پاک کردن حافظه در مورد تجربه های ناجالب در مورد روابط

دسته بندی: روابط

جواب‌های «عقل‌کل»دسته بندی: روابطپاک کردن حافظه در مورد تجربه های ناجالب در مورد روابط
5

دوستان سلام
خیلی خوشحالم که میخواهم یک ترمز دیگه ام رو رفع کنم پیشاپیش ممنون از جواب های هدایتگر و با کیفیتتون !
سوالم اینه ، چطور پیش فرض های ذهنم رو در مورد ادما به حداقل برسونم ؟
چطور وقتی در تجاربه های قبلیم در ارتباط با یک شخص یا جمعیتی یا کلاسی یا مهمونی ، که بد پیش رفته ، از احساسی که از اون ادما دریافت کردم بد بوده و یجورایی باعث حال بد من شدن ، ولی الان دوباره مجبورم که ببنمشون چون مثلا هم خونه ای ایم(اعضای خانواده)یا یک طور اجباری پیش میادکه مجبور میشم به اون کلاس یا مهمونی برم ، چطور حالم رو خوب کنم؟
وقتی قبلا اونا ناراحتم کردن و روی سرد بهم نشون دادن یا خودم راحت نبودم ، چطوری از شر سنگینی حضورشون راحت شم و اصلا احساسشون نکنم؟! میخوام فقط با حال خوب خودم که تو خلوتم دارم همیشه هماهنگ باشم

نمایش:  به ترتیب تاریخ   |  به ترتیب امتیاز   
87
بهترین پاسخ

سلام مبینا خانم
سوالتون یه مقدار فنی بود،برای فکر کردن به سوالتون مثله اوکیوستان کله ام رو خاروندم!
اونم کله ای که با تیغ امروز تراشیدمش!!
دیگه خودت ببین چقدر سوالت پیچ و خم داشت!!!
ببین دختر گلی!
ما هر نگرانی یا هر احساسی،که نسبت به ادما داریم تو ذهنمونه!
پس باید این نگرانی یا احساس سنگینی یا هر چیزی که هست رو از طریق ذهنمون اصلاح کنیم
نه عوامل بیرونی!!!
متوجه شدی!؟
نه نشدی؟
بزار الان با مثال میگم برات!!
ببین!
به فرض مثال،عمه ی شما قبلا جلوی جمع به شما گفته این چه شلواریه پوشیدی!
تا بالای مچ پات مشخصه و اینقدر تنگ و چسبونه!!!
زشته!
و این حرفه عمه تون گوشه ی ذهنه شما مونده و هر وقت که بخواید ببینیدش نگرانی که نکنه الاه دوباره به نوع پوشش من گیر بده و با نظر بده!
و شما برای اینکه ایشون دیگه به شما گیر نده،میای یه لباسی میپوشی که ایشون گیر نده!
اما!!!
تو ذهنت همش این داره میچرخه که الات گیر نده!
قطعا دیگه خوشش میاد از نوع پوششم و…
اما میبینی شما وقتی میرید مهمونی و ایشون حضور دارن اصصلا راحت نیستی!
و احساس سنگینی میکنی و راحت نیستی و همش اذیتی بابت اون تجربه ی قبلی و اتتتفاقا میبینی اینبار بازم بهت گیر میده!
شاید به نوع پوششت نه!
اما به رنگه قاب موبایلت اره!
به زنگ خوریه گوشیت اره!
به شغلت و محیط کارت اره!!
میدونی چرا!؟
چون باید این نگرانی رو از طریق ذهنت اصلاح کنی نه با عوامل بیرونی!!!
همون حرفی که چند خط اول گفتم!!!
واسه همینه که من قبلا به بقیه محبت میکردم ،اما بقیه تحقیرم میکردن!!
مثلا طرف تو عروسی سر پا ایستاده بود،برای اینکه منو دوست داشته باشه،میرفتم کلللله تالار رو میگشتم و براش صندلی میوردم تا دوستم داشته باشه ،بدونه اینکه ازم درخواست کنه!!
و اون شخص بدونه حتتتی نگاه کردن بهم،صندلی رو ازم میگرفت و مینشست!!!
میدونی چرا!؟
چون با احساس عدم لیاقت و تلاش روی عوامل بیرونی میخواستم بقیه دوستم داشته باشن!!!
اما تو ذهنم همون احساس بی ارزشی رو داشتم!!!
و ادما کار به عملکرد تو ندارن
به احساس تو واکنش نشون میدن
حالا که متوجه شدیم ریشه ی این احساسی که به دیگران داریم برمیگرده به ذهنمون راهکار چیه!؟
با منطق!!
باااا منننططقق!!
با دلایل واااقعییی!!!
با دلللییللل!!
ذهنیتمون رو نسبت به دیگران،به اتفاقات باید تغییر بدیم
که میشه تغییر باورها!!
حالا چجوری باورامونو تغییر بدیم!؟
بر میگردیم سراغ عمه تون!

