنظر من ربطی نداره به اینکه از روی چی باشه، از روی عشق یا از روی عادت یا نیاز. اون کسی که داره به ما کمک میکنه باید ببینیم از روی چی این کار رو انجام میده؟!(که قطعا با آگاهی الانم با اطمینان میگم خدا از روی خیر و عشق به ما کمک میکنه، چون اساس جهانش برپایه خیر و خوبی و رشد و گسترش و زیبایی هست. چون خودش گفته اجابت کنید منو و منم شما رو اجابت میکنم. یعنی تو کمک بخواهی، درخواستی داشته باشی من انجام میدم.)
حالا سمت من و شمایی که از اون کمک میخوایم چیه؟! باید ببینیم آیا ما چقدر از کسی که کمک میخوایم مطمئن هستیم، چقدر قبولش داریم که میتونه به ما کمک کنه؟چقدر مطمئن هستیم که اصلا کمک میکنه؟ چقدر میدونیم که در کمک کردن به ما توانا هست؟ چقدر خودمون رو محتاج و نیازمند کمک اون میدونیم؟ چقر تسلیم و آماده دریافت کمک هستیم؟ آیا بخاطر ضعف و حس بیچارگی ازش کمک میخوایم یا از موضع و حس قدرت و یا از موضع “لایق کمک شدن” هست که ازش کمک میخوایم؟ از روی “ترس و اجبار” ازش درخواست کمک میکنیم یا از روی “ایمان و اختیار و آگاهی” ازش کمک میخوایم؟
بنظر من همین که با ترس ازش کمک نخوایم و ایمان داشته باشیم که اون به ما همواره کمک میکنه و ما لایق دریافت و درخواست کمک از اون نیروی برتر جهان هستیم، یعنی ما با اطمینان میتونیم کمک بخوایم با حس آرامش و حس ارزشمندی و قدرت. از موضع “ضعف در ناتوانی و بیچارگی و درماندگی” نیست که ازش کمک میخوایم، بلکه از موضع “فقیر بودن و ضعیف بودن در برابر توانایی بی نهایت اون” کسی که ازش کمک میخوایم، چون میدونیم اون از ما قوی تره،اون از ما داناتره، اون از ما آگاه تره و ما لایق هستیم که از اون کمک بخوایم و اجابت بشیم.چرا چون قبولش داریم و میدونیم اون از روی مِنت نــیست که میخواد به ما کمک کنه، از روی قدرت فخرفروشانه و عاجز کردن من نــیست که میخواد به ما کمک کنه، چون اون وظیفه خودش کرده، چون اون منو تنها نگذاشته، چون اون گفته من از رگ گردن بهت نزدیکترم، چون منو خلیفه خودش کرده و به من قدرت ها و اختیاراتی داده و حتی اجازه داده ازش درخواست کنم و اون کلید گنجِ نعمت هاشو در دعا و کمک خواستن ازش، در دسـتِ من قرار داده. چون با خواستن های من اون به اندازه ظرفم به من میده. چون اون میدونه اگر نباشه من هیچی نیستم. چون اون عاشق ماست و میخواد که ما رشد کنیم چطور رشد میکنیم با رسیدن به خواسته ها و هدف هامون. حالا پیش میاد توی این مسیر رسیدن ها، راه رو گم میکنیم،گیج میشیم میترسیم و بعد باز رو به سوی اون میکنیم ازش میخوایم خودش کمک مون کنه، خودش بهمون بگه از کدوم مسیر بریم، خودش راه نشون ما بده و اینجاست که در قلب مون با اطمینان و حس تسلیم اینکه ما نمیدونیم، تو میدونی، تو بلدی و اگر من راه رفتن هم یاد گرفتم و تا اینجای مسیر هم اومدم اونم خودت بهم یاد دادی، خودت بهم قدرت و توان حرکت دادی، قدرت بهم پا دادی، پس اینجا گیر کردم و راه رو گم کردم خداجون کمکم کن . میدونم که مثل همیشه بی منت راهنمایی میکنی منو و تویی که یار و یاور منی. تنها از یاری میجویم و تنها تو را میپرستم و وقتی