سلام بچهها.
شعرهای قشنگی که توش نکات کلیدی و قدرتمند کننده داره رو بگید تا با خوندنش حالمون خوب بشه و قانون رو بهتر درک کنیم.
حتی شعرهایی که استاد توی فایلها بهش اشاره میکنند هم اگه خیلی به دلتون نِشسته رو بنویسید تا بارها و بارها بخونیمشون.
مثل اشعار پروین اعتصامی و …
پایدار باشید رفقا.
برای پاسخ به سؤالات، لازم است که عضو سایت باشید و (با ایمیل و رمز عبورتان) وارد سایت شوید.
سلام دوست گلم.
من حدودا ۴ سال بود که حتی ۱ بیت شعر هم ننوشتم، یه روز بهم الهام شد که برو شعر بنویس
گفتم من که ذهنیت آماده ندارم!!!
نه شعر خوندم ،نه چند ساله شعر نوشتم!
الانم هیچی به ذهنم نمیرسه!
گفت من میگم تو بنویس!
به الله واحد قسم میخورم رفتم تو یاداشت های گوشیم دیدم انگشتام دارن شروع میکنن با نوشتن!!!
دقیقا یاد آیه ی قرآن افتادم که خدا به پیامبر گفت بخوان!!
گفت خواندن بلد نیستم!
گفت اقرا بسم ربک الذی خلق…
و دیدم شروع کردم به نوشتنه چیزی که خودمم نمیدونستم قراره چی نوشته بشه و نوشته شد:
قل هو الله و احد گفتم ،زبانم باز شد/
عشق این ما فقط با این کلام آغاز شد/
(خداوند فرمود وقتی که تو گفتی خدا یکیست!!!و زبانت به توحید رو شروع همه ی زندگیت قرار دادی ،من هم زبانت رو به گفت و گو باز کردم!)
وقتی این بیت بر انگشتام جاری سد و الهام خدا رو دریافت کردم ،اشکام از چشام ریخت و بیت بعدی بهم گفته شد:
اشک چشم از آنچه بین ما گذشت ،آگاه بود/
چشم من بر روی زیبای نگاهت باز شد/
(باز اشاره میکنه که با توحید،چشم تو من رو دید و با من تونستی ارتباط برقرار کنی و چشمت بینا شد)
و باز بیت بعدی نوشته شد:
همچو مرغی پای بسته کنج زندان بوده ام/
فوق ایدیهم یدالله گفتی و دل ، باز شد/
(میگه که مثله مرغی که پام بسته باشه گرفتار قفس بودم و تو اشاره کردی به آیه ی دست خدا بالاترین دستهاست و قلبم مانند پرنده ی باز شد)
و اینجا خوشحال شدم و لیت بعدی اومد که:
رخت نو بر تن کن ای درویش دل را تازه دار/
مه جبینی تازه و صبحی دگر آغاز شد/
(اینجا گفت ای درویش،ای کسی،که نیاز مندی،لباس نو و تازه تن کن و قلبت رو روشن کن و خوشحال باش که یک معشوقه ی جدید و یک صبح تازه ای شروع شده!)
همچو یوسف پای بسته کنج زندان بوده ام/
گفت الیس الله بکار عبده، زندان باز شد/
(اینجا اشاره کرد که حضرت یوسف تو زندان بود و به دوستش سفارش کرد که یه رویی بزنه پادشاه که یوسف رو آزاد کنه و بخاطر این شرکش چند سال بیشتر موند تو زندان و معنیه ایخ میگه که:
آیا خدا برای بنده ی خویش کافی نیست؟
و بعدش،یوسف آزاد میشه)
من یه چیزی بگم در مورد این شعر!
من اولین بار بود که کلمات عربی و فارسی رو تلفیقی کنار هم قرار دادم برای شعر و این یکی از زیباترین شعر هایی بود که نوشتم!
برا اینکه برونی چچچچقدر آموزشهای استاد عباسمنش زندگیم رو تغییر داد پیشنهاد میکنم آهنگ (اوج سکوت از آرمین بدر)رو گوش کن و بعد مقایسه کن با این شعر!
ترانه ی اون کار رو من نوشتم ،در دورانی که خدایی تو زندگیم نبود
و الان این کار ماله زمانیه که خدا تو زندگیم بود
خودت تفاوت رو متوجه میشی!
یا این شعر که باز به قلبم الهام شد:
روزگاریست ، دلم را نگران میبینم/
فکر خود نه ، که به فکر دگران میبینم /
روزگاریست دلم خیره به شب خیره به ماه/
خیره بر هرچه که خالی ز جهان ، میبینم/
آنچه پیداست، نهان است در این سینه ی من/
کاین همه اشک رخ از دیده روان میبینم/
نه شب آرام و نه روز، در چه خیالیست دلم/
هر چه هست ، درُ طمع در گران میبینم/
در سکوت شب و دل زمزمه ای میآید /
کانچه بهتر ز جهان است ، من آن میبینم /
گر چه در آتش نمرودم و دل میسوزد /
من نه آتش که ز دور ،سرو چمان میبینم/
اگه به بیت ها فکر کنی، خداشناسی رو میبینی تو این شعر
دوستون دارم با قلبم…
ابراهیم خسروی،
ابراهیم خسروی،
ابراهیم خسروی.