حالا خوبه عمتون تو سایت باشه!!
میییکشمم!!
به قوله فیلمه نون خ،من قربان عمه گیان بشم!!

ببینید!
اگه شما این ذهنیت و احساس سنگینی نسبت به عمه تون دارید،بخاطر تجربه ی قبلی باید به خودتون و به ذهنتون بفهمونید که:
تفاوت سنیه من و عمه ام چند ساله!
و ایشون زمانی که هم سنه من بودن نوع پوشش،نوع نگاهه ادما،سبک زندگی،تیپ و مدل لباسها،محدودیت ها،ازادی و…حتی یک درصد هم شبیه الان نییسستت!!
و عمه ی من داره طبق شخصیت و نگاهه 20 سال پیش خودش به من نگاه میکنه و از من انتظار داره شبیه 20 سال پیش خودش زندگی کنم!!!
و این بسسیار خواسته ی غیر منطقیه!!
موضوع بعدی اینه که چرااا من باید طبق خواسته و نگاهه یه شخص دیگه زندگی کنم!؟
مگه خودم موجودیت ندارم!
مگه خودم ادم نیستم!
مگه خودم نظر ندارم!؟
عمه ام خودش جسم داره ،مو داره و … هر جور که دوست داره بره موهاشو کوتاه کنه،رنگ کنه،لباس بپوشه و…
مننن یه انسانم و یه چیزی خدا بهم داده به اسمه عمر!
و نمیدونم این عمر هم کی تموم میشه و دوست دارم اونجوری که دلم میخواد،قلبم راضی میشه بگذرونمش!
و بیینهایت دلیل منطقی و درسته دیگه!!
گفتم بهت!
دلایل و منطق هات باید واقعی و صحیح و هم جهت با قلبت باشن تا تو احساس قدرت کنی !!!
حالا !!
وقتی که تو!
روی باورهات!
روی ذهنیتت نسبت به عمه ات به طور واقعی کار کنی،به شکلی که قدرتمند باشی دوتا اتفاق میوفته!!
۱/یا اینکه عمه ات دیییگه در مورد نوع پوششت نظر نمیده!!
و حتتتی تحسینت میکنه!
۲/یا هم اینکه اگه نظر بده و دوباره بگه چرا بدونه روسری هستی ،تو دییییگه احساست بد نمیشه!!
و ایینقدر ارامش داری که حتتتی با عمه ات وارد گفت و گو و توجیه اوردن نمیشی ،مثله درختی که با نسیم هیییچ اسیبی بهش نمیرسه!!
چرا!؟
چون تو اصل قضیه رو تغییر دادی!
تو نگاهت
باورت
شخصیتت
نسبت به تصمیماتت و سبک زندگیت تغییر کرده و خودت ایمان داری به کاری که میکنی!!!
و تا زمانی که تو از درون ،تغییر نکنی،تغییرات روی عوامل بیرونی هییچ نتیجه ای نداره
بلکه تو رو ضعیف تر میکنه!
یه جمله ی جادویی استاد عباسمنش داره تو دوره ی احساس لیاقت میگه که:
جااالب اینجاست تو وقتی با احساس عدم لیاقت هرررکاری هم بکنی به نتیجه نمیرسی!!!
و این تمامش برمیگرده به احساس درونی!
نگاهی که خودت به خودت داری!
و من
همون ادمی که گفتم صندلی اوردم از روی عدم احساس لیاقت،
بعد از تغییر باورام و نگاهم به خودم،دیشب رفتم بازار،اسپری بدن بخرم،یه اقای 70 ساله صاحب مغازه وقتی خواستم وارد مغازه بشم،با اینکه پشته میز پیشخوان بود،اومد و در رو برام باز کرد،باا اینکه دستم خالی بود!!
و وقتی هم خواستم برم بیرون اومد در رو برام باز کرد!!
کلللا یه دونه اسپری خریدم!!
و اینها تنها و تنها بخاطر تغییر بنیادین و واقعیه نگاهم به خودم هست.
با تشکر از شما و سایر بستگان
در پناه خدای واحد موفق باشید