رسیدیم به این نقطه قشنگ، از اون خدای متعال و قدرتمند و مهربون ازش یاری میخوام و اونم بدون شک منو یاری میکنه. مثلا میفتم دستم رو میگیره، قراره بیفتم تو چاه سر راه یک شاخه میندازه جلوی پای من و بعد به حکمتش پی میبریم هر لحظه خدا حواسش به ما بوده،و میگم خوب شد جلوتر نرفتم وگرنه میفتادم توی چاه و میفهمم هر لحظه داشته منو کمک میکرده و هر لحظه به نیازها و خواسته های من آگاه بوده حتــی وقتی من زبانی و آگاهانه ازش کمک نــخواستم خودش منو کمک کرده….اینجوری وقتی به این نقطه ها می رسیم مــگه میشه بهش توکل نکنیم، مــگه عاشق خدا نباشیم و وقتی یادمون میفته که کجاها، چــطوری، از کجا چه راه هایی، چه آدم هایی، چه همزمانی هایی برام انجام داده، چه درس هایی به من داده تا من رشد کنم و همیشه داشته با عشق و بی منت، بی چشم داشت بهم کمک میکرده مگه میشه عاشق این خدا نشیم. مگه میشه از روی عشق ازش درخواست نکنیم و به این موضوع هربار بیشتر مطمئن نشیم که حتی بدون نیاز به گفتن، اونه که از نیازهای من آگاهه
(و اون منم که حتی نمیدونم چی نیاز دارم! چه کمکی قراره بهم بشه!.اصلا چطور بخوام و چطور کمک ازش بخوام! این منم که هیچی نمیدونم حتی نمیدونم اون چطور چیزی که من از خودم نمیدونم رو میدونه و به موقع در مسیر زندگی من قرار میده.) ..و اون وقت مثل حس الان من یک بغض شیرین و یک اشک از اون انرژی که در قلب و روح و ذهنت هماهنگ شده به جریان میفته که فقط میتونی بگی خدایا عاشقتم، خداجونم شکرت.
خیلی حس خوبیه خیــلی. حسی که میفهمی این تو نیستی که عاشق خداست میفهمی که خدا چقدر تو رو حتی بیشتر از خودت دوستت داره و باز عاشق ترش میشی. (کلی چیز توی ذهنم میاد نمیدونم چطور بنویسم، واقعا از توصیف این حس احساساتی شدم و اشک عشق تو چشمام برق میزنه. و میدونم این خداست که گفت بیام اینجا تا بهم کمک کنه تا دوباره اینجوری توی قلبم حسـش کنم و باهاش عشق بازی کنم.)
جالبه الان یادم اومد چند روز پیش بود ازش خواستم دوباره احساس عشق و از اون اشک های قلب گشاده کُن بهم بده (قلبم رو باز کنه و منو عاشق و تسلیم خودش کنه دوباره) و بهم بگه چطوری و چیکار کنم. چون من این حس رو خیلی وقته با این وضوح تجربه نکرده بودم. اینکه حتی الان انگشت هام تکون میخوره حس کنم این جریان خداست و در همه چیز خدا رو ببینم که داره با عشق منو یاری میکنه و بهم اینقدر نزدیکه و در همه جا و هممه چیز ببــینمش….
تـوکـل هم بنظرم اون نقطه ایی هست که ایمان مون اینقدر به آرامی بالا بِـره که بدونیم هر چی پیش بیاد خیره و خدا و ما یکی هستیم و اینقدر حس آرامش ما رو فرا بگیره که بگیم خدایا خودمو سپردم بهت و از یک بلندی خودتو رها کنی و با تمام قلب و آرامش بدونی اونــه که تو رو میگیره و بغلت میکنه و تو هیچیت نمیشه و حتی زخمی هم نمیشی. چون بغل اونــی. چون تو و کل جهان یکی هستی و اینجوری خودتو سپردی بهش و خودتو رها کردی…
هر چی نوشتم برای خودم و کمک به خودم نوشتم و در حقیقت کمک خدا به من بود برای یادآوری خیلی چیزها به من….زینب جان ازت خیلی سپاسگزارم که این سوال و متن رو نوشتی.