از همون روزی که بهم گفتی برو کتاب فکر خدا رو بگیر و بخون زندگیم کنفیکون شده مرد.
مگه میشه من این اسم رو تو جواب سوالم تو عقل کل ببینم و بیتفاوت از کنارش رد شم.
اصلا من تو این سایت در به در دنبال اسمتم ببینم کجا چی نوشتی که بخونمش کیف کنم.
سلام پسررررررررررر :) حالت چطوره؟!
بهبه، هر دم از این باغ بری میرسد، تازهتر از تازهتری میرسد.
شما شاعر هم هستی پس؟! دمت گرم.
من خودم بدجوری اهل شعرم، چندتایی هم سرودم ولی تو فازی که با فاز واقعیم نمیخونه.
خدا رو شاهد میگیرم همین یکی دو روز پیش داشتم واسه خودم مینوشتم که تصمیم دارم از این به بعد فقط درمورد چیزهای خوب و مثبت و حال خوب کن بنویسم.
الان تو اومدی میگی شعر توحیدی!
چه ایدهای دادی بهم آقا. خدا ایدهدونت رو پر کنه ایشالا :)
چقدر شعر قشنگی بود، چه دیدگاهی نوشتی حظ کردم اصلا. خدا حفظت کنه برای همه.
ممنونم ازت که برام نوشتی، خیلی ممنونم ازت.
در پناه الله باشی دوست ارزشمندم.
سلام به آقای خسروی بزرگوار.
امیدوارم هر لحظه تون به زیبایی حال اون لحظه ای باشه که توی کامنتتون گفته بودید با حوله می رقصید.
من زمان زیادی نیست که عضو سایت شدم و دوره ها رو خریدم،
ولی چیزی که هم به من خیلی کمک کرد در بسیاری موارد از جمله رابطه ام با خدا و خودم، کامنت های بی نظیر شما بود که برای من واقعا شکلی از الهام بود به حدی تاثیر گذار و زیبا بود.
همه ی کامنت های شما چون به حس روحم نزدیک تر هست رو با عناوین مختلف ذخیره کردم و هر زبان در موردی به مسأله ای میخورم اول میام سراغ بخش علاقمندی های پیجم و اگر جواب مرتبطی نبود میام بخش سوالات عقل کل.
حرف هاتون همونطور که گفتم برای من خیلی تاثیر گذار و مثل جزوه دانشگاهی بود که واقعا کمکم کرد و وقتی مطالبی که از خودتون و تغییرات تون نوشته بودید رو خوندم، انگار مثل مهر تاییدی بود برام که این مسیر واقعا درسته و جواب میده.
اشعارتون فوق العاده و بی نظیر بودن، تحسینتون میکنم، و تحسین میکنم اون خدایی رو که این اشعار رو بر زبان شما جاری کرد.
مسیرتون پر از عشق و آگاهی 💚
بسیار عالی بود داش ابراهیم فوق العاده از خوندن شعرت لذت بردم واقعا دمت گرم
سلام نرگس جون
مرسی از پیشنهاد عالیت
چون بنده خدایی خویش خواند / باید که به جز خدا نداند
گر سینه شود تنگ خدا با ماست/ کرد پای شود لنگ خدا با ماست/ دل را به حریم عشق بسپار/ فرسنگ به فرسنگ خدا با ماست
نعمتتخ شود زیاده به قدر زبان شکر/ نخلی است این که ریشه آن در دهان توست
بی شکر مباش هرگز نفسی ، تا بر تو شود ابر کرم ها باران
نعمت الله را زوالی نیست/ بهتر از شکر هیچ حالی نیست
گر ز دست دیگری نعمت خوری / شکر او می کن که نعمت آن اوست
چون نداری خبر از حکمت و تدبیر خدا / کن توکل که بود حافظ تقدیر شما
تا خدا خدایی میکند ، خودش مشکل گشایی میکند
کارساز ما به فکر کار ماست/ کار ما در فکر ما آزار ماست
خدا دارم چه کم دارم ، خدا دارم چه غم دارم؟
باید فکر نکنم و رها کنم / باید فقط به خدا اعتماد کنم/ بذار ببرتم هر جا دلش خواست / به هر جا بردتم عالی ترین جاست
چون توکل میکنی مگو از غیر / رخ در اون کن و بتاب رو از غیر
نیم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم / که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم/ به ذات پاک و آفتاب سلطنتم/ تو را نگذارم و به مهر بردارم
نزدیک توام مرا مبین دور/ پهلوی منی مباش مهجور
تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه
از چیزی نترس من باهاتم / دل بدی بهم پا به پاتم/ هر جایی بری میام باهات/ نگران نباش همراهتم
سلام خدمت شما دوست عزیز واقعا سوال بسیار زیبایی پرسیدین که باعث شد این همه اشعار زیبای پرمعنا اینحا نوشته بشه و این تاپیک تبدیل بشه به یک منبع بی نظیر از باورها و دانستنی های زیبا و الهام بخش ….حالا میخوام غزلی زیبا از حافظ رو تقدیم حظورتون کنم