4

7 ماه پیش

سلام اقا ابراهیم، امیدوارم حالتون عالی باشه

این مثالی که زدید راجب عمه من نسبت به پدرم اینطوری هستم و چون چندبار بهم گیر داده یا نسبت به اینکه من با جنس مخالف صحبت کنم گیره و حواسش هست این برا من خیلی مقاومت شده

میشه لطفا بیشتر راهنمایی کنید راجب اینکه چطوری این ذهنیت نسبت به پدرم از این بین ببرم، گفتید باا دلایل منطقی ولی من تو این موضوع هیچ منطقی پیدا نمیکنم انقد گارد دارم و تجربه ناجالب دارم از پدرم


4 ماه پیش

سلام مهسا جون

دوست نازنین من در این سایت بهشتی

وقتی کامنت تورو خوندم دیدم چقدرررر زندگیت شبیه به زندگی منه

منم دقیقا تو خانواده مذهبی هستم و پدرم بهم در مورد جنس مخالف گیر میده

قبلا در مورد اینکه چه استایلی داشته باشم یا حتی جلوی دوربین فیلمبرداری و…. برم یا نرم بهم گیر میداد

الان خداروشکر اینا تا حدودی برطرف شده فقط مونده تنهایی هرجا خواستم برم و با هرکسی خواستم ارتباط بگیرم

میدونی تو خیلی قشنگ میتونی برای خودت منطق پیدا کنی

دقیقا همون منطقی که ابراهیم عزیز گفتن

مگه فاصله سنی پدرت با تو چقدرع؟

ایا پدرت رو خودش کار کرده تا بدونه چطور با یه دختر یا کلا با فرزند باید رفتار کرد؟

نه دیگه

ولی واقعا الله وکیلی، اگه تو رو خودت کار نمیکردی و مثل پدرت نااگاه بودی و ازدواج میکردی و بچه دار میشدی

بعدش دخترت میخواست با پسرای دیگه ارتباط برقرار کنه واقعا میزاشتی؟؟

مطمعنم جوابت نه هس

چون اینقدر دوسش داری که حاضر به این کار نمیشدی

میگفتی اگه بره و بلایی خدایی نکرده پسر مردم سرش بیارن چی؟ نگرانش میشدی

چون فرزندته و خیلی دوسش داری

من همیشه میگم تنها کسی که بیشتر از خودم به فکر منه پدر و مادرمن

واقعا همینطوره، هر لحظه به فکر آینده ما هستن « حالا فکر میکنن خودشون این کاری که میکنن به صلاح تو هست ولی نمیدونن که به نفعت نیس»

پس ببخششون و ولشون کن اونارو و رو خودت کار کن

اگه یه بچه کوچولو که هیچی نمیدونه بیاد یه کار اشتباه کنه میگی اشکال نداره بچه هس

حالا اینم پدر و مادرته ولی نااگاهن کاریش نمیشه کرد اما خوبی داستان اینجاست که تو اگه رو خودت عالی کار کنی به همه خواستت میرسی

الان میدونم بازم میگی من رو خودم کار میکنم اما پدرم نمیزاره

من که نمیتونم اونو کاریش کنم

حسنا دختر تو هم یه چیز میگیا

و شایدم بیخیال حرفای من بشی و بری دباره با این دیدگاه که اقا من میخوام پدرم نمیزارررره

میدونی اینجور مواقع من به خودم چی میگم؟

میگم دختر خدا وکیلی اگه الان پدرت بگه: حسنا تو ازادی با هر جنس مخالف ارتباط برقرار کنی، برو و امروز حسابی از بودن باهاشون لذت ببر، تو واقعا میری؟

الان این سوال رو تو از خودت صادقانه بپرس

الله وکیلی الان داری کامنت منو میخونی پدرت بیاد بگه

مهسا من اصمیم گرفتم که بهت چیزی نگم وقتی با جنس مخالف ارتباط برقرار کنی پس برو همین امروز با سه تاشون ارتباط بگیر