قصد داشتم خط به خط تحلیلی بیاام تجربه هامو بگم و طبق آموزه های استاد و کلیدوار بنویسم اما واقعا نمیدونم چی نوشتم و چطور قراره از این متن طوفانی و بارانی من به جواب سوالت برسی اما من ایمان دارم که خدا خودش به موقع اش جواب سوال هاتو میده.(مثل الان من . من به جواب خودم و درخواست خودم رسیدم) کافیه نشــونه ها رو دنبال کنی و آرام باشی. چون اون همه چی رو بلده.چون اون وعده داده . چون اون گفته اجابت کنیم تا اجابت بشیم. چون خودش گفته از رگ گردن به ما نزدیکتره…چون این احساس ناب رو قراره خودت آرام و قشنگ بهش برسی و یک تجربه شگفت انگیزه حــس عشق واقعی و ناب…
الا بذکر الله تطمئن القلوب. الا بذکر الله تطمئن القلوب
اخه این آیه چـقدر قشنگه خدا رو یاد کنیم و بعد قلب مون آرام بگیره…
وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَ لْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
از ین ایه چه ها که باید گفت و فهمید و چقدر خدا خوب و مهربونه آخه چقدر…
آیا خدای (مهربان) برای بندهاش کافی نیست؟
فقط کافیه بهش اعتماد کنیم و بهش اجازه بدیم تا بهمون کمک کنه و راهنمایی و هدایت مون کنه.
In GOD we trust _ ما به خـدا اعتماد داریم
بنام خدا
سلام زینب جان
عشق واقعی به خدا حالتی است که در آن خداوند خودِ هدف دل میشود، نه وسیلهای برای رسیدن به آرامش، خواسته یا رهایی از سختی. یعنی:
اگر دعا میکنی، از عشق است نه فقط برای برآورده شدن نیاز؛
اگر عبادت میکنی، حس سپاس و حضور داری، شدن نیاز؛
اگر عبادت میکنی، حس سپاس و حضور داری، نه فقط وظیفه؛
اگر رنج داری، باز میگویی: “تو مهربانتر از رنج منی”.
در چنین حالتی، انسان خدا را در همه چیز میبیند، نه فقط در مواقع نیاز.
نشانهها لزوماً احساسات شدید عرفانی نیستند، بلکه حالتهای درونیِ پیوسته و آرام
تو میدانی کسی بزرگتر از تمام نگرانیها مراقب توست ونشانه آن آرامش در دل حتی هنگام آشفتگی
حتی اگر خواستهات برآورده نشود، اطمینان داری که خیر در همان است.نشانه اش ایمان به حکمت خداوند
دلت میخواهد بیشتر با خدا حرف بزنی، نه فقط در سختیها،نشانه اش شوق دیدار حضور
احساس زیبا میتواند همراه عشق به خدا باشد،مثل اشک، شور، یا آرامش عمیق ،اما اصل عشق، احساس نیست بلکه شناخت و تصمیم قلبی است.
عشق به خدا یعنی:
حتی وقتی دلت احساس حضور نمیکند، باز هم میایستی و با او حرف میزنی؛
عاشقی در روزهای بیحالت و بیاشتیاق، همانقدر ارزش دارد که در لحظههای شور.
به تعبیر عارفان، «آنکه در بیحالی هم خدمت کند، عاشقتر است.»
چطور بفهمیم وابستگی و توکل قلبی داریم؟
اگر هنگامی که راهها بسته میشود:
هنوز به عدالت و مهربانی خدا ایمان داری،
در دل، «نه ناراحتی بلکه تسلیم و اطمینان» حس میکنی،
– و میدانی که نتیجه هر چه باشد، خیر است؛
این یعنی توکل واقعی و وابستگی قلبی به اوست.
تمرینهایی برای رشد عشق الهی
ذکر بدون درخواست، گاهی فقط بگو «یا الله»، نه برای نیاز، بلکه برای حضور.
سپاس در لحظات ساده ،.مثلاً برای نسیم، لبخند کسی، یا حتی اشک را شکر کن.
مطالعه عرفان و دعاهای عاشقانه، مثل مناجات شعبانیه یا دعای کمیل، نه به عنوان دستور، بلکه چشیدنِ عشق.
حضور در سکوت ،چند دقیقه در روز فقط بنشین و حس کن که “در نگاه اویی”.
اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم:
عشق واقعی به خدا یعنی بودن در حضور او، حتی وقتی چیزی نمیخواهی.
موفق باشید
سلام زینب عزیزم دوست توحیدی من.
اکثرماانسانها حتی جنایتکارترین انسان هم که باشیم در تنهایی و خلوت خودمون به پدیده ی پرستش قلبا ایمان داریم.
نشانه های عشق واقعی از سپاسگزاری ما برای هرآنچه که داریم شروع میشه.همونطور که استاد جان میگن،سپاسگزاری نزدیکترین فرکانس به خداوند رو داره.وقتی که شما مدام شکرگزار و سپاسگزار باشی،حتی در شرایط بحرانی زندگیت،و مدام غر نزنی بابت نداشته هات،اون وقته که می بینی تنهارفیقت فقط خداست.