این شعر به نظرم یکی از زیباترین اشعار حافظ …واقعا انگار کل باورها و اموزش های استاد عباس منش رو به صورت یکجا توی این شعر خلاصه کردن حتی استاد در مورد این شعر یک فایل زیبا هم روی سایت گذاشته
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
خب حالا بریم سر معنی و مفهومی که من از شعر میفهم و دریافت میکنم البته اینهایی که مینوسم دریافت های شخصی منه و شاید شما مفاهیم دیگه ای برداشت کنین که البته تعجبی نداره ویژگی شعرهای حافظ همینه که هر کسی میتونه برداشت ها و مفاهیمی خاص و متفاوتی رو بنا بر میزان فهم خودش از شعرهاش دریافت کنه
در بیت اول و دوم سر می فروش استعاره از راز خوشبختی هست …..در واقع حافظ میگه دیروز شخصی کاردان و با تجربه به من گفت راز خوشبختی اینه که زندگی رو به خودت ساده بگیری چون قانون جهان اینه انسان هایی که باور دارن باید سختی بکشی و همه چیز رو برای خودشون سخت میکنن……. همواره در رنج سختی هستن و همه چیز رو باید با سختی دردسر بدست بیارن….انگار تمام باورهای استاد عباس منش رو توی همین یک بیت شعر خلاصه کردن این همون باور استاد عباس متش که برخلاف باور نود درصد مردم دنیاست چون همه ای ادمهای موفق میگن باید زجر بکشید …باید سختی ببینید…باید در زندگی سخت تلاش کنید…باید خیلی بدبختی بکشید تا به هدف برسید ….باید برای هر چیزی بجنگید اما استاد برخلاف تمام مردم همواره توی اموزش هاش به همه یاد میده …
من همه چی رو خیلی راحت بدست اوردم .…
نباید زندگی رو به خودتون سخت بگیرین …
قرار نیست برای رسیدن به هدفی حتما زجر بکشید
باید همواره از همه جیز لذت ببرید
باید از مسیر لذت برد
باید همه چیز رو ساده گرفت
واقعا رحمت خدا به حافظ شیرازی به این مرد بزرگی که اینقدر مفاهیم عرفانی و فلسفی رو ساده توی یک بیت شعر جا داده….اصلا انگار من این بیت شعر رو زندگی کردم…البته نه اون بخش
(( اسان گیر بر خود کارها رو))
بلکه اونجایی رو که
(( سخت میگرد جهان بر مردمان سخت کوش))
اخه من تا قبل از اشنایی با استاد عبای منش واقعا ادم سخت کوشی بودم چون هممین باورهای اشتباه رو داشتم که ((برای رسیدن به موفقیت باید خیلی خیلی سختی کشید…….رسیدن به موفقیت مسیری بسیار طولاتی و پیچیده است)) و وقتی ادم چنین باورهایی داشته باشید قطعا به مسیرهایی هدایت میشه که باید خیلی خیلی سختی بکشه تا به خواسته های خودش برسه …به قول استاد ((انگار چرخ دنده های زندگی ادم زنگ زده)) من واقعا در گذشته رنج زیادی کشیدم و همه چیزهای زندگی من مثل یک جنگ دایمی و یک رنج بی پایان بود که حالا میفهمم به خاطر باورهای اشتباهم بود…. نمی دونم باورتون میشه یا نه یک زمانی اینقدر بدبختی پشت بدبختی سر من می اومد که برای اینکه به خودم دلداری و قوت قلب بدم روی تصویر بک راند گوشیم نوشته بودم ((این نیز بگذرد))یعنی این بدبختی هم تموم میشه نگران نباش😃😃😃😃 هی خدا واقعا چقدر اشتباه زندگی میکردم….. تا اینکه با اموزش های استاد اشنا شدم و به معنی واقعی،کلمه از وقتی باورم تغییر کرد و اسان گیر شدم زندگیم از این رو به اون رو شد و به قول استاد
((انگار چرخ دنده های زنگیم رو روغن کاری کردن ))اونجا بود که بخش اول شعر یعنی ((گفت اسان گیر بر خود کارها))رو تجربه کردم و زندگی رو به خودم اسان گرفتم و در نتیجه همه چیز برای من ساده راحت شد و شیوه ای زندگیم ۱۸۰ درجه تغییر کرد خدا وکیلی وقتی زندکی الان خودم رو با گذشته مقایسه میکنم باورم نمیشه چطوری تونستم با اون وضعیت زندگی کنم بعضی وقت ها واقعا خود گذشته ام رو نمیشناسم از بس که زندگیم تغییر کرده
توی یک بیت دیگه حافظ میگه ((با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام…نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش))
.