تو چیکار میکنی؟

واقعا دست پدرت رو میبوسی و بدو بدو میری؟

فکر نمیکنم باز ذهنت یه بهونه دیگه میاره

مثل اینکه: اگه جنس مخالف نخواست بامن ارتباط بگیره چی؟

اگه از من خوشش نیاد چی؟؟

اوووو این همه دخترای بهتر هست کسی به من نگاه نمیکنه

من میرم اما اگه یه آدم هایی منو. با پسرا ببینن و بگن دختر هرزع چی

و هزاران حرف از این قبیل که پس ذهنت میاد

و باز بخاطر این حرفا که ذهنت بهت میزنه نمیتونی ارتباط بگیری

قبلا بهونش این بود که پدرم نمیزاره الان یه بهونه تازه داره

اینجاست که میفهمی پدرت اصلا مقصر نبود، بلکه ذهنت بود

پس تا میتونی روی ذهنت کار کن و باور هات رو درست کن

و مهم تر از همه روی این باور که: خودت خالق زندگیتی کار کن

….

البته اینم بگم این صحبت هارو قبل از تو به خودم میزنم

چون واقعا هیچ کسی جز خودم مقصر نیست

اگه یه انگشتمو به سمت دیگری کنم

یه تا انگشتم به سمت خودمه

یا حق…. در پناه خداوند منان باشیددد…

دوست قشنگم💖💖


4 ماه پیش

سلام به ابراهیم عزیز

تصمیم گرفتم جواب های توحیدی شمارو در این سایت بخونم

واقعا جای تحسین داره چقدر قشنگ بهم فهموندین

مخصوصا اونجایی که گفتی عوامل بیرونی تاثیری نداره، مهم احساس ماست

من اگه پیش پدرم یا هرکسی احساس قدرت داشته باشم هیچی نمیگه

اما اگه دیدم این باشه که من هیچ کاری نمیتونم بکنم، پدرم از من قدرتمند ترع « کلا خودمو ضعیف بدونم پیشش»

باعث میشه ضعیف تر بشم

پس مهم مثل همیشه، کار کردن و قوی کردن خودمه

خیلی از کامنت زیباتون ممنونم، دوست بینظیرم💖


4 ماه پیش

سلام حسنا جان خوبی؟

خیلی ممنونم ازت که به کامنتم پاسخ دادی و دقیقا منم چند هفتس کامنتاتو میخونم و میگفتم زندگی تو دقیقا شبیه زندگی منه از محدودیت حجاب بگیر و بیرون رفتن و تا با جنس مخالف صحبت کردن

من چندساله این مشکلو میخوام حل کنم ولی هیچ وقت درست رو خودم کار نکردم همش ناامید شدم ول کردم ولی ایندفعه میخوام جدی رو این موضوع کار کنم و ب اون آزادی برسم

امیدوارم شما هم روی خودت کار کنی و تو این مورد که خواستمون شبیه هم هست رو خلق کنیم و به اون آزادی بی نهایتی که میخوایم برسیم

3

سلام و درود دوست عزیز
چون این مسئله برای من هم اتفاق افتاده و تونستم به بهارین نحو حلش کنم .اومدم برای پاسخ داد
در ابتدا از قانون الگو تکرار شونده بهت خبر بدم که اگه مسئله رو برای خودت حل نکنی دوباره و دوباره توسط اشخاص دیگه تکرار میشه و تو می مونی یه عالمه حس بد از چندین و چند نفر
وقتی یکی با حرفش یا رفتارش باعث ناراحتی تو میشه در ابتدا باید اونقدر با خودت به صلح رسیده باشی که بگی نظرش برام مهم نیست و البته که ممکنه تو جمعی باعث ناراحتی شما بشه ولی دوست عزیز به مرور افراد میفهمند اون شخص باعث ناراحتی همه میشه و حق رو به تو میدهند تو تنها باید به ارامش رسیده باشی و واکنش نشون ندهی تا جواب ابلهان خاموشی رو بهش نشون بدی
و دیگه اینکه وقتی از یکی بی محلی یا زخم زبانی میبینی اگه بتونی به نکات مثبتش توجه کنی و ببخشی. رهاش کنی و بپذیریش و تو مهمونی بعدی نگران نباشی فلانی تو مهمونیه و ممکنه باز باعث ناراحتی بشه و خب جذب میکنی دیگه تکرار نمیشه
برای پذیرش آدمها باید به ناآگاهی شون یا مشکلات یا هرچی بگی به این دلیل ها هس و ببخشی و بپذیری مثلا خاله یا مادربزرگی که به حجاب گیر میده باید بگی خب اون از نسل قدیمه و حجاب براش مهم بوده و چقدر آزار دیده و میخواد اینجوری حالا بزرگی کنه و جبران تو نباید بشکنی و دعوا و بگو مگو
بپذیر که بگه و بگو باشه و کار خودت که میدونی درسته و حالت خوبه انجام بده
و یه نظریه دیگه فرار نکن ابجی من از مشکلات فرار میکنه و خب دوباره از راه دیگه وارد زندگیش میشن مثل از خاله خانم خانواده فرار میکرد حالا باید از کسی دیگه فرار کنه تکرار و تکرار
امیدوارم تونسته باشم خوب توضیح بدم
در پناه حق دوست عزیز