خداوند از رگ گردن به ما نزدیکتره.کافیه مشرک نباشیم.کافیه بی انصافی نکنیم درحق خدا.کافیه نامرد نباشیم در حقش و همیشه یادش کنیم چه در مواقع خوشی چه در مواقع به ظاهر رنج.این توحیده.که بتونی تو تمام شرایط زندگیت بگی خدایا من به هر خیر و شری که از تو برسه فقیرم.چون خداوند میگه به بندگانم بگو من نزدیکم به شما.من شماروتنهانذاشتم.خداوند رو باید با قلبت حس کنی.و نشانش نگران نبودن و سبکبال بودنه.درست مثل اینه که فکرکنی خدا باباته و تو کودکی خرد هستی که رو گردن بابا سواری و از دنیا و هیچی نمی ترسی.چون امیدت به باباهس که ازت حمایت میکنه.پس توجه و تمرکزت رو بذار روی زیبایی ها و خوبی ها. شکرگزارباش،نشانه ها رو دنبال کن،توی خواب و بیداری دنبال نشانه ها باش.نشانه ها در واقع پیامهای شخصی یی هستند که برای شخص خودت فرستاده میشه و شما با قلبت حسشون می کنی.
امیدوارم صحبت هام تاثیرگزار بوده باشه زینب جانم.
عاشقتم بنده ی خوب خدا.
سلام خدمت شما و همه دوستان
بنظر من کسی که عاشق خدا باشه از خدا کمک میخواد یعنی مثلا وقتی از کسی کمک میخوای ینی میدونی یه کاری از دستش برمیاد که طبیعتا ازش کمک بخوای پس از خدایی که ما باور داریم قدرت مطلق هست و هر کاری میتونه انجام بده باید تقاضای کمک کنیم بنظرم ادم هر چقدر ب خدا نزدیک تر باشه بیشتر کمک میخواد و اگر باور واقعی ب امکان پذیری در خواستش هم داشته باشه که صد در صد تمام خواسته هاش اجابت میشه واذا سالک عبادی …
ما همیشه و در هر حالی محتاج ب کمک رب هستیم چه در سلامتی کامل چه در بیماری چه در فقر و چه در ثروت بی نهایت و… همیشه محتاج ب کمک خدا هستیم یعنی اینکه بگیم از روی عادت و نیاز از خدا کمک میخوایم صد در صد همینجوره زیرا ما در خواست میکنیم و خدا اجابت میکند و ما ایمانمان قوی میشود و هی ب همین ترتیب نتایج بزرگتر میشه و وقتی نتایج بزرگتر میشه ایمان قوی تر میشود تا جایی که میگیم من روی بال های خدا نشسته و به هر کجا بخواهم پرواز میکنم و این عین عشق واقعی است و رفاقت با خدا
خدا میگه تو بندگی منو بکن من وظیفه خودم میدونم همه کاراتو برات انجام بدم
مثلا بالاترین فرکانس: سپاسگذاری یا باور ب رب بودن الله و…
و وقتی این کارو میکنی ینی عاشق خدایی و وقتی خدا هم جواب عاشقیتو میده میرسه به مرحله ای که از هیچ کس و هیچ چیز نمیترسی و نگران هیچ چیز و هیچ کس نیسی
یعنی در کل ارامش داری که پایه تمامی موفقیت هاست
اما راجب نشانه عشق واقعی به خدا اینه که احساست همیشه خوب باشه و هیچ تو رو غمگین نکنه
و اینکه چطور بفمیم چقدر توکل داریم بر میگرده به این که
وقتی کاری با توکل بخدا شروع میکنیم نگران نتیجه نباشیم ینی برا خدا مسیر و مقصد مشخص نکنیم مثل برگی باشیم که باد حرکتش میده و اونجا هر جا دلش خواست میبره ما هم همونجور باید وقتی توکل کردیم بدون نگران نتیجه بودن خودمون رو بسپاریم به خدا
ضمنا گاهی شاید نتیجه اونی که ما میخواییم نباشه ولی همیشه بعدا میفهمیم که اون نتیجه بهترین نتیجه بوده که اگه توکل نمیکردیم و میخواستیم با عقل خودمون جلو بریم هرگز ب جایگاهی که الان داریم نمیرسیدیم
در کل معنی توکل میشه :
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو ب دریا داد
خودش میبرتت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدان ساحل همانجاست