اینجا هم دل خونین استعاره از مشکلات و تضاد های زندگی داره ….و مثل چنگ به خروش اومدن استعاره از گله و شکایت کردن و ناراحتی به خاطر مشکلاته
یعنی حافظ میگه حتی موقع مشکلات هم خندان و بی خیال باش و به نکات مثبت توجه کن و مثبت اندیش باش….و سعی کن ذهن خودت رو کنترل کنی و گله و شکایت نکنی و غصه نخوری یعنی واقعا انگار تمام اموزش های استاد رو توی همین بیت خلاصه کردن استاد همیشه میگه
موقعی که اتفاقات به ظاهر ناجالب می افته ذهنت رو کننرل کن
توی هر موضوع ناجالبی به این فکر کن از چه زاویه ای به این موضوع نگاه کنم که احساس بهتری به من بده
هیچ وقت از مشکلاتت نگو گله و شکایت و درد دل نکن
خب بریم سر بیت بعدی توی بیت بعدی میگه
((تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
….گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش))
اینجا گوش نامحرم استعاره از افراد نااگاه هست و
و پیغام سروش استعاره از پیام های الهی داره ….در واقع حافظ میخواد بگه تا زمانی که انسان امادگی درونی پیدا نکنه تا زمانی که به یک سری دانش ها و بینش های قلبی و ذهنی نرسه هرگز نمی تونه پیام های الهی رو دریافت کنه ….حتی این بیت شعر هم منو یاد اموزش های استاد میندازه که همیشه میگه
هر کسی اماده باشه و توی فرکانس و مدار دریافت این اگاهی ها باشه خودش هدایت میشه
نیاز نیست در مورد اموزش ها با کسی صحبت کنید
نیاز نیست کسی رو به زور هدلیت کنید
هر کسی قلبش اماده ای شنیدن این اگاهی باشه از هزاران طریق مختلف اونها رو دریافت میکنه
تا کسی مدارش تغییر نکنه چیزی از این اموزش ها رو نمی فهمه
فکر کنم تا همین جا کافیه اگه بخوام تمام شعر رو معنی کنم احتمالا باید ساعت ها بنویسم و دفتر ها پر کنم……خلاصه که تک به تک بیت های این شعر انگار خلاصه شده کل اموزش های استادعباس متش ….انشالله خداوند روح حافظ رو قرین لطف رحمت خودش قرار بده واقعا این مرد یک عارف و عاشق و فیلسوف دانشمند بزرگ بوده ….واقعا این مرد یک خداشناس واقعی بوده که افکار و دانسته های خودش رو در قالب شعر به دیگران منتقل میکرده و برای نسل های اینده به جا گذاشته بیخود نیست که به حافظ لقب لسان الغیبدادن
شاد و ثروتمند باشید
با سلام به همه دوستان
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آب در خانه و ما تشنه لبان میگردیم
یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم
یوسف گمگشده باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
در خانه اگر کس است
یه حرف بس است
درود
گفتید اشعاری که توش نکات کلیدی و قدرتمند کننده داره براتون بنویسم . من تو رباعی هایی که در ادامه ماجراشون رو براتون می نویسم رنگ و بوی توحید رو حس می کنم .
مدتی پیش برام سوالی پیش اومده بود که جایگاه عقل چیه ؟ اگه خداوند هدایتمون می کنه و اگه احساسمون با ما حرف می زنه پس جایگاه عقل کجاست ؟ سرگردان بودم و از خدا هدایت خواستم که جایگاه عقل رو برام مشخص کنه. مسیر طولانی برای پیاده روی پیش روم بود و ذهنم درگیر بود . همینطور که قدم می زدم روی ایستگاه اتوبوس چشمم به این بیت افتاد … کانان که مدبرند سرگردانند…
و این هدایت خداوند برای من بود .
این بیت قسمتی از رباعی خیام هست و کاملش رو برای شما می نویسم (جالبه که بگم اتفاقا صبح اون شب ، روز بزرگداشت خیام بود )
اجرام که ساکنان این ایوان اند .. اسباب تردد خردمندانند هان تا سر رشته خرد گم نکنی .. کانان که مدبرند سرگردانند
حالا برداشت خودم از این رباعی رو براتون می نویسم : منظور از اجرام ساکن در ایوان ستارگان و اجرام آسمانی هستند که اسباب مسیر یابی خردمندان هستند ( مسیریابی به وسیله ستارگان ) . در بیت بعد خیام میگه : اینو بهت میگم تا سررشته خرد یعنی خداوند رو گم نکنی ، اونایی که مدبرند سرگردانند . حالا چرا سرگردان ؟ چون همین ستاره ها و اجرامی که ازشون برای مسیریابی استفاده میشه خودشون در جهان هستی سرگردانن . ماه به دور زمین ،زمین و ماه به دور خورشید ، خورشید و زمین و ماه به دور کهکشان راه شیری و کهکشان … نمیدونن در نهایت مقصدشون کجاست اما با این حال خردمندان از اون ها برای مسیریابی و رسیدن به مقصدشون استفاده می کنن. از نظر من خردمند در اینجا کسی هست که به خداوند ایمان داره و می دونه این اجرام آسمانی وسایل هدایت خداوند هستند . ما باید سر رشته خرد ( خداوند آفریننده جهان هستی ) رو گم نکنیم . در ادامه میگه مدبران سرگردانند . از نظر من تو این رباعی مدبر نقطه مقابل خردمنده یعنی کسی که به عقل تکیه می کنه و توجهی به سررشته و اصل یعنی خداوند نداره و نتیجه این کار میشه سرگردانی.