10

سلام مبینای عزیزم
حالت چطوره❤️
این سوال شماپاشنه آشیل خیلی ازماهاست وتقریباشایدهمه،دوست نداریم به محیطی که ازش واکنش منفی دریافت کردیم برگردیم ودوباره دیدن این ادمهااذیتمون میکنه،آخ که چه قدرکشیدم خودم…تنهایی که بهم کمک کرد درک این قضیه بود که اول خودم خلق کردم بافرکانسام ،دوم اینکه چه درسی داشتند،مثال اگه حالم بدکردن وبهم توهین کردن،من‌چه آدمی بودم اینقدرانرژی هام شل بوده که می‌شده بهم توهین بشه،یاتحقیرم کنن،…هرچی بوده درسی بوده وپیغامی،بادرک این قضیه که اونافرستاده خدا بودن تامن رشدکنم بخشیدم.وبهشون توذهنم عشق دادم…این کاربهم قدرت داد،حتی یکی ازاعضای خانوادم ،میرفتم تواتاق وباهاش هم‌کلام نمیشدم،روخودم کارمیکردم ،،،توخلوت وسکوت،نتیجش خیلی عالی بود،همه چی خودماییم،آدمهاروهم زیادبزرگ نکن،بزرگ خداست…دنیابازیه خیلی جدیش نگیر،روی عزت نفست اگه میتونی کارکن،شادوموفق وخوشبخت باشی💐💐💐


22

به نام خداوند وهاب
سلام مبینای عزیزم
بذار تجربه ی خودمو بگم من دوماه قبل با دیدن چند قسمت سریال سفر به دور آمریکا یاد گرفتم به زیبایی های همونجایی که هستم توجه کنم و براشون سپاسگزار باشم. تا اینکه بعد از ماهها بیکاری به یک کارگاهی هدایت شدم که اون کسی که مسئول آموزش کار بود بی نهایت آدم بداخلاقی بود و بسیار با توهین و تحقیر با من برخورد میکرد و اگه اشتباهی رخ میداد اونقدر گیر میداد که چندین بار میخواستم استعفا بدم و با یک نفر دیگم که حرفای الکی بهم میزد میونم بهم خورده بود که بعدا فهمیدم خواهر اون مسئوله هست. خلاصه اوضاع اصلا خوب پیش نمیرفت.
نجواها کم کم داشتن منو از پا در میاوردن ولی من بخودم گفتم اون درسایی که یاد گرفتم الان موقع امتحانشونه. من به هر قیمتی شده باید از این امتحان سربلند بیرون بشم. شروع کردم تحسین کردن این دو نفر و بعد کل همکارای کارگاه.
از کوچکترین رفتار خوب ی که با بقیه انجام میدادن گرفته تا زیبایی ظاهری شون و توانایی ها و قابلیتهاشون . من دوهفته این کارو انجام دادم و جهان منو شگفت زده کرد.
شرایط طوری رقم خورد که اون سرکارگر و خواهرش به خاطر سفری که داشتن مسئولیت ش به یه نفر دیگه واگذار شد‌. و سفرشون هم لغو شد!!
بعدش با یکی دعوا شون شد و تا یکهفته حق نداشتن بیان کارگاه و این اتفاقا باعث شده دیگه اصلا کاری به کارکسی نداشته باشن.
و درعوض سرکارگر جدیدمون یک فرشته به معنای واقعیش هست.
اونقدر با احترام و الفاظ محبت آمیز با من حرف میزنه و اشتباهات رو به لحن بسیار عالی و زیبا توضیح میده. تو این چند روز دوبار از من جلوی همه تعریف کرد و کارای منو به کل کارگاه به عنوان نمونه نشون داد.
فضای کارگاه برام از یک جهنم خود ساخته تبدیل به بهشت شده. و اینکه این پاداش جهان باعث شده ذهنم از تحسین و توجه به زیبایی ها لذت ببره و توانایی دیدن نکات مثبت هر اتفاق برام خیلی بیشتر شده.
امیدوارم برات مفید باشه


6

به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم
تنها راه پاک کردن حافظه از تجربه های ناحالب در مورد روابط
روی خودت کار کردن و مدارتو بالا بردن و شخصیتتو عوض کردن ست
ذهن رو عادت دادن به دیدن و گوش دادن زیبایی و خوبی و فراوانی
و تحسین کردن زیبایی دیدن و زیبایی شنیدن
وقتی مدار و فرکانستو تغییر میدی با آدمهایی وارد رابطه میشی که همفرکانس با تو هستن و دلخواهت هستن
باهاشون لذت میبری
فقط باید روی خودت کار کنی و باورها و افکارتو تغییر بدی
و بعد همه چیز به تفعه تو میشن
در پناه خداوند مهربان باشین


14

سلام مبینا جان

قضاوت کردن و پیشداوری، خوراک منه!!
ببین! با دوتا بچه و زن و زندگی و ۴۷ سال سن، فکر کردی تونستم از شرش خلاص بشم؟ عمرا !!
لعنتی، یکی از اون پاشنه های آشیل بد زندگی من هم هست!
شمردن خوبیهای اون فرد، به یاد آوردن خوبیها ش و تمرکز روی نکات مثبتش، اگه بتونم انجام بدم، به نحو عجیبی کن فیکون میکنه… برای مدت کوتاه.
ولی اینکه برای ابد ریشه کن کنم اون خصلت رو… هنوز نتونسته م.
یکی بود که خیلی رو مخم بود، با تمرین ستاره قطبی، هر روز بهش گیر دادم و فقط خوبیهاش رو ردیف کردم، تا مدتی که این کار رو میکردم، جواب خوب داد.
همین.
باقی، بقایت.


7

دوست عزیز در اغاز با خودتون صحبت کنید که اگر در گذشته باهاتون به درستی رفتار نشد بخاطر ذهنیت خودتون بوده متاسفانه یا خوشبختانه در اول مسیر باید به این باور برسید که ما انسان ها خودمون همه چیز رو خلق میکنیم چطوری بزار با داستان خودت بهتر برات توضیح بدم من نمی دونم در گذشته چه باور ها و ترمز هایی داشتی که باعث شد رفتار خوبی باهات نشه اما ایمان دارم قطعا در اعماق ذهنت یک سری افکار و باور وجود داشت که این ادم ها این برخورد ها رو باهات کردند پس با فهمیدن همین موضوع الان میتونی بپذیری که اگه در گذشته ایشون به من بدی کرده فرض بر این نیست که ایشون ادم بدی است یا ایراد از اطرافیان هست نه عزیز من اگه حتی این فرد نبود کسی وارد زندگیتون میشد که بهتون احساس بد و منفی رو تزریق کنه چون در ابتدا همه چیز در وجود خود شماست و شما خالق شرایط زندگیتون هستید پذیرش این موضوع خیلی سخته چرا که متوجه شدم ترمز شما احساس قربانی شدن هست و تا زمانی که این احساس باشه شما نمی تونید کنترلی روی خود و اتفاقات زندگیتون داشته باشید چون همین احساس ریشه اش از این موضوع میاد که بقیه بهم ظلم کردند در حالی که ما ناخواسته با تمرکز بر روی ناخواسته ها و احساس عدم لیاقت کمبود عاطفی حس قربانی شدن دید منفی به انسان ها این فرکانس مخرب رو فرستادیم و جهان هم به کانون توجه ما جواب داده توصیه میکنم اول توجهتون رو بردارید هرچه که به گذشته نگاه کنید به اتفاقات ناخوشایند شما احساسات منفی رو به جهان میفرستید و این شما رو بیشتر در معرض مورد ازار قرار گرفتن قرار خواهد داد دومین کاری که لازمه بکنید اینه تمام تمرکزتون رو بزارید روی نکات مثبت اون ها اولش ممکنه مقاومت کنید چون ذهنتون تا دیروز روی نکات منفیشون تمرکز کرده اما با استمرار روی همین موضوع کم کم برخورد اون ها با شما خوب میشه یا کلا مسیر اون ها از شما جدا خواهند شد توجه کنید منظورم از جدا شدن حتما به معنای تغییر مکان فیزیکی نیست ممکنه توی یک خونه باشید اما دیگه حضور همدیگر رو مثل قبل تجربه نکنید یا اون ها کاری به کار شما نداشته باشند و این فقط با تغییر خودتون رخ میده