در نهایت برداشت من از هدایت خداوند این بود که خداوند میگه تو از ابزار عقل و خرد کمک بگیر اما بدون سررشته و اصل من هستم ، فهمیدم خدا میگه خردمند باشم اما مدبر نباشم (خردمند کسی هست که از عقل و خرد خودش بهره میگیره اما نگاهش به خداونده و تکیه می کنه به خداوند که سررشته خرد هست و مدبر کسی هست که برای چیزی در آینده تدبیر و چاره اندیشی می کنه با تکیه به عقل و آگاهی خودش .)
به این رباعی هم هدایت شدم
در گوش دلم گفت فلک پنهانی .. حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟ در گردش خویش اگر مرا دست بدی .. خود را برهاندمی ز سرگردانی
این رباعی در مورد خرافاتی به نام قضا و قدر فلک هست که اینجا خیام خیلی زیبا از زبان فلک میگه که اگه من کاره ای بودم خودم رو از سرگردانی رهایی می دادم . این بیت به من کمک کرد تا سرگردانی فلک رو بهتر درک کنم و بهتر به معنی رباعی اول پی ببرم .
مواردی که نوشتم برداشت من نسبت به این رباعیات تا این لحظه بود و برداشت هایی متفاوت تو سایت های اینترنتی وجود داره.
با نام و یاد خداوند جان و خرد
سلام و هزاران درود بر دوستان الهی عزیز و نرگس آگاه
این چند بیت شعر از مولانا که درباره وحدت وجوده میخوام اینجا به یادگار بمونه…
گفت استادْ اَحْوَلی را کَاندَر آ
رو بُرون آر از وِثاق آن شیشه را
گفت اَحوَل: زان دو شیشه من کدام
پیشِ تو آرَم؟ بکُن شرحِ تمام
گفت استاد: آن، دو شیشه نیست، رو
اَحوَلی بگذار و افزونْبین مشو
گفت: ای اُستا، مرا طعنه مزن
گفت اُستا: زان دو، یک را دَر شکن
چون یکی بشکست، هر دو شد ز چشم
مَرد، اَحوَل گردد از مَیلان و خشم
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را، دیگر نبود
خشم و شَهوَت مرد را احوَل کند
ز استقامت روح را مُبْدَل کند
چون غَرَض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
منظور مولانا از احول اشاره به انسانیه که به وحدت وجود اعتقاد ندارد و عیسی را جدا از موسی میبیند در حالی که اگر منشاء وجود هر دو یک خالق است، هردو نمود قدرت خالق یکتا هستند ولی چنین انسانی در آینه کثرت در عالم، به جای پی بردن به قدرتی واحد و وحدت وجود که در کالبد های کثیر تجلی یافته، نگاه به کالبد های متفاوت دارد و منشاء رو نمی بیند و از آن غافل است و به وحدت نمیرسد و آدما رو به دسته های مختلف خودی و غیر خودی و خواسته و ناخواسته، تقسیم میکند و چون به وجود تنها یک قدرت موثر تو دنیا پی نبرده، خیال میکند قدرت های دیگه ای هم میتونن باشن و موثر باشن و بجای اینکه از آینه افراد و شرایط مختلف که منشاء آن ها با خودش یکیست و در مسیر زندگی اش قرار میگیرند تا از آینه درون خود در قالب آن کالبد درس لازمی را بگیرد، می آید و آن افراد و شرایط را به افراد دیگر و شرایط ناخواسته تعبیر میکند و مسئولیت خود را در خلق آن موقعیت و با آن آدم دیگر که منشاء یکسان با خود او دارد و متناسب با فرکانس درونی و فعلی خویش است نادیده میگیرد و ضمن برچسب گذاری آن به عنوان ناخواسته، در آن موقعیت گیر می افتد و شروع به فرافکنی میکند و این از مصادیق بارز شرکه که باعث میشه چون ما می پنداریم ادما قدرت هایی جدا از خالق دارند، نمیتونیم نسبت به اونا بی غرض باشیم پس نمیتونیم حقیقت رو ببینیم مثلا خیال میکنیم یکی میتونه ما رو نابود کنه یا یکی میتونه ما رو عصبانی یا ناراحت کنه یا عیسی می تونه دکان موسی رو تخته کنه و این افکار مثل حجاب از دل بیرون میاد و جلوی چشم ما رو میگیره و توان شناسایی حقیقت رو از ما میگیره، درحالیکه اگر روح الهی جاری در وجودمان را شناخته ایم و به آن متصل شده ایم و در مسیر تعالی هستیم و با صلح درونی به قدرت درونی بی منتهای الهی خود دسترسی پیدا کرده ایم یقین خواهیم داشت که هیچ چیزی برای مغلوب ساختن ما به زندگیمان نمی آید، همه چیز متناسب با فرکانس های درونی ما و در راستای رشد ما در مسیر زندگی ما قرار میگیرد که قرار است با عبور از آن چالش و دریافت درسها با ساختن منِ متعالی تر، ما را به فرکانسهای بیشتری از کمال منبع متصل سازد ولی اگر اینطور به آنها نگاه کنیم که آمده اند مرا مغلوب سازند و قدرت مغلوب ساختن مرا هم دارند، پس هنوز به توحید و وحدت وجود نرسیده ایم و به باور یکی بودن خداوند و یکی بودن منشاء خود و دیگران و قادر بودن به خلق شرایط به واسطه قدرت الهی درونمون ایمان نیاورده ایم و باور نکرده ایم هر شرایط و ارتباط با هر آدمی را خودمان میسازیم و مثل فیلم، در پرده نمایش زندگیمان به تصویر کشیده میشوند و در کالبد ها و شرایط مختلف نقش آفرینی میکنند برای رشد بیشتر و تعالی ما و در چنین حالتی در شرک آشکار هستیم، هرچند مثل طوطی ای که معنای جملات خود را نمیداند مدام تکرار کنیم باور توحیدی دارم و ایمان آورده ام! در نتیجه در آن موقعیت گیر خواهیم کرد و قدرت عبور از آنرا نخواهیم یافت، چون قدرت عبور از چالشی که یگانه قدرت جهان در مقابل ما قرار داده، تنها با اتصال به روح الهی درون که با خالق و منشاء یکیست امکانپذیر خواهد بود و هر چند بارهم که آینه آن موقعیت خاص را بشکنیم، به شکل های مختلف دیگر و در قالب انسانها و موقعیت های مختلف دیگر، وارد زندگیمان میشوند و با جنگ و شکستن آن، قادر به عبور و رشد نخواهیم بود و باید دقت کنیم و با چشم دل توحیدی به آن بنگریم و دلیل را بیابیم و دلیل را اصلاح کنیم و اینگونه آن چالش را به جای شکستن، حل کرده ایم. و اونجایی که میگه اون مرد احول(چشمانش چپ و دوبین بود) به جای یک شیشه دو شیشه میدید و هرچه استاد میگفت یکی است ولی باور نمیکرد، بعد استاد برای اینکه باور کند یکیست گفت اگر فکر میکنی دوتاست، یکیش رو بزن و بشکن و وقتی اون مرد که چشمانش دوبینی داشت به خیال خود یکی از شیشه ها را شکست دید دیگر شیشه ای نمانده و همان یک شیشه بوده که گمان میکرده دوتاست! مثل حالتیه که ما با شکستن انسان روبرومون، بجای درس گرفتن و عبور کردن گمان میکنیم پیروز شدیم، در حالیکه دقیقا خودمون رو زدیم و شکستیم و فرصت تغییر را از خود گرفتیم چون دلیل پیدایش او در زندگیمان که ریشه در درونمان دارد را نیافتیم!
در واقع وقتی که ما در مقابل کسانی قرار میگیریم که آینه فرکانس های درونی ما هستند و آمده اند که به ما درسی بدهند، ولی ما به جای اینکه درس را بگیریم و از آینه خود عبور کنیم، میزنیم و آینه را میشکنیم و بجای درس گرفتن و عبور کردن شروع میکنیم با درگیر شدن با آن فرد و بد و بیراه گفتن به او که همان نمود تغییر نکرده خودمان است و قرار بوده با دیدنش تغییر کنیم ولی ما نه تنها تغییر نمیکنیم بلکه شروع میکنیم به تحقیر و شکستن او و جنگ با او! و در واقع در حال شکستن خود و جنگ با خود هستیم، بجای درس گرفتن و عبور کردن! و باید درس را بگیریم و از آینه منِ سابق تغییر نیافته که در آن کالبد متفاوت در زندگی ما ظاهر میشود، با احترام و صلح فاصله بگیریم! همان کاری که قرار است با خود درونیمان انجام دهیم و به آن میگوییم با خود به صلح رسیدن و کشف خود در آرامش و صلح و اصلاح مواردی که برای تعالی ما ضروریست با اراده و قدرت روح الهی درون! در مورد افراد و شرایط بیرونی هم بجای جنگ و درگیری با آنها باید بین خود و چیزی که در ما نیاز به تغییر دارد و آنها وحدت منشاء را باور کنیم و بنگریم و تفکر کنیم که چه چیز در وجود ما نیاز به تغییر دارد که چنین شرایطی را به زندگی ما فراخوانده، آن چالش را حل کنیم و خود را به سمت منِ متعالی تر تغییر دهیم و عبور کنیم.
در پناه خالق یکتا باشید🌸🌸🌸
سلام عزیز
به نام خداوند جان وخرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد
شعر مولانا ای که میپرسی نشان عشق چیست
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود، ممکن شود
–-_—♥️ ♥️ ♥️—
شعر مولانا خنک آن دم که نشینیم
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ما
مه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو، بی منوتو، جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ، ز خرافات پریشان، من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو
این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو!