2

9 ماه پیش

دوست عزیز ممنونم

به نظر شما ریشه احساس قربانی بودن از کجا میاد؟

چرا ادما دویت دارن ضعیف یا مظلوم واقع بشن؟

میدونم جواب کلی عزت نفس هست ، ولی به نظرم خیلی کلیه و باید ریز تر شد ،

ایا به مظلوم ها توجه و ترحم کردیم؟

ایا خواستیم مهربان و خواستنی جلوه کنیم؟

خوشحال میشم که باهم به بررسی این موضوع بپردازیم !


7 ماه پیش

سلام مبیناجان

ریشه احساس قربانی بودن میتونه از خیلی جاها باشه اما مهم ترینش زمانی بود که شخصیت ما شروع به شکل گرفتن کرد

فرض کنید در کودکی زمانی که ما همه چیز رو بدون چون و چرا و منطق قبول میکردیم همون زمان الگوهای زندگی ما چیزهایی رو بهمون نشون دادن که در ذهن ناخوداگاه ما تبدیل به باور شد

برای مثال ما در خانواده فردی رو دیدیم که تا دچار مریضی شد تمام توجه ها رو به خودشون جلب کرد همین الگو ساده باعث شد که یک باور در ما شکل بگیره و به تدریج با دیدن همین الگو ها اون باور تقویت شه

حالا بیا به این مسِئله بپردازیم که چرا ادم ها دوست دارن مظلوم واقع بشن ؟

جواب ساده اس ادم هایی که از عزت نفس پایینی برخوردارند ترس از تنهایی و طرد شدن دارند

چرا؟

چون توانایی لذت بردن با خودشون رو ندارند از خودشون فرارین و بهترین راه برای جلب توجه مظلوم نشون دادن خودشون هست

اما شاید این سوال پیش بیاد که چرا بعضی (تاکید میکنم بعضی نه همه ) به ادم های مظلوم توجه میکنند؟

دوست عزیز این بخش خیلی مهمه بعضی از ادم ها وقتی کسی رو می بینند که از خودشون بدبخت تره حس قدرت پیدا و احساس خوشبختی میکنند چرا؟

چون اگاهی این رو دارند که یکی بدبخت تر و بیچاره تر از اون ها هم وجود داره پس خوبه که شرایطشون از اون بهتره به همین دلیل ادم ها این ادم های ضعیف رو کنار خودشون نگه میدارن که یه وقت توی زندگیشون هر وقت احساس کردند ادم ضعیفی هستند با فکر کردن به اونا این حس ضعف رو از خودشون دور کنند حالا شاید بپرسی که چرا گفتم بعضی؟

مبینا جان این قشر از ادم ها که به انسان های ضعیف توجه میکنند و اون ها رو کنار خودشون نگه میدارند خودشون نیز عزت نفس پایینی دارند (قانون باز با باز) ادم های هم مدار همیشه جذب هم میشن با این تفاوت که این مدل از ادما بخاطر عزت نفس پایینی که دارن نمی تونند از زندگیشون احساس رضایت کنند

به همین علت با نگه داشتن ادم های ضعیف و ترحم کردن بهشون به زندگی خودشون راضی میشن چون کسی رو دیدن که شرایط بدتر از خودشون رو داره و همین باعث میشه به خودشون بگن واو من چه زندگی خوبی دارم

و دومین دلیل این هست این ادم ها با همدردی کردن با اون قشر احساس لیاقت میکنند و ارزش برای خودشون خلق میکنند

متاسفانه ارزشی که با خدمت کردن به دیگران شکل بگیره زیاد پایدار نیست چون یواش یواش به خود شخص اسیب میزنه ادمی که احساس لیاقت داشته باشه سعی نمیکنه با خدمت کردن به بقیه اون رو خلق کنه چرا که خدمت از یک جایی به بعد میشه اولویت گذاشتن خواسته و ارامش بقیه که همین باعث اسیب زدن به عزت نفس فرد هم میشه