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
–-_—♥️ ♥️ ♥️–
شعر مولانا درباره عشق و دوست
یک نفس بی یار نتوانم نشست
بی رخ دلدار نتوانم نشست
از سر می می نخواهم خاستن
یک زمان هشیار نتوانم نشست
نور چشمم اوست من بی نور چشم
روی با دیوار نتوانم نشست
دیده را خواهم به نورش بر فروخت
یک نفس بی یار نتوانم نشست
من که از اطوار بیرون جسته ام
با چنین اطوار نتوانم نشست
من که دایم بلبل جان بوده ام
بی گل و گلزار نتوانم نشست
کار من پیوسته چون بی کار تست
بیش ازین بی کار نتوانم نشست
هر نفس خواهی تجلای دگر
زان که بی انوار نتوانم نشست
زان که یک دم در جهان جسم و جان
بی غم آن یار نتوانم نشست
شمس را هر لحظه می گوید بلند
بی اولی الا بصار نتوانم نشست
من هوای یار دارم بیش ازین
در غم اغیار نتوانم نشست
––—♥️ ♥️ ♥️—––
شعر مولانا گفتی که مستت میکنم
گفتی که مستت میکنم
پر زانچه هــستت میکنم
گـفتم چـگونه از کجا؟
گفتی که تا گـفتی خودآ
گفتی که درمــانت دهم
بر هـجر پـایـانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟
گفتی صـبوری باید این
––—♥️ ♥️ ♥️—–
سلام این ابیات رو همین الان یهویی سرودم و تقدیمتون میکنم.
گر می آمدیم از ابتدا با فهمی جسور
لیک کی میگشتیم از درون، دنبال نور
ما در پی عشقی نهان، دوان و سرمست آمدیم
ما در پی پیدا کردن پیر خرابات آمدیم
هرچه گشتیم سالها در پِی وی
کمتر یافتیم اثری کامل و محسوس از نیِ وی
او ولی میدید ما را سرگشته و حیران خویش
میدویدیم هر طرف آواره با اسبی چموش بی افسار و لیش
میدانست بندگی را میبایست او، می آموخت
میدانست راه طریقت را میبایست او، می پیمود
هیچ او عجولیت در خدایی کردن نداشت
هیچ او اجباری بر گسستن و رهایی از بندگی خلق دگر هرگز نداشت
داد ما را اختیار تا پروازی دگر آغاز کنیم
داد ما را اختیار تا با ساز او همنوازی کنیم
ما شدیم آن که باید میشدیم از روح او
نیست ما را جز او فرمانروایی با آبرو
همگی وقتی شدیم در بندگی سالک مسب
هدیه داد بر ما از خویشتن خویش اصل و نسب
آرام گشتیم و قلب هامان ز وجودش باز شد
ذهنمان پهناور و نهان ز هر سر و ز هر راز شد
بالهامان گشودیم و سفر عشق به خدا آغاز شد
همراهش شدیم و یکی شد درونمان با اصل خویش
آنچه میگشتیم از پیش، آخر رسید به وصل خویش.
“آنچه میگشتیم را در عباسمنش، این عزیز دل خدا ما یافتیم.
او هادی شد از طرف خدا و ما هدایت شده ای، با دستان پر مهر او، با باور توحیدی جهانمان را ساختیم.”
سلام دوست عزیز
شعر مولانا حیلت رها کن عاشقا
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پروانه شـو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شـو
رو سینه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو…
––—♥️ ♥️ ♥️—-_
سلام دوست عزیز
من همیشه این بیت وزمزمه میکنم.وحس خوبی پیدا میکنم
گفت خدا بنده هوشیاررا
هرچه بخواهی توهمان میشود.
به نام خداوند هور و هزار آسمان
خداوند هفت رنگ رنگین کمان
به نام همان ایزد رهنمای
خداوند نام و خداوند جای
شود باز این دفتر رهنمون
که گیرد قلم اندرون همچو خون
شود باز این دفتر شعر ما
که گردد پر از شور زان شهر ما
پر از عشق و امید پر از رنگ و بوی
پر از نیکی و خب شود این سبوی
به نام خداوند چوب و قلم
خداوند جان و خدای صنم
خداوند آغاز و صدیقِ صور
خداوند عشق و خداوند نور
سلام دوست عزیزم ، چقدر زیبا و خوش آهنگ بود. از کدوم شاعر هست این شعر؟!
سلـــــــــــام بــــــــه تـــــــو مهربـــون.
چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب
رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما.🦋💜
سلام دوست عزیز
چه شعرکوتاه وزیبایی نوشتی خیلی لذت بردم عمیق لذت بردم وار بر کردم که همیشه تکرار کنم
عالی بود🌈
با نام و یاد خداوند آفرینش
سلام و درود بر دوست الهی، نرگس عزیزم
من هم خیلی اهل شعر خواندنم و تا دلت بخواد میتونم از مولانا، سعدی، حافظ و …. اشعار توحیدی اینجا بنویسم، ولی از آنجایی که این شعرها در اینترنت هم موجودند، من هم میخواهم مثل آقای ابراهیم خسروی، چند بیت شعری که دو ماه پیش، بهم الهام شد اینجا بنویسم….
خواندمت لیک نیست کار من لِزام
خود گزینی ام ز ناچاری خِتام
عقلت چون حصاریست ریشه دار
خود بریدی ریشه ات زان اختیار
گر که دانیم اختیارت داده ام
وز دل و جانت بهایت داده ام
ترک خواهی گفتی آن حصار
قد کشیدستی بدان ریشه ز یار
خدا رو به انسان میگه تو را خواندم ولی اجباری به پاسخ نکردمت! خودت در نهایت خواهی دید که کلید همه چیز نزد من است و با اختیار خود، اتصال به مرا انتخاب خواهی کرد!
بعد میگه عقل تو روز ازل به ریشه حقیقی که همان یار هست (روح الهی جاری در وجودت) وصل بوده، ولی با همون اختیاری که بهت دادم، ریشه ات را با منبع رشد و کمالت قطع کردی و از مغزت حصار و زندان ساختی!
بعد میگه اگر بدانی که ضمن اینکه من بهت اختیار بخشیدم، به واسطه جاری ساختن روح خودم در دل و جانت، دل و جانت را ارزشمند خلق کردم و به آن از وجود خودم بها دادم، حصار عقل خود را خواهی شکست و با اتصال به ریشه یار(روح الهی) رشد خواهی کرد و قد خواهی کشید….
در پناه خالق یکتا باشی گل نرگس باغ ایمان 🌸🌸🌸🌸
سلام عزیز من.
بهبه. چه شعر زیبایی از جناب سعدی.
با اجازتون من کاملش رو میذارم تا همگی لذت ببریم:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
سعدی
هین که هنگام صابران آمد
وقت سختی و امتحان آمد
این چنین وقت عهدها شکنند
کارد چون سوی استخوان آمد
عهد و سوگند سخت سست شود
مرد را کار چون به جان آمد
هله ای دل تو خویش سست مکن
دل قوی کن که وقت آن آمد
چون زر سرخ اندر آتش خند
تا بگویند زر کان آمد
گرم خوش رو به پیش تیغ اجل
بانگ برزن که پهلوان آمد
با خدا باش و نصرت از وی خواه
که مددها ز آسمان آمد
ای خدا آستین فضل فشان
چونکه بنده بر آستان آمد
چون صدف ما دهان گشادستیم
کهابر فضل تو درفشان آمد
ای بسا خار خشک کز دل او
در پناه تو گلستان آمد
من نشان کردهام تو را که ز تو
دلخوشیهای بینشان آمد
وقت رحم است و وقت عاطفت است
که مرا زخم بس گران آمد
ای ابابیل هین که بر کعبه
لشکر و پیل بیکران آمد
عقل گوید مرا خمش کن بس
که خداوند غیبدان آمد
من خمش کردم ای خدا لیکن
بیمن از خان من فغان آمد
ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست
تیر ناگه کز این کمان آمد!
واقعا لذت بردم
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی!
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده بادهشان هم خون خویش
هرکسی اندر جهان مجنون لیلایی شدند
عارفان لیلای خویش و دمبهدم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش!
سلام
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو بیباکترم از شیر
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
شنیدستم کـه شـهـبـازی کهـنسال
کـبـوتـربـچـه ای راکـرد دنـبـال
زبـیـم جـان کـبـوتـر کـرد پـرواز
به هر سوتاخت تازان از پی اش باز
بـه دشت وکـوه وصـحرا بود پـرّان
زچـنـگ بـاز شـایـد در بـرد جــان
اجل را دید و شست از زندگی دست
درختی درنـظـر بگرفت و بـنشـست
نشست و ســر بـه زیـر پـر فـرو بــرد
که کی چنگال بازش می کند خرد
نظر کـرد آن نگون اقـبـال بـرزیـر
کـه صیّادی کمان بـرکف به زه تیر
کـمـان بـرکف نموده قصد جانش
هـدف بـگـرفـتـه وکـرده نـشـانش
بـه زیــرپـای صـیّـاد و بـه سـربـاز
نـه بنشستن صـلاح است و نـه پرواز
بـه کـلّـی رشـتـه ی امّید بگسست
درآن دم دل بـه امّـیـدخـدا بست
چـوامّیدش بـه حق بودآن کبوتر
نـجـات ازمـرگ دادش حـیّ داور
بـزد مـاری بـه شست پـای صـیّاد
قـضـا بـر بـاز خـورد آن تـیـر و افـتاد
بـه خـاک افتاد هــم صیّاد و هم باز
کـبـوتـر شـاد وخـنـدان کـرد پرواز
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
… هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا…
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه ی خوب خداست!
گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر!
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا
به نام خدای زیبایی ها
سلام به نرگس عزیز
من همیشه با این نوشته احساس خوب می گیرم
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده.
خوش باش که هر که راز داند ، داند که خشی خوشی کشاند.
این نکته تو گر بدانی ،دانی
که هر چه در جستن آنی ،آنی
بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
به امید موفقیت روزافزون
تو مسیر رشد و تغییرات درونیمون ک پالایش پیدا میکنیم از محدودیت ها و ترمز ها و باور های غلط
یه بیت، خیلی قشنگ میگه :
عیش ها دارم در این آتش ک بینی دم ب دم
اندرونم گرچه میسوزد منور میشود